علی نیکویی (دکتری پژوهش هنر، کارشناسارشد تاریخ ایران باستان)| خبرآنلاین: تاریخ گاه در سکوت خویش مردانی را پرورش میدهد که تنها فرمانده یک سپاه یا رهبر یک شورش نیستند؛ بلکه به نماد روزگاری تبدیل میشوند که یک ملت، میان بیمِ فراموشی و امیدِ ماندگاری در جستوجوی خویشتن است. بابک خرمدین از همین تبار است؛ مردی که نامش بیش از هزارودویست سال پس از مرگ همچنان در کوهستانهای آذربایجان در حافظه تاریخی ایرانیان و در صفحات تاریخ طنینانداز است.
درباره بابک بسیار نوشتهاند؛ گاه او را قهرمانی ملی گفتهاند و گاه به پیروی از روایتهای مورخان وابسته به خلافت عباسی او را شورشی، یاغی یا حتی بدعتگذار معرفی کردهاند. حقیقت اما آن است که تاریخ، نه در ستایشهای افراطی آشکار میشود و نه در دشمنیهای سیاسی؛ تاریخ را باید از زیر غبار روایتهای پیروزان بیرون کشید چراکه غالباً این فاتحاناند که تاریخ را مینویسند، نه شکستخوردگان. اگر بخواهیم بابک را بشناسیم باید پیش از آنکه به خود او بنگریم، ایرانِ روزگار او را بشناسیم؛ ایرانی که هنوز زخم سقوط شاهنشاهی ساسانی را بر پیکر خود داشت.
دو سده از فروپاشی دولت ساسانی گذشته بود؛ اما خاطره آن شاهنشاهی بزرگ هنوز از ذهن ایرانیان پاک نشده بود. خلافت عباسی، اگرچه در آغاز با شعار برابری اقوام و پایان دادن به تبعیضهای اموی به قدرت رسیده بود؛ اما بهتدریج خود نیز به ساختاری متمرکز و سختگیر بدل شد، ساختاری که بخش بزرگی از درآمد سرزمینهای ایرانی را به بغداد منتقل میکرد و در بسیاری از مناطق فرمانداران و مأموران مالیاتی با فشارهای سنگین اقتصادی، نارضایتیهای گستردهای پدید آورده بودند. در چنین فضایی ایران تنها میدان حکومت نبود؛ میدان اندیشهها نیز بود. جنبشهای گوناگون مذهبی، اجتماعی و سیاسی یکی پس از دیگری سر برمیآوردند. هر یک به زبانی متفاوت در پی بازگرداندن عدالت، کاستن از فشارهای اقتصادی یا احیای هویت فرهنگی ایران بودند. از قیام ابومسلم خراسانی گرفته تا جنبش المقنع، از نهضت سنباد تا شورش استادسیس، همه حلقههایی از زنجیرهای بودند که نشان میداد جامعه ایران هنوز به آرامش سیاسی نرسیده است.
در میان همه این جنبشها خرمدینان جایگاهی ویژه یافتند؛ زیرا آنان صرفاً یک حرکت نظامی نبودند؛ بلکه از پشتوانهای فکری و اجتماعی برخوردار بودند که ریشههای آن را باید در سنتهای کهن ایرانی جستوجو کرد. واژه «خرم» در زبان فارسی تنها به معنای شادمانی نیست؛ بلکه نشانه آبادانی، زندگی، سرسبزی و امید نیز هست. از همین رو بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که عنوان «خرمدین» بیش از آنکه نام یک فرقه مذهبی باشد، بیانگر شیوهای از زیستن و نگرشی به جهان بوده است؛ نگرشی که زندگی را ارج مینهاد و عدالت اجتماعی را از ارکان اساسی جامعه میشمرد.
البته درباره منشأ دقیق خرمدینان اتفاقنظر وجود ندارد، برخی آنان را ادامهدهندگان اندیشههای مزدک دانستهاند، گروهی دیگر ریشههای آنان را در آیینهای بومی ایران پیش از اسلام جستوجو کردهاند و شماری نیز معتقدند خرمدینی مجموعهای از باورهای ایرانی، آموزههای مزدکی، عناصر زرتشتی و برخی اندیشههای نوپدید اسلامی را در خود گرد آورده بود. آنچه مسلم است خرمدینان را نمیتوان تنها با برچسبی ساده توضیح داد ایشان محصول جامعهای بودند که در آن هویت ایرانی، باورهای دینی و مطالبات اجتماعی درهمتنیده شده بود.
یکی از دشواریهای پژوهش درباره خرمدینان آن است که تقریباً تمامی منابع اصلی درباره آنان به قلم تاریخنگاران وابسته به دستگاه خلافت نوشته شده است و طبیعی است که حکومت عباسی، جنبشی را که نزدیک به دو دهه بخش بزرگی از شمال غرب ایران را از اقتدار بغداد خارج کرده بود با نگاهی کاملاً منفی روایت کند. از همین رو بسیاری از نسبتهایی که بعدها درباره خرمدینان شهرت یافت امروز از سوی شماری از پژوهشگران با دیده تردید نگریسته میشود. مورخ معاصر ناگزیر است میان گزارشهای این منابع و زمینههای سیاسی تولید آنها تمایز قائل شود و هر روایت را بااحتیاط بسنجد. بااینهمه حتی همین منابع مخالف نیز ناخواسته به حقیقتی بزرگ اعتراف کردهاند؛ اینکه جنبش خرمدینان برخلاف بسیاری از شورشهای کوتاهمدت سالها دوام آورد و خلافت عباسی را به صرف هزینههای سنگین نظامی وادار کرد. این دوام خود گواه آن است که بابک تنها بر شمشیر تکیه نداشت او از پشتیبانی بخشی از جامعه برخوردار بود جامعهای که در کوهستانهای آذربایجان، اران و نواحی پیرامون آن او را نه صرفاً یک فرمانده جنگ بلکه نماد مقاومت میدانست.
در این میان، جایگاه جغرافیایی آذربایجان نیز اهمیتی اساسی داشت رشتهکوههای سر به فلک کشیده، درههای صعبالعبور، جنگلهای انبوه و دژهای طبیعی، این سرزمین را به یکی از دشوارترین مناطق برای لشکرکشی تبدیل کرده بود. هر فرماندهای که راه این کوهستانها را نمیشناخت پیش از آنکه با شمشیر دشمن روبهرو شود در برابر طبیعت شکست میخورد. خرمدینان این سرزمین را بهخوبی میشناختند و از همین شناخت هنرمندانه در نبردهای خود بهره میبردند. در چنین فضایی بود که ستاره مردی به نام بابک آرامآرام بر تارک تاریخ ایران درخشیدن گرفت؛ مردی که درباره سالهای کودکیاش آگاهی چندانی در دست نیست.
منابع روایتهایی متفاوت از اصلونسب او ارائه کردهاند؛ برخی او را فرزند خانوادهای روستایی دانستهاند، برخی دیگر نسبش را به خاندانهای کهن ایرانی رساندهاند؛ اما آنچه مسلم است بابک از دل اشرافیت برنخاست، او از میان مردم برخاست و همین ویژگی پیوندش را با جامعه استوارتر کرد. او هنوز به چهلسالگی نرسیده بود که رهبری جنبشی را برعهده گرفت که قرار بود نزدیک به بیست سال یکی از قدرتمندترین خلافتهای جهان اسلام را به چالش بکشد. کمتر قیامی در سدههای نخست اسلامی توانسته بود چنین مدت طولانی دوام آورد و چنین نیروی عظیمی از خلافت را درگیر خود سازد. ازاینرو بابک را نمیتوان صرفاً فرمانده گروهی شورشی دانست، او به پدیدهای سیاسی در تاریخ ایران تبدیل شد؛ پدیدهای که برای فهم آن، باید فراتر از میدانهای نبرد به آرزوهای جامعهای نگریست که در پسِ او ایستاده بود و درست از همین نقطه است که روایت زندگی بابک خرمدین آغاز میشود؛ روایتی که در آن کوهستانهای بَذ[i] به صحنه یکی از طولانیترین و سرنوشتسازترین مقاومتهای ایران در برابر خلافت عباسی بدل خواهند شد.
آنگاه که کوهستان، به سنگر آزادی بدل شد
تاریخ گاه سرنوشت خود را نه در پایتختها که بر فراز قلههای دورافتاده رقم میزند. بغداد در آغاز سده سوم هجری مرکز پرشکوه بزرگترین خلافت جهان اسلام بود؛ شهری که فرمانهایش از کرانههای رود سند تا سواحل مدیترانه نافذ بود؛ اما در همان روزگار صدها فرسنگ دورتر در میان مهِ کوهستانهای آذربایجان مردی ایستاده بود که نزدیک به بیست سال اقتدار این امپراتوری عظیم را به چالش کشید مردی که نامش «بابک» بود و دژی که تاریخ آن را با نام «بَذ» به یاد سپرده است. از زندگی نخستینِ بابک همانند بسیاری از شخصیتهای تاریخ ایران آگاهیهای اندکی در دست است. روایتها گاه با یکدیگر سازگار نیستند و همین اختلاف نخستین هشدار را به پژوهشگر میدهد که باید بااحتیاط به منابع بنگرد. برخی مورخان او را فرزند خانوادهای تهیدست دانستهاند برخی دیگر نسب او را به خاندانهای ایرانی رساندهاند. در منابعی آمده است که پدرش روغنفروش یا دامدار بود و کودکی خود را در تنگدستی گذراند. این گزارشها هرچند از نظر جزئیات یکسان نیستند؛ اما در یک نکته اشتراک دارند که بابک برخاسته از دربارها و خاندانهای قدرت نبود او از متن جامعه برخاست و شاید همین پیوند با مردم بزرگترین سرمایه سیاسی او شد.
بابک وارث جنبشی بود که پیش از او شکلگرفته بود. پس از کشته شدن رهبر پیشین خرمدینان «جاویدان» رهبری این جریان به بابک رسید انتقالی که تنها جابهجایی یک فرمانده نبود؛ بلکه آغاز مرحلهای تازه در تاریخ مقاومت ایران به شمار میرفت. ازآنپس خرمدینان از یک حرکت منطقهای به نیرویی تبدیل شدند که خلافت عباسی ناگزیر بود همه توان نظامی خود را برای سرکوب آن به کار گیرد؛ اما آنچه بابک را از بسیاری از شورشگران روزگار خود متمایز میکند تنها شجاعت فردی او نیست؛ بلکه توانایی شگفتانگیزش در سازماندهی، مدیریت و شناخت جغرافیای نبرد است. او بهخوبی دریافته بود که جنگ با خلافت، جنگی برابر نیست. بغداد از خزانههای سرشار، ارتش منظم، فرماندهان کارآزموده و امکانات بیپایان برخوردار بود؛ در مقابل بابک سپاهی داشت که شمار آن هرگز با لشکرهای عباسی برابری نمیکرد، ازاینرو، او راهی دیگر برگزید؛ راهی که امروز آن را «جنگ نامتقارن» یا «جنگ فرسایشی» مینامیم. قلب این راهبرد دژی بود که نامش با بابک درآمیخته است؛ دژ «بَذ». بَذ تنها یک قلعه نبود شاهکاری از شناخت طبیعت و هنر دفاع نظامی بود. این دژ بر فراز ارتفاعات صعبالعبور قرهداغ بنا شده بود؛ جایی که دیوارههای سنگی، درههای ژرف، راههای باریک و جنگلهای انبوه، خود به سربازانی خاموش تبدیل میشدند. سپاهی که راه این کوهستان را نمیشناخت پیش از آنکه با شمشیر خرمدینان روبهرو شود در دام طبیعت گرفتار میشد. به همین سبب سپاهیان خلافت بارها ناچار شدند با تحمل تلفات سنگین بیآنکه به پیروزی برسند، عقبنشینی کنند.
دژ بَذ، درحقیقت تنها پایتخت بابک نبود، نماد اندیشه او نیز بود. او به جای آنکه در دشتی باز، قدرت خلافت را به رویارویی مستقیم فراخواند، کوهستان را به همپیمان خود بدل ساخت. طبیعت بخشی از ارتش او بود و این همان نکتهای است که بسیاری از فرماندهان عباسی تا سالها درنیافتند.
از سال ۲۰۱ هجری قمری آتش قیام بابک شعلهور شد و بهتدریج بخشهای وسیعی از آذربایجان، اران و نواحی پیرامون را در بر گرفت. خلیفه عباسی، در آغاز این شورش را همانند دهها قیام دیگر پنداشت که با اعزام یک سپاه پایان خواهد یافت؛ اما چنین نشد و یک فرمانده پس از دیگری شکست خورد. منابع تاریخی از کشته شدن یا ناکامی چندین سردار عباسی سخن گفتهاند. هر بار که بغداد گمان میکرد کار بابک پایان یافته است او بار دیگر از دل کوهستان سر برمیآورد و ضربهای تازه بر پیکر خلافت وارد میکرد. همین استمرار مهمترین ویژگی قیام بابک است. تاریخ، شورشهای فراوانی به خود دیده است؛ اما کمتر جنبشی توانسته است نزدیک به دو دهه بزرگترین قدرت سیاسی زمانه را درگیر خود نگه دارد. این دوام نشان میدهد که بابک نه یک ماجراجوی نظامی بلکه سیاستمداری هوشمند و مدیری توانمند بود. او توانسته بود میان نیروهای محلی شبکهای از اعتماد و همکاری ایجاد کند؛ شبکهای که بدون آن چنین مقاومتی امکانپذیر نبود. در این میان باید به نکتهای پرداخت که سالها موضوع مناقشه پژوهشگران بوده است؛ شخصیت واقعی بابک.
بیشتر آنچه امروز درباره زندگی خصوصی، باورهای دینی و رفتارهای او میدانیم از مورخانی نقل شده که در قلمروی خلافت عباسی میزیستند و آثار خود را زیر سایه همان قدرت سیاسی نوشتهاند. طبیعی است که حکومتها مخالفان خطرناک خود را تنها با شمشیر شکست نمیدهند آنان میکوشند تصویر آنان را نیز در ذهن آیندگان تخریب کنند از همین رو نسبت دادن رفتارهای غریب، اتهامهای اخلاقی یا عقیدتی و بزرگنمایی برخی روایتها، در تاریخ سیاسی جهان امری شناختهشده است. این بدان معنا نیست که همه گزارشهای منابع عباسی را باید یکسره نادرست دانست؛ بلکه باید آنها را در بستر سیاسی زمانه خواند. روش علمی تاریخنگاری اقتضا میکند که هر روایت با منشأ انگیزه نویسنده و شرایط تولید آن سنجیده شود. هرچه فاصله مورخ با رویداد بیشتر و وابستگی او به قدرت سیاسی آشکارتر باشد، ضرورت نقد منبع نیز بیشتر خواهد بود. در مورد بابک این اصل بیش از بسیاری از شخصیتهای دیگر اهمیت دارد؛ زیرا تقریباً هیچ روایت مستقلی از سوی یاران او به دست ما نرسیده است.
با کنار نهادن اغراقها و تبلیغات، چهرهای که از بابک نمایان میشود تصویر مردی است با ارادهای کمنظیر، صبور، آیندهنگر و برخوردار از نبوغ نظامی. او در میدان نبرد شتابزده تصمیم نمیگرفت؛ زمان را به سود خود به کار میگرفت، دشمن را فرسوده میکرد و آنگاه ضربه نهایی را وارد میساخت. شاید به همین دلیل است که برخی از تاریخپژوهان معاصر راهبردهای او را با اصول جنگهای چریکی در روزگار جدید مقایسه کردهاند. هرچند چنین قیاسی نباید به معنای یکسان دانستن شرایط تاریخی باشد. اما در پس همه این تواناییها ویژگی دیگری نیز نهفته بود؛ بابک توانست به «امید» تبدیل شود، مردمان بسیاری از روستاییان و کوهنشینان گرفته تا گروههایی از ایرانیان ناراضی از سیاستهای خلافت در او نشانهای از امکان ایستادگی میدیدند. این سرمایه اجتماعی کمتر از شمشیر و دژ و سپاه نبود بلکه شاید راز اصلی دوام قیام نیز همین بود. بااینهمه تاریخ بارها نشان داده است که هیچ مقاومتی تنها با نیروی نظامی شکست نمیخورد، آنچه گاه قلعههای استوار را فرومیریزد، نه قدرت دشمن که شکافهایی است که از درون پدید میآید بابک نیز پس از سالها پیروزی آرامآرام با رقیبی روبهرو شد که هم از تجربه شکستهای گذشته درس گرفته بود و هم فرماندهای تازه و سختکوش را به میدان فرستاده بود؛ فرماندهای که میدانست برای فتح بَذ، پیش از گشودن دروازههای سنگی آن باید راه نفوذ به دل آدمیان را بیابد. بدینسان واپسین پرده این حماسه تاریخی آغاز میشود پردهای که در آن سرنوشت بابک، دژ بَذ و یکی از ماندگارترین جنبشهای ایران به نقطهای تعیینکننده نزدیک میشود.
مردی که شکست خورد؛ اما تسلیم نشد
تاریخ همواره میدان پیروزیها نیست؛ گاه باشکوهترین فصلهای آن در واپسین لحظههای شکست نوشته میشوند چه بسیار فرمانروایانی که با سپاههای انبوه جهان را گشودند؛ اما با مرگشان از حافظه تاریخ محو شدند و چه اندک مردانی که اگرچه بر خاک افتادند؛ اما اندیشهشان برجای ماند. بابک خرمدین از همین گروه دوم است؛ مردی که دژش فروریخت، یارانش پراکنده شدند، پیکرش بردار رفت؛ اما نامش از میان نرفت.
پس از نزدیک به دو دهه نبردهای فرسایشی، خلافت عباسی دریافت که بابک را نمیتوان با همان شیوههایی شکست داد که دیگر شورشها را سرکوب کرده بود. تجربه سالها ناکامی، بغداد را به این نتیجه رساند که برای پایان دادن به قیام خرمدینان تنها برتری نظامی کافی نیست باید صبر، سیاست، اطلاعات و نفوذ را نیز به میدان آورد. از همین رو خلیفه عباسی فرماندهی کارزار را به افشین سپرد، سرداری ایرانیتبار که با جغرافیای سرزمینهای شرقی آشنایی داشت و برخلاف بسیاری از فرماندهان پیشین از شتابزدگی پرهیز میکرد. افشین به جای آنکه تنها به حمله مستقیم بیندیشد، راههای ارتباطی خرمدینان را زیر نظر گرفت، حلقه محاصره را بهآرامی تنگتر کرد و کوشید مقاومت بابک را از درون فرسوده سازد. سرانجام پس از نبردهایی سخت دژ بَذ نیز فروافتاد همان قلعهای که سالها شکستناپذیر مینمود؛ اما حتی سقوط بَذ نیز پایان مقاومت بابک نبود. او از محاصره گریخت و کوشید بار دیگر نیروهای خود را سازمان دهد این تصمیم بیش از آنکه نشانه امید به پیروزی نهایی باشد بیانگر روحیهای بود که شکست را پایان راه نمیدانست.
سرنوشت اما گاه نه در میدان جنگ که در پیچوخم اعتماد رقم میخورد بابک در مسیر گریز به امید یافتن پناه به برخی از بزرگان محلی روی آورد؛ اما همانجا بود که رشته مقاومت گسست، او سرانجام گرفتار شد و به دست سپاهیان خلافت افتاد. این پایان بیش از آنکه نتیجه شکست در میدان نبرد باشد، حاصل انزوای تدریجی و خیانت سیاسی بود سرنوشتی که تاریخ ایران بارها آن را برای قهرمانان خود تکرار کرده است. ورود بابک به بغداد، خود به نمایشی سیاسی بدل شد؛ خلافت میخواست تنها یک فرمانده را نکشد میخواست «اندیشه مقاومت» را در چشم مردم خُرد کند. منابع عباسی با دقت فراوان مراسم دستگیری و اعدام او را شرح دادهاند گویی میخواستند این پیروزی را به رخ همه مخالفان بکشند؛ اما همین گزارشها ناخواسته حقیقتی دیگر را نیز ثبت کردهاند؛ بابک تا واپسین لحظه آرامش و استواری خود را از دست نداد. روایتی مشهور در منابع تاریخی آمده است که هنگام اجرای حکم چون خون از بدنش جاری شد چهره خود را با همان خون سرخ کرد! وقتی علت را پرسیدند پاسخ داد که نمیخواهد رنگپریدگی ناشی از خونریزی را نشانه ترس او بدانند. درستی تاریخی این روایت را نمیتوان با قطعیت اثبات کرد؛ اما ماندگاری آن در حافظه ایرانیان خود گویای حقیقتی عمیقتر است؛ ملتها معمولاً داستانهایی را حفظ میکنند که با تصویری که از قهرمانان خویش دارند سازگار باشد؛ تصویری از مردی که حتی در واپسین لحظه نیز نمیخواست شکست، هیبت او را در هم بشکند.
آیا با مرگ بابک، خرمدینان نیز پایان یافتند؟
از منظر نظامی پاسخ مثبت است؛ زیرا ساختار منسجم این جنبش از هم فروپاشید و دیگر هرگز نتوانست به قدرت پیشین بازگردد؛ اما از منظر تاریخ فرهنگی ماجرا کاملاً متفاوت است؛ اندیشهها را نمیتوان همانند دژها ویران کرد خاطره بابک، از دل روایتهای مردمی، افسانههای محلی، اشعار، منظومهها و حافظه جمعی عبور کرد و نسلبهنسل منتقل شد. او به بخشی از سرمایه نمادین تاریخ ایران تبدیل شد؛ سرمایهای که هر دوره با خوانشی تازه از نو زنده شده است.
امروز، بابک دیگر تنها شخصیتی متعلق به سده سوم هجری نیست، او یکی از چهرههایی است که همواره محل گفتوگو بوده است. برخی او را پیشوای جنبشی اجتماعی میدانند؛ برخی نماد مقاومت در برابر تمرکز قدرت سیاسی؛ گروهی مدافع هویت ایرانی و شماری نیز چهرهای که بیش از هر چیز محصول شرایط پیچیده عصر خود بوده است. شاید همین چندلایگی شخصیت اوست که سبب شده پس از دوازده قرن هنوز پژوهش درباره بابک پایان نیافته باشد؛ اما آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته، جایگاه بابک در تداوم تاریخی ایران است؛ ایران برخلاف بسیاری از تمدنهای کهن تنها با مرزهای سیاسی تعریف نمیشود؛ آنچه این سرزمین را در طول هزاران سال پایدار نگاه داشته، توانایی شگفتانگیز آن در حفظ حافظه تاریخی خویش است. از دل شکستها نیز روایتهایی زاده شدهاند که به سرمایه فرهنگی ملت تبدیل شدهاند؛ اگر شاهنامه یادگار این حافظه است، بابک نیز یکی از شخصیتهایی است که در بیرون از عرصه اسطوره به این حافظه تاریخی جان بخشیده است. البته پژوهش تاریخی وظیفه اسطورهسازی ندارد؛ بابک بیتردید انسانی از گوشت و خون بود نه فرشتهای بیخطا و نه چهرهای اهریمنی، آنگونه که برخی منابع عباسی کوشیدهاند تصویر کنند او فرزند روزگار خویش بود با همه پیچیدگیهای سیاسی، اعتقادی و اجتماعی آن عصر.
[i] بَذّ، منطقهای در شمال کوه هشتاد سر در آذربایجان شرقی (شمال شهرستان اهر و جنوب غربی کلیبر) است.
259







نظر شما