به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ فروپاشی اتحاد شوروی شاید بیش از هر رویداد دیگری در قرن بیستم مورد بحث قرار گرفته و هیجانانگیز بوده است. درباره دلایلی که درنهایت به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی انجامید، نظریهها و دیدگاههای گوناگونی وجود دارد. اتحاد شوروی از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۹۱ وجود داشت و پس از جنگ جهانی دوم به یک ابرقدرت تبدیل شد. این کشور بیش از چهار دهه یکی از دو ابرقدرت جهان بود. اتحاد شوروی در دوران جنگ سرد، اقتصاد خود را بازسازی و گسترش داد و همچنین با تبدیل کشورهای اروپاییِ آسیبدیده از جنگ به دولتهای اقماری، در بازسازی آنها کمک کرد.
دوران رکود، دورهای از رکود اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را رقم زد. برآورد میشود رکود اقتصادی از اوایل دهه ۱۹۷۰ آغاز شده باشد. میخائیل گورباچف، آخرین رهبر اتحاد شوروی، در سال ۱۹۸۵ به قدرت رسید. هدف اصلی او به عنوان دبیرکل، طبیعتاً احیای اقتصاد شوروی بود. او این احیا را به اصلاحات اجتماعی و سیاسی پیوند زد و اعلام کرد که چنین اصلاحاتی برای اصلاح اقتصاد ضروریاند. گورباچف از اقتصاد سوسیالیستی دفاع میکرد و با گذار به سوسیالیسم بازار مخالف بود.
این مقاله پژوهشی بر نقش گورباچف، آخرین رهبر اتحاد شوروی، و سیاستهای او ــ که به فروپاشی اتحاد شوروی شهرت یافتهاند ــ تمرکز دارد. میخائیل گورباچف امروزه در سراسر جهان به عنوان رهبری مورد احترام است که تغییراتی را پدید آورد که بخشهای مهمی از جامعه بینالمللی را شکل میدهند. گورباچف به عنوان رهبر اتحاد شوروی، سفیر صلح و گشودگی بود. او در همین روحیه، سیاستهای گلاسنوست و پرسترویکا را معرفی کرد. سیاست او در دو واژه روسی خلاصه شد که بهسرعت به همه زبانها راه یافتند: گلاسنوست، به معنای «علنیسازی» یا «اعلام عمومی» که بهاشتباه «گشودگی» ترجمه شد، و پرسترویکا، به معنای «بازسازی». با توجه به شرایطی که مردم از آن میآمدند ــ یعنی استالینیسم ــ این جهشی عظیم بود. گورباچف با این دو سیاست میخواست اقتصاد اتحاد شوروی را همسطح کشورهای غربی کند. اگرچه با نگاه به گذشته، این سیاستها برای ایجاد تغییرات مطلوب، سنجیده و مناسب به نظر میرسند، دلیل اصلی ناکامی آنها تغییر ناگهانی و اختیاراتی بود که پس از دههها سرکوب به مردم داده شد.
آثار گلاسنوست و پرسترویکا
این فصل بر گلاسنوست و پرسترویکا ــ هم در مقام ایده و بر روی کاغذ و هم در عمل ــ تمرکز خواهد کرد؛ بر ذهنیتی که این دو سیاست با آن طراحی شدند و بر آنچه درنهایت به آن انجامیدند. افزون بر این، تلاش خواهم کرد پاسخ دهم که آیا گلاسنوست و پرسترویکا به احیای اقتصاد شوروی کمک کردند یا به اهدافی که قرار بود از طریق آنها محقق شود، دست یافتند؟
گلاسنوست، شکستن دیوار سکوت
میخائیل گورباچف گلاسنوست را در دهه ۱۹۸۰ با هدف مهار فساد در سطح سیاسی معرفی کرد. این سیاست را میتوان، با مسامحه، همان چیزی ترجمه کرد که ما «آزادی بیان» مینامیم. گلاسنوست آزادی بیشتری در مطبوعات و جریان بهتر اندیشهها به درون و بیرون پرده آهنین را امکانپذیر کرد. گورباچف باور داشت که گلاسنوست و پرسترویکا دستبهدست هم میروند. او استدلال میکرد: «گلاسنوست مردم را از خواب اجتماعی بیدار کرد، به آنان کمک کرد بر بیتفاوتی و انفعال غلبه کنند و از سهمی که در تغییر داشتند و پیامدهای مهم آن برای زندگیشان آگاه شوند.»
معرفی آزادی بیان در چنین مقطعی خطرهای بزرگی داشت؛ زیرا اگر سیاستها مؤثر از آب درمیآمدند، افکار عمومی مثبت میشد. بااینحال، اگر شرایط در اتحاد شوروی رو به افول و وخامت میگذاشت، مردم میتوانستند از گلاسنوست برای ابراز نارضایتی خود و مخالفت با حزب کمونیست استفاده کنند.
پرسترویکا؛ رؤیای بازسازی اتحاد شوروی
هدف گلاسنوست ایجاد حکومتی شفافتر بود. ایده گورباچف افزایش کارآمدی اقتصاد و حکومت بود. او میخواست حکومتی ایجاد کند که پذیرای بحث درباره ایدههای جدید و اصلاحات باشد. همچنین گورباچف قصد داشت حکومتی برقرار کند که حاضر باشد کنترل خود بر وضعیت اقتصادی را کاهش دهد. برای درک این موضوع، لازم است پیشینهای را که گلاسنوست در آن معرفی شد، بشناسیم. «فرمان از مرکز» و تمرکز قدرت در دستان یک نفر، از سال ۱۹۱۷ بر زندگی سیاسی شوروی حاکم بود. در سراسر تاریخ اتحاد شوروی، یک گروه از نظر اهمیت و قدرت رشد کرد: بوروکراسی. تنها عامل ثابتی که در طول همه تغییرات رهبری در اتحاد شوروی وجود داشت، بوروکراسی بود. بنابراین تعجبی ندارد که گورباچف بوروکراسی را مهمترین مانعی میدانست که موفقیت اصلاحات او را مختل میکرد.
اغلب استدلال شده است که کل ایده گلاسنوست، ایدهای لنینیستی است؛ زیرا گلاسنوست امکان بحث درباره هر پدیده غیراخلاقی، چه مربوط به گذشته و چه مربوط به حال، را فراهم میکرد. چنین بحثهایی پیششرط ترویج معنویت لنینیستی بودند. معرفی آزادی بیان در چنین مقطعی خطرهای بزرگی داشت؛ زیرا اگر سیاستها مؤثر از آب درمیآمدند، افکار عمومی مثبت میشد. بااینحال، اگر شرایط در اتحاد شوروی رو به افول و وخامت میگذاشت، مردم میتوانستند از گلاسنوست برای ابراز نارضایتی خود و مخالفت با حزب کمونیست استفاده کنند.
«پرسترویکا برای درمان رکود اقتصادی، اصلاح اساسی بوروکراسی، حزب کمونیست و حتی ارتش طراحی شده بود تا کشور را رقابتیتر کند. بازسازی اقتصاد شوروی شامل کاهش نسبی نظام برنامهریزی مرکزی، معرفی سازوکارهای بازار، تأکید بر کیفیت، استفاده کارآمدتر از نیروی کار و تزریق سرمایهگذاریها و فناوریهای جدید به صنعت میشد.»
پرسترویکا
هیچیک از سیاستهای گورباچف را نمیتوان جدا از دیگری درک کرد. خودِ شخصی که پشت این سیاستها قرار داشت، گفته بود: «بدون گلاسنوست، پرسترویکایی وجود نمیداشت.» بنابراین، پیش از بررسی پیامدها و آثار گلاسنوست، لازم است سیاست گستردهتر، یعنی پرسترویکا، و چگونگی اجرای آن ــ یا دستکم تلاش برای اجرای آن ــ را بشناسیم.
پرسترویکا به معنای لغوی «بازسازی» است و در زمینه اتحاد شوروی، به معنای بازسازی نظام اقتصادی و سیاسی شوروی بود. این سیاست در زمانی معرفی شد که اقتصاد نیاز داشت از طریق بازسازی احیا شود و از این طریق افول آن مهار گردد. اهداف پرسترویکا در سخنان رابرت گروگین، مورخ، به بهترین شکل توضیح داده شده است:
«پرسترویکا برای درمان رکود اقتصادی، اصلاح اساسی بوروکراسی، حزب کمونیست و حتی ارتش طراحی شده بود تا کشور را رقابتیتر کند. بازسازی اقتصاد شوروی شامل کاهش نسبی نظام برنامهریزی مرکزی، معرفی سازوکارهای بازار، تأکید بر کیفیت، استفاده کارآمدتر از نیروی کار و تزریق سرمایهگذاریها و فناوریهای جدید به صنعت میشد.»
«نگرش کلی برژنف این بود که بگذارد سگهای خفته به حال خود بمانند.»
میراث سنگین استالین بر دوش اصلاحات
شناخت زمینهای که پرسترویکا در آن معرفی شد، برای فهم این سیاست بسیار مهم است. چه چیزی تا این حد به خطا رفته بود که نیاز به بازسازی کامل اقتصاد شوروی احساس میشد؟ دوران رکود اتحاد شوروی در دوره رهبری لئونید برژنف آغاز شد و گورباچف برای مقابله با این وضعیت، سیاستهای خود را معرفی کرد. اتحاد شوروی رشد کرد و به ابرقدرتی تبدیل شد که تنها ایالات متحده رقیب آن بود؛ این امر به دلیل اقتصادش امکانپذیر شد، زیرا اقتصاد همواره نیروی محرک قدرت شوروی بود. بااینحال، این کشور با مطالبات مربوط به نوسازی و تغییری بنیادین از گسترش کمّی به رشد بهرهوریمحور مواجه شد.
در دوره برژنف، تولید ناخالص ملی با نرخ حدود ۵.۳ درصد در سال رشد کرد؛ این نرخ بعدها، در فاصله سالهای ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۵، به میانگین ۳.۷ رصد در سال کاهش یافت. پس از سال ۱۹۷۵، این رقم به ۲.۶ درصد در سال رسید. در همین دوره، متوسط نرخ سالانه رشد جهان به دلیل افزایش تولید به ۶.۲ درصد رسید. در دهه ۱۹۸۰، اتحاد شوروی آهن، فولاد، سیمان و نفت بیشتری از ایالات متحده تولید میکرد. بااینحال، این کشور از نظر فناوریهای نوظهور و تولید رایانه، خودرو و مانند آن، همگام با جهان پیش نمیرفت. اتحاد شوروی همواره میکوشید اقتصادش را همسطح اقتصاد کشورهای غربی قرار دهد و برژنف نیز در راستای همین هدف، از نوآوریهای غرب استقبال کرد. مهمترین چالشهایی که اتحاد شوروی در این تلاش با آنها مواجه بود، عبارت بودند از:
۱- بزرگترین مصرفکننده کالاهای تولیدشده در اتحاد شوروی، ارتش بود. بنابراین، ماهرترین بخش سرمایه انسانی شوروی در این بخش به کار گرفته میشد. این امر برای تولید کالاهای غیرنظامی زیانبار بود.
۲- حکومت استالین یک اقتصاد دستوری صلب و انعطافناپذیر ایجاد کرده بود که اجازه تغییرات سریع در فناوری را نمیداد.
۳- دولت مرکزی تمام منابع مالی و سرمایهگذاریها را تأمین میکرد. بنابراین، منابع لازم برای نوسازی و بهبود تولید کافی نبود.
۴- تولید در اتحاد شوروی براساس تقاضای مصرفکنندگان هدایت نمیشد. بوروکراتها عمدتاً تصمیم میگرفتند چه چیزی تولید شود و تولیدکنندگان نیز بهندرت به آنچه مورد تقاضا بود توجه میکردند. این امر به هماهنگی ضعیف اقتصادی میانجامید؛ زیرا بوروکراتها اغلب نیازهای در حال تغییر را نادیده میگرفتند.
۵- در سطح نیروی کار نیز مشکلاتی وجود داشت. مردم ناراضی بودند و در شرایط نامناسبی زندگی میکردند. کارگران به دلیل اهداف انتزاعیای که به آنان داده میشد، انگیزه خود را از دست داده بودند.
۶- بخش کشاورزی نیز با مشکلاتی مواجه بود. افزون بر این، کمبود نفت و گاز طبیعی به افزایش هزینه تولید انجامیده بود.
فراتر از رکود اقتصادی، اتحاد شوروی در حوزه سیاسی نیز با مشکلاتی مواجه بود. نام استالین با اقدامات خشن و سرکوبگرانه مترادف شده بود. در این دوره، دولت اغلب مردم را بهشدت سرکوب میکرد و از تصویب سیاستهایی که به سود آنان بود، خودداری میورزید. به نوشته بن فوکس، «نگرش کلی برژنف این بود که بگذارد سگهای خفته به حال خود بمانند.»
گورباچف در چنین شرایطی به قدرت رسید. او به گفته خودش، نیاز فوری به اصلاحات در اقتصاد شوروی را تشخیص داده بود.
این واقعیت که گورباچف جوانترین دبیرکل از زمان استالین بود و بههیچوجه با استالین وابستگی نداشت، او را در موقعیتی قرار داد که دیدگاه متفاوتی نسبت به مشکلات اتحاد شوروی داشته باشد و همچنین به او امکان داد در مسیری جدید فعالیت کند و رویکرد لنینیستی را با شرایط سازگار سازد. یکی از وزیران گورباچف، یگور لیگاچف، بهدرستی مشاهده کرده بود: «نوسازی سوسیالیستی، رهایی از درهمتنیدگیهای استالینی و پس از استالینی که جامعه را در بند کشیده بود.»
میتوان به طور خلاصه نتیجه گرفت که پرسترویکا در زمانی معرفی شد که اقتصاد اتحاد شوروی در حال فروپاشی بود و دلایل پیچیدگی این وضعیت عبارت بودند از پیچیدگی شرایط و این واقعیت که لازم بود برای همیشه از ایدئولوژی استالینی فاصله گرفته شود.
این سیاست به مردم امید میداد و آنان به آینده ایمان داشتند، حتی اگر وضعیت موجود فاصله زیادی با برآورده کردن همه نیازهایشان داشت. این سیاستی بود که وعده میداد پس از اجرا مؤثر واقع شود.
آزادی بیان و آشکار شدن شکستهای نظام
گلاسنوست و پرسترویکا آشکارا به فروپاشی اتحاد شوروی انجامیدند. اینکه آیا خودِ ایدهها باعث سقوط شدند یا شرایطی که به وجود آمد، پرسشی است که بعداً در این مقاله تلاش خواهم کرد به آن پاسخ دهم. جنبه دیگری که باید بررسی شود این است که آیا این سیاستها اساساً توانستند به اهدافی که برای آنها تعیین شده بود دست یابند، یا چارچوب آنها ذاتاً چنان معیوب بود که صرفنظر از روشهای بهکاررفته، موفق نمیشدند و نمیتوانستند موفق شوند. اگر مشخص شود که گلاسنوست و پرسترویکا ذاتاً شکستخورده بودند، این بخش بر دلایل ناکارآمدی آنها تمرکز خواهد کرد.
پرسترویکا در ابتدا با استقبال مردم روبهرو شد. این سیاست به مردم امید میداد و آنان به آینده ایمان داشتند، حتی اگر وضعیت موجود فاصله زیادی با برآورده کردن همه نیازهایشان داشت. این سیاستی بود که وعده میداد پس از اجرا مؤثر واقع شود. گورباچف بر این باور بود که مردم به ظرفیتهای کشور ایمان داشتند و به همین دلیل از پرسترویکا حمایت میکردند. بااینحال، درباره تأثیر پرسترویکا بر مسائل اجتماعی و اقتصادی، تردیدهایی وجود داشت. تا سال ۱۹۸۷، این تردیدها به تنش و نگرانی گستردهای در میان مردم تبدیل شد؛ زیرا پرسترویکا آنگونه که وعده داده بود، مؤثر واقع نشده بود. گورباچف از این تنشها آگاه بود و در کتاب «خاطرات» خود به آنها اشاره کرده است. او احساس میکرد نوعی «سردرگمی ناشی از گذار بیبرنامه صنعت به نظام حسابداری هزینه، خودتأمین مالی و خودمدیریتی» در حال شکلگیری است. «کسانی که از تغییر میترسیدند، شروع به بهرهبرداری از مشکلات کردند.»
دلیل اصلی ناکارآمدی پرسترویکا، تغییرات مداومی بود که در چارچوب آن ایجاد میشد و همچنین اینکه پارامترهای دقیق آن به طور کامل تبیین یا اجرا نشده بودند. طبیعتاً این وضعیت سردرگمی مردم را افزایش داد و بیاعتمادی آنان به سیاستها را بیشتر کرد. اغلب استدلال میشود که پرسترویکا، در بهترین حالت، نمایانگر بهبودِ فرضی نظام بوروکراتیک مدیریت اقتصادی بود و سلیونین مانع اصلی اجرای آن را چنین مطرح کرده بود که بوروکراسی را فقط میتوان برچید، نه اینکه «بازسازی» کرد. او استدلال میکرد که اصلاحات تدریجی هیچ فایدهای نخواهد داشت و گورباچف با این دوراهی مواجه بود که با بوروکراسیها چه کند. میراث فرهنگی اتحاد شوروی، که در آن بوروکراتها خودشان را تأمین میکردند، یکی دیگر از موانع اصلی بازسازی بود. اینها برخی از مشکلات انتزاعیای بودند که پرسترویکا در جریان اجرا با آنها مواجه شد. در ادامه، برخی مسائل و شرایط مشخصی که پرسترویکا در چارچوب آنها شکست خورد، بررسی میشوند.
پرسترویکا شامل قانون بنگاههای دولتی در سال ۱۹۸۷، قانون فعالیت اقتصادی فردی در سال ۱۹۸۶ و قانون تعاونیها در سال ۱۹۸۸ بود. اگرچه این قوانین بسیار نویدبخش به نظر میرسیدند، اهداف اصلاحات اقتصادی مطلوب را برآورده نکردند. قوانین مذکور در ذات خود مبهم و متناقض بودند و همین امر مانع اجرای آنها شد. افزون بر این، آنها هیچ تعهد الزامآوری از سوی حکومت گورباچف به اصلاح واقعی بازار نشان نمیدادند. گورباچف از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۱، دستکم ده مجموعه سیاستی عمده را برای اصلاحات اقتصادی و تحت عنوان پرسترویکا معرفی کرد؛ اما حتی یک مورد از آنها نیز به طور کامل اجرا نشد.
برای ارائه تصویری کامل از اینکه قوانین چگونه در مسیر اجرای خودشان مانع ایجاد کردند، میتوان نمونه قانون بنگاههای دولتی را بررسی کرد. قرار بود این قانون خودتأمین مالی، خودمدیریتی و خودحسابداری را معرفی کند. بااینحال، دولت تمایلی نداشت با سرعت زیادی در مسیر اصلاحات حرکت کند و بنابراین تصمیم گرفت انطباق با قانون را مرحلهبندی کند. برخی بنگاهها از اول ژانویه ۱۹۸۸ براساس دستورالعملهای جدید فعالیت میکردند و برخی دیگر این کار را از ژانویه ۱۹۸۹ آغاز میکردند.
چنین اصلاحات مرحلهبندیشدهای، هم از نظر محتوا و هم از نظر نتیجه، شبیه این بود که اعلام شود برای بهبود وضعیت ترافیک، نظام رانندگی از سمت چپِ بریتانیا اجرا خواهد شد؛ اما برای آنکه رانندگان کمتردد ــ که ممکن است برای سازگار شدن با قوانین جدید جاده به زمان نیاز داشته باشند ــ دچار مشکل نشوند، تصمیم گرفته شود تاکسیها و اتوبوسها از سمت چپ حرکت کنند، در حالی که رانندگان عادی تا زمانی که فرصت آماده شدن برای تغییر به نظام جدید را پیدا کنند، همچنان از سمت راست برانند.
همچنین، حکومت به اشتغال کامل متعهد بود و بنابراین ایجاد خودتأمین مالی با مشکلات عملی مواجه میشد. مردم از این موضوع آگاه بودند و میدانستند هر وعدهای درباره چنین اصلاحی، صرفاً وعدهای روی کاغذ خواهد بود. چالشهای فنی دیگری نیز با معرفی چنین قانونی پدید آمد که نهتنها مانع اجرای آن شدند، بلکه بر مشکلات اقتصادی موجود نیز افزودند. قوانین دیگری که به عنوان بخشی از پرسترویکا معرفی شدند نیز با مشکلات مشابهی مواجه بودند.
درباره معرفی پرسترویکا میتوان نتیجه گرفت که گورباچف بیش از حد سریع حرکت کرد، بیش از حد درگیر آرمانهای انساندوستانه خود بود و اصلاحات را بر نظامی تحمیل کرد که هنوز آمادگی سازگاری با تغییرات ناگهانی را نداشت. گاهی این کار مانند تلاش برای جا دادن مربع در دایره بود. گورباچف بیش از حد بر همسطح کردن اقتصاد شوروی با اقتصاد غرب تمرکز داشت و همین امر ذهن او را از بازسازی واقعی دور کرد.
واکنشها و نتایج گلاسنوست تقریباً مشابه بود، با این تفاوت که پیامدهای «گشودگی» بیش از حد شدید از آب درآمد و درنهایت به فروپاشی اتحاد شوروی انجامید. گلاسنوست به مردم آزادی مخالفت و ابراز عقیده داد. درنتیجه، امکان نسبت دادن هر شکست به عقبماندگی کشور از میان رفت.
بااینحال، گلاسنوست شکستی کامل نبود و گورباچف توانست تغییراتی را در زندگی اقتصادی و سیاسی اتحاد شوروی ایجاد کند. بااینحال، همانطور که بیشتر پژوهشگران استدلال میکنند، مشکل در خودِ رژیم بود. این رژیم اساساً اصلاحپذیر نبود.
آنچه برای من روشن میشود این است که مردم در دوران استالین و رهبران پس از او، تابع قوانین بسیار سختگیرانه و انعطافناپذیری بودند. آنان به خودمختاری و آزادی عادت نداشتند. هرچند برای مدتی نامعلوم مقاومت فزایندهای در میان مردم وجود داشت، این مقاومت بهدلیل قوانین سرکوبگرانه و خشن تا حدی مهار شده بود. اما با ظهور گورباچف و گلاسنوست، قدرت و آزادی بهسادگی در اختیار مردم قرار گرفت. روشن است که گورباچف مخالفت را مجاز کرد و سپس به دست همان مخالفت نابود شد.
شاید گورباچف در این گفته درست میگفت که بدون گلاسنوست، پرسترویکایی وجود نمیداشت. بااینحال، بعدها پرسترویکا با استفاده از گلاسنوست چنان مورد انتقاد قرار گرفت که میتوان گفت حتی با وجود گلاسنوست نیز پرسترویکایی نمیتوانست وجود داشته باشد.
پایان شوروی؛ نتیجه اصلاحات یا اجتنابناپذیر؟
این بخش تلاش خواهد کرد مشخص کند که آیا گورباچف میتوانست با اتخاذ تدابیر خاص یا اجرای متفاوت سیاستهایش، از فروپاشی اتحاد شوروی جلوگیری کند یا نه. پیش از رسیدن به هر نتیجهای در این باره، نوع اعتراضهایی که پس از اجرای گلاسنوست و پرسترویکا شکل گرفتند، بررسی میشوند.
آیا اتحاد شوروی بمبی ساعتی بود که در انتظار انفجار به سر میبرد و گلاسنوست و پرسترویکا فقط این فرایند را تسریع کردند، یا اینکه سیاستهای گورباچف چیزی جدید را فعال کردند که به سقوط اتحاد شوروی انجامید؟
هنگامی که پرسترویکا معرفی شد، مردم در برابر آن مقاومت نکردند. بیشتر آنان طرفدار پرسترویکا بودند و از آن به سود خود استفاده کردند. هدف نخست آنان دستیابی به استقلال بیشتر برای جمهوریها بود.
اعتراضها ــ مردم چه میخواستند؟
کمی پس از معرفی گلاسنوست و پرسترویکا، اعتراضها آغاز شد. این اعتراضها با تلاش کشورهای بالتیک برای کسب استقلال شروع شد. مبارزه آنان برای آزادی «انقلاب آوازخوان» نامیده میشود. پس از آن، بسیاری از کشورهای دیگر نیز خواستار استقلال شدند.
استونی، که نخستین کشوری بود که خواستار استقلال شد، از پیش با مقاومت و مشکلات داخلی مواجه بود. هنگامی که پرسترویکا معرفی شد، مردم در برابر آن مقاومت نکردند. بیشتر آنان طرفدار پرسترویکا بودند و از آن به سود خود استفاده کردند. هدف نخست آنان دستیابی به استقلال بیشتر برای جمهوریها بود. گورباچف در تصور خود از پرسترویکا هرگز این احتمال را در نظر نگرفته بود که کسی به طور جدی پیشنهاد بازسازی کامل نظام را مطرح کند.
مورد لتونی متفاوت بود. اعتراضها با پیشنهاد ساخت یک نیروگاه برقآبی جدید در لتونی از سوی مسکو آغاز شد؛ نیروگاهی که میتوانست چشمانداز طبیعی و میراث فرهنگی این کشور را نابود کند. روزنامهنگاران با استفاده از آزادیهایی که گلاسنوست در اختیار مردم گذاشته بود، شروع به تشویق مردم به اعتراض کردند. این نخستین جرقهای بود که اعتراضها و مطالبه استقلال در لتونی را آغاز کرد.
پژوهشگران مختلف مشاهده کردهاند که چنین تحریکهایی از سوی روزنامهنگاران امر نامعمولی نبوده است. بهطور مشخص، رسانههای پخشکننده دموکراتیک، مانند رادیو اروپای آزاد، احساس شورش را در مردم تقویت میکردند و آنان را به اعتراض علیه کمونیسم فرامیخواندند.
اگر وضعیت هر کشور بهطور جداگانه بررسی شود، مشاهده میشود که گلاسنوست و پرسترویکا به نحوی به اعتراضها کمک و آنها را تقویت کردند. بنابراین، آنچه مردم میخواستند درنهایت استقلال بود و این میل با گلاسنوست گورباچف شدت گرفت؛ گلاسنوستی که به مردم اتحاد شوروی اجازه داد سرانجام ببینند زندگی در کشورهای دموکراتیک چگونه است. این تبادل فرهنگی در میان مردم ناآرامی ایجاد کرد، زیرا تضاد میان شرایط اتحاد شوروی و کشورهای غربی آشکار شد و آنان توانستند ببینند کشورشان واقعاً تا چه اندازه عقب مانده است.
اتحاد شوروی پیش از آنکه گورباچف حتی به قدرت برسد، مرگی تدریجی را تجربه میکرد. سیاستهای او فقط این فرایند را تسریع کردند.
تقصیر گورباچف بود یا نظام شوروی؟
بنابراین، کاملاً روشن میشود که این سیاستها نبودند که در مردم احساس مقاومتی را ایجاد کردند که برای آنان بیگانه بود. مردم از قبل مقاوم بودند، اما با سست شدن قواعد و قوانین و معرفی گلاسنوست، ابزارهایی به دست آوردند که با استفاده از آنها میتوانستند احساسات خود را عملی کنند.
با اطمینان میتوان گفت که اتحاد شوروی بهخودیخود رژیمی بسیار ضعیف بود که مدتها در حال فروپاشی بود. گورباچف در تلاش آرمانگرایانه خود برای احیای اتحاد شوروی، درنهایت ابزارهای سقوط آن را فراهم کرد. فشارهای داخلی و خارجی وجود داشت که پرسترویکا نمیتوانست آنها را مهار کند و اتحاد شوروی سرانجام در برابرشان تسلیم شد.
برخی استدلال میکنند که پرسترویکا زمانی معرفی شد که دیگر خیلی دیر شده بود؛ برخی دیگر نیز بر این باورند که گورباچف سیاستها را به طور کامل اجرا نکرد و اگر هر یک از این شرایط تغییر میکرد، سرنوشت اتحاد شوروی نیز میتوانست تغییر کند. من با چنین استدلالی موافق نیستم. اجرای پرسترویکا در زمانی زودتر میتوانست تأثیرات بهتری بر اقتصاد داشته باشد، اما شکلگیری اقتصاد در حال فروپاشی چنان تدریجی و نامحسوس بود که پیش از آنکه خیلی دیر شود، پیشبینی آن دشوار بود. همچنین، گورباچف هیچیک از قوانین مربوط به پرسترویکا را اجرا نکرد؛ زیرا خودِ نظام به او اجازه چنین کاری نمیداد. رژیم چنان پیچیده و دارای میراث فرهنگی و اجتماعی گستردهای بود که نمیشد بهسادگی از آن عبور کرد.
بنابراین، اتحاد شوروی پیش از آنکه گورباچف حتی به قدرت برسد، مرگی تدریجی را تجربه میکرد. سیاستهای او فقط این فرایند را تسریع کردند.
نتیجهگیری
فروپاشی اتحاد شوروی پدیدهای پیچیده بود که عوامل گوناگونی در آن نقش داشتند. اقتصاد ضعیف بود و اقداماتی که برای احیای آن انجام شد، کافی نبود. هنگامی که مردم از نظر قانونی اجازه یافتند مخالفت کنند و خواستار بازسازی کامل نظام شوند، وضعیت فقط بدتر شد.
گورباچف اجازه مخالفت داد و درنهایت به دست همان مخالفت بلعیده شد؛ زیرا رژیم او نتوانست رفاه و موفقیتی را که وعده داده بود، فراهم کند.
گورباچف قصد داشت نظام را از درون اصلاح و بازسازی کند، اما در انجام این کار شکست خورد. گذشته از این واقعیت که پرسترویکا نتوانست آنچه را وعده داده بود تحقق بخشد، فشارهای داخلی و خارجی نیز نقش عمدهای در سقوط اتحاد شوروی داشتند. فشارهای داخلی ــ که با گلاسنوست شدت گرفته بودند ــ پیشتر بررسی شدند. فشارهای فزایندهای از سوی غرب نیز درباره مشارکت در مسابقه تسلیحاتی وجود داشت. اتحاد شوروی مدعی بود که برای چنین مسابقهای آماده نیست و گورباچف از صلح و اقدامات دوستانه حمایت میکرد. همچنین، پرسترویکا بیش از حد دیر تدوین شد و اصلاحاتی که به همراه آورد، برای مقابله با مشکلاتی که قصد حل آنها را داشت، بسیار اندک بودند.
عامل دیگری که به فروپاشی کمک کرد، روحیه انساندوستانه گورباچف بود. همین ویژگی گورباچف او را واداشت اصلاحات و قوانینی را ایجاد کند که رژیمش آمادگی کامل برای پذیرش آنها را نداشت. چشمانداز او اغلب بیش از حد آرمانگرایانه میشد و بنابراین در سطح عملی قابلیت اجرا نداشت.
اساساً، اقتصاد ضعیف، کاهش نرخ رشد و رکود فناوری، در ذهن مردم نفرتی علیه کمونیسم ایجاد کرد. این نفرت با ابزارهایی که سیاست گلاسنوست در اختیار مردم گذاشت، تداوم یافت. در چنین زمان حساسی، سیاستی که برای مقابله با این وضعیت معرفی شده بود ــ یعنی پرسترویکا ــ کارآمد واقع نشد و نارضایتی مردم را بیشتر کرد. بنابراین، اگرچه عوامل متعددی به فروپاشی اتحاد شوروی انجامیدند، پرسترویکا را قطعاً میتوان آخرین ضربهای دانست که سرنوشت گورباچف و حکومت او را رقم زد.
منبع: papers.ssrn.com
۲۵۹







نظر شما