«سه روز طول کشید تا فرزند ایران بداند 24 ترکش در آن بمباران خوشه ای نصیبش شده است؛ شکم، پاها، دست و صورت و همه جای بدن او در معرض این بمباران قرار گرفته است... صحنه نبرد این گونه رقم خورده بود که یک برادر به مهمانی حسین(ع) شتافته و دست و پا و چشم دیگری هم عباس گونه در معرض تیر یزدیان قرار گرفته است.»

به گزارش خبرآنلاین، «نورالدین پسر ایران» کتاب خاطرات سید نورالدین عافی این روزها رکورد دار فروش در حوزه کتاب های دفاع مقدس است؛ پسری شانزده ساله از اهالی روستای خنجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که حضور دفاع مقدس را در گردان‌های خط‌‌شکن لشکر 31 عاشورا به عنوان نیروی آزاد، غواص و فرمانده دسته و در جبهه‌های مختلف تجربه کرده و بارها مجروح شده است. نورالدین نزدیک به هشتاد ماه از دوران جنگ تحمیلی را علیرغم جراحات سنگین و شهادت برادر کوچک‌ترش سید صادق در برابر چشمانش در جبهه ماند و در عملیات‌های متعددی حضور داشت و جانباز هفتاد درصد دفاع مقدس است.

 

در ادامه بخش هایی از این کتاب خواندنی را با شرحی بر فصل های کتاب مرور می کنیم:

«ذکر شب و روزم «جبهه بود» روزها به این در و آن در می‌زدم تا راهی برای اعزام پیدا کنم. آن شب فکر کردم آخرین راه، توسل به امام جمعه تبریز است. از بچه‌ها شنیده بودم «آیت الله مدنی» می‌تواند کمک کند. رفتم و دردم را گفتم. اتفاقا راهنمایی آقای مدنی راه گشا بود. گفت جمعه این هفته بعد از نماز در مسجد راه آهن فرم اعزام پخش می‌کنند. انشاالله که بتوانی تهیه کنی بلافاصله بعد از نماز خودم را به مسجد رساندم اما قبل از من عده زیادی آنجا منتظر بودند. بین آنها ایستادم تازه فهمیدم فقط 40 تا فرم خواهند داد. به هر ترتیبی که بود به زور خودم را به نفرات جلویی رساندم و پنجمین نفری بودم که فرم گرفتم. قرار بود این 40 نفر بسیجی ابتدا برای آموزش عازم شوند اما قبل از هر کاری لازم بود مسجد محل فرم پر شده را تایید کنم. فرم را به انجمن اسلامی مسجد تحویل دادم. دایی‌ام حاجی علی اکبر نمکی از اعضای انجمن بود و بدون مشکلی فرم را تایید کردند. بالاخره راه جبهه باز شد و من در آخرین روزهای پاییز سال 1359 در جمع نیروهای داوطلب دیگر راهی پادگان آموزشی «خصبان» شدم.» ص 30-27

 

این جملات شروعی است بر شرح 77 ماه افتخارآفرینی پسر ایران. نورالدین عافی رزمنده تبریزی که در آخرین روزهای شهریور 1359 و در 16 سالگی و حسب اتفاق خبر حمله عراق به شهرهای مرزی ایران را از رادیو اتوبوس شهری می‌شنود و از حضور در شهر دل کنده و به قصد عزیمت به جبهه به شهر خود باز می‌گردد. او به محض برگشت به دنبال مسیری است تا خود را به جبهه برساند در بسیج، سپاه، ژاندارمری و ارتش آرزوی خود را پی می‌گیرد.

 

تلاش او ثمر می‌بخشد یک ماه فرصتی است که آموزش‌های نفس گیر «خصبان» او را آماده حضور نماید. اولین موعود فرزند ایران در دی ماه 59 فرا می‌رسد. سنگر گاه «مسیح» جبهه‌ها «کردستان» نخستین میعادگاه اوست. همانجایی که اجانب به جدایی آن از اصل خود دل بسته‌اند شرایط انقلاب و حمله بعثیان فرصتی است که «کومله» و «دموکرات» را راه اندازی جبهه‌ای 500 کیلومتری به قصد خود مختاری برادر کشی کنند. همان‌هایی که روزها میهمانان خود را برادر صدا کرده و در شب‌های غریب کردستان سایه وار به پایگاه‌های بسیجیان حمله می‌کردند.

اما «درگیری طوری بود که با ادامه اش تلفات‌ها بیشتر می‌شد. در این لحظات کریم به من گفت: من می‌رم اون طرف خیابان»
ـ نه، من ...!

نگذاشت جمله ام را کامل کنم گفت:«تو اگه شهید بشی، مادرت غصه می خوره اما من ... حالا تیراندازی کن تا بتونم رد بشم» با رفتن کریم به آن سمت مسلط تر شدیم. درگیری از هر طرف شدت گرفت. من و کریم در هر فرصتی همدیگر را صدا می زدیم. از میان صدای گلوله های دوزمانه، صدای او را از آن سوی پل به راحتی تشخیص می دادم. ناگهان صدایش تغییر کرد و هر چه صدایش زدم، بی جواب ماند. با ناراحتی حدس زدم «دموکرات‌ها» او را از پشت هدف گرفته اند. همان دم ماشین سه چرخه ای کنار پل بیرون آمد. به راننده اش گفتم: بمان تا من رد بشم اما حرف من برای او اهمیتی نداشت. مردم شهر که به این درگیری ها خو گرفته بودند چون مطمئن بود ما آنها را نمی زنیم به راحتی از حرف ما سرباز می زدند. در یک لحظه، از حرکت این سه چرخه استفاده کرده و به سختی خودم را داخل سنگر انداختم. کریم شهید شده بود و هنوز از دهانش خون می آمد. هر چه کردم او را به دوش بکشم و به سمت پایگاه برگردم نتوانستم. زورم نمی رسید او هیکل ورزیده ای داشت. تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی او را عقب ببرم. ترسم از این بود که جنازه بماند و دموکرات ها پس از رفتن من او را در آتش بسوزانند، کاری که قبلا هم در مورد پیکر شهدای ما انجام داده بودند.صص 52-51

 

صفحات حضور در کردستان ورق می خورد تا جایی که رفته رفته زمینه تضعیف شد انقلاب و همراهی مردم در کردستان فراهم می شود. در همین روزهاست که پاکسازی شهرها و آزادسازی جاده ها و بازپس گیری برخی ارتفاعات صورت می پذیرد. نورالدین هنوز دل در جنوب دارد. شهریور سال 60 فرصتی برای دیدار خانواده است. چند ماهی است که منافقان در کوچه و پس کوچه های شهر لانه کرده اند. بالاخره آنها هم باید، همزمان با صدام، کومله و دموکرات به اربابان خود خدمت کنند. نورالدین جزء اولین کسانی است که به خون کشیدن امام جمعه محبوب تبریز را می بیند. آیت الله مدنی غرق در خون و پاره پاره بر محراب افتاده و صدای فریاد و شیون از هر سو بلند است. پسر ایران این بار مأموریت دیگری دارد. او باید با دست های خود تکه های بدن معطر شهید را جمع کند.

دیگر دلش نمی خواهد در شهر بماند. قبل از اتمام مرخصی به جبهه باز می گردد. نفس های ضد انقلاب در کردستان به شماره افتاده است. پیش مرگان کرد هم نقش مهمی در به شماره انداختن نفس آنها دارند. نورالدین برای عزیمت به جنوب ساعتی با غرب تسویه می کند. هنوز سهم خود را از غرب نگرفته است.

«اسفند ماه بود که کار تسویه ام در سپاه مهاباد تمام شد. آن روز تازه تسویه کرده و در مقر آماده بازگشت به تبریز می شدم که فندرسکی آمد سراغم «داریم می ریم عملیات»
ـ منم دارم می رم تبریز. تسویه کردم!
ـ حالا بیا بریم این عملیات رو ببین و برو
چند دقیقه بعد دوباره برگشتم از مسئول تسلیحات که از نیروهای تبریز بود اسلحه و نارنجک گرفتم و سوار ماشین شدم.

... هیچ چیز از آن ثانیه های عجیب به یاد ندارم... فقط یادم هست محکم به زمین افتادم. در حالی که گردنم لای پاهایم گیرد کرده بود! بوی عجیبی دماغم را پر کرده بود. مخلوطی از بوی گوشت سوخته، باروت، خون و خاک ... وقتی سرم از آن حالت فشار خارج شد دیدم همه گوشت های تنم دارند می ریزند؛ هیچ لباسی بر تنم نمانده بود.
حتی نارنجک ها و خشاب هایی که به کمر داشتم!» صص 86-85

 

فرزند غیور ایران در چند ثانیه ریختن گوشت و پوست و خون خود را می بیند در این حال است که او شهادت گویان در پتوی ارتشی جای گرفته و به بیمارستان طالقانی مهاباد منتقل می شود. آنجاست که وضع خرابش او را به بیمارستان تبریز هدایت می کند! نمی دانم سوختن استخوان انسان زنده چگونه است. اما نورالدین زنده زنده آن را درک می کند. هنوز رضایت به اطلاع خانواده نداد ولی حضور و صدای مادر آرام بخش است. حاج خانم ادامه مأموریت فرزندش را در عیادت از مجروحان جنگی در بیمارستان ها دنبال می کند. همان روز است که فرزند خود را بدون اطلاع قبلی در کنار سایر مجروحان عیادت می کند. عوارض مجروحیت نورالدین سال ها به دنبال او خواهد بود. شش ماهه نقاهت با وجود نادر بودن مجروحیت موجب دلتنگی او به جبهه شده است. او عزم خود را جزم کرده تا دوباره به جبهه اما این بار به جنوب برود.

اولین اعزام نورالدین به جنوب، سفر پرماجرایی است مسافرتی که رسیدن آن به اهواز با قطا ر باری پنج روز طول می کشد. حضور تصادفی و بدون مقدمه در عروسی اهالی مسیر، اهدای انگور توسط کشاورزان در، مسیر، ادای احترام مردم و مهربانی آنان با رزمندگان در بین راه و خاطرات شیرین دیگر در طول مسیر.

«آن روزها برادرم کوچکترم سید صادق هم در گردان شهید مدنی بود. بعد از اعزام من به جبهه کردستان، سید صادق خودش را به آب و آتش زده بود که به جبهه اعزام شود. بالاخره به هر ترفندی به جبه جنوب اعزام شده بود. مقدمات پرواز دوباره در کنار یکدیگر در حال فراهم شدن است. تجربه حضور پانزده ماهه در کردستان نقش نیروی آزاد در گردان شهید مدنی برای برادر بزرگتر فراهم می سازد. صادق هم بعنوان رزمنده ای که باید در همین گردان ایثارگری نماید. مجروحیت های به جای مانده در بدن نورالدین هم باعث نشد که تلاش های آنان برای آماده سازی برای حضور عملیات آتی وقفه ایجاد کند.

دیدن رزمنده ای در حال غرق شدن در آب‌های رودخانه سومار توسط برادر کوچکتر و نجات دادن او توسط برادر بزرگتر و تقدیر بر جان سالم به در بردن آن دو در حمله هوایی دشمن به خودروی رزمندگان، و شهادت همرزمان 13 رزمنده بسیجی در منطقه، از نکاتی است که فقط خدا می دانست چند روز بعد بر سر این دو برادر چه خواهد آمد. حضور دو برادر در عملیات مسلم ابن عقیل، تصرف منطقه مورد نظر عملیات دیدن فرمانده عراقی ها که بر سر نیروهایش داد می زند و سرگرم کردن عراقی ها با دو تا سه رزمنده برای بالا کشیدن از تپه ها و متمرکز کردن آتش دشمن به سمت آنان، جنگ تن به تن با موجود وحشت ناک و رعب انگیز و چاقو به دست عراقی، پاتک های پی در پی عراقی ها برای بازپس گیری مناطق تصرف شده و گیر افتادن ایران در میدان مین و دیدن حمایت الهی در این وانفسا از نکاتی است که فقط خدا می‌دانست برای این دو برادر چه تقدیری رقم خواهد خورد. برادر با برادر برای دیدار بعدی پس از عملیات در «برمندیه» قرار می گذارند.

حضور مداوم نورالدین در مناطق عملیاتی و کسب تجربیات متعدد باعث شده تا اقدامات دشمن را به راحتی تشخیص دهد. به طوری که ظاهر شدن هواپیمای عراقی در آسمان منطقه را زمینه ای برای بمباران وسیع بعدی می داند. او فرا گرفته بود که هر گاه دشمن در جنگ زمینی کم می آورد با اتکاء به قدرت هوایی حامیان شرقی و غربی خود حمله هوایی را آغاز خواهد کرد. او شنیده بود که در هر بمباران وسیع اول یک هواپیما منطقه را شناسایی و نقاط مهم را نشان می گذارد بعد از آن هم تعداد زیادی از هواپیماهای دشمن برای بمباران ظاهر می شوند. در جایی که مثل نقل و نبات و مانند ریگ بیابان تسلیحات در اختیار می گیرند دشمن هیچ نگرانی از کم شدن مهمات و ادوات خود ندارد، او می خواهد ترس و زبونی خود را با غرش پرندگان وحشی هوایی جبران کند. تقدیر الهی برای پرواز دو برادر در حال رقم خوردن است. این بار هم دشمن تعداد زیادی از پرندگان وحشی خود را بر بالای سر رزمندگان فرستاد و به خیال محو خورشید گسترده ای از تاریکی را درافکنده است.

در اولین لحظه از چشم راستم ناامید شدم چشم دیگرم پر از خون بود و جایی را نمی دید. همه قدرتم را در انگشتانم جمع کردم تا خون ها را پاک کنم و می خواستم بدانم چه شده است چه دارد می شود؟ به زحمت خون و خاک جلوی چشمم را کنار زدم، آنچه در لحظه اول دیدم به نظرم هوایی مه آلود بود گرد و خاک، زمین و آسمان را به هم دوخته بود تازه داشتم صدای بچه ها را می شنیدم و انفجار چادرها را می دیدم من کمی هوشیار بودم اما قادر نبودم سرم را بالا نگه دارم...ناگهان انگار مرا برق گرفت یادم آمد که ما دو نفر بودیم من و صادق برادرم. این بار سعی کردم برای پیدا کردن صادق بلند شوم. خدا می داند با چه مشقتی و چه حالی سرم را به جستجوی برادرم بلند کرد...انگار همه چیز متوقف شد! صادق آرام بود و من یقین پیدا کردم شهید شده است... از حال رفتم اما صداها در نظرم تکرار می شد و در فضایی مبهم مرا با خود می برد...»

 

سه روز طول کشید تا فرزند ایران بداند 24 ترکش در آن بمباران خوشه ای نصیبش شده است. شکم، پاها، دست و صورت و همه جای بدن او در معرض این بمباران قرار گرفته است. صحنه نبرد این گونه رقم خورده بود که یک برادر به مهمانی حسین(ع) شتافته و دست و پا و چشم دیگری هم عباس گونه در معرض تیر یزدیان قرار گرفته است. زمانی است که زخم های در جان، درک عطشانی یاران حسین(ع) را برای او نزدیک ساخته است. اینجاست که تن زخم خورده نورالدین با زیارت حرم مطهر فرزند زهرا(س) و نجوای او با ضامن آهو کمی التیام یافته و در زمانی که جزء خدام حرم و چند مجروح کسی آنجا نبوده در فضایی غریب غوطه ور و دل به دریای با کرامت رضای اهل بیت(ع) سپرده و دلش آرام می گیرد، آرام آرام.

خنجر دشمن از چهره نورالدین چهره ای دیگر ساخته است. مادر، برادر، دایی، دوستان و نورالدین! در ابتدای ملاقات با چهره جدید او را نمی شناختند.

صورتم کاملاً عوض شده بود با یک چهره درب و داغان، لاغر و زخمی، بینی ام تقریبا از بین رفته بود چشم راستم به خاطر زخم عمیق گونه ام تغییر حالت داده و چانه ام هم زخم های بدی داشت.... حالا داشتم می فهمیدم چرا مادرم مرا نشناخته بود.

 

بعد از آن بود که زخم بر زخم فرزند ایران امان از او و پزشکان ربوده بود تا جایی که طبیبان به صراحت اعلام کردند «کاری نمی شود برای تو کرد، رفتنی هستی!» اما به رغم همه سختی ها و با ایمان الهی و حمایت های زینب گونه مادر زخم های عمیق نورالدین در حال التیام است. به طوری که او بسرعت در حال مهیای جهاد دیگر است. اردوگاه شهیدای خیبر، حضور در پایگاه زید زندگی او را در جنگ رقم می زند.کم کم مانورهای گوناگون و جابجایی های آبی، خاکی و کوهستانی تن رنجور و زخم خورده او را جلا می دهد. در همین روزهاست که بهانه ازدواج شاید دلیل مهمی برای پنج، شش روز در شهر ماندن باشد.
اینجاست که فرشته ای الهی با رضایت و رغبت شروط فرزند ایران را می پذیرد و حاضر می شود که شرایط اغراق شده نورالدین را با جان و دل بخرد. اواخر سال 63 است که نورالدین با 4500 تومان قرضی ازدواج می کند. سن کم عروس باعث نمی شود فداکاری نبیند. شروط نورالدین او را عقب نمی راند و تا جایی که مانند ... به بدرقه همسر رفته و برای افتخار آفرینی دوباره او دعا می کند. کربلای بدر، رزمگاه جدید نورالدین است سرانجام روزهای آموزش به سر رسیده و قرار است آموخته ها در مانور تجربه شود. نسیم عملیات در حال وزیدن است آهنگران حماسه سرایی می کند و دل و جان رزمندگان را به سوی اهل بیت (ع) و حماسه های کربلا و بدر و خیبر می برد.

 

مهتاب نور نقره ای خود را بر روی هور پاشیده است. فاصله رزمندگان اسلام با دشمن حدود 20 متر است. با آتش شلیکای دشمن درگیری رسما شروع می شود. آتش تمام عیار فرزند ایران هم آغاز شده است. برگ برنده رزمندگان، غافلگیری دشمن است درگیری شدید شده اما برای آنها که عظمت و سختی چندین کیلومتر عبور از دل دشمن را با بلم پشت سر گذاشته اند، درگیری با دشمن روی خاک، آسان بود به طوری که بچه ةا با شجاعت تمام درگیر بودند دیگر صحنه های بدر ورق می خورد و شیربچه مسلمان در حال نبرد سخت با دشمن است.

فشار دشمن شدید است. دشمن زبون به حملات شیمیایی متوسل شده و مناطق عملیاتی را با بمب های اهدایی! دوستان غربی خود زیر عملیات هوایی قرار داده است جنگ نابرابر است، رذالت دشمن بیداد می کند از هیچ حربه ای برای مقاومت در برابر رزمندگان اسلام دریغ ندارد.

این بار مصدومان شیمیایی هستند که در برابر چشم ناباور دیگران زمین گیر شده اند. با درجه پایین مصدومیت شیمیایی هم از پا در می آیی. همانی که هنوز هم اثراتش راه شهادت را زنده و معبر را باز نگه داشته است. جراحت شیمیایی این بار محصول بدر برای نورالدین است اما از آن سخت تر داغ شهدای بدر است که خوب شدنی نیست در آن شبی که با تانک ها سینه به سینه شده و صدای گلوی نوحه خوان اهل بیت(ع) را می شنود و شهادت اصغر قصاب و قاسم هریسی، خلیل نوری و علی تجلایی و فرمانده دلاور لشکر عاشورا آقا مهدی باکری و ... را می بیند. نورالدین با تن زخمی به شهر باز می گردد. در روزهای آغازین سال 64 در مراسم تشیع و تدفین برخی از همرزمان خود شرکت می کند. فرصتی فراهم شده تا بهبودی ضایعات زخم های قبلی را دنبال کند.اما همه این فرصت ها مقطعی است برای آمادگی جدید و حضوری دوباره حضور در گردان ابوالفضل(ع) شهادت امیر مارالباش دوست و همراه دیرینه نورالدین همان که خیلی ها فکر می کردند برادر اوست صفحات بعدی دفتر 77 ماه نبرد است...

 

ساکنان پایتخت، برای تهیه این کتاب‌ کافی است با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و آن را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند.

6060

برای دسترسی سریع به تازه‌ترین اخبار و تحلیل‌ رویدادهای ایران و جهان اپلیکیشن خبرآنلاین را نصب کنید.
کد خبر 229363

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام DE ۱۲:۴۶ - ۱۳۹۱/۰۵/۰۲
    11 5
    قشنگه
  • محمودرضا IR ۱۵:۲۰ - ۱۳۹۱/۰۵/۰۲
    11 2
    من این کتاب فاخر را خواندم و به دوستانم توصیه کردم بخرند بخوانند و برای اطلاع بچه هایمان در آینده نگهداری کنند تا نسلهای بعد از ما بدانند اگر رستم و سهراب افسانه بودند ما می توانیم به داشتن بسیاری از این یلان تا ابد به ایرانی بودن خود ببالیم