علی نیکویی، دکتری پژوهش هنر، و کارشناسارشد تاریخ ایران باستان: همزمان با اکران فیلم «ادیسه» به کارگردانی کریستوفر نولان و بازگشت یکی از مشهورترین حماسههای جهان یونان به پرده سینما، نگاهها بار دیگر به شخصیتهای این روایت، ازجمله پنلوپه و انتظار او برای بازگشت اولیس، جلب شده است؛ اما داستان پنلوپه فقط به جهان اسطورهای یونان محدود نمیشود، چراکه تندیسی از زنی یونانی که بهاحتمال بسیار با یکی از مشهورترین روایتهای جهان اسطورهای یونان یعنی داستان پنلوپه[ii] و انتظار او برای بازگشت اولیس[iii] پیوند دارد در جایی کشف شده است که شاید در نگاه نخست کمترین انتظار را برای یافتن چنین اثری ایجاد کند؛ خزانه تختجمشید، مرکز آیینی و سیاسی شاهنشاهی هخامنشی.
کشفشده در تختجمشید، با بلندی ۸۵ و درازای ۶۰ سانتیمتر، به شماره ۴۱۱۱ در موزه ملی ایران
اینجا همان سرزمینی است که در حافظه تاریخی یونانیان با جنگهای ایران و یونان و رویارویی دو جهان سیاسی بزرگ شناخته میشود. بااینحال حضور پیکرهای با ریشههای هنری و روایی یونانی در قلب شاهنشاهی هخامنشی بیش از آنکه صرفاً یک مسئله باستانشناختی باشد پرسشی درباره جابهجایی معنا در جهان باستان پیش میکشد. در یک سوی این روایت تروا[iv] قرار دارد، شهری که در یکی از مشهورترین حماسههای جهان یونانی به میدان جنگ بدل شد؛ جنگی که اولیس را سالها از خانه دور کرد و پنلوپه را در انتظار بازگشت او نشاند. در سوی دیگر تختجمشید قرار دارد، مجموعهای که در آن اقوام و فرهنگهای گوناگون شاهنشاهی هخامنشی در کنار یکدیگر بازنمایی میشدند و روابط ایران با جهان یونانی نیز بخشی از واقعیت سیاسی و فرهنگی این دوره بود؛ بنابراین مسیر این تصویر را میتوان نهفقط از تروا به جنگ، از جنگ به اولیس و از اولیس به انتظار پنلوپه، بلکه از جهان یونانی به ایران، از تقابل سیاسی به انتقال فرهنگی و از روایت جنگ به امکان صلح نیز دنبال کرد.
پرسش اصلی این یادداشت آن است که آیا اسطورهای که از دل جنگ تروا برخاسته است، هنگامی که در محیط هخامنشی قرار گرفت میتوانست معنایی تازه پیدا کند؟ آیا پنلوپه میتوانست فراتر از روایت یک زن منتظر به نشانهای از بازگشت، آشتی و پایان جنگ تبدیل شود؟ این یادداشت البته ادعا نمیکند که پیکره پنلوپه قطعاً هدیهای دیپلماتیک یا نمادی برای صلح بوده است، چنین ادعایی به شواهدی فراتر از آنچه در اختیار داریم نیاز دارد؛ بحث اصلی بررسی ظرفیت صلحآفرین اسطوره و امکان یک خوانش دیپلماتیک و فرهنگی از حضور این اثر یونانی در تختجمشید است.
پنلوپه در برابر دارِ بافندگیِ وزنهدار (Warp-weighted loom) نشسته و مشغول بافتن
پنلوپه کیست؟
پنلوپه همسر اولیس و ملکه ایتاکا[vi] در ادیسه هومر[vii] یکی از ماندگارترین چهرههای زن در اسطورههای یونانی است؛ اهمیت او در روایت فقط به این دلیل نیست که همسر قهرمانی غایب است، پنلوپه شخصیتی است که در غیاب اولیس با انتظار، خرد و تدبیر امکان بازگشت او را زنده نگه میدارد. درحالیکه سالهای طولانی از رفتن اولیس به جنگ تروا گذشته است خواستگاران بسیاری در کاخ او حضور دارند و از او میخواهند همسر دیگری برگزیند، اما پنلوپه نمیپذیرد که غیبت اولیس را به معنای پایان پیوند زناشویی خود تلقی کند. سه ویژگی در شخصیت او برجسته است: وفاداری، انتظار و بافندگی. وفاداری پیوند او را با مردی که سالها از او خبری نیست حفظ میکند؛ انتظار او را در موقعیتی میان گذشته و آینده قرار میدهد و بافندگی به ابزار هوشمندانه مقاومت او در برابر فشار خواستگاران تبدیل میشود. پنلوپه اعلام میکند که پیش از انتخاب همسر جدید باید کفنی برای لائرتس[viii] پدر سالخورده اولیس ببافد، اما تدبیر او در همینجا آشکار میشود؛ آنچه روزها میبافد شبها باز میکند! بنابراین پارچهای که ظاهراً به سوی پایان پیش میرود درواقع هر روز به نقطه آغاز بازمیگردد. پنلوپه با این عمل زمان میخرد و زمان در این داستان همان چیزی است که امکان بازگشت اولیس را حفظ میکند. از این منظر بافندگی پنلوپه را میتوان فراتر از یک فعالیت خانگی فهمید؛ بافتن و گشودن = زمان خریدن = انتظار = به تعویق انداختن پایان پیوند. پنلوپه با این تدبیر پایان را به تعویق میاندازد تا امکان بازگشت باقی بماند. همین ویژگی ظرفیت مهمی برای خوانش اسطوره در زمینهای گستردهتر ایجاد میکند؛ زنی که در روایت حماسی برای بازگشت مردی به جنگ رفته انتظار میکشد، میتواند در خوانشی پسین به نمادی از انتظار برای بازگشت، پایان دوری و پایان وضعیت جنگی تبدیل شود. از همین نقطه است که پنلوپه میتواند از یک شخصیت روایی در ادیسه به یک نشانه فرهنگی باقابلیت خوانشهای تازه تبدیل شود.
در موزه دییانگ (de Young Museum) در سانفرانسیسکو، با شماره اثر ۱۹۹۱.۶۸.
از پنلوپه اسطورهای تا بانوی سوگوار بافنده
اما هنگامی که از متن ادیسه به پیکره مرمرین کشفشده در تختجمشید میرسیم دیگر نمیتوان بدون احتیاط گفت که با «پنلوپه» به معنای ساده و قطعی آن روبهرو هستیم، مسئله هویت و کارکرد این اثر خود بخشی از بحث پژوهشی است. پیکره در وضعیتی کشف شده که سر، دستها و پاهای آن از میان رفته بود و بازسازی هویت آن بر پایه ویژگیهای پیکر، حالت نشستن، پوشش و مقایسه با نمونههای هنری مشابه صورت گرفته است. ازاینرو نام پنلوپه بیش از آنکه تنها یک برچسب توصیفی باشد نتیجه یک فرایند شناسایی و تفسیر است. برای فهم ظرفیت معنایی این تصویر میتوان دستکم سهلایه را از یکدیگر جدا کرد: در لایه نخست با تصویر زنی سوگوار روبهرو هستیم؛ زنی نشسته و اندوهگین که وضعیت بدنی او با مضمون فقدان و غیاب ارتباط پیدا میکند؛ در لایه دوم این زن میتواند زنی منتظر باشد، کسی که غیبت دیگری را نه به عنوان پایان، بلکه به عنوان وضعیتی موقت تجربه میکند و در لایه سوم اگر شناسایی اثر با پنلوپه را بپذیریم تصویر به نمونهای مشهور از زن وفادار در اسطوره یونانی پیوند میخورد؛ زنی که سالها در انتظار بازگشت همسر به جنگ رفته خود باقی میماند؛ بنابراین اهمیت پیکره فقط در این نیست که بتوانیم آن را پنلوپه بنامیم. اهمیت عمیقتر آن در تصویری است که از غیاب، انتظار و بافندگی عرضه میکند. اینجا انتظار صرفاً گذشت زمان نیست؛ شکلی از زیستن در فاصله میان فقدان و بازگشت است و دقیقاً همین انتظار میتواند حلقه اتصال اسطوره، تصویر و سیاست فرهنگی باشد؛ زنی که منتظر بازگشت مردِ به جنگ رفته است میتواند به تصویری از امید به بازگشت و پایان دوری بدل شود.
پیکره در تختجمشید؛ از یونان به پارس
پیکره موسوم به پنلوپه در جریان کاوشهای باستانشناختی تختجمشید به سرپرستی اریک ف. اشمیت کشف شد؛ کاوشهایی که از سال ۱۹۳۵ آغاز شده بود. در سال ۱۹۳۶ در جریان کاوشهای خزانه تختجمشید پیکره مرمرین زنی نشسته به دست آمد که امروز یکی از شناختهشدهترین نمونههای هنر یونانی در محوطه تختجمشید به شمار میرود؛ تنه اصلی در راهروی ۳۱، در غرب حیاط پذیرایی در میان آوار یافت شد؛ قطعهای از دست نیز در تالار ۳۸ کشف شد و همین پراکندگی قطعات در بازسازی تاریخچه جابهجایی پیکره اهمیت پیدا کرده است، گزارش اشمیت نیز به همین ارتباط میان تنه کشفشده در راهروی ۳۱ و دست یافتشده در تالار ۳۸ اشاره میکند.
اثر از مرمر ساخته شده و وضعیت کنونی آن حاصل آسیبهای شدید در دوران باستان است؛ سر، دستها و پاها از پیکره جدا شدهاند و تنه نیز شکسته است. از همین رو آنچه امروز از آن باقیمانده نه یک تندیس کامل، بلکه بقایای پیکرهای است که از خلال وضعیت نشستن، پوشش و مقایسه با نمونههای مشابه به شخصیت پنلوپه نسبت داده شده است. مؤسسه مطالعات فرهنگهای باستانی دانشگاه شیکاگو نیز آن را «پیکره مرمرین پنلوپه» از سده پنجم پیش از میلاد معرفی میکند؛ اما اهمیت تاریخی این کشف در یک پرسش ساده خلاصه میشود؛ چرا یک اثر هنری یونانی در خزانه تختجمشید قرار داشت؟ برای پاسخ چند امکان را نمیتوان از ابتدا کنار گذاشت، پیکره ممکن است غنیمت جنگی بوده باشد؛ ممکن است به عنوان هدیه به دربار هخامنشی رسیده باشد؛ میتواند در چارچوب روابط دیپلماتیک میان دربارها یا نخبگان سیاسی جابهجا شده باشد یا حاصل انتقال هنری و فرهنگی و دادوستد میان جهان یونانی و ایرانی بوده باشد. همچنین نمیتوان احتمال ارتباط آن با روابط درباری، تجاری یا مجموعه اشیایی را که در خزانه گردآوری میشدند نادیده گرفت. اهمیت خزانه دقیقاً در همین تنوع است؛ پژوهشهای مربوط به آن نشان میدهند که اشیای خارجی، غنایم و خراج نیز بخشی از محتویات خزانههای شاهی هخامنشی بودند. بااینحال این یادداشت قرار نیست یکی از این احتمالات را به عنوان واقعیتی اثباتشده اعلام کند. فرضیه اصلی بحث، تمرکز بر امکان «هدیه» و «شیء دیپلماتیک» است؛ یعنی این احتمال که یک اثر یونانی میتوانسته در فرایند ارتباط میان دو جهان فرهنگی نهفقط به عنوان مال یا غنیمت، بلکه به عنوان حامل معنا نیز جابهجا شده باشد. این فرضیه هنوز با پرسشهای مهمی روبهروست، اما دقیقاً همین فاصله میان «آنچه میدانیم و آنچه میتوان احتمال داد» است که امکان یک خوانش تاریخی - فرهنگی از پیکره پنلوپه را فراهم میکند.
آیا هنر میتواند زبان دیپلماسی باشد؟
اگر پیکرهای با منشأ یونانی در خزانه تختجمشید قرار گرفته است، نخستین پرسش نباید فقط این باشد که «چگونه به ایران رسید؟» بلکه باید پرسید چه معنایی میتوانست هنگام عبور از یک جهان فرهنگی به جهان دیگر پیدا کند؟ هنر برخلاف سپاه و سلاح میتوانست از مرزهای سیاسی عبور کند بیآنکه الزاماً حامل پیام جنگ باشد، روابط ایران و یونان نیز به جنگ محدود نمیشد. در کنار رویاروییهای نظامی، تجارت، رفتوآمد افراد، انتقال صنعتگران، دادوستد اشیا و تأثیرپذیریهای هنری و فرهنگی میان این دو جهان جریان داشت. در چنین بستری مفهوم هدیه دیپلماتیک اهمیت پیدا میکند. در جوامع باستانی هدیه الزاماً یک شیء زیبا برای نمایش ثروت نبود، میتوانست بخشی از نظام برقراری و تثبیت رابطه باشد؛ هدیه دادن میتوانست نشانهای از احترام، پذیرش رابطه، مذاکره، ایجاد پیوند یا حتی تلاش برای پایان دادن به خصومت باشد؛ بنابراین اگرچه نمیتوان از شواهد موجود نتیجه گرفت که پیکره پنلوپه حتماً یک هدیه دیپلماتیک بوده است، میتوان این امکان را در چارچوب روابط سیاسی و فرهنگی ایران و یونان بررسی کرد؛ اما در اینجا پرسشی مهمتر شکل میگیرد؛ اگر پیکره در نتیجه یک رابطه دیپلماتیک به پارس رسیده باشد چرا تصویری از زنی منتظر، سوگوار و بافنده میتوانسته حامل چنین رابطهای باشد؟ پاسخ را شاید بتوان در فاصله میان معنای نخستین یک اسطوره و معنایی که مخاطب تازه میتواند از آن دریافت کند جستوجو کرد؛ برای یک یونانی پنلوپه پیش از هر چیز شخصیت ادیسه است؛ همسر وفادار اولیس که در غیاب او مقاومت میکند و با بافتن و گشودن پارچه زمان میخرد، اما هنگامی که تصویر او از زمینه روایی خود جدا و در محیطی دیگر قرار میگیرد امکان خوانشهای تازه پدید میآید. در این خوانش پنلوپه دیگر فقط «زنِ اولیس» نیست، زنِ منتظرِ بازگشت است و بازگشت نقطه مقابل غیبت و جدایی است. از همینجاست که تصویر میتواند در سطحی تفسیری از روایت جنگ به سوی معنایی متفاوت حرکت کند؛ انتظار برای پایان دوری، امید به بازگشت و امکان برقراری دوباره رابطه؛ بنابراین هنر میتواند بدون آنکه الزاماً یک پیام سیاسی رسمی باشد ظرفیت ایجاد زبان مشترک میان فرهنگها را داشته باشد. اگر پیکره پنلوپه واقعاً در چارچوبی دیپلماتیک به تختجمشید رسیده باشد ارزش آن فقط در مرمر یونانی یا مهارت هنرمندش نیست؛ بلکه در داستانی است که تصویر یک زن منتظر میتواند درباره غیاب، بازگشت و پایان خصومت روایت کند؛ البته این معنا را باید یک امکان تفسیری دانست نه پیامی که بتوان با قطعیت به فرستنده یا گیرنده اثر نسبت داد.
پنلوپه؛ اسطوره جنگی که میتواند پیام ضدجنگ پیدا کند
در مرکز داستان پنلوپه برخلاف بسیاری از روایتهای قهرمانی یونان خودِ جنگجو قرار ندارد؛ اولیس در جنگ ترواست، اما پنلوپه در خانه مانده است. بااینحال جنگ برای او غایب نیست، جنگ از فاصلهای دور وارد خانه او شده و زندگیاش را با غیاب همسر، انتظار طولانی و تهدید فروپاشی خانواده دگرگون کرده است. از این منظر پنلوپه را میتوان نه قهرمان میدان جنگ، بلکه یکی از چهرههای انسانیِ پیامد جنگ دانست. همین جابهجایی زاویه دید اهمیت دارد، در روایتهای جنگی معمولاً رفتن، نبرد، فتح، شکست و پیروزی در مرکز قرار میگیرند؛ اما در داستان پنلوپه آنچه در مرکز قرار دارد غیاب، انتظار و بازگشت است. اولیس با جنگ از خانه دور میشود و پنلوپه با انتظار، خانه را حفظ میکند. ابزار او نیز شمشیر نیست، بافندگی است. او با کاری ظاهراً آرام و روزمره زمان میخرد تا پایانِ جدایی را به تعویق بیندازد.
این تقابل به معنای آن نیست که ادیسه در اصل یک متن ضدجنگ است؛ چنین برداشتی معنای تاریخی و ادبی اثر را بیش از اندازه ساده خواهد کرد، نکته مهمتر این است که اسطوره میتواند در زمینهای متفاوت، ظرفیت معنایی تازهای پیدا کند. همان روایت که در بستر حماسه یونانی بخشی از داستان بازگشت یک قهرمان جنگی است در مواجههای دیگر میتواند بر رنج غیاب، ارزش بازگشت و امید به پایان دوری تأکید کند. از این منظر اگر تصویر پنلوپه در محیطی هخامنشی و در چارچوبی مرتبط با ارتباط میان ایران و جهان یونانی قرار گرفته باشد میتوان امکان یک خوانش صلحمحور را مطرح کرد؛ اسطوره الزاماً با تغییر داستان تغییر معنا نمیدهد گاهی با تغییر زمینه معنای تازهای پیدا میکند؛ در چنین خوانشی پنلوپه نه نماد پیروزی در جنگ، بلکه نماد چیزی است که پس از جنگ باقی میماند و انتظار میکشد؛ خانه، پیوند و امید به بازگشت.
پنلوپه در تختجمشید؛ وقتی اسطوره از مرز خود عبور میکند
جابهجایی یک اثر هنری از جهان یونانی به تختجمشید را میتوان نمونهای از انتقال فرهنگی دانست؛ فرایندی که در آن یک تصویر یا روایت از محیط نخستین خود خارج میشود و در فضایی تازه قرار میگیرد؛ اهمیت پیکره پنلوپه نیز دقیقاً در همین جابهجایی است. شخصیت متعلق به اسطورهای یونانی در محیطی قرار گرفته که از نظر سیاسی، فرهنگی و هنری متعلق به جهان هخامنشی است؛ جهانی که خود مجموعهای چندفرهنگی از مردمان، زبانها، سنتها و هنرهای گوناگون بود، این انتقال را میتوان در سه مرحله دنبال کرد:
- مرحله نخست، پنلوپه یونانی است: زن وفادار اولیس که در غیاب همسرش انتظار میکشد و با تدبیر خود ازدواج دوباره را به تأخیر میاندازد، معنای او در این مرحله درون شبکه اسطورهای و ادبی ادیسه شکلگرفته است.
- مرحله دوم، تبدیل اسطوره به پیکره هنری است؛ روایت دیگر فقط با واژهها بیان نمیشود، بدن خمیده، حالت نشستن، پوشش، حرکت دستها و ارتباط آنها با پارچه، بخشی از داستان را بدون روایت مستقیم منتقل میکنند. بهاینترتیب تصویر میتواند مضمونهایی مانند اندوه، غیاب، انتظار و وفاداری را حتی برای مخاطبی که متن ادیسه را نمیشناسد قابلمشاهده کند.
- مرحله سوم، پنلوپه در پارس است؛ در اینجا پیکره دیگر فقط یک شیء متعلق به جهان روایی یونان نیست، به یک شیء خارجی در فضای چندفرهنگی شاهنشاهی هخامنشی تبدیل شده است؛ مخاطب، محیط، کارکرد و روابط اجتماعی پیرامون آن تغییر کردهاند و همین تغییر میتواند امکان خوانشهای تازهای ایجاد کند.
البته از این جابهجایی نمیتوان نتیجه گرفت که ایرانیان هخامنشی الزاماً همان معنایی را از پنلوپه دریافت میکردند که یک یونانی از او میفهمید، مسئله دقیقاً همین فاصله است؛ اسطوره پس از جابهجایی الزاماً همان معنای اولیه را حفظ نمیکند. پیکره میتواند از یک روایت یونانی درباره همسر اولیس به تصویری عمومیتر از زن منتظر، غیاب، وفاداری و امید به بازگشت تبدیل شود؛ معنایی که برای مخاطبی خارج از جهان یونانی نیز قابلدریافت است. از این منظر عبور پنلوپه از مرزهای جغرافیایی امکان عبور او از مرزهای معنایی را نیز فراهم میکند.
از تختجمشید تا اسکندر؛ پیکرهای که خود قربانی جنگ شد!
پیکره پنلوپه در تختجمشید تنها شاهد انتقال یک اسطوره از جهانی به جهان دیگر نیست، سرگذشت خود آن نیز درنهایت با تاریخ جنگ گره میخورد. زنی که در روایت ادیسه سالها در انتظار بازگشت اولیس میماند در اینجا به پیکرهای بدل شده است که قرنها در فضای تختجمشید باقی ماند؛ اما سرانجام جهانی که این پیکره را در خود جای داده بود دستخوش جنگ و ویرانی شد. در روایت اسطورهای پنلوپه با جنگ از راه دور مواجه است، اولیس رفته است و او مانده؛ سلاح او نه شمشیر، بلکه زمان و بافندگی است؛ انتظار او درحقیقت تلاشی برای حفظ خانه و پیوندی است که جنگ آن را ازهمگسسته است؛ اما سرنوشت پیکره در تختجمشید، تصویری معکوس از همین داستان پدید میآورد! این بار خودِ آن زنِ منتظر در جهانی که با جنگ دگرگون میشود و به شیئی شکسته تبدیل میگردد. با ورود اسکندر به ایران و سقوط تختجمشید در سده چهارم پیش از میلاد، مجموعه تختجمشید آسیب دید و پیکره نیز در میان اشیای باقیمانده از این دوره سرنوشتی جدا از تاریخ خشونتآمیز آن روزگار نداشت. از این منظر اسطوره و تاریخ در نقطهای شگفتانگیز به یکدیگر میرسند؛ پنلوپه نماد زنی است که انتظار دارد جنگ پایان یابد و مردِ رفته بازگردد، اما پیکره او خود در جهانی گرفتار جنگ شکست و ویرانی باقی میماند؛ البته نباید از این همزمانی تاریخی نتیجه گرفت که سازندگان پیکره یا ایرانیان تختجمشید چنین معنایی را پیشبینی کرده بودند. این معنا حاصل نگاه امروز ما به سرگذشت یک اثر است بااینحال همین تضاد به پیکره نیرویی روایی میبخشد؛ زنی که نماد انتظار برای پایان غیبت است خود به یادگاری از جهانی تبدیل میشود که جنگ آن را تغییر داد.
ماندگاری تصویر؛ از پیکره گمشده تا نسخههای رومی
پیکرهای که در تختجمشید شکسته و در میان ویرانههای آن مدفون شد ظاهراً میتوانست برای همیشه از تاریخ هنر ناپدید شود، اما سرگذشت پنلوپه به یک پیکره منفرد محدود نماند. تصویر زنی نشسته، سوگوار و در انتظار در نسخهها و بازتولیدهای هنری دیگری ادامه یافت و بهاینترتیب آنچه میتوان آن را «حافظه تصویری اسطوره» نامید از نابودی یک اثر جان سالم به در برد. در اینجا باید میان اثر و تصویر تمایز گذاشت؛ یک پیکره میتواند از میان برود، اما الگوی تصویری آن اگر در نسخههای دیگر تکرار شود همچنان به حیات خود ادامه میدهد. نسخههای رومیِ پیکره پنلوپه از همین منظر اهمیت دارند؛ آنها تنها نمونههایی از یک اثر گمشده نیستند، بلکه شاهدی هستند بر اینکه یک تصویر چگونه میتواند از زمان، مکان و حتی فرهنگ سازنده نخستین خود عبور کند.
این تداوم البته به معنای انتقال دقیق و بدون تغییر نیست، هر نسخه میتواند بخشی از حالت بدن، پوشش، حالت چهره یا معنای اثر را دگرگون کند، بنابراین آنچه منتقل میشود صرفاً سنگ و شکل نیست؛ خاطرهای تصویری از یک روایت است که در هر بازتولید امکان خوانشی تازه پیدا میکند. از این منظر سرگذشت پنلوپه از تختجمشید فراتر میرود. پیکره اصلی ممکن است شکسته باشد، اما تصویر زنِ منتظر باقیمانده است. تاریخ شاید بتواند یک اثر را نابود کند، اما همیشه نمیتواند تصویری را که در حافظه فرهنگی ثبت شده است از میان ببرد. پنلوپه در این معنا تنها یک شخصیت اسطورهای یا یک پیکره باستانی نیست او نمونهای از قدرت تصویر برای عبور از مرزهای زمان، جغرافیا و فرهنگ است.
فرجامِ سُخُن
آیا اسطوره میتواند حامل صلح باشد؟ پاسخ این مقاله نه اثبات یک پیام صلحجویانه در گذشته، بلکه نشان دادن ظرفیت اسطوره برای پذیرش چنین معنایی است؛ اسطورهها هنگامی که از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی عبور میکنند الزاماً با همان معنایی که در خاستگاه خود داشتهاند باقی نمیمانند، زمینه تازه میتواند امکان خوانشهای تازهای از آنها پدید آورد. از حضور پیکره پنلوپه در تختجمشید نمیتوان با قطعیت نتیجه گرفت که این اثر هدیهای دیپلماتیک، نشانه پیمان صلح یا حتی با هدف انتقال پیامی مشخص درباره جنگوصلح ساخته شده است؛ شواهد موجود چنین نتیجهای را اثبات نمیکنند. آنچه میتوان بااحتیاط بیشتری گفت این است که پیکره امکان یک خوانش صلح محور را فراهم میکند، تصویر زنی که در روایت خود با جنگ از طریق انتظار، حفظ خانه و امید به بازگشت مواجه میشود. در این خوانش اهمیت پنلوپه تنها در یونانی بودن او یا حضور شگفتانگیزش در تختجمشید نیست؛ اهمیت او در توانایی تصویر برای عبور از معنای نخستین و ساختن معنایی تازه در زمینهای دیگر است. پنلوپه از جهانی آمده بود که داستانش با جنگ آغاز میشد؛ اما وقتی تصویر او در قلب تختجمشید قرار گرفت میتوانست بیش از آنکه یادآور جنگ باشد تصویر زنی باشد که تمام معنای زندگیاش در انتظار پایان جنگ و بازگشت انسانِ غایب خلاصه شده است.
| پیکره مرمری منسوب به پنلوپه (حدود ۴۵۰ پیش از میلاد، کشفشده در تختجمشید، شمارۀ ۴۱۱۱)، با عنوان «پیکرهای برای صلح» امروز در موزه ملی ایران ایستاده است و شما میتوانید آن را ببینید؛ زنی از دل اسطوره و ویرانه که هنوز میتوان در سکوت سنگی او انتظار بازگشت و رؤیای صلح را خواند. |
پینوشت
[ii] Penelope
[iii] Odysseus
[iv] Troy
[vi] ایتاکا (Ithaca) — جزیرهای در دریای یونان و زادگاه و قلمروی پادشاهی اولیس در روایتهای هومری.
[vii] ادیسه هومر (Homer’s Odyssey) — حماسهای یونانی درباره سفر طولانی اولیس پس از جنگ تروا و بازگشت او به ایتاکا.
[viii] لائرتس (Laertes) — پدر اولیس و پادشاه پیشین ایتاکا در «ادیسه» هومر؛ در سالهای غیبت پسرش در خانه و سرزمین خود میماند و سرانجام پس از بازگشت اولیس، دوباره او را میبیند.
[ix] «پنلوپه» اثر فرانکلین سیمونز (Franklin Simmons)، مرمر، ۱۸۹۶؛ به نمایش گذاشتهشده در موزه دییانگ (de Young Museum) در سانفرانسیسکو، با شماره اثر ۱۹۹۱.۶۸.
۲۵۹





نظر شما