در کنار همه فیلمها و سریالها و کتابها و خاطرات این جنگ بزرگ شدیم، درحالیکه سن کمی داشتیم، مجبور شدیم نمایش صحنههای دردناک آن جنگ را در مدرسه بشنویم و تماشا کنیم و اشک بریزیم..
همان روزها، جنگزدههایی از افغانستان در ایران کنارمان بودند که معنای تازهای از سختی و مصیبت نشانمان میدادند؛ همان روزهایی که ما اصلاً معنای شوروی و کمونیست و چپ و آمریکا و لیبرالیسم و طالبان را نمیدانستیم، این لغتها در دفتر ذهنمان حک میشدند تا روزی در جایی دیگر دنبالش بگردیم.
به نوجوانی رسیده بودیم که جنگ آمریکا و عراق سر خط خبرها و بحثهای روزِ بزرگترهای دور و برمان شد، نمیخواستیم صحنه اعدام صدام را ببینیم (اگر به انتخاب بود)، انتخابمان نبود، اما دیدیم…
ماجرا اما تمام نشد، وارد دانشگاه و مشغول بهکار شدیم که جنگ در سوریه و داعش باید میشد همه فکر و ذکر و بحثهای دانشگاهی و نشستهای کاری!
در خبرگزاری برایمان کلاس شناخت داعش گذاشتند، از آن طرف باید حواسمان میبود خبرهای مربوط به منافقین را چطور منتشر کنیم.
همه اینها، در کنارِ جنگهایی بود که حوثیها و حشدالشعبی و اخوانالمسلمین و حزبالله و حماس داشتند، که خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…
یک روز هم بهار عربی شد که آخر سردمدارش در مصر سر از زندان درآورد و دادگاهش را تماشا کردیم.
دیدن و شنیدن و شناختن و دانستن همه اینها، هیچوقت انتخابمان نبود، اجبارمان بود و شد.
آخر سر هم ۳۰ و چندساله شدیم، جنگندهها را بالای سرمان دیدیم، افتادن در چند خانه بغلتر، تفاوتِ اصابت B۲ با انواع دیگر موشکها و صدای ضدهوایی و پدافند و لانچر را تجربی آموختیم و حالا به راحتی تشخیص میدهیم.
اما کاش همه آدمهای جهان میدانستند همه اینها، انتخابمان نبود و ما فقط میخواستیم «زندگی» کنیم.
*روزنامهنگار
۲۳۳۲۳۳




نظر شما