کنار برج های عظیم حاشیه بلوار کشاورز تهران، ساختمانی پهن و سفید قرار گرفته است. تابلوی ساختمان از وسط بلوار پیدا نیست. نام « بیمارستان پارس» پشت برگ های سوزنی شکل و خاک گرفته کاج بزرگی پنهان شده است.

بهراد مهرجو: 

کاج برافراشته وسط حیاط بیمارستان از زمان تاسیس در دهه 30 به یادگار مانده است. دوره ای که رئیس بیمارستان هنوز به زندان در حکومت پهلوی و حبس ابد در دوره پس از انقلاب محکوم نشده بود. دخترجوانی در لابی بیمارستان پشت به ال سی دی بزرگ نصب شده روی دیوار نشسته و مدام برای مادر بیمارش اشک می ریزد. روی صفحه ال سی دی تصویر خبرهای شبکه خبر پخش می شود که در مورد کاریکاتوری از اوباما توضیح می دهد. دورتادور دیوار لابی هم با تصاویر قاب گرفته تیم فوتبال نونهالان بیمارستان تزئین شده است.

طبقه دوم همین بیمارستان و در انتهای ترین اتاق، مرد جوانی مامور مراقبت و نگهداری از دکترشیخ الاسلام زاده شده است. دکتر شیخ روی تخت اتاقش دراز کشیده است. مقابل او تلویزیونی قرار دارد که برنامه های شبکه خبر را پخش می کند. در قیاس با دوره شهرتش حداقل 30 کیلوگرم وزن کم کرده است و چهره بدن استخوانی و نحیفش را زیر پتو پنهان کرده است. شجاع شیخ الاسلام زاده وزیربهداری کابینه هویدا، در سال های پیش از انقلاب برای نمایش قدرت برخورد شاه با مفاسد اقتصادی مدتی دستگیر شد. او در زندان کمیته مشترک ساواک نگهداری می شد و حتی ارتشبد فردوست هم از دلیل دستگیری او ابراز بی اطلاعی می کرد. همسر شیخ در کتاب خاطراتش به نقل از فردوست نوشته بود:« به رئیس سازمان بازرسی شاهنشاهی  گفتم تیمسار، شوهرم را به دستور چه مقامی دستگیر کرده اید؟. فردوست پاسخ  داد من، نمی دانم و در حالی که به عکس شاه بالای سرش اشاره می کند با کم حوصلگی اضافه می کند از کسی بپرسید که تصمیمات کوچک و بزرگ مملکت را شخصا به عهده می گیرد.»

 شیخ‌الاسلام‌زاده روی تخت بیمارستان بی حوصله دراز کشیده است. دستگاه بخور کنارش کار می کند. سمت چپش پنجره های شیشه ای خیابان ولیعصر و کاج افراشته حیاط را قاب گرفته اند. او می گوید:« وقتی به زندان رفتم روزنامه کیهان تیتر درشت زد که وزیربهداری 2 میلیون تومان اختلاس کرده است. همان موقع هم در حساب بانکی من فقط 5 هزار تومان پول بود.» او در پنسیلوانیای امریکا تخصصی ارتوپدی اش را گرفته است. پیش از مهاجرت به امریکا هم به پیشنهاد آذر آریان پور با او ازدواج کرد. پس از بازگشت به ایران به همراه عده ای از پزشکان دیگر بیمارستان پارس تهران را تاسیس کرد. نقطه عطف زندگیش را هم همین تاسیس بیمارستان می داند:« واقعا از صبح تا شب مریض ها مقابل اتاق من صف کشیده بودند. وضعیت بیمارستان خیلی عالی بود. آنقدرها بیمار داشتم که وقت نمی کردم به خانه بروم.» همسرش آذر آریان پور در همین روزها به انتظار تولد چهارمین فرزندش نشسته بود، تولدی که با دستگیری شجاع و سقط ناگهانی جنین هیچگاه رخ نداد. شیخ الاسلام زاده پیش از آنکه راهی زندان شود در دل حاکمیت به شهرت رسیده بود.

 سایت تاریخ ایرانی در مورد سوابق او می نویسد:« اولین شغل دولتی او بنیانگذاری و مدیریت عامل انجمن توان‌بخشی ایران بود که خدمات برجسته‌ای در این سمت انجام داد. در سال ۱۳۵۳ امیرعباس هویدا در کابینه خود تغییرات تازه‌ای داد و سه وزارتخانه جدید تأسیس کرد. یکی از آن سه وزارتخانه، وزارت رفاه اجتماعی بود که شجاع‌الدین شیخ‌الاسلام‌زاده را در رأس آن قرار داد. هسته مرکزی این وزارتخانه، سازمان بیمه اجتماعی کارگران و بانک رفاه کارگران بود. در بهمن ماه ۱۳۵۴ وزارتخانه‌های رفاه اجتماعی و بهداری در هم ادغام شدند و نام نهاد جدید وزارت بهداری شد و شجاع‌الدین شیخ‌الاسلام‌زاده در رأس آن قرار گرفت.

در مردادماه ۱۳۵۶ هویدا پس از دوازده سال نخست‌وزیری، استعفا داد. بجای وی جمشید آموزگار نخست‌وزیر شد و کابینه خود را روز ۱۶ مردادماه به شاه و مجلس معرفی کرد. در آن کابینه، دکتر شیخ‌الاسلام‌زاده وزیر بهداری و بهزیستی شد و در تمام مدت نخست‌وزیری آموزگار که یک سال بطول انجامید، در کابینه عضویت داشت. در شهریورماه ۱۳۵۷ جعفر شریف امامی پس از دریافت پست نخست‌وزیری، دست به یک سلسله کارهای سطحی و عوام فریبانه زد و از آن جمله دستور داد حکومت نظامی، عده‌ای از مدیران، دولتمردان و بازرگانان را توقیف کند و در نتیجه عده‌ای از جمله دکتر شیخ‌الاسلام‌زاده طبق ماده پنج حکومت نظامی بازداشت و به زندان کمیته مشترک منتقل شدند.»

روی تخت بیمارستان و نزدیک به چهار دهه پس از این دستگیری شیخ الاسلام زاده همچنان بیشترین کینه را از جعفر شریف امامی در دل خود جایی داده است. او با ناراحتی و در حالی که دستش را روی سر بی موی خودش می کشد می گوید: «شریف امامی خائن بود. من جزئیات تمام دزدی های او را می دانستم. به خاطر اینکه او را افشا نکنم من را به زندان انداخت. در تمام پرونده من فقط این شریف امامی بود که نقش اصلی را داشت و اجازه نمی داد از زندان بیرون بیایم. من برای این به زندان رفتم که اجازه نمی دادم دزدی های آنها در وزارت بهداری ادامه پیدا کند. مقابل تمام این فسادها ایستاده بودم. در نهایت هم آنها به زندان انداختن من پاداش کارهایم را دادند.»

آذر آریان پور هم در سراسر کتاب خاطراتش به این موضوع اشاره می کند همسرش قربانی مبارزه با فساد در دل حکومت فاسد شده بود. رابط زناشویی آذر و شجاع هم مدتی بعد برهم خورد و مهر طلاق در شناسنامه هر دو ثبت شد. دکتر شیخ الاسلام زاده با افسوس و در حالی که دست های استخوانی اش را به تخت بیمارستان گرفته می گوید: «ایشان را طلاق دادم. علتش هم این بود که آذر می خواست به امریکا برود ولی من می گفتم برویم امریکا چه کنیم؟ همه زندگی من اینجاست. آنجا برای من چیزی وجود ندارد.» بابک، رامین و روشنک سه فرزند شجاع  پیش و پس از انقلاب راهی امریکا شده بودند. آذرهم تا چند سالی پس از انقلاب همچنان در کنار شجاع باقی مانده بود ولی حواشی زندگی شیخ الاسلام زاده بیش از توان تحمل او شده بود. آذر حتی در سال های اولیه انقلاب برای حفظ زندگیش وادار شد تکاپوهای بسیاری صورت دهد.

او در کتاب خاطراتش می نویسد:« چند روز پس از رفتن شاه برای زندگی به خانه خواهرم رفتیم. می گفتند خانه شما امنیت ندارد. یک روز خبر دادند که عده ای از پاسدارها به خانه ریخته اند و قصد دارند خانه را آتش بزنند. به همراه بابک به سرعت به خانه رفتیم. آنها در را شکسته بودند و وارد حیاط شده بودند. یکی از آنها پیت بنزینی دستش بود و بنزین را پای بلندترین سپیدار حیاط خانه می ریخت. قصد داشت آن را آتش بزند. درمانده نزدیک او شدم وگفتم آقا این کار را نکنید و او جواب داد اینجا خانه شیخ الاسلام زاده وزیربهداری فاسد رژیم شاه است. به حرف های من گوش نداد تا اینکه بابک با وجود بچه گی وقتی به آنها التماس کنان گفت پدر من بیگناه است و خودش را تحویل نیروهای انقلابی در مدرسه رفاه داده است، قدری آرام شدند. یکی از آنها با مدرسه رفاه تماس گرفت و تایید کرد که دکتر آنجاست.»

 پس از پیروزی انقلاب، درهای زندان پادگان حشمتیه با هجوم مردم باز شده بود. فرار دو معاون شیخ الاسلام زاده در همین زندان نگهداری می شدند که هر دو به سرعت فرار می کنند و مدتی کوتاه پس از فرارشان از ایران خارج می شوند. اما شجاع قصد فرار نداشت. او با همسرش تماس می گیرد و برای رسیدن به خانه کمک می خواهد. آذر به او می گوید به بیمارستان پارس برود. در بیمارستان پارس اسماعیل یزدی برادر بزرگتر ابراهیم یزدی، شجاع را قانع می کند تا خودش را تحویل نیروهای انقلابی دهد.

 اسماعیل یزدی، شیخ الاسلام زاده را تا مدرسه رفاه همراهی می کند و او را تحویل برادرش می دهد:« می گفتند اگر فرار کنی چگونه می خواهی اثابت کنی که بیگناه در زندان بودی؟ اگر فرار می کردم دیگر امکان اینکه به کشور بازگردم وجود نداشت.به همین دلیل به مدرسه رفاه رفتیم تا خودم را تحویل دهم.»

صدای اخبار شبکه خبر که در مذمت سیاست های امریکا صحبت می کند، فضای داخل اتاق را پرکرده است. شجاع شیخ الاسلام زاده با صراحت تاکید می کند:«طی تمام سال  های گذشته حتی یک کلمه هم در مورد این حوادث با جای و نشریه ای صحبت نکرده ام. قصد هم ندارم که با جایی مصاحبه کنم. این ماجراها دیگر تمام شده است.»

 صورتش شباهتی  با تصویری که از او در لباس زندان انداخته شده بود، ندارد. شجاع مردی درشت اندام بود ولی روی تحت بیمارستان به زحمت وزنش به 60 کیلوگرم می رسد. ذهن او مملو از خاطرات دوران زندان در حکومت پهلوی و سال های پس از انقلاب است. با افسوس می گوید:« فکر نمی کردم اینطور شود.»

او مدتی پس از حضور در مدرسه رفاه برای نگهداری به زندان اوین فرستاده می شود. آذر آنطور که در کتاب خاطراتش نوشته است پس از شنیدن خبر انتقال شوهرش به زندان اوین، فرو می ریزد. او تصور می کرد، انقلاب به معنای آزادی همسرش خواهد بود. شجاع مدتی در زندان اوین می ماند تا زمان محاکمه اش آغاز می شود. روزنامه اطلاعات شرح دادگاه او را چنین نوشته است:« اتهام وزیر سابق بهداری و بهزیستی که در ۱۸ صفحه از سوی دادستان انقلاب اسلامی تنظیم شده، عبارت است از حیف و میل بیت‌المال، صرف هزینه‌های زیادی و بی‌مورد و ایجاد نارضایتی بین مردم. پس از قرائت کیفرخواست نماینده دادسرا در پایان متهم را مفسدفی الارض معرفی کرد و برای وی اشد مجازات را درخواست کرد. آن‌گاه رییس دادگاه از شیخ‌الاسلام‌زاده خواست تا براساس کیفر خواست صادره از خود دفاع کند.»

هنگامی که شجاع در زندان کمیته مشترک بود، روزنامه کیهان نیز مشابه چنین اتهاماتی را علیه او مطرح کرده بود. حتی آذر نقل می کند یکی از روزنامه ها در تیتری خبر از رابطه پنهانی شجاع با ملکه انگلیس داده بود. رابطه ای که به نوشته کیهان 450 هزار تومان برای شیخ الاسلام زاده هزینه به همراه داشت. با این وجود اصلی ترین اتهام شیخ الاسلام زاده همان مفاسد اقتصادی بود. او در جلسه دادگاه از خود چنین دفاع کرد:« من دو جرم دارم اولی همکاری با رژیم فاسد گذشته است. من ناخواسته حرفه مقدس پزشکی را‌‌ رها کردم و تن به این همکاری دادم، و تا خرخره در لجن این رژیم فاسد فرو رفتم. بنابراین در این زمینه نمی‌توانم از خودم دفاعی کنم.»

حداقل شرح خاطرات همسر شیخ الاسلام زاده نشان می دهد، اطرافیان شجاع بارها به او تذکر داده بودند که رها کردن حرفه  اصلیش و پیوستن به دولت برای او سودی به همراه نخواهد داشت. او در دادگاه از این رفتار خود به شدت ابراز پشیمانی می کرد:«من ابتدا از همکاری با رژیم امتناع کردم ولی رژیم مرا به زندان انداخت.»

جلسه بعدی دادگاه موضوع سوء استفاده از منابع مالی بانک رفاه مطرح شد. شیخ الاسلام زاده در این مورد هم چنین گفته بود:« من فکر می‌کنم جوابگویی به این مساله دادگاه کارش را با درخواستی که من می‌کنم تمام خواهد کرد. اگر مدارکی در اینجا ارائه بشود نه ۱۵۰ میلیون تومان، نه ۱۵ میلیون تومان، نه یک میلیون و پانصدهزار تومان، نه ۱۵۰ هزار تومان، اگر ۱۵ هزار تومان من شخصا در بانک رفاه کارگران یا در هر بانک دیگری جز آن بانک‌هایی که من به شما ارائه دادم که فکر نمی‌کنم بیش از ده هزار تومان پولی داشته باشد، من مجرم هستم و تقاضای هیچ گونه عفوی هم نمی‌کنم، تقاضای هیچ بخششی هم نمی‌کنم اگر این ثابت شود در محضر این دادگاه من هیچ‌گونه دفاعی از خودم ندارم چون نه دزدم، نه پدرم میلیونر بوده و نه زنم و نه خودم میلیونر بودم و نه از کار طبابت چنین پولی را در آورده‌ام؛ بنابراین با این صراحت در حضور شما این را اعلام می‌کنم معلوم بدارید واقعا اگر اینجا توقف بشود و این مدارک را نشان بدهند من هم اینجا به تمام جرم‌هایی که اینجا گفته شده و بالا‌تر از این‌هایش را بگویم قبول دارم و دادگاه را خاتمه بدهیم. نصیری می‌خواست به زور از بانک رفاه کارگران برای هژیر یزدانی وام بگیرد اما من زیر بار نرفتم.»

آیت الله محمدی گیلانی حاکم شرع شجاع شیخ الاسلام را محکوم به حبس ابد، مصادره تمام اموال و طبابات رایگان می کند. تنها یک روز پس از صدور این رای صادق خلخالی در گفت و گویی با روزنامه کیهان خواهان اعدام شجاع می شود: «از نظر من شیخ‌الاسلام‌زاده محکوم به اعدام بود اما نمی‌دانم چطور شد که به او حکم حبس ابد داده‌اند. در شرایطی که در مقابل یک گروهبان یا یک سرباز متهم شدت عمل به خرج می‌دهیم، درباره تبهکاران درجه یک و مجرمان اصلی انعطاف نشان دهیم. این‌ها از مجرمانی هستند که به نظر من احتیاج به محاکمه هم ندارند.»

شیخ الاسلام زاده همچنان با احتیاط در مورد روزهای دادگاهش اظاهار نظر می کند و تنها تاکید می کند: «من دلیلی برای فرار از ایران نداشتم. اصلا فکر نمی کردم با من اینطور برخورد شود. نتیجه خدمات من در حکومت قبلی هم به زندان رسیده بود و در اینجا هم راهی زندان شدم.»

حضور شیخ الاسلام زاده در زندان اوین با اتفاقاتی تازه همراه شد. شجاع عادت به بیکاری نداشت و به همین دلیل پیشنهاد راه اندازی بهداری زندان را ارائه می دهد. او می گوید:« در زندان اوین گفتم اگر اجازه بدهید در داخل همین زندان بخش بهداری و بیمارستان را راه اندازی کنم. هدفم این بود که حداقل حالا که زندان هستم یک خدمتی کرده باشیم. یک بخش زندان را به بیمارستان تبدیل کردیم. من مسول بیمارستان شدم. تمام تجهیزات و پرسنل را هم خودم انتخاب کردم. تجهیزات را سفارش می دادم تا از بیرون از زندان برای من تهیه کنند. به این ترتیب زیر نظر مستقیم من بیمارستان تجهیز شد. برای تکمیل کادر پزشکان هم بین زندانی ها گشتم و تمامی پزشک های زندانی را پیدا کردم. آنها همه دوست داشتند با من کار کنند. برای پیدا کردن پرستاران هم همین کار را انجام دادیم. پرستاران زندانی را جدا کردیم. اگر در مورادی هم نیاز بیشتری داشتیم از میان زندانی ها با برخی حرف می زدیم تا بیایند و آموزش ببیند و کار کنند.»

مدت کوتاهی پس از راه اندازی بیمارستان، شیخ الاسلام زاده به مشهورترین پزشک تهران بدل می شود. او می گوید: «تمام دستگاه های رسمی ما را قبول داشتند و به عنوان مجهیزترین و کارآزموده ترین بیمارستان تهران می شناختند. بهترین جراحی ها و بهترین خدمات پزشکی در بیمارستان ما ارائه می شد.»

شهرت بیمارستان زندان شجاع به گوش مقاما عالی کشور هم رسیده بود:« مدتی بعد مجروحان جنگی را هم به بیمارستان ما می آوردند. بخصوص فرماندهان برای مداوا زیاد به بیمارستان زندان اوین می آمدند.» بخش  مهمی از بیماران شیخ الاسلام زاده را کسانی تشکیل می دادند که مدتی قبل به زندانی شدن او کمک کرده بودند. او در این مورد هم می گوید: «برای من واقعا مهم نبود. پزشکی که وجدان پزشکی داشته باشد، باید به بیمارش توجه کند. اینکه طرف مدتی قبل قاضی یا هرچیز دیگری بوده مهم نیست.» همزمان با اوج گیری فعالیت های بیمارستان،  آیت الله محمدی گیلانی تصادف سختی می کند. راننده او را به یکی از بیمارستان های تهران می فرستند و آیت الله گیلانی برای مداوا به زندان اوین می رود. آیت الله با استخوان های شکسته و تنی خون آلود زیر تیغ جراحی پزشکی می رود که مدتی قبل در دادگاه رای به حبس ابد او داده بود. شجاع خاطره این جراحی را چنین شرح می دهد:« به هرحال ایشان هم در آن لحظه بیمار من بودند. وقتی ایشان را مداوا می کردم، اصلا در فکرم نبود که محمدی گیلانی همان قاضی داده من بوده است. بالاخره ایشان روی تخت بیمارستان بودند و من هم پزشک بودم.»

آیت الله پس از مداوا، در دیداری خصوصی شرح حوادث رخ داده در بیمارستان را به اطلاع امام می رساند. نتیجه مذاکرات به آزادی شجاع ختم می شود. او به سرعت از زندان اوین خبر رهایش را طی نامه ای به همسرش می رساند:« آذرجان، خبر نویدبخش اینکه حاجی‌گیلانی اخیراً در زندان اوین مرا دید و گفت که فلانی، با امام راجع به تو صحبت کرده‌ام و زمینه برای تغییر حکم حبس ابدت مناسب است... فقط عشق خودتان را از من دریغ نکنید. آذرجان برگرد! من به وجود تو احتیاج دارم.» بازگشتی برای همسر شجاع در کار نبود ولی شیخ الاسلام زاده برای طبابت به بیمارستان پارس بازمی گردد. او می گوید:« واقعا تصوری از اینکه مملکتم را ول کنم و به خارج بروم برایم وجود نداشت. چرا باید می رفتم؟ همه زندگی من اینجا بود.» یک ماه قبل بازهم شیخ الاسلام زاده به صدر خبرهای رسانه ها بازگشت. نام او پس از افشاگری های کیهان و شرح دادگاهش در روزنامه اطلاعات هیچگاه به رسانه ها نیامده بود تا روزی که حسن هاشمی وزیربهداشت دولت یازدهم و فوق تخصص قرنیه، چشمان شیخ الاسلام زاده را جراحی کرد. روزنامه های همسو با دولت تیتری اینگونه برای این خبر انتخاب کردند:« وزیربهداشت دولت روحانی، نور را به چشمان وزیربهداری دولت هویدا بازگرداند.»

 شیخ الاسلام زاده روز 17 بهمن ماه در مراسمی که برای تقدیر از او برگزار می شود، شرکت خواهد کرد. او بیش از دو ماه است که روی تخت بیمارستان پارس بستری شده است و بارها مسولان عالی رتبه دولت و حاکمیت به دیدارش رفته اند. در حیاط بیمارستان پارس پرستاری سرگرم بازی با پسربچه ای شده است. او با تردید در مورد شجاع می گوید:« البته ایشان را می شناسم. خیلی پزشک خوبی هستند ولی نمی دانستم زندانی بوده اند.» پزشک جراحی در کافی شاپ بیمارستان پس از یک عمل جراحی سخت روی صندلی نشسته و دستور قهوه داده است. او هم می گوید:« آقای شیخ الاسلام زاده را همه می شناسند. ایشان پدر علم ارتپدی ایران هستند. البته ماجرای زندانشان را هم می دانستم ولی نه با جزئیات زیاد.» راننده های تاکسی، فروشگاه های اطراف و حتی بیماران بیمارستان پارس از کاج ایستاده در میدان گاه بیمارستان به عنوان نشانی مهم برای شناسایی و معرفی بیمارستان استفاده می کنند. در طبقه دوم بیمارستان شجاع نگاهش را به شبکه خبر دوخته است. گزارش های کنایه آلود تلویزیون را نگاه می کند و اگر کسی خیلی پیگیر گذشته او شود به پرستارش دستور می دهد تا از کشوی میز یک سی دی از مراسم تقدیرش به او بدهند. شیخ الاسلام زاده چندان اهل سرو صدا نیست. 

3535

کد خبر 334991

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 2 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 6
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 4
  • بی نام IR ۰۶:۴۳ - ۱۳۹۲/۱۱/۰۷
    39 1
    خدا حفظش كنه
  • محمدجواد IR ۰۷:۰۵ - ۱۳۹۲/۱۱/۰۷
    43 7
    قضاوت من از این داستان این است که ایشان بسیار آدم شریفی هست امیدوارم این نوشته صادقانه و خالی از مجیزه گویی باشد
  • بهجت IR ۰۹:۵۸ - ۱۳۹۳/۰۳/۲۶
    31 0
    خدا اين مرد بزرگ را رحمت كند
  • امیر خان A1 ۱۰:۱۶ - ۱۳۹۳/۰۳/۳۰
    16 0
    مشخصه که کارش درسته ، همین مسئله که حاضر نشده از ایران بره و در ایران مونده نشون دهنده شرافتشه ...
  • بی نام BY ۰۸:۱۶ - ۱۳۹۳/۰۳/۳۱
    12 2
    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق....
  • لیلا A1 ۲۰:۲۳ - ۱۳۹۴/۰۹/۰۶
    5 0
    دوستان من سرگذشت وشرح زندگی این مرد شریف را در کتابی که به قلم خانم آذر آریان پور همسر ایشان نوشته شده به نام پشت دیوار های بلند چندین بار خواندم بسیار زیبا و خواندنی است خیلی دلم میخواد بدانم این خانم هنرمند الان کجا زندگی میکند و اصلا در قید حیات هستند یا نه ؟ دکتر در میان سالی همسرش را طلاق میده ودوباره ازدواج میکنه اگر کسی از خانم آذر آریان پور اطلاع داره لطفا اطلاع رسانی کنید ممنون