۰ نفر
۱۵ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۵
علامه‌ فروتن دهر

حتی آخرین باری که فرصت دیدارش فراهم شد در رونمایی بازنشر رمان «شب ملخ»، گر چه پیدا بود گذر سالیان و کیفیت گذر سالیان قدری تکیده‌اش کرده، اما هیچ رنگ رفتن نداشت. پرشور و امیدوار از آینده حرف می‌زد، از رمان بعدی، کار بعدی. همچنان شوخ‌طبع و ظریف و مهربان و آقامنش و آزاده و البته متواضع. از دیرباز در فرهنگ ما صفت مبالغه‌ای  از ریشه‌ «علم» وجود داشته که به هر کسی اعطا نمی‌شده است.

علامه باید سرشار از علم باشد و در میان این همه ادیب و دانشمند و فیلسوفی که در تاریخ فرهنگ ایران نامشان آمده، کم هستند آنان که پیشوند علامه را برازنده‌شان دانسته‌اند. حتی سویه‌ی هجوآمیز و طنزآلودش بیشتر کاربرد داشته و خطاب به کسی که داعیه‌ی دانش داشته در زمینه‌های مختلف و غرق در تبختر آرای خودش را فصل‌الخطاب و رای‌الآراء می‌دانسته به کنایت می‌گفته‌اند: «علامه دهر». جواد مجابی اما به حقیقت و بی‌مبالغت و بی‌کنایت علامه دهر بود. آراسته به چندین هنر و مسلح به تجربه و سوادی توامان وسیع و ژرف. از آخرین‌هایی که خلاف رسم این روزگار که آدم‌ها خویش‌فرما و به دروغ در پروفایل‌هایشان خود را همه‌فن‌حریف و همه‌چیزدان جلوه می‌دهند، علامه‌ای بود که هم سواد آکادمیک داشت و هم ذهن پویای کاوش‌گرش را وامی‌داشت به پژوهش‌های ژرف و آموختن و آموزاندن و تمام این‌ها بی نخوت و تفاخر و بی سودای شهرت و ثروت و قدرت. انسانی چندوجهی و ژرف‌اندیش و به معنای واقعی کلمه پرکار، که نه این متن و نه هیچ متنی در این قامت نمی‌تواند نگاه جامعی به کارنامه پربارش داشته باشد.

من به اقتضای نخستین حوزه‌ی جدی فعالیتم، نخست مجابیِ شاعر را شناختم. شاعری پرکار و همواره حاضر در تراز نخست شعر ایران، که هر چند خودش مستقل از هر نحله و گروهی فعالیت می‌کرد، اما عمدتا در زمره‌ی شاعران «موج نو» برشمرده می‌شد. از میانه دهه 40 نامش در شعر ایران مطرح شد و به شکل مستمر آثارش را منتشر کرد. در شاعری بازیگوش و تجربه‌گرا بود همیشه و انگار هیچ خوش نداشت ایستایی را در ساحت و سبکی خاص برتابد. به همین دلیل در دفترهای پرشمار شعرش، هر بار انگار با شاعری متفاوت مواجه می‌شویم که هر چند رد تخیل و امضای زبانش به قوت خود باقی مانده، اما ساحت و صورت تازه‌ای را جست‌وجو می‌کند. فکر می‌کنم خصلتی که «حافظ موسوی» در نقدی بر اشعار او بر آن تاکید کرده، شاخصه مهم شعر مجابی باشد: طنازی و شوخ‌طبعی. این نکته وقتی اهمیت ویژه‌تری می‌یابد که به یاد بیاوریم برآیند شعر معاصر ما همواره چه تلخ و عبوس و خشمگین و غمزده بوده است. نه این که چشم بر تلخی‌های روزگار ببندد و نفسش از جای گرم دربیاید، که شکل مواجهه‌اش همواره آمیخته با طنزی عمیق و اندیشه‌ورزانه بود. روزگاری دور که برای گفت‌وگویی مفصل نزدش رفته بودم نکته‌ای گفت که همیشه به یادم ماند. گفت هر روز شعر می‌نویسد و در مقابل چشمان حیرت‌زده من که «مگر می‌شود؟» پاسخ داد: «چرا نشود. هر چه که می‌گویند، شهود و الهام و نبوغ و امثالهم، همه از همین ذهن ما سرچشمه می‌گیرد و نه از جایی دیگر.» شعر مجابی همیشه روشن‌فکرانه است. پرسونای فکور نسبتا ثابتی دارد با آستانه‌ واکنشی بسیار حساس که همان‌طور که می‌تواند بخار فنجان قهوه روی میز را دستمایه شعر خود بسازد، می‌تواند در عمیق‌ترین لایه‌های روان و بنیادی‌ترین پرسش‌های فلسفی نیز غور کند. مهم این که شعرش هرگز متعارف نیست. مجابی را به سختی می‌توان شبیه شاعری دیگر و شعرش را خویشاوند شعرهای دیگر دید. با این همه هرگز نیازی ندید به برائت از جریانی یا رافض و ناقض شاعری و نحله‌ای بودن و اهلش می‌دانند که این خصلت در شعر روزگار ما به ندرت در شاعری دیده می‌شود.

مجابی داستان‌نویس اما حکایتی دیگر دارد. شاید شعرش بیشتر دیده و خوانده شده و در موردش گفته‌اند و نوشته‌اند. اما به حقیقت در عرصه نویسندگی کرامات خاصی دارد که در مقام نویسنده‌ای ضدجریان آن‌گونه که باید و شاید قدر ندیده است. از مجموعه «کتیبه»(1355) مجابی با آن نثر شکیل هنرمندانه‌اش و با خیال بی‌مهار برآمده از بنیه شاعری‌اش، جسور و هوشمند، به مرزهای معمولا تفکیک‌شده خیال و واقعیت یورش می‌برد و در تجربه‌های نخستش با احتیاط بیشتر و رفته‌رفته کالا بی‌احتیاط این مرزها را کنار می‌زند. شکلی از رئالیسم شگفت که گاه اکسپرسیونیتی، سوررئال یا کوبیستی می‌شود و در پروژه‌ای مستمر انگار سودای آن دارد که سنت افسانه‌ها و قصه پریان کهن ایران را در زیست مدرن انسان ایرانی زنده کند. سر و کار مجابی با تاریخ است و با جامعه و با انسان به معنای اگزیستانسیالش. «شب ملخ» هنوز از مهم‌ترین و بهترین رمان‌های ایرانی است که درباره جنگ(به معنای عام کلمه) و جنگ(به معنای خاص حمله به شهرها در مصاف ایران و عراق) نوشته شده است. آکنده از صحنه‌های شگرف و به شدت آخرالزمانی و جسور. او را باید از پیگیرترین و ماهرترین نویسندگان افسانه‌های تمثیلی نیز دانست. خصلتی که در رمان‌های «بنفشه‌های سراشیب» و «ایالات نیست در جهان» به سایبرپانک‌های لامکانی پیشگویانه پهلو می‌زند و شور و شعور تخیلش در پرداخت جهانی فانتزی و آکنده از نماد را به رخ می‌کشد. در ذهن من همواره پروژه‌ داستان‌نویسی مجابی به مثابه تلاش پیوند دادن به چند جریان ریشه‌ای و مهم ادبیات داستانی ایران است: جایی که بشود دهخدا را به بهرام صادقی، جمال‌زاده را به ساعدی و افسانه‌ی ایرانی را به داستان مدرن پیوند زد و سنتزی معنادار از آن حاصل کرد.

مجابی طنزپرداز را از یاد نبریم که هم در داستان فکاهی و هم در طنز ژورنالیستی و هم در به کارگیری طنز در شعر و داستان‌های جدی‌اش استمراری جدی و کارساز داشته است. شگفت نیست که یکی از بهترین پژوهش‌ها در باب طنز ایران را نیز او نگاشته است: «تاریخ طنز ادبی ایران» که می‌کوشد سیر تطور شوخی‌نویسی در ادبیات ایران را همگام با ویژگی‌های تاریخی و اجتماعی هر برهه پیش روی مخاطب بگذارد. طنز مجابی فاخر است. مثلا اگر «آقای ذوزنقه» را از او خوانده باشید، حتما می‌دانید که طنزش به قصد لودگی و گرفتن قهقهه از خواننده نیست. او همچنان علیم و علامه است و هر از گاهی انگار برای بیان اندیشه‌ها و مشاهداتش ابزاری کارآمدتر از طنز نمی‌یابد.

آخرین وجهی که در این مقال می‌خواهم به آن بپردازم، مجابی نقاد و پژوهشگر است. بسیاری از هم‌نسلان او را محض تکریم و به تعارف منتقد و پژوهش‌گر نیز می‌نامیم، بی که واقعا در موردشان مصداق داشته باشد. اما رجوعی به کارنامه مجابی نشان می‌دهد که در نقد چه هوش تحلیلی درخشانی داشت و خاصه در نقد توصیفی و دور از ارزش‌داوری و باز به طور ویژه وقتی در باب هنرهای تجسمی می‌نوشت، پرمغز و نکته‌سنج قلم می‌زد. شناختنامه‌هایی که در مورد نویسندگان و شاعران دیگر نوشته و نیز مقدمه‌های فصیح و دقیق او در باب آثار هنرمندان بزرگ عرصه‌ی تجسمی به شدت منصفانه و باارزش هستند. خاصه که در نقد تجسمی واقعا از پیشگامان بوده است و یکی از معدود چهره‌های قابل اعتنای این عرصه.

چنان فروتن و بی‌هیاهو بود که گاه شاید آن‌قدری که شایسته‌اش بود از دانسته‌ها و گفته‌ها و نوشته‌هایش بهره نبردیم. فروتنان هم لابد دلایل خودشان را دارند و ترجیح‌شان است بر مبانی اخلاقی خود استوار بمانند و مصایبش را هم به جان بخرند. حالا که نیست اما حتما بیشتر به یادش می‌افتیم و حسرت می‌خوریم بابت فقدانش و باید هم چنین باشد که فراتر از شخصیت ادبی و هنریش، انسانی بود شریف و آزاده و به غایت نجیب. از آن آدم‌ها که انگار رفته‌رفته کم و کم‌تر دور و بر خودمان می‌توانیم ببینیم.

* نویسنده

5959

کد مطلب 2270684

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 12 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین