من و خدا بیامرز حاج احمد خمینی دوست بودیم، خیلی با هم صمیمی بودیم.

 روزی آمد به دیدن من سال ها بود که او را ندیده بودم. خیلی از دیدنش خوشحال شدم.با وسایل کمی که داشتم از او پذیرایی کردم . چون سابقه دوستی داشتیم درباره خاطرات قدیمی گفت وگو کردیم و بحث هم به مسائل روز کشیده شد.

این دیدارها دیگر ادامه یافت تا اینکه روزی دنبال من آمد و خواست با او به نزد امام برویم. من کمی جاخوردم. گفتم، گروه، گروه از مردم به دیدن پدرتان می آیند، آن وقت من به تنهایی بیایم. گفت: «اصلاً حاج آقا دلش تنگ شده و دوست دارد شما را ببیند.»

 این حرف احمد آقا، آرامم کرد و به طرف منزل ایشان راه افتادیم. نزد آقای خمینی که رسیدم، می خواستم خم شوم دست ایشان را ببوسم که به دلیل کمر درد نتوانستم. ناراحت شدم، ایشان علت ناراحتی را جویا شدند، گفتم، کمر دارد دارم. دستشان را زیر پیشانی ام گذاشتند و سرم را بلند کردند و گفتند، تو که کمرت درد می کند چرا خم می شوید. آقای خمینی به من گفت: ما دوستی داریم جوان است، اما آدم بااستعدادی است، ما او را مسوول روزنامه اطلاعات کرده ایم، می خواهیم بروی آنجا مشغول کار شوی و کمکش کنی. من هم در پاسخ گفتم با کمال میل. بلند شدم، رفتم روزنامه اطلاعات.

 آقای دعایی منتظرم بود، مرا راهنمایی کرد به اتاق سردبیری، پذیرایی گرمی کرد و میز سردبیری را نشانم داد و گفت: این میز متعلق به شماست هر روز به طور مرتب بیایید. من گفتم، این میز شماست . من پیش از اینکه روزنامه اطلاعات در دوره آقای دعایی بروم، دوران مسعودی هم روزنامه اطلاعات بوده ام و در نشریات اطلاعات جوان و اطلاعات بانوان فعالیت می کردم. نزدیک به چهار سال با آقای دعایی کار کردم.

آقای دعایی می گفت ما آخوندیم و تحریریه ما را زیاد قبول ندارد اما شما روشنفکر هستید. حرف شنوی بیشتری از شما دارند. در روزنامه اطلاعات تیتر یک می زدم و خبرهای مهم را برای چاپ انتخاب می کردم. حقوق خوبی می گرفتم، رونقی به منزل ما آمده بود و عیالم از این کار خیلی راضی بود. روزگار خوشی داشتیم که زود گذشت.

کد مطلب 84855

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 6 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین