به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ عصر طلایی جرایم سازمانیافته در آمریکا، تنها در کوچهپسکوچههای تاریک رقم نخورد، بلکه در روز روشن پدیدار شد؛ در عکسهای بازداشتگاهی پلیس، تصاویر صحنه دادگاهها و عکسهای خبری که گانگسترها را با جسارتی به تصویر کشیدهاند که امروزه باورنکردنی به نظر میرسد.
این مردان امپراتوریهای تبهکاری را بنا نهادند که به شهرها شکل داد، بر سیاست اثر گذاشت و ردپایی پاکنشدنی بر هویت این کشور برجای گذاشت.
از سازمان «مرگ، شرکت با مسئولیت محدود» (Murder, Inc) گرفته تا «تشکیلات شیکاگو» (Chicago Outfit)، عکسهای بهجامانده از این دوران پرآشوب، روزهای آغازین جرایم سازمانیافته را همانگونه که واقعاً بود به نمایش میگذارند: خشن، بیرحم و بسیار پیچیدهتر از تصویرهای رمانتیک و خیالپردازانهی هالیوود.
پتو، آدمکش اجارهای گروه «مورلو»، نمادی از بازوی اجرایی خشن
یکی از نخستین خانوادههای تبهکاری شناختهشده در آمریکا بود.
در حالی که فیلمها، سریالها و کتابهای بیشماری سلطه مافیای ایتالیایی را بر جغرافیای تبهکاری آمریکا به تصویر کشیدهاند، تاریخ واقعی چگونگی تبدیل مافیا به چنین نیروی مهیبی، حتی از هر داستان تخیلی نیز جذابتر است.
در طول قرن بیستم، برخی از تأثیرگذارترین و بدنامترین چهرههای آن دوران، از دل دنیای زیرزمینی برخاستند.
این چهرهها صرفاً مرتکب جرم نمیشدند؛ آنها مسیر جامعه آمریکا را به شکلی بنیادین دگرگون کردند و میراثی برجای گذاشتند که چه خوب و چه بد، تأثیراتش تا به امروز حس میشود.
او با ارتقا در تشکیلات «جو ماسریا» در دهه ۱۹۲۰، درنهایت فرماندهی
سازمان مخوف «مرگ، شرکت با مسئولیت محدود» را به دست گرفت؛
سازمانی متشکل از آدمکشهای اجارهای که در دهه ۱۹۳۰ سراسر دنیای زیرزمینی را در وحشت فرو برد.
مافیای آمریکا به شکلی که امروزه میشناسیم، شاید هرگز بدون «سالواتوره مارانزانو» شکل نمیگرفت؛ مهاجری سیسیلی که روزگاری آرزو داشت کشیش کاتولیک شود.
اما مارانزانو به جای پوشیدن ردای کشیشی، به سمت و سویی کاملاً متفاوت کشیده شد.
عطش او برای سلطهگری باعث شد لقبی برگرفته از بت زندگیاش، «ژولیوس سزار»، برایش انتخاب شود و او نیز درست مانند آن امپراتور روم باستان، جاهطلبیهای بزرگی برای فتح و سلطه در سر داشت.
که او را به یکی از ماندگارترین چهرههای جرایم سازمانیافته بدل ساخت.
او که به عنوان معاون رئیس (Underboss) در خانواده «کلمبو» در نیویورک خدمت میکرد،
در طول زندگی خود بارها دستگیر شد و سرانجام آخرین دوره زندان خود
را در سال ۲۰۱۷ و در سن قابلتوجه ۱۰۰ سالگی به پایان رساند.
مهاجرت مارانزانو به نیویورک پس از جنگ جهانی اول، جایگاه او را که پیشتر در سیسیل به عنوان چهرهای تبهکار تثبیت شده بود، از یک شهرت محلی به مقامی برجسته در دنیای زیرزمینی ارتقا داد.
او خود را غرق در قمار غیرقانونی و قاچاق مشروبات الکلی کرد و در عین حال، زیرکانه با سایر گانگسترها پیوندهایی استراتژیک برقرار نمود تا موقعیت خود را برای بازیهای قدرت در آینده تثبیت کند.
زمانبندی برای خلافکاران نوپا نمیتوانست از این بهتر باشد. قانون ممنوعیت الکل اجرایی شده بود و این ممنوعیت سراسری، فرصتی بیسابقه برای گانگسترهای آمریکایی به وجود آورد تا ثروتهای سرسامآوری به جیب بزنند.
او کار خود را با قاچاق مشروبات الکلی و سرقتهای مسلحانه در دوران ممنوعیت الکل آغاز کرد
و نفوذ خود را در دههی ۱۹۴۰ به شکلی چشمگیر گسترش داد؛
بهطوریکه گفته میشد شبکه عظیمی از فعالیتهای غیرقانونی سراسر آن منطقه را تحت کنترل داشت.
در حالی که مارانزانو با برنامهریزی دقیق امپراتوری خود را در نیویورک میساخت، یک اکوسیستم تبهکاری موازی نیز در شیکاگو شکوفا شد؛ جایی که قاچاقچیان الکل به موقعیتهای به همان اندازه سودآوری دست یافته بودند. در این میان، نام یک نفر به نماد و مترادف جرایم سازمانیافته در آمریکا تبدیل شد: آل کاپون.
کاپون که کار خود را به عنوان معاون گانگستری به نام «جانی توریو» آغاز کرده بود، بیرحمی و شم تجاری خاصی را به نمایش گذاشت که مسیر حرفهایاش را رقم زد.
هنگامی که توریو در سال ۱۹۲۵ کنار رفت، کاپون کنترل سندیکای تبهکاری شیکاگو را به ارث برد و عملاً تمام فعالیتهای قمار، فحشا و قاچاق الکل را در سراسر شهر به دست گرفت.
این نشستهای عالیرتبه به سران خانوادههای تبهکاری از سراسر کشور اجازه میداد بر سر قلمروها مذاکره کنند،
اختلافات را حل و فصل نمایند و فعالیتهای مجرمانه رو به گسترش خود را هماهنگ سازند.
میراث او در «شهر بادخیز» (شیکاگو) عمیقاً ضد و نقیض است. کاپون به عنوان رئیس مقتدر و ثروتمندی که یک شبکه تبهکاری عظیم را هدایت میکرد اعمال قدرت میکرد، اما در عین حال، در تاریکترین روزهای «بحران بزرگ اقتصادی»، یکی از نخستین آشپزخانههای توزیع غذای رایگان را برای فقرا راهاندازی کرد.
با این وجود، این دوگانگی شخصیتی نمیتوانست بر قساوت او سرپوش بگذارد؛ خشونتی که بارزترین نمونه آن، سازماندهی ادعایی «کشتار روز ولنتاین» بود که یکی از خونینترین و بدنامترین ترورهای تاریخ مافیا به شمار میرود.
سرقت آنها از بانکی در نیدهام در سال ۱۹۳۴ با به رگبار بستن دو افسر پلیس فاجعهبار شد
و به محکومیت آنها به عنوان نخستین افرادی در ماساچوست انجامید
که به جرم قتل با مسلسل مقصر شناخته شدند. هر سه نفر در سال ۱۹۳۵ اعدام شدند.
در حالی که کاپون و جانشین نهاییاش، «فرانک نیتی»، چنگال قدرت خود را بر شیکاگو محکم نگه داشته بودند، صحنه تبهکاری نیویورک به آشوب کشیده شد. دنیای زیرزمینی شهر به میدان نبردی تبدیل شده بود که در آن رهبران تشنه قدرت، بر سر حاکمیت مطلق با یکدیگر میجنگیدند.
در ابتدا، تشکیلات مجرمانه نیویورک فاقد هرگونه ساختار یا سلسلهمراتب بود و این امر خلأ خطرناکی ایجاد کرده بود که باید پر میشد.
دو مرد به عنوان مدعیان اصلی ظاهر شدند: سالواتوره مارانزانو و رقیبش «جو ماسریا». جاهطلبیهای رقابتی این دو، جرقه «جنگ کاستلامارِزه» را در سال ۱۹۳۰ روشن کرد و شهر را در ورطهی خشونت فرو برد.
و برادرشوهرش ایستاده است. با اینکه او نیز در سرقت مرگبار بانک نیدهام دست داشت،
اما حکمی به نسبت سبک دریافت کرد؛ کمی بیش از یک سال زندان به اتهام معاونت در جرم.
هر دو سرکرده، جناحهای وفاداری را در دنیای زیرزمینی رهبری میکردند و گانگسترهای مختلف براساس وفاداریهای فردی یا محاسبات استراتژیک، با یکی از طرفین متحد میشدند. به نظر میرسید این درگیری تا پیروزی مطلق یکی از طرفین ادامه خواهد داشت.
اما پایان این نبرد از سمتی غیرمنتظره رقم خورد. چارلز «لاکی» لوچیانو که به عنوان معاون مورد اعتماد ماسریا خدمت میکرد، به رئیس خود خیانت کرد و نقشه قتل او را در سال ۱۹۳۱ کشید.
این اقدام حسابشده به جنگ پایان داد و مارانزانو را به جایگاه «رئیسِ همه رؤسا» رساند؛ عنوانی که آغازگر دورانی شد که مورخان بعدها آن را «عصر طلایی مافیا» نامیدند.
قابل اعتمادترین دستیار آل کاپون بود. جایگاه او به عنوان جانشین کاپون،
وی را به یکی از قدرتمندترین چهرههای جرایم سازمانیافته در تاریخ آمریکا تبدیل کرد.
در ابتدا، مارانزانو و لوچیانو در دیدگاه خود برای بازسازی ساختار باندهای جنایتکار نیویورک همنظر به نظر میرسیدند.
آنها با همکاری یکدیگر نظام «پنج خانواده» را پایهگذاری کردند و شهر را به قلمروهای مشخصی تحت نظارت سازمانهای مستقل تقسیم نمودند. این ساختار، نظمی بیسابقه به رقابتهای پرتنش و آشفته مجرمانه بخشید.
اما این شراکت کوتاهمدت بود. وسوسه قدرت بهزودی لوچیانو را واداشت تا یک متحد دیگر را نیز از میان بردارد.
زیر بازجویی نشسته است. این گانگستر کاریزماتیک بعدها به تبدیل لاسوگاس
به کانون قمار جهان کمک کرد، پیش از آنکه در سال ۱۹۴۷ خود نیز به شکلی خشونتبار به قتل برسد.
لوچیانو تیم ترور کوچکی تشکیل داد که به دفتر مارانزانو هجوم بردند و او را به قتل رساندند؛ بدین ترتیب، مسیر لوچیانو برای رهبری تمام شبکه مافیا هموار شد.
دوران رهبری لوچیانو، تحولی بنیادین در روش و فلسفه مافیا ایجاد کرد. گرچه خشونت همچنان در صورت لزوم ابزاری کارآمد بود، اما او ترجیح میداد اختلافات میان پنج خانواده را از طریق مذاکره و مصالحه حل کند.
هدف اصلی او به حداکثر رساندن سود متمرکز بود و تحت هدایت وی، نفوذ مافیا بدون وقفه گسترش یافت؛ به گونهای که مهار آن فراتر از توان هر کسی به نظر میرسید.
تسلط او بر قمار غیرقانونی، مراکز فساد و شبکههای فساد سیاسی،
او را به یکی از قدرتمندترین رؤسای مافیا در غرب میانه آمریکا تبدیل کرده بود.
اما آسیبناپذیری این امپراتوری توهمی بیش نبود. اخراج لوچیانو به ایتالیا در سال ۱۹۴۶، بار دیگر خلأ بیثباتکنندهای را به وجود آورد.
نبرد برای تصاحب قدرت، ویتو جنوویزه را به اوج رساند، اما دقیقاً همان رویدادی که جنوویزه برای تثبیت اقتدار خود ترتیب داده بود، پایان عصر طلایی مافیا را رقم زد و آغازگر دوران جدیدی از نظارتهای دقیق، پیگردهای قانونی و نهایتاً افول مافیا شد.
تبهکاری کانزاسسیتی خدمت میکرد. شهرت او در بیرحمی،
او را به سلاحی ضروری در نبردهای قلمرویی و اجرای نظم درونسازمانی تبدیل کرده بود.
در سال ۱۹۵۷، ویتو جنوویزه بیش از ۱۰۰ تن از چهرههای سرشناس مافیا را به ملک روستاییِ شریک خود، «جوزف باربارا»، در آپالاچین فراخواند.
هدف از این نشست، تحکیم قدرت جنوویزه و تصمیمگیری دربارهی مسائل کاری کلیدی سازمان بود.
نقشههای آنها زمانی نقش بر آب شد که صفی از خودروهای لوکس کادیلاک پارکشده در امتداد یک جاده روستایی و خلوت، توجه «ادگار کراسول»، بازرس پلیس ایالتی نیویورک را که سالها فعالیتهای باربارا را زیر نظر داشت، به خود جلب کرد.
در کنار فیلیپ مانگانو، عضوی از سندیکای قدرتمند پنج خانوادهی نیویورک در دهه ۱۹۲۰.
این عکس پیوندهای بینشهری دنیای جنایتکاران آن دوران را نشان میدهد.
کراسول با دیدن پلاک خودروها از ایالتهای مختلف و اطلاع از ورود حجم عظیمی از مواد غذایی به این ملک، حدس زد که گردهمایی بزرگی در حال برگزاری است. او فوراً درخواست نیروی کمکی کرد، ایستبازرسیهایی برپا نمود و وارد عمل شد.
این یورش به دستگیری بیش از ۶۰ نفر انجامید. با وجودی که بسیاری از این محکومیتها بعدها لغو شد، اما این واقعه گستره نفوذ سراسری مافیا را برای عموم مردم فاش ساخت؛ امری که با اظهارات قبلی «جی. ادگار هوور»، رئیس افبیآی (که وجود مافیا را انکار میکرد)، در تضاد آشکار بود.
جنوویزه شخصاً از عواقب قانونی ماندگار این جلسه در امان ماند، اما پوشش خبری گسترده آن، موقعیتش را تضعیف کرد و نقطه عطفی در رهبری او و پایان دوران اوج مافیا شد.
جو بوبینلو، نیک مانزلو و جو روسیو. دستگیری آنها تنها بخش ناچیزی از
معضل گسترده جرایم سازمانیافته در این شهر در دوران ممنوعیت الکل بود.
شهر برای طی کردن مراحل اداری با مقامات اداره مهاجرت آمریکا در سال ۱۹۶۱.
مارچلو که از والدینی سیسیلی در تونس متولد شده بود و هرگز تابعیت رسمی آمریکا را نگرفت،
دههها با تلاشهای دولت برای اخراجش جنگید و همزمان امپراتوری تبهکاری خود را حفظ کرد.
برای شرکت در جلسه اتحادیه اسکله در سال ۱۹۵۴، علامت پیروزی نشان میدهد.
تسلط او بر اسکلهها، قدرت عظیمی را در زمینه کشتیرانی، اتحادیههای کارگری
و تجارت در امتداد اسکلههای نیویورک در اختیار مافیا قرار میداد.
را در محله هارلم بنا نهاد. دستگیری او در سال ۱۹۲۹ خبرساز شد؛
چراکه او با شهادت دادن در برابر یک کمیسیون، از مأموران فاسد انتقام گرفت
و این امر به تعلیق ۱۳ افسر پلیس انجامید که از تشکیلات او باجگیری میکردند.
بود که قتلهای قراردادی را به یک کسبوکار سازمانیافته و پیشرفته تبدیل کرد.
سازمان او صدها فقره قتل را به سفارش خانوادههای مافیایی در سراسر کشور اجرا نمود.
او که در محله «لوور ایست ساید» نیویورک به دنیا آمده و بزرگ شده بود،
در سن نوجوانی وارد دنیای تبهکاری سازمانیافته شد و دیگر هرگز به عقب نگاه نکرد.
نخستین خانواده بزرگ مافیای ایتالیایی را در نیویورک تأسیس کرد.
او که بعدها به عنوان مشاور ارشد (Consigliere) جو ماسریا خدمت میکرد،
از اولین قربانیان جنگ خونین کاستلامارزه در سال ۱۹۳۰ بود.
نفوذ تبهکارانه خود را در سراسر غرب ایالت نیویورک، بخشهایی از پنسیلوانیا
و تا انتاریوی کانادا گسترش داده بودند. در حالی که برخی محققان مدعیاند نفوذ این
خانواده در اواخر قرن بیستم
کاهش یافت، برخی دیگر معتقدند فعالیتهای آنها به شکلی پنهانتر همچنان ادامه دارد.
لقب «حسابدار مافیا» را به دست آورد. لانسکی که در اوایل قرن بیستم
در کنار باگزی سیگل و لاکی لوچیانو در نیویورک به قدرت رسید،
در دهه ۱۹۳۰ نقشی اساسی در شکلگیری سندیکای ملی جنایت ایفا کرد.
در نیویورک سلطه داشت. اعلام جنگ او علیه رقیبش سالواتوره مارانزانو در سال ۱۹۳۰
به قیمت جان دهها نفر تمام شد، تا اینکه دستیار خودش، لاکی لوچیانو، نقشهی ترور او را در سال ۱۹۳۱ عملی کرد.
سابقهای خونین از خود برجای گذاشت. این گانگستر ایرلندی-آمریکایی بهویژه پس از آن بدنام شد
که در جریان یکی از عملیاتهای ناموفقش برای باجگیری، کودکی در تبادل آتش جان سپرد.
در یک نزاع کافهای به او داده شده بود نفرت داشت و ترجیح میداد «مرد بزرگ» یا «اسنورکی»
(شیکپوش) خطاب شود. علیرغم میل باطنیاش، این لقب برای همیشه روی او ماند
و مترادف با جرایم سازمانیافته در شیکاگو شد.
هرچند این گانگستر یهودی-آمریکایی تبرئه شد، اما اندکی بعد به قتل رسید؛
چراکه نقشه او برای ترور یک دادستان، خشم سایر رؤسای مافیا را برانگیخته بود؛ آنها بیم آن داشتند
که این کار باعث حساسیت و نظارت بیشتر نهادهای قانونی شود.
در اوایل دهه ۱۹۵۰، آن هم بدون استفاده از حق متمم پنجم قانون اساسی (حق سکوت برای عدم خود-محکومی)،
دست به ساختارشکنی زد. این رئیس مافیای نیویورک که به مسلح نبودن شهرت داشت،
از یک سوءقصد جان سالم به در برد و سرانجام در ۸۲ سالگی به مرگ طبیعی درگذشت.
حفظ گمنامی، آنها را از انتقامجوییهای احتمالی شبکه گسترده همدستان
و مجریان احکام کاپون در سراسر شیکاگو در امان نگه میداشت.
درباره زندگی پرماجرایش بود که دست سرنوشت مانع شد. در سال ۱۹۶۲، این گانگستر ۶۵ ساله
در فرودگاهی در ناپل، درست پیش از آنکه مقامات پلیس بتوانند او را در رابطه
با یک شبکه بینالمللی قاچاق مواد مخدر دستگیر کنند، بر اثر حمله قلبی جان باخت.
در حالی که در تمام این مدت تنها یک شب را پشت میلههای زندان سپری کرد.
او از جایگاه یک خلافکار ردهپایین در تشکیلات کاپون کارش را آغاز کرد،
سپس محافظ شخصی کاپون شد، دارودسته خود را راه انداخت
و درنهایت کنترل کل تشکیلات را در دست گرفت و به عنوان پدرخوانده واقعی شیکاگو شناخته شد.
مشروبات الکلی را در منهتن اداره میکرد. او بعدها به ایتالیا دیپورت شد و در همانجا درگذشت.
به شمار میرود. او همچنین نخستین رئیس رسمی خانواده مافیایی مدرن «جنوویزه» بود.
که برای مدتی سرپرستی (کفالت) خانواده تبهکاری «بونانو» را در اختیار داشت.
به قدرت رسید و بعدها عنوان «رئیسِ همه رؤسا» را تصاحب کرد.
دست به سرقتها، قتلها و آدمرباییهای بیشماری زد.
منبع: rarehistoricalphotos.com
۲۵۹




نظر شما