به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ [بیش از] پنجاه سال از کنارهگیری آنتونیو د اولیویرا سالازار، دیکتاتور پرتغال، از قدرت میگذرد. برخلاف اکثر حاکمان اقتدارگرایی که در سالهای میان دو جنگ جهانی به قدرت رسیدند، سالازار در آرامش و به دنبال سکته مغزی از مسند قدرت کنار رفت. هنگامی که او در سال ۱۹۷۰ درگذشت، مراسم تشییعجنازه رسمی و باشکوهی برایش برگزار شد.
در ربع پایانی قرن بیستم، پرتغالِ دوران سالازار به نمادی از سرکوب و عقبماندگی بدل شده بود. رژیم او سرانجام در پی کودتایی در سال ۱۹۷۴ سرنگون شد؛ یعنی دقیقاً ۴۸ سال پس از کودتایی که خود او را به قدرت رسانده بود. بخشهایی از ارتش پرتغال به دلیل پافشاری سرسختانه حکومت بر حفظ امپراتوری استعماری پهناورش — که مناطقی از آن سر به شورش برداشته بودند — رادیکالیزه شده بودند. با فروپاشی رژیم، نظامی دموکراتیک شکل گرفت، پرتغال در سال ۱۹۸۶ به اتحادیه اروپا پیوست، استانداردهای زندگی ارتقا یافت و افقهای فکری جامعه گسترش پیدا کرد.
بنابراین، بسیار مایه شگفتی و شوک بود هنگامی که در سال ۲۰۰۷، در جریان یک نظرسنجی در برنامه تلویزیونی «بزرگترین پرتغالی» — که در آن از مخاطبان خواسته شده بود به برترین شخصیت تاریخ کشور رأی دهند — سالازار برگزیده شد. او توانست ۴۱ درصد از مجموع ۱۵۹,۲۴۵ رأی ثبتشده را به خود اختصاص دهد و حتی پادشاهان پرآوازه تاریخ و کاشفان بزرگ «عصر کاوش» را پشت سر بگذارد.
این نتیجه با خشم و اعتراضهای فراوانی روبهرو شد، اما به منزله تولد دوباره راست افراطی نبود؛ پرتغال به همراه همسایه ایبریایی خود یعنی اسپانیا، تنها کشورهای سرزمین اصلی اروپای غربی هستند که این جریان سیاسی نتوانسته است در آنها به جریان اصلی قدرت راه یابد. درعوض، این انتخاب نوعی اذعان به این واقعیت بود که سالازار، با وجود تفکرات متحجرانه و واپسگرایانهاش، توانست ثباتی نسبی را به ملتی بازگرداند که در دهههای نخست قرن بیستم طعم تلخ هرجومرج و آنارشی را چشیده بودند. او با وجود آنکه بهندرت اهل سفر بود، در برابر رهبران متفقین و دولتهای محور — که میکوشیدند پای پرتغال بیطرف را به جنگ جهانی دوم بکشانند — هماوردی سرسخت نشان داد و به کشوری که اغلب نادیده انگاشته میشد، حس هویت نیرومندتری بخشید.
جی. کی. رولینگ، نویسنده مجموعه کتابهای «هری پاتر»، در سال ۲۰۱۷ فاش کرد که شخصیت بحثبرانگیز «سالازار اسلایترین» را براساس این دیکتاتور پیشین خلق کرده است؛ موضوعی که بیشک تصویر او را در حافظه عمومی پررنگتر ساخت. با این حال، سالازار هنوز هم احترامی ناخواسته و قلبی را در میان برخی از پرتغالیها برمیانگیزد، بهویژه اگر با کارنامه پرنوسان و نامطلوب جانشینان دموکراتش مقایسه شود. دهه گذشته در پرتغال با بحرانهای اقتصادی سپری شد؛ انقباض مالی حوزه یورو ضربه سختی بر پیکره اقتصاد این کشور وارد آورد. طبقه سیاسی حاکم در لیسبون در نگاه عامه مردم، افرادی متوسطالحال و خودخواه دیده میشوند. ناتوانی دولت در کارنامه ضعیف نظام آموزشی متجلی شده و رسواییهای مالی فراوانی برملا گشته است؛ ازجمله ژوزه سوکراتس، نخستوزیر پرتغال بین سالهای ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۱، که در سال ۲۰۱۷ به فرار مالیاتی، جعل سند و اختلاس متهم شد.
دستیابی به قدرت
در اواخر دهه ۱۹۲۰، آشفتگیهای سیاسی به مراتب سهمگینتری مسیر به قدرت رسیدن سالازار را هموار کرد. نظام پادشاهی پرتغال در سال ۱۹۱۰ سرنگون و جمهوریتی دینستیز و ضدکلیسا مستقر شده بود. اما خشونتها و بیثباتیهای اقتصادی حاصل از آن، رادیکالهای طبقه متوسط شهری را در موضع انفعال قرار داد. همزمان با دلزدگی اکثریت مردم از رژیم پارلمانی فاسد و بینظم، موجی از واکنشهای محافظهکارانه جان گرفت.
جایی که پرچم جمهوری برافراشته شده بود؛ ۱۹۱۰
هنگامی که ارتش در سال ۱۹۲۶ زمام امور را در دست گرفت، سالازار یک استاد ۳۷ ساله اقتصاد در دانشگاه کویمبرا بود. او که در خانوادهای از خردهمالکان روستایی در مرکز پرتغال متولد شده بود، تحصیلات را پلکانی برای پیشرفت حرفهای خود ساخت؛ مسیری که در آن روزگار برای بسیاری از نخبگان روستایی در جنوب اروپا گشوده بود. پس از دورهای کوتاه در سمت وزیر داراییِ دولت جدید، او بار دیگر در سال ۱۹۲۸ به این سمت بازگشت و این بار اختیاراتی گسترده و تام به او سپرده شد؛ چنانکه لقب «دیکتاتور امور مالی» را از آن خود کرد. او توانست بدون اتکا به استقراض خارجی، اوضاع مالی کشور را به ثبات برساند؛ دستاوردی که سبب شد عدهای او را شخصیتی «معجزهگر» بدانند؛ تصویری که با عقبنشینی تدریجی نظامیان از صحنه، توسط دستگاه تبلیغات دولتی بهشدت برجسته میشد. از سال ۱۹۳۰ او عملاً به چهره اصلی رژیم بدل شد و درنهایت در سال ۱۹۳۲ با تکیه زدن بر کرسی نخستوزیری، اقتدارش رسمیت یافت. او اعلام برپایی «استادو نوو» (دولت نو / Estado Novo) کرد و در سال ۱۹۳۳ قانون اساسی جدیدی به تصویب رسید. اگرچه ساختار جمهوری حفظ شد، اما ملیگراییِ کاتولیک و سنتیِ برخاسته از بستر روستا، روح اصلی این تحول ملی بود.
سالازار خود را نگاهبان این نظام میدانست. او هواداران جمهوری لیبرال و اعضای حزب کمونیست پرتغال را بهشدت سرکوب کرد. مخالفان برخاسته از طبقه متوسط از مناصب دانشگاهی، نظامی و ادارات دولتی اخراج شدند، و اعضای حزب کمونیست در اردوگاهی در جزایر کیپورد محبوس گشتند؛ بازداشتگاهی که تا سال ۱۹۵۴ فعال ماند. او مدعی بود که اعمال این سرکوبها برای ثبات پایههای رژیمش ضرورت دارد. با این وجود، تأکید میکرد که «دولت نو» او کپیبرداری یا امتدادی از رژیمهای فاشیستی بزرگ نیست. در نگاه او، عرصه سیاست باید فضایی محدود میبود؛ جامعهای آرام و مطیع بر جامعهای در وضعیت آمادهباش و هیجان همیشگی ترجیح داده میشد. خبری از حزب واحد فراگیر نبود. حق رأی گزینشی، ممانعت از نامزدی اپوزیسیون و دستکاری آرا شرایطی را پدید آورد که انتخابات برگزار میشد، اما انتخابی واقعی در کار نبود.
استثنایی تاریخی
کنشهای سیاسی سالازار آرام و بیسروصدا بود. او تمایل داشت قدرت را از پشت پرده اعمال کند؛ به بیان ائوجنیو دُرس، روشنفکر محافظهکار اسپانیایی دوران فرانکو، او بیشتر شبیه به یک دیوانسالار و کارگزار اداری بود تا یک پیشوای کاریزماتیک. آستن چمبرلین، وزیر خارجه بریتانیا در دهه ۱۹۳۰ نوشت: سالازار «از رفتارهای نمایشی و پرهیاهو بیزار است». سالازار از حضور در انظار عمومی و گردهماییها پرهیز میکرد و در پی القای تصویر روشنفکری مسئولیتپذیر بود که در خفا برای منافع همگانی میکوشد؛ تصویری که تا اندازهای در یادها باقی ماند. سالازار همواره ادعا میکرد که زمامداری یک «وظیفه» است نه یک «حق»، هرچند کاملاً مشهود بود که در جایگاه یک دیکتاتور احساس آسایش و خرسندی داشت. کشیش ماتیُو کراولی-بووی، یک روحانی کاتولیک ساکن پرتغال در روزهای آغازین حکومت سالازار، در سال ۱۹۲۸ نوشت:
«او نمیتواند مرا فریب دهد. پشت آن چهره سرد، جاهطلبی بیپایانی نهفته است؛ او آتشفشانی از بلندپروازی است.»
پوستر انتخاباتی سالازار União Nacional، ۱۹۳۴.
سالازار کوشید فرهنگ ملی را بر پایه ارزشهای سنتیِ خانواده، جامعه و ایمان بنا نهد. رژیم او صراحتاً میراث لیبرال و سکولار انقلاب فرانسه را که در سده گذشته (دستکم در شهرها) نفوذ یافته بود، مردود شمرد. با آنکه ناسیونالیسم ستون فقرات دولت سالازار را تشکیل میداد، اما هرگز برتریطلبی نژادی را تبلیغ نمیکرد. یهودستیزی جایی در برنامههای او نداشت؛ یهودیان پناهندهای که در جنگ جهانی دوم به پرتغال آمدند و نیز جامعه بومی یهودیان، آسیبی ندیدند. درعوض، ملیگرایی ابزاری بود برای حفظ انسجام جامعهای که همواره در معرض تفرقه قرار داشت، و همچنین دستآویزی برای نگهداشتن امپراتوری مستعمراتی پهناوری که چندین برابر وسعت خاک پرتغال بود. سنت بر تجدد ارجحیت یافت و آموزههای کاتولیک در آموزشوپرورش ریشه دواند؛ هرچند سالازار تمام قوانین ضد کلیسایی دوره جمهوری را ملغی نکرد. کلیسا باید مرزهای خود را میشناخت و توافق تاریخی با واتیکان در سال ۱۹۴۰ تنها پس از مذاکراتی طولانی حاصل شد. سالازار با توازن ماهرانهای، سلطنتطلبان، جمهوریخواهان میانهرو و ارتشیها را گرد هم آورد؛ به طوری که هریک از این ارکان باور داشتند تنها با بقای او، منافع و جایگاهشان پابرجا خواهد ماند.
فرو رفتن در ورطه افراطگرایی
در سال ۱۹۳۴، زمانی که ابرهای تیرهوتار جنگ بر فراز اروپا سایه میانداخت و اندک دموکراسیهای موجود ناتوان به نظر میرسیدند، کتابی شامل مصاحبههای صریح با سالازار، به قلم مدیر باهوش تبلیغاتش، آنتونیو فرو، منتشر شد. این کتاب رهبر جدید را به مثابه فنسالاری (تکنوکراتی) جدی معرفی میکرد که با صداقتی آشکار از غلتیدن اروپا به دامان افراطگرایی سخن میگفت و تشریح میکرد که چگونه پرتغال از طریق برقراری توازن در بودجه و مهار احزاب سیاسی مخرب و انگل، مسیر نجات خود را پیموده است. این کتاب بهسرعت به زبانهای مختلف ترجمه شد و تحسین محافل فکری اروپا را برانگیخت. دولت سالازار به عنوان رویکردی نوآورانه و بدیع تلقی گردید، نه صرفاً نمونهای دیگر از دیکتاتوریهای مرسوم در کشورهای لاتینتبار.
خود را مدیون «اِستادو نووو» (Estado Novo) است»؛
پوستر ضدکمونیستی، حدود سال ۱۹۴۰.
پرتغال بهمثابه یک حکومت خودکامه خیرخواه تحت هدایت «اشرافیت کارشناسان» تصویر میشد؛ نخبگانی که همچون سالازار، اغلب از دانشگاهها برخاسته بودند. هشدارهای او در برابر کمونیسم — که آن را در سال ۱۹۳۴ «بزرگترین بدعت عصر ما» نامید — مخاطبان بسیاری یافت. او در همان سال اظهار داشت:
«ما باید در برابر هرگونه گرایش به سوی تشکیل آنچه دولت توتالیتر خوانده میشود بایستیم. دولتی که همهچیز را بیهیچ استثنایی قربانی مفهوم ملت یا نژاد کند... و خود را همچون قدرتی برتر و قادر مطلق جلوه دهد... استبدادی وخیمتر از رژیمهای گذشته برپا خواهد کرد؛ زیرا چنین دولتی ماهیتاً شرکآلود بوده و با ذات تمدن مسیحی ما در تعارض است.»
در آن برهه، سالازار در شرف برچیدن یک گروه فاشیستی بومی موسوم به «سندیکالیستهای ملی» بود که هواداران زیادی در میان جوانان طبقه متوسط شهری داشت (برخی منابع اعضای آن را تا ۳۰ هزار نفر تخمین زدهاند). سالازار پس از تبعید رهبر این جنبش، فرانسیسکو رولائو پرتو، نسبت به خطرات جنبشهای متکی بر کیش شخصیت هشدار داد. با این وجود، او توانست با افزودن برخی ویژگیهای شبهفاشیستی به «دولت نو» — که بیشتر آنها پس از سال ۱۹۴۵ کنار گذاشته شدند — نیروهای این جریان را جذب ساختار خود کند.
یاری رساندن به فرانکو
نخستین بحران جدی، با آغاز جنگ داخلی اسپانیا در سال ۱۹۳۶ به وقوع پیوست. اگر جمهوریخواهان اسپانیا بر فاشیستها چیره میشدند، بقای رژیم ضدکمونیست همسایه در پرتغال بسیار دشوار مینمود. سالازار از همان آغاز تمام توان خود را، به جز اعزام رسمی نیروهای نظامی، برای یاری رساندن به فرانکو به کار بست. با پیروزی ژنرال فرانکو در سال ۱۹۳۹، اتحادی میان دو کشور شکل گرفت. این دو حاکم مقتدر برای یکدیگر احترام قائل بودند، هرچند بهندرت با هم ملاقات کردند. بیاعتمادی تاریخی پرتغالیها به همسایه قدرتمندترشان سبب شد تا سالازار ترجیح دهد فاصله دیپلماتیک خود را حفظ کند.
گرچه مخالفت او با کمونیسم برایش در محافل محافظهکار اعتبار آورد، اما درحقیقت پایبندی سرسختانه سالازار به بیطرفی پرتغال در جنگ جهانی دوم بود که احترام قلبی سیاستمداران و دیپلماتهای خارجی را به همراه داشت. در دهه ۱۹۳۰، برنامهریزیهای اقتصادی، تحرکات دیپلماتیک و اصلاحات ساختاری او، پرتغال را از وضعیتی بهشدت شکننده نجات داده بود. بیتردید بدون اراده و هوشمندی او، این کشور کمترین بخت را برای عبور سلامت از جنگ جهانی داشت؛ بهویژه که مستعمرات پرتغال پیشتر در بدهبستانهای دیپلماتیک لندن و برلین به عنوان اهرم معامله دیده میشدند. علاوه بر این، دو دستگی در ساختار سیاسی میان طرفداران متفقین و هواداران آلمان میتوانست پرتغال را بار دیگر به آشوبهای دهه ۱۹۲۰ بازگرداند.
لیسبون در روزهای جنگ به کانون دسیسه و جاسوسی بینالمللی تبدیل شد، اما سالازار مصمم بود میهنش به بازیچه دست قدرتهای ویرانگر بدل نشود. او با تشویق تمایل فرانکو به بیطرفی، طرحهای نازیها در برلین برای ورود اسپانیا به جنگ در کنار محور را ناکام گذاشت. از سوی دیگر، با ادامه فروش سنگ معدنی باارزش «ولفرام» (تنگستن) به آلمان — که در صنایع نظامی سنگین کاربرد داشت — تا اواخر جنگ، خشم وینستون چرچیل را برانگیخت. ذخایر طلای پرتغال در طول دوران جنگ بیش از چهار برابر رشد کرد؛ به طوری که ۳۸۳ تن شمش طلای انباشته در بانک مرکزی این کشور، از حیث نسبت به تولید ناخالص داخلی، دومین ذخیره بزرگ طلا در جهان به شمار میآمد. بسیاری از مردم پرتغال، بهویژه بدبینان به سیاست، پایداری او در حفظ منافع ملی در این برهه خطرناک را نمونهای کمنظیر از ایستادگی یک رهبر در برابر زیادهخواهی قدرتهای بزرگ میدانند.
او با سیاستمداران برجسته بریتانیایی نظیر ساموئل هور و دیوید اکلس و بعدها با دیپلمات نامدار آمریکایی، جرج کنان مذاکره کرد. همگی آنها در خاطرات خود با لحنی آکنده از احترام از هنر کشورداری و فداکاری او برای منافع پرتغال یاد کردهاند. با پایان جنگ، سالازار بیش از پیش یقین یافت که در جهانی آکنده از مخاطرات، حضور او برای در امان ماندن کشور ضرورتی انکارناپذیر است.
عضو بنیانگذار
پرتغال از ورود به «پیمان ضد کمینترن» که توسط آلمان نازی و ایتالیای فاشیست منعقد شده بود (و اسپانیا به آن پیوست) سر باز زد و تمایل چندانی نیز برای عضویت در سازمان ملل متحد نشان نداد، هرچند درنهایت در سال ۱۹۵۵ به آن ملحق شد. در مقابل، سالازار اشتیاق زیادی برای پیوستن به ناتو داشت و در سال ۱۹۴۹ کشورش به یکی از اعضای بنیانگذار این پیمان نظامی تبدیل شد. با آغاز جنگ سرد میان اتحاد جماهیر شوروی و دموکراسیهای غربی، سالازارِ سرسختانه ضدکمونیست، با اشتیاق کامل در برنامههای دفاعی غرب همکاری کرد. واگذاری یک پایگاه راهبردی به آمریکا در مجمعالجزایر آزور در میانه اقیانوس اطلس، ارزش کلیدی پرتغال را برای واشینگتن دوچندان ساخت.
سالازار در میان احزاب دموکرات مسیحی — که در پایهگذاری نهادهای اولیه اتحادیه اروپا پس از سال ۱۹۵۸ نقش داشتند — ستایشگرانی داشت؛ با این حال، رفتهرفته اعتبار و درخشش او رنگ باخت و رژیمش بیش از پیش نامتناسب با روح زمانه جلوه کرد. دموکراسی در غرب جان دوبارهای گرفته بود و پرتغال منطقهای عقبافتاده به نظر میرسید. از سال ۱۹۵۹، حتی ژنرال فرانکو در اسپانیا با کاستن از مداخله دولت در اقتصاد و جذب سرمایهگذاری خارجی، رشد چشمگیری را آغاز کرده بود؛ روندی که با تبدیل اسپانیا به قطب گردشگری، جامعه آن را به سوی درهای باز و لیبرالیسم سوق داد.
ممنوعیت کوکاکولا
سالازار همواره به گسترش تبادلات اقتصادی فرامرزی (آنچه امروزه جهانیسازی خوانده میشود) با دیده تردید مینگریست؛ تا جایی که ورود «کوکاکولا» به کشور ممنوع شد. موقعیت جغرافیایی پرتغال در منتهیالیه اروپای غربی به سالازار این فرصت را داد تا (هرچند با موفقیتی روزافزون در حال کاهش) جامعه را از گزند تغییرات اقتصادی-اجتماعی و دگرگونیهای فرهنگی مصون دارد؛ تغییراتی که بیتردید سطح توقعات را حتی در میان بافت جمعیتی روستایی بالا میبرد. هرچند سالازار بر فراجناحی بودن خود تأکید میکرد، اما رفتهرفته مشخص شد سیاستهای اقتصادی او در خدمت منافع بخشهای مسلط در زمینداری، تجارت و صنعت است. روند ساخت طرحهای عمرانی بزرگ که در دهه ۱۹۳۰ آغاز شده بود، در نیمه دوم حکومت او فروکش کرد و هوادارانش کمتر به ریشهیابی فقر مزمن و نرخ بالای بیسوادی در کشور میپرداختند. در راستای سیاست انقباضی و محدود کردن وظایف دولت، اخذ وام نکوهیده شمرده میشد و سرمایهگذاریها محدود ماند. جالب آنکه خود سالازار در زمان مرگ دارایی ناچیز و زندگی بسیار سادهای داشت. او در سال ۱۹۴۹ گفته بود: «شکرگزار پروردگارم که نعمت فقیر بودن را به من عطا فرمود... من مردی مستقل هستم.»
سالازار هیچگاه موفق نشد چارچوب فکری منسجمی برای جهان مدرن ارائه دهد. او هشدار میداد که تبِ برابریطلبی و رشد مصرفگرایی، فرهنگی سطحی در غرب پدید آورده که نیازهای ژرف و ناملموس روحی انسان را به حاشیه رانده است؛ با این وجود، الگوی ساختار صنفی (کورپوراتیستی) او برای حل تضاد طبقاتی هیچگاه از مرحله نظری فراتر نرفت. او بهمرور زمان به حلقهای بسیار بسته از معتمدانش محدود شد و تنها زمانی به نیروهای جدید میدان میداد که بحرانی تازه سر برمیآورد. در سال ۱۹۵۸، انتخابات کنترلشده ریاستجمهوری از دست او خارج شد. ژنرال اومبرتو دلگادو، از نظامیان برجسته و سابقاً وفادار به رژیم، علیه نامزد رسمی دولت نامزد شد و حتی در مناطق مذهبی و سنتی شمال کشور مورد استقبال قرار گرفت. دلگادو پس از کسب بیش از یکچهارم آرا ناچار به ترک کشور شد و بعدها پس از طرحریزی برای براندازی حکومت، به دست پلیس مخفی سالازار ترور گردید.
با این همه، سهمگینترین بحران دوران صدارت او، آغاز نبردهای خونین در مستعمرات آفریقایی پرتغال در سال ۱۹۶۱ بود. یک جنگ استعماری فرسایشی و ۱۳ ساله، بنیه اقتصادی کشور را تحلیل برد و ارتش عظیمی را در نبردی بیپایان و پیروزیناپذیر زمینگیر ساخت.
در واپسین سالها، ایالات متحده به بزرگترین تهدید خارجی علیه دوام حکومت او بدل شد؛ دولتمردان دولت کندی ابایی از ابراز تمایل برای برکناری او نداشتند، چراکه از افتادن آنگولای سرشار از منابع به دست کمونیستها در هراس بودند. با این حال، کودتای افسران ارشد در سال ۱۹۶۱ نافرجام ماند. توان تحلیلرفته سالازار در سالهای پایانی وقف ایستادگی در برابر بادهای دگرگونی در آفریقا شد، اما او را یارای تقابل با امواج جهانیسازی نبود. در سراسر دهه ۱۹۶۰، موج مهاجرت پرتغالیها در جستوجوی آیندهای بهتر اوج گرفت و بخش کثیری از مردم با پای خود به سوی فرانسه یا کشورهای بنلوکس [بلژیک، هلند، لوکزامبورگ] رأی دادند.
چهرهای ناسازگار با زمانه
در سال ۱۹۶۸ و در سن ۷۹ سالگی، در حالی که خیزشهای انقلابی نسل جوان بخشهای زیادی از دنیای غرب را دگرگون میساخت، سالازار به چهرهای کاملاً منسوخ و ناهمزمان با عصر خود بدل شده بود. الگوی سیاسی او که بر بستر هویت بومی، خانواده سنتی و ایمان کاتولیک استوار بود، نتوانست آزمون زمانه را تاب بیاورد. او نتوانست بدیلی پایدار برای لیبرالیسم نوین عرضه کند؛ بنابراین جای تعجب نبود که بغض فروخورده جامعه در انقلابی بنیادین فوران کرد؛ انقلابی که پس از ۱۸ ماه کشمکش در سال ۱۹۷۵ به بار نشست.
۳۱ ژانویه ۱۹۷۵ [۱۱ بهمن ۱۳۵۳] گرد هم می آیند.
محافظهکاران در نقاط دیگر جهان که از معضلات روزافزون دولتهای لیبرال نگرانند، شاید هنوز احترامی برای سالازار قائل باشند، اما ساختار غیردموکراتیک و خودکامه او سبب میشود که «دولت نو» به هیچ روی الگوی مطلوبی برای راستگرایان معاصر به شمار نیاید؛ راستگرایانی که دموکراسی و صندوق رأی را اصلیترین پناهگاه خود در برابر یکدستسازی مترقیخواهان میدانند. سالازار به صندوقهای رأی به دیده تحقیر مینگریست، در حالی که مشروعیت انتخابات برای مخالفان نظم نوین جهانی و سرمایهداری فراملیتی، اهمیتی حیاتی یافته است.
طنز تلخ ماجرا اینجاست که امروزه بارقههایی از جهانبینی خودکامانه سالازار را میتوان در میان خودِ ترقیخواهان (پروگرسیوها) مشاهده کرد؛ آن هم با ابراز نگرانیهای فزاینده پیرامون تزلزل فکری، کماطلاعی تودههای مردم و آسیبپذیری آنها در برابر دستکاری رسانهای. این دست دیدگاهها پس از انتخاب دونالد ترامپ و رأی بریتانیاییها به برگزیت (هر دو در سال ۲۰۱۶)، بارها در رسانهها تکرار شد. امروزه صداهایی که خواستار تعدیل، اصلاح یا وتوی نتایج انتخابات و همهپرسیها از طریق مداخلات قضایی و اداری هستند، بیش از گذشته شنیده میشود. این روزها به نظر میرسد این باور تقویت شده که تکنوکراتها و متخصصان مسلط بر مسائل پیچیده، از عقلانیت و صلاحیت لازم برای مهار یا نادیده گرفتن تصمیمات برآمده از آرای دمدمیمزاجانه تودهها برخوردارند.
ایده ظهور یک «حاکم مقتدر و باتقوا» شاید همچنان بیشترین جذابیت را در اردوگاه راست سیاسی داشته باشد؛ با این حال، مفهوم «اشرافیت کارشناسان» که سالازار آن را سنگبنای حکومت خود قرار داده بود، این بار در کمال شگفتی در همان محافل فکری و سیاسی احیا شده است که این خودکامه پرتغالی تمام حیات خود را صرف ستیز با آنان کرد.
منبع: historytoday.com
۲۵۹




نظر شما