گروه اندیشه: در مقاله ای که دکتر هومن قاپچی، فوق دکترای مدیریت رسانه دانشگاه تهران برای انتشار در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین گذاشت، با پیوند زدن حکایتی کهن از «اسرارالتوحید» به پدیدهای امروزی، به کالبدشکافی جامعهشناختی و رسانهای امیرحسین مقصودلو (تتلو) میپردازد و چگونگی فرارفتن یک فرد از زندگی شخصیاش و تبدیل شدن او به یک پدیده اجتماعی را تحلیل میکند. نویسنده با به چالش کشیدن نگاههای تکعاملی، نشان میدهد که پدیده تتلو محصول دیالکتیک و چرخه بازخورد مستمر میان عاملیت فردی، داد و ستدهای رسانهای، زمینه فرهنگی-اجتماعی و کنشگری فعالانه مخاطبانی است که «تتلیتی بودن» را به بخشی از برچسب هویتی خود تبدیل کردهاند. متن با مروری بر نشانههای نمادین زیست تتلو—از تتوها و زبان بدن گرفته تا حضور در قابهای متناقضی چون ناو نظامی و پرونده قضایی اخیر—تأکید میکند که انسانها مجموعهای از تناقضها هستند و تقلیل آنان به مفاهیم سادهای چون «قهرمان یا هیولا» راه به نتیجه درستی نمیبرد. جذابیت مضاعف نوشته قاپچی، در ذکر خاطرات شخصی اش در نسبت با امیرحسین مقصودلو است: او که امروز مدرس دانشگاه نیز است، کودکی خود را در محله مجیدیه با امیرحسین مقصودلو و آرمین زارعی گذرانده و با هم گلکوچیک بازی میکردهاند. نویسنده با مقایسه سرنوشت متفاوت این سه همنسل در «سرزمین عجایب تهران»، از خطای سوگیری پسنگر پرده برمیدارد و نهایتاً نتیجه میگیرد که به جای گشتن به دنبال یک مقصر ساده، علوم اجتماعی باید سازوکار تعاملی ساختار، رسانه، فرد و جامعه را برای فهم پدیدهها درک کند. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
«آوردهاند کی روزی شیخ در بازار نشابور میرفت. برنایان میآمدند برهنه، هر یکی ایزارپای چرمین پوشیده و یکی را بر گردن گرفته میآوردند. چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید کی این کیست؟ گفتند: امیر مقامران است. شیخ او را گفت: این امیری به چه یافتی؟ گفت: ای شیخ، به راست باختن و پاک باختن. چون شیخ بشنید، نعرهای بزد و گفت: راستباز و پاکباز و امیر باش!»
محمد بن منور این حکایت را در «اسرارالتوحید» آورده است. نمیخواهم میان آن «امیر مقامران» و امیرحسین مقصودلو مقایسهای بسازم؛ اساساً چنین مقایسهای موضوعیت ندارد. اما بازی میان نام «امیر» و معنای «مقامران» مرا به یک سؤال امروزی میرساند: چگونه یک آدم از زندگی شخصی خودش بزرگتر میشود و تبدیل به یک پدیده اجتماعی میشود؟ شاید یکی از بهترین نمونهها برای طرح این سؤال، همان کسی باشد که همه او را با نام «تتلو» میشناسیم.
وقتی با یک پدیده مواجه میشویم، چقدر آن را به «خود فرد» نسبت میدهیم و چقدر به محیط، جامعه، نهادها، رسانه و واکنش دیگران؟ اگر همهچیز را به فرد نسبت بدهیم، سازوکار اجتماعی تولید پدیده را ندیدهایم. اگر همهچیز را به جامعه نسبت بدهیم، عاملیت فرد را حذف کردهایم. اگر همهچیز را به رسانه نسبت بدهیم، مخاطب و انتخابهای فرد را فراموش کردهایم. و اگر مخاطب را فقط مصرفکننده بدانیم، یکی از مهمترین بازیگران این چرخه را حذف کردهایم. پس شاید سؤال درست این نباشد که «فرد یا ساختار؟» سؤال درستتر این است: اینها چگونه روی یکدیگر اثر گذاشتهاند؟
استاد دانشگاه: تتلیتی ندیده بودیم!
چند سال پیش، در یکی از کلاسهای دکتری مدیریت رسانه دانشگاه تهران، هنگام بحث درباره درک رتوریک و فهم فراروایت پدیدههای اجتماعی به یک سؤال قدیمی رسیدیم: برای فهم یک پدیده اجتماعی، چقدر باید خود فرد را ببینیم و چقدر محیط، جامعه و واکنش دیگران را؟ یکی از دانشجویان گفت: «استاد دانشگاه تتلیتی ندیده بودیم!» خندیدم و به شوخی گفتم برای جلسه بعد نخست کتاب «روانشناسی شهرت» گایل استیور را بخواند و بعد برود «من باهات قهرم» را با ریمیکس دایناتونیک گوش کند. اما پشت آن شوخی، یک سؤال جدی وجود داشت: چرا یک نفر تتلو را میبیند و دیگری اصلاً نمیبیند؟
مسئله فقط این نبود که کسی «تتلیتی» هست یا نیست. مسئله این بود که بخشی از جامعه، بخش دیگری از جامعه را از دریچهای کاملاً متفاوت میدید. یک نفر در تتلو چیزی میدید که دیگری اساساً قادر به دیدنش نبود: خواننده، شورشی، سرگرمکننده، نماد آزادی، چهرهای افراطی، یا حتی بخشی از هویت خودش. برای فهم تتلو، شاید باید از همینجا شروع کرد: از فاصله میان آدمی که وجود داشت و تصویری که دیگران از او ساختند.
از «امیر» تا «تتلو»
ما معمولاً آدمها را با یک نام، یک تصویر یا چند رفتار خلاصه میکنیم. اما امیرحسین مقصودلو را نمیتوان فقط با چند آهنگ، چند جمله جنجالی، تتوها یا دیگر رفتارهایش توضیح داد. او در طول سالها از یک خواننده زیرزمینی به یک چهره رسانهای و سپس به یک پدیده اجتماعی تبدیل شد؛ پدیدهای که مخاطبان خاص خودش را پیدا کرد، زبان و نشانههای خودش را ساخت و حتی برای اجتماع هوادارانش نامی شکل گرفت: «تتلیتی.»
پژوهشهای دانشگاهی درباره تتلو و هوادارانش نیز دقیقاً به همین نقطه توجه کردهاند: رابطه میان او و هوادارانش فقط رابطه میان یک خواننده و مصرفکنندگان موسیقی نبود؛ شبکههای اجتماعی امکان ارتباطی نزدیکتر و صمیمیتر را فراهم کردند و این رابطه با تجربه و احساس بخشی از جوانان ایرانی گره خورد. اینجا یک تغییر مهم اتفاق میافتد. دیگر فقط با «امیرحسین مقصودلو» طرف نیستیم. با شخصیتی مواجهیم که نام، ظاهر، موسیقی، رفتار، مخاطبان، رسانهها و نشانههایش در کنار هم چیزی به نام تتلو را ساختهاند. و این دو دقیقاً یکی نیستند.
نشانههایی که کنار هم یک «خود» میسازند
برای فهم این شخصیت، شاید بد نباشد از چیزهایی شروع کنیم که در نگاه اول کاملاً بیربط به نظر میرسند: مجیدیه، فوتبال، تتو، «بچه اژدها»، تصویر مادر، حتی ماجرای یک پشه. هیچکدام از اینها بهتنهایی سند یک ویژگی روانشناختی نیستند. از روی یک تتو نمیتوان شخصیت را تشخیص داد؛ از علاقه به فوتبال نمیتوان نیاز روانی خاصی را نتیجه گرفت؛ و از یک رفتار مهربانانه یا عجیب هم نمیتوان درباره کل شخصیت یک انسان حکم صادر کرد. اما مسئله در مطالعات هویت این نیست که هر نشانه بهتنهایی چه معنایی دارد. مسئله این است که وقتی مجموعهای از نشانهها بارها کنار هم قرار میگیرند، چه روایتی از «من» ساخته میشود.
سؤال اصلی این نیست که «تتلو را چه کسی ساخت؟»؛ سؤال مهمتر این است که ما چرا به جای فهمیدن یک انسان یا یک جامعه، همیشه دنبال یک مقصر میگردیم؟ شاید کار علوم اجتماعی و علوم شناختی دقیقاً از جایی آغاز شود که از این پاسخهای ساده فاصله میگیریم. میتوانیم انسان را با یک متغیر توضیح ندهیم؛ و یک روایت مطلوب ذهن خودمان را به جای تمام واقعیت ننشانیم. تمام قصه زندگی انسانها همان سکانسها و پلانهای محدود ذهنی ما نیست
فوتبال در این میان جالب است. تتلو بارها از علاقه شدیدش به فوتبال و خاطرات کودکیاش گفته و حتی تلاش کرده بود وارد فوتبال رسمی شود. آهنگش با عنوان «منم یکی از اون یازدهتام» نیز در این زمینه قابل تأمل است. فوتبال، در این روایت، فقط یک ورزش نیست؛ میتواند بخشی از زبان تعلق باشد: میل به اینکه «من هم یکی از این جمع هستم»، «من هم دیده میشوم»، «من هم جایی در زمین دارم.» همین منطق را میتوان در بعضی نشانههای دیگر هم دید. «بچه اژدها» صرفاً یک عبارت یا تصویر نیست؛ وقتی به بدن، لباس، موسیقی و زبان یک فرد اضافه میشود، میتواند بخشی از جهان نمادین او را شکل دهد.
باز هم نه به این معنا که میتوان از آن یک تشخیص روانشناختی ساخت، بلکه به این معنا که انسانها فقط با کلمات نمیگویند چه کسی هستند؛ با بدن، ظاهر، موسیقی و نشانههایشان هم خودشان را روایت میکنند. تتوهای تتلو نیز از همین منظر قابل خواندناند. برای یک نفر، بدن پوشیده از تتو میتواند تصویری شبیه «نگهبان جهنم» بسازد؛ برای دیگری، همان بدن نشانه آوانگارد بودن، آزادی و عبور از قواعد معمول باشد. پس مسئله فقط خود تتو نیست. مسئله، معنایی است که مخاطب از آن دریافت میکند.
مفهوم «اصالت»
اینجاست که به قول دانشمندان علوم شناختی مفهوم «اصالت ادراکشده» اهمیت پیدا میکند. ما از بیرون نمیتوانیم بفهمیم که ظاهر و باطن یک چهره مشهور واقعاً یکی است یا نه. نمیتوانیم صرفاً از روی مصاحبه، موسیقی، لباس یا رفتار او حکم کنیم که «این خود واقعی اوست.» اما میتوانیم مطالعه کنیم که مخاطب او را چقدر اصیل، بیپرده و واقعی ادراک میکند. برای بخشی از مخاطبان، اتفاقاً همین بیپروایی بخشی از جذابیت تتلو تلقی می شود. چیزی که برای یک نفر «رفتار نامناسب» درک می شود، برای دیگری «خود واقعی بودن در میان انبوه متظاهران و ریاکاران» تلقی می شود.
در رسانه، این تفاوت بسیار مهم است؛ چون مخاطب فقط محتوا را مصرف نمیکند، بلکه از طریق آن درباره خود و دیگران نیز معنا تولید میکند. و اینجا یک قدم دیگر برداشته میشود. یک نفر میگوید: «من تتلو را دوست دارم.» اما دیگری میگوید: «من تتلیتی هستم.» این دو جمله یکی نیستند. اولی درباره یک خواننده است؛ دومی درباره خود فرد. وقتی «تتلیتی» تبدیل به یک برچسب هویتی میشود، سلبریتی از موضوع علاقه به بخشی از هویت مخاطب تبدیل شده است. در این نقطه، هواداری دیگر فقط مصرف موسیقی نیست؛ میتواند نوعی احساس تعلق باشد.

مسیر زندگی آدمها در تعامل میان مجموعهای از عوامل شکل میگیرد؛ عواملی که خودشان هم در طول زمان تغییر میکنند و بر یکدیگر اثر میگذارند. شاید به همین دلیل است که ما نباید امروز را به گذشته تحمیل کنیم. وقتی نتیجه را میبینیم، خیلی راحت به گذشته برمیگردیم و میگوییم: «از همان اول معلوم بود.» اما معمولاً اینطور نیست. ما گذشته را از روی نتیجه امروز بازسازی میکنیم و نشانههایی را پیدا میکنیم که گویی از ابتدا پایان داستان را خبر میدادهاند. این همان جایی است که باید در قضاوت مکث کرد. نه از سر ترحم. نه برای توجیه. بلکه از سر دقت
به همین دلیل است که واکنشها به یک چهره سلبریتی گاهی بسیار شدید میشوند. وقتی یک شخصیت بخشی از هویت فرد شده باشد، نقد آن شخصیت ممکن است برای هوادار صرفاً نقد یک خواننده نباشد؛ ممکن است شبیه نقد بخشی از «خود» تجربه شود. اینجا دیگر «مخاطب» یک گیرنده منفعل نیست. مخاطب انتخاب میکند، بازنشر میکند، دفاع میکند، مخالفت میکند، معنا میسازد و گاهی از یک چهره برای تعریف خودش استفاده میکند. پس «تتلو» فقط چیزی نیست که رسانه به مخاطب نشان داده باشد؛ چیزی است که در رابطه میان رسانه، فرد و مخاطب شکل گرفته است.
مادر، پشه و تناقضی که باید جدی گرفت
در همین نقطه، جزئیات ظاهراً کوچک زندگی تتلو اهمیت پیدا میکنند. تصویر مادرش که روی بدنش تتو و بعدها تغییراتی در آن ایجاد شد؛ یا ویدیویی که در آن در گفتوگویی با رضا پیشرو، بحث حتی به کشتن یک پشه میرسد و تتلو با آن مخالفت میکند. این ها را نباید تبدیل به سند «خوب بودن» یا «بد بودن» کرد. اتفاقاً ارزش این جزئیات در چیز دیگری است: آنها تصویر سادهای را که ما از یک انسان ساختهایم، به هم میزنند. انسانها مجموعهای از تناقضها هستند. ممکن است یک نفر در یک موقعیت رفتاری نشان دهد که با تصویری که از او ساختهایم سازگار نیست.
این تناقض الزاماً به این معنا نیست که یکی از دو تصویر «واقعی» و دیگری «دروغین» است. ممکن است هر دو بخشی از واقعیت باشند. مشکل از جایی شروع میشود که ما اصرار داریم یک انسان را در یک کلمه خلاصه کنیم. خوب یا بد. قهرمان یا هیولا. قربانی یا متخلف. این کلمات ممکن است برای توصیف یک رفتار یا یک موقعیت به کار بیایند، اما هیچکدام بهتنهایی توضیح کاملی برای یک انسان خاکستری نیستند. حالا بعضیها خاکستری متمایل به سیاهند بعضیها طوسیتر و متمایلتر به سفید.
وقتی یک چهره وارد قاب دیگری میشود
حالا به یکی از نقاط مهم زندگی رسانهای تتلو میرسیم: موزیکویدئوی «انرژی هستهای» که با حضور او روی یک ناو نظامی ساخته شد. فارغ از هر داوری سیاسی درباره آن اتفاق، از منظر مدیریت رسانه یک نکته بسیار مهم وجود دارد: قاب، معنا تولید میکند. همان فرد، با همان بدن، همان تتوها و همان موسیقی، این بار در یک قاب نهادی کاملاً متفاوت دیده شد. رسانه فقط چیزی را نشان نمیدهد؛ انتخاب میکند که آن چیز در چه قاب و در کنار چه نشانههایی دیده شود. در نتیجه، معنای یک شخصیت میتواند با تغییر قاب تغییر کند. این اتفاق را اگر کنار مسیر قبلی بگذاریم، مسئله پیچیدهتر میشود.
تتلو پیش از آنکه وارد قابهای نهادی شود، برای بخشی از جامعه نماد یک خردهفرهنگ بود؛ بعد در مقاطع مختلف، در قابهای رسانهای و اجتماعی متفاوتی قرار گرفت. هر قاب، بخشی از معنای او را برجسته کرد. بنابراین اگر بپرسیم «چه کسی تتلو را ساخت؟»، پاسخ دیگر نمیتواند فقط یک نام باشد. نه «خودش»؛ نه «جامعه»؛ نه «رسانه» به نظرم کلمه «یا» در سؤال اصلی اشتباه است. تتلو را فقط خودش نساخت. بدون انتخابها، استعدادها، تصمیمها، رفتارها و مسیر شخصی امیرحسین مقصودلو چیزی به نام تتلو شکل نمیگرفت. اما جامعه هم مهم بود. هیچ سلبریتی در خلأ شکل نمیگیرد. هر شخصیت رسانهای در یک زمینه فرهنگی، اجتماعی و تاریخی معنا پیدا میکند.
تتلو را فقط خودش نساخت. بدون انتخابها، استعدادها، تصمیمها، رفتارها و مسیر شخصی امیرحسین مقصودلو چیزی به نام تتلو شکل نمیگرفت. جامعه هم مهم بود. هیچ سلبریتی در خلأ شکل نمیگیرد. هر شخصیت رسانهای در یک زمینه فرهنگی، اجتماعی و تاریخی معنا پیدا میکند. رسانه نیز مهم بود؛ چون با بازنمایی، تکرار، برجستهسازی و فراهم کردن امکان ارتباط، به یک چهره قدرت دیدهشدن و معنا پیدا کردن میدهد. و از همه مهمتر، مخاطب. مخاطب میتواند یک چهره را بالا ببرد، نادیده بگیرد، بازتفسیر کند، از او دفاع کند یا علیه او موضع بگیرد
رسانه نیز مهم بود؛ چون با بازنمایی، تکرار، برجستهسازی و فراهم کردن امکان ارتباط، به یک چهره قدرت دیدهشدن و معنا پیدا کردن میدهد. و از همه مهمتر، مخاطب. مخاطب میتواند یک چهره را بالا ببرد، نادیده بگیرد، بازتفسیر کند، از او دفاع کند یا علیه او موضع بگیرد. پس رابطه، ساده و خطی نیست. فرد رفتار میکند؛ رسانه آن را بازنمایی میکند؛ مخاطب واکنش نشان میدهد؛ واکنش مخاطب دیده میشود؛ فرد آن بازخورد را دریافت میکند و دوباره رفتار میکند؛ رسانه دوباره آن را بازنمایی میکند. بهتدریج، یک حلقه بازخورد شکل میگیرد. و در نقطهای، چیزی ساخته میشود که دیگر فقط «خود فرد» نیست. تتلو حاصل بخشی از همین چرخه است.
وقتی روایت یک آدم دوباره نوشته میشود
سالهای اخیر، این چرخه را وارد مرحله دیگری کرد. پرونده قضایی، حکم، بحث توبه و حتی صداهایی که از زندان منتشر شد، روایت عمومی تتلو را وارد قاب تازهای کرد. جزئیات حقوقی پرونده برای این نوشته موضوع اصلی نیست؛ آنچه اهمیت دارد، تغییر روایت است. چهرهای که سالها با بیپروایی، عبور از مرزها، جنجال و زبان خاص خودش شناخته شده بود، حالا در موقعیتی قرار گرفته که مخاطب باید درباره همان تصویر قبلی دوباره فکر کند.
این الزاماً به معنای تغییر کامل یک انسان نیست. فقط یادآوری میکند که روایت یک شخصیت رسانهای ثابت نمیماند. آدمهای واقعی هم ثابت نیستند. تغییر میکنند، تناقض دارند، اشتباه میکنند، گاهی اصلاح میکنند و گاهی دوباره به مسیرهای قبلی برمیگردند. فهمیدن با توجیه کردن فرق دارد. توضیح دادن یک رفتار به معنای تأیید آن نیست. و تلاش برای فهم سازوکار شکلگیری یک پدیده اجتماعی، به معنای پاک کردن مسئولیت فردی نیست.
پدیدهها و سؤال قدیمی من
حالا میتوانم به همان کلاس دکتری برگردم. آنچه برای من از آن بحث باقی مانده، یک سؤال روششناختی است: وقتی با یک پدیده مواجه میشویم، چقدر آن را به «خود فرد» نسبت میدهیم و چقدر به محیط، جامعه، نهادها، رسانه و واکنش دیگران؟ اگر همهچیز را به فرد نسبت بدهیم، سازوکار اجتماعی تولید پدیده را ندیدهایم. اگر همهچیز را به جامعه نسبت بدهیم، عاملیت فرد را حذف کردهایم.
اگر همهچیز را به رسانه نسبت بدهیم، مخاطب و انتخابهای فرد را فراموش کردهایم. و اگر مخاطب را فقط مصرفکننده بدانیم، یکی از مهمترین بازیگران این چرخه را حذف کردهایم. پس شاید سؤال درست این نباشد که «فرد یا ساختار؟» سؤال درستتر این است: اینها چگونه روی یکدیگر اثر گذاشتهاند؟
و حالا یک اعتراف شخصی
شاید حالا وقتش باشد چیزی را بگویم که عمداً تا اینجای متن نگه داشتم. من و تتلو دقیقاً همسنیم. هر دو کودکیمان در مجیدیه گذشته و به یک مدرسه رفتهایم. من او را از خیلی قبلتر از آنکه «تتلو» شود میشناسم؛ از زمانی که هنوز هیچکس نمیدانست قرار است هرکدام از ما چه مسیری را طی کنیم. با هم گلکوچیک بازی کردهایم. آن روزها نه من استاد دانشگاه بودم، نه او «تتلو.» فقط دو بچه بودیم از یک محله و یک مدرسه. امروز اما فاصله عجیبی میان آن نقطه و اینجا افتاده است.
سؤال اصلی این نیست که «تتلو را چه کسی ساخت؟»؛ سؤال مهمتر این است که ما چرا به جای فهمیدن یک انسان یا یک جامعه، همیشه دنبال یک مقصر میگردیم؟ شاید کار علوم اجتماعی و علوم شناختی دقیقاً از جایی آغاز شود که از این پاسخهای ساده فاصله میگیریم. میتوانیم انسان را با یک متغیر توضیح ندهیم؛ و یک روایت مطلوب ذهن خودمان را به جای تمام واقعیت ننشانیم. تمام قصه زندگی انسانها همان سکانسها و پلانهای محدود ذهنی ما نیست
دمهایی که زمانی در یک محله، یک مدرسه یا یک جمع قرار داشتند، الزاماً در بزرگسالی به یک نقطه نمیرسند. حتی دو دوست یا دو همنسل که مدتی در یک مسیر حرکت کردهاند، ممکن است در ادامه راه، انتخابها و فرصتها و محدودیتهای متفاوتی پیدا کنند. داستان آرمین زارعی یا آرمین ۲afm هم برای من از همین جهت قابل تأمل است. امیر و آرمین، آدمهایی که زمانی در یک فضای موسیقایی و اجتماعی به هم نزدیک بودند، بعدها مسیرهای متفاوتی پیدا کردند. این تفاوت مسیر را نمیشود فقط با یک کلمه توضیح داد؛ نه با «استعداد»، نه با «شانس»، نه با «انتخاب»، نه با «جامعه.»
بیراه نگفتهاند که تهران سرزمین عجایب است و شاید عجیبتر از همه این باشد که من امروز در دانشگاهش تدریس میکنم، امیرحسین مقصودلو در آن زندانی است و رفیق قدیمیاش آرمین کمی آنسوتر در همین شهر روی صحنه کنسرت میرود. این را نمیگویم که برای یکی نقش قهرمان و برای دیگری نقش قربانی بسازم. نمیخواهم مسئولیت انتخابهای هیچکس را هم پاک کنم. دقیقاً برعکس. میخواهم بگویم برای فهمیدن این تفاوت، یک متغیر کافی نیست. نه شخصیت بهتنهایی. نه خانواده. نه محله. نه جامعه. نه رسانه. نه مخاطب. نه حتی یک تصمیم.
مسیر زندگی آدمها در تعامل میان مجموعهای از عوامل شکل میگیرد؛ عواملی که خودشان هم در طول زمان تغییر میکنند و بر یکدیگر اثر میگذارند. شاید به همین دلیل است که ما نباید امروز را به گذشته تحمیل کنیم. وقتی نتیجه را میبینیم، خیلی راحت به گذشته برمیگردیم و میگوییم: «از همان اول معلوم بود.» اما معمولاً اینطور نیست. ما گذشته را از روی نتیجه امروز بازسازی میکنیم و نشانههایی را پیدا میکنیم که گویی از ابتدا پایان داستان را خبر میدادهاند.
این همان جایی است که باید در قضاوت مکث کرد. نه از سر ترحم. نه برای توجیه. بلکه از سر دقت. یک رفتار، تمام شخصیت یک آدم نیست. یک تصویر رسانهای، تمام واقعیت او نیست. یک دوره از زندگی، تمام زندگی او نیست. یک گروه از هواداران، نماینده تمام مخاطبان نیست. و پیدا کردن یک علت، به معنای حل کردن تمام معما نیست. برای همین، «تتلو» برای من فقط داستان یک خواننده نیست. او نمونهای است از اینکه چگونه یک فرد، در تماس با جامعه، رسانه، نهادها و مخاطبانش، میتواند از زندگی شخصی خودش بزرگتر شود و به یک پدیده تبدیل شود.
شاید سؤال آخر این نباشد که «تتلو را چه کسی ساخت؟»؛ سؤال مهمتر این باشد که ما چرا به جای فهمیدن یک انسان یا یک جامعه، همیشه دنبال یک مقصر میگردیم؟ شاید کار علوم اجتماعی و علوم شناختی دقیقاً از جایی آغاز شود که از این پاسخهای ساده فاصله میگیریم. میتوانیم انسان را با یک متغیر توضیح ندهیم؛ و یک روایت مطلوب ذهن خودمان را به جای تمام واقعیت ننشانیم. تمام قصه زندگی انسانها همان سکانسها و پلانهای محدود ذهنی ما نیست. همین.
۲۱۶۲۱۶





نظر شما