به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، متن پیش رو، بخشی از خاطرات آیتالله خامنهای، رهبر شهید انقلاب است که از گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی استخراج شده است. این روایتهای زنده و گفتوگوهای صمیمی که در نیمه نخست دهه ۶۰ توسط سیدحمید روحانی ثبت و ضبط شده، در ششمین شماره مجله «به گواهی اسناد» بازنشر شده است. بخشهایی از این خاطرات را برگزیدهایم که اکنون قسمت چهارم (قسمت نخست را در اینجا و قسمت دوم را در اینجا و قسمت سوم را در اینجا مطالعه فرمایید) آن از نظر میگذرد:
***
من در کودکی خیلی اهل عبادت بودم، اهل نماز مستحبی، اهل دعا، اهل گریه، اهل اعمال امداود، دعای عرفه و... بودیم. از بچگی به این موارد علاقه داشتیم... با مادرم، روز عرفه که میشد از قبل تصمیم گرفته بودیم، معلوم کرده بودیم که با هم شروع کنیم. میرفتیم مادرم منتظر من بود، بعد از نماز ظهر مشغول عبادت میشدیم تا نزدیک غروب... از اعمالی که خیلی مقید بودیم اعمال لیلهالرغائب بود. من دعاهای ماه رجب را از بچگی حفظ بودم. با پدرم هر شب حرم مشرف میشدیم. پدرم میرفت حرم من هم هر شب میرفتم. آن وقت حرم که میرفتیم پدرم هر شب زیارت امینالله را میخواند، زیارت جامعه کبیره را میخواند، و مکرر میخواند، زمان حضور در حرم طول میکشید. من هم جامعه را از روی مفاتیح میخواندم. آنقدر خواندم که حفظ شدم. یک شب که از حرم بیرون میآمدیم به پدرم گفتم آقا من امشب جامعه را حفظ شدم. خیلی پدرم خوشحال شد و من را نوازش کرد.
در کودکی کم آیات قرآن را حفظ کردم. بعدها در بزرگی مقداری حفظ کردم، جزء سیام را حفظ کردم، مقداری هم از جزء بیستوهفتم را حفظ کردم... بعضی از سورهها را حفظ هستم ولیکن نه! نمیتوانستم خودم را حافظ بخشی از قرآن بدانم. این امر یکی از تأسفهای بزرگ من در زندگی است.
نظم در زندگی من!
در یک کلمه! میتوانم بگویم بنده خیلی آدم بانظمی نبودم. به این معنی که یک ساعت معین همیشه بخوابم، یا یک ساعت معین غذا بخورم، نه اینگونه نبوده است. چرا درس و بحثمان منظم بود، طور طبیعی چون درس که نمیشد نامنظم بشود و من اوقاتی که تدریس میکردم همیشه اول وقت بودم؛ یعنی هیچوقت من شاگردها را معطل نگذاشتم. اوقاتی هم که درس میرفتم، خود من همیشه سرِ وقت در کلاس حاضر بودم از طلبههایی که وسط درس میرسند همیشه بدم میآمد؛ چه تدریسا و چه تدرّسا این دو احساس را داشتم. نماز جماعت هم که همیشه سروقت در نماز بودم. شاید در طول مدت امامت جماعت من مواردی که من دیر رسیدم به نماز را بتوانم بشمرم؛ دو بار الی سه بار مثلا اتفاق افتاده است. و الا همیشه قبل از وقت، قبل از اذان، قبل از غروب داخل مسجد بودم روی سجاده مینشستم رو به مردم. این هم از کارهایی بود که من در مشهد باب کردم. آقایان بعد اذان میآمدند، مردم به آنها سلام میکردند، روی سجادهشان مینشستند، نمازشان را میخواندند و میرفتند! یک چند نفر هم میآمدند مسئله میپرسیدند. بنده عکس این را باب کردم. وقتی وارد مسجد میشدم گاهی هیچکس در مسجد نبود. روی سجاده مینشستم رو به طرف مسجد پشت به محراب، بعد افراد میآمدند مینشستند، صحبت میکردیم، حرف میزدیم، مسئله میپرسیدند. گاه حتی احوالپرسی میکردیم، گاهی لطیفه یکی میگفت، گاهی کسی شکایتی میکرد، اینها. تازه وقت اذان میشد اذان را میگفتند. بعد از نماز هم غالبا که صحبت میکردند. به این ترتیب باید بگویم در غیر از نماز جماعت و تدریس و این قبیل موارد در کارهای دیگر بنده یک نظم قابل توجهی نداشتم.
ورود به ساحت مبارزه
درباره مبارزات باید به یک نکته مهم اشاره کنم. مبارزات ما به صورت کلی به دو بخش تقسیم میشد: مبارزات سیاسی و مبارزات روشنفکری. مبارزات سیاسی ما از سال ۴۱ از اول مبارزات حوزه علمیه شروع شد، یعنی ما از اولین قدمها و اولین لحظات مبارزات حوزه علمیه قم که عبارت بود از مخالفت و ضدیت مراجع با انجمنهای ایالتی ولایتی، از آن وقت ما در جریان بودیم، در کارِ اعلامیه و نشر و پخش و پیام آوردن و پیام بردن و سخنرانی کردن و اینها تا آخر؛ اما آن بخشِ مربوط به روشنفکریِ آن قبل از این موارد شروع شده بود، یعنی از سالهای ۳۸، ۳۹. در زمینههای مسائل جدید، بینشهای جدید نسبت به مسائل اسلامی و مسائل اجتماعی و مسائل سیاسی و ورود در کارهای سیاست را از آن وقت شروع کرده بودیم و هم مقالات و جزوات زیادی میخواندم و آن ایام هم در تماس و مشاوره با بعضی از برادرانی که در این رشتهها بودند قرار داشتم.
پیش از اینکه مبارزات [به رهبری امام خمینی] شروع شود، من طلبهای جوان و پرشور و علاقهمند به مسائل روز بودم، اگرچه غالبا در مبارزات سیاسی وارد نبودیم، اما یک جریان فکری ویژهای بهتدریج در میان طلاب در حال رشد بود. من و خیلی از دوستان همسال، همدرس و همدوره کتابهای خارج از امور درسی را میخواندیم و با مسائل جهان آشنا میشدیم، روزنامه میخواندیم، رادیوها را گاهی گوش میکردیم، از اوضاع و احوال اجتماعی خودمان مطلع میشدیم، از همه مهمتر با منظر جدیدی به اسلام نگاه میکردیم. تا آن وقت این فکر که اسلام میتواند حکومت کند و یک جامعهای را اداره کند و برای رسیدن به این هدف بایستی مبارزه کرد فکر رایجی نبود، نه در جامعه و نه حتی در حوزههای علمیه. البته کسانی بودند در حوزهها و در خارج از حوزههای علمیه به این افکار معتقد بودند، اما خیلی در اقلیت بودند. دیدگاه معمولی و رایج بین طلبهها این بود که باید درس خواند و ملا شد و احکام شرعی و فقهی را به مردم تعلیم داد...
ما بهتدریج به این تفکر متفاوت درباره نقش اسلام در جامعه گرایش پیدا کرده بودیم. کتابهایی که در این باره بود آن وقت از عربها و یا از بعضی از ایرانیها، اینها را میخوندیم. ازجمله کتابهایی که ما را به این تفکر سوق میداد کتاب «تفسیر المیزان» بود. در اینجا لازم است از استاد علامه طباطبایی حفظالله یاد کنم، کتاب ایشان، اگرچه خودشان در جریان مبارزات شرکت و دخالت فعالی به هیچ وجه نداشتند، اما کتاب ایشان یک راهگشایی به سوی این تفکر برای ما بود.
ماجرای حمله به فیضیه
یکی از نخستین نقاط عطف فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی من به فروردین ۱۳۴۲ بازمیگردد... روز دوم فروردین ۱۳۴۲ من در مدرسه حجتیه بودم، البته میدانید صبح آن روز در منزل امام و همچنین در شبستان مدرسه حجتیه روضه بود. در شبستان از طرف آقای شریعتمداری و در هردو جا این کماندوها که عصری در مدرسه فیضیه شلوغ کردند، رفته بودند و خواسته بودند شلوغ کنند که در هر جایی یک گردنکلفتی مانع شده بود. در منزل آقای خمینی آقای خلخالی رفت پشت بلندگو و داد و بیداد کرد، خلاصه دیدند زمینه آماده نیست و جایش هم جای خوبی نبود برای این کار. شاید هم واقعا قصد این کار را نداشتند که آنجا شلوغکاری کنند اما خب یک نشانههایی ظاهر بود. با این حال تا ظهر اتفاق خاصی رخ نداد، من بعدازظهر مقداری در خانه استراحت کردم و ساعت حدود مثلا چهارونیم، پنج بود که از خواب بلند شدم، لباس پوشیدم و رفتم طرف مدرسه فیضیه که آنجا از طرف آقای گلپایگانی روضه برپا بود.
از مدرسه حجتیه که بیرون میآییم میتوان تا صحن را از داخل کوچه رفت و راه نزدیکتری است که کوچه حرم [حرمنما] است، از کوچه حرم برای اینکه سریعتر برسیم به صحن و برسیم مدرسه فیضیه از کوچه حرم آمدیم؛ به اواخر کوچه حرم که رسیدیم من دیدم یکدفعه چند تا طلبه همینطور متفرق دارند میآیند، یکی عمامهاش دستش است، یکی نعلین به پایش نیست، یکی عبایش زیر بغلش است، در حال فرار و دارند از صحن بیرون میآیند، و میآیند در کوچه حرم، به خیابان هم نمیروند. همینطور راه افتاده جمعیت طلبهها حالا بیست تا، مثلا پانزده تا، درست یادم نیست متفرقا دارند میآیند به کوچه حرم، به ما که رسیدند هر کدامشان یک چیزی گفتند: آقا برگردید! آقا خطرناکه! آقا نروید جلو! ما نفهمیدیم چرا خطرناکه؟ بالاخره یکی دو تا از آنها ما را نگه داشتند گفتند: کجا میروید؟ گفتیم: میرویم مدرسه فیضیه، گفتند: نروید مدرسه فیضیه، مدرسه فیضیه خطرناک است، مدرسه فیضیه دارند طلبهها را میکشند، پدر طلبهها را درمیآورند! من به یکی از همراهانم گفتم برویم، برویم، بیخود میگویند. یکی از طلبهها که الان یادم نیست چه کسی بود، آشنا بود، ما را گرفت گفت نمیگذارم بروید، امکان ندارد بگذارم شما بروید، میدانم که قتل نفس است، قتل خود است و نمیگذارم بروید. ما را گرفت بهزور و آن وقت ما احساس کردیم که خطر جدی وجود دارد.
۲۵۹






