مثلا اگر محمدعلی پاشا بگوید به آدمهای خود که یکروز در بازار نان نفروشند، جمیع اهل مصر باید گرسنه بماند، و اگر قدغن کند میوه نفروشند یا جنس دیگر نفروشند، دیگر کسی نیست که جنس داشته باشد، بفروشد. خلاصه همه بنده‌اند و او خدا. بلی مصر است!

نویسنده سفرنامه

با سفرنامه متفاوتی روبرو هستیم. مؤلف را نمی‌شناسیم، از تحصیلاتش آگاهی نداریم، حتی شهر و دیار او را هم نمی‌دانیم. تنها اشارات مبهمی دارد که بر اساس آنها می‌توان گفت، وی از حجاج عجمی بوده، از تبریز و خوی گذشته و به عثمانی رفته و از آنجا به حلب و شام و سپس بیت المقدس و مصر. چند بار از ایران یاد کرده و یک بار هم از طهران. این مسافر، بنای حج داشته و قرار بوده است همراه دوستان و همراهان از شام به حج برود. معلوم نیست به چه دلیل، که علی القاعده باید دلایل ناامنی و آشوبهای ناشی از نبردهای ابراهیم پاشا با نیروهای عثمانی باشد، نتوانسته است به حج برود. این امر سبب شده است تا ماهها در شام و بیت المقدس و مصر بسر برده و جسته گریخته آنچه را که می‌بیند بنویسد.

تاریخ تألیف

اما تاریخ تألیف این سفرنامه:‌ نویسنده می گوید سن محمد علی پاشا در حول و حوش هشتاد است. این می‌تواند راهنمای خوبی باشد. تولد محمد علی پاشا در سال 1769 و مرگ وی بسال 1849 است. بنابرین باید این سفرنامه در اواخر عمر محمد علی پاشا و پیش از مرگ ابراهیم پاشا (1848) نوشته شده باشد. به سال قمری، درگذشت محمد علی 1265 و درگذشت ابراهیم پاشا یکسال پیش از پدر، یعنی سال 1264 است.

مؤلف در جای دیگری می‌گوید: این زمان عباس سی ساله بوده. با توجه به ولادت عباس پاشا در سال 1813 این سفرنامه باید در 1843 / 1259ق تألیف شده باشد.

مجموعه این دو نکته نشان از آن دارد که این سفرنامه در دهه پنجاه قرن سیزدهم میلادی نوشته شده است.

اما آنچه دقیق‌تر است، این نکته است که زمان صلح ابراهیم پاشا با سلطان عثمانی و خروج نیروهای ابراهیم پاشا از شام، نویسنده ما در دمشق و شاهد ماجرا بوده است. وی تصریح می‌کند که خروج این نیروها، هفده روز به طول انجامید.

درگیری نیروهای محمدعلی پاشا با سلطان عثمانی دوبار رخ داد. یک بار در سال 1247 / 1831 که نیروهای ابراهیم پاشا تا قونیه آمدند. این نبرد تا 27 جمادی الثانیه 1248 / 21 نوامبر 1832 ادامه داشت. پس از آن با صلح کوتاهیه، نبردها خاتمه یافت.

مرحله دوم نبردها که به نبرد نصیبین یا نزیب شهرت دارد، در سال 1255/1839 آغاز شد و این بار نیز نیروهای عثمانی طی نبردهایی که میان 11 تا 17 ربیع الثانی سال 1255 روی داد شکست خوردند. پیش از آن که خبر این شکست به سلطان محمود دوم برسد، وی درگذشت و فرزندش عبدالحمید که تنها شانزده سال داشت، وارث سلطنت گشت.

در نتیجه فشار دول اروپایی معاهده 1840 لندن میان دولت عثمانی و محمدعلی پاشا امضا شد و نیروهای مصری در 29 دسامبر 1840 دمشق را ترک کردند.

بدین ترتیب سفرنامه ما می‌باید در همین سال یعنی 1256 ق نوشته شده باشد.

نثر کتاب

نثر کتاب با توجه به مشخصات زمانی آن از یک طرف و ناآشنایی مؤلف، نثری آشفته و درهم ریخته است، البته نه آن گونه که نتوان از آن استفاده کرد.

در باره شیوه املایی موجود در این کتاب دو نکته را باید یادآور شد:

نکته اوّل اغلاط عجیب و گسترده‌ است که در این متن وجود دارد. این اغلاط به حدی گسترده و شگفت است که بعید است در متن دیگری تا این حد وجود داشته باشد. بسیاری از کلمات موجود در کتاب، به صورت غلط نوشته شده است، اغلاطی بعید است از روی اشتباه بوده، بلکه امکان تعمد همراه با لاقیدی کامل مؤلف به درست نویسی، یک گزینه جدی است.

برخی از موارد عبارتند از: «بعضی»‌ به صورت «بعزی»‌ و نیز «بعظی» یا نگارش «ایران» به صورت «عیران»‌، «قیر» به جای «غیر»، «هیران» به جای «حیران»، «هساب» به جای «حساب»، «العان»‌ به جای «الان»، «قلام» به جای «غلام»، «حاسل»‌ به جای «حاصل»، «تسویر» به جای «تصویر»، «ضروف» به جای «ظروف»، «پرتخال» به جای «پرتغال»، «سدمه»‌ به جای «صدمه» «رتوبت» به جای «رطوبت»، «قظا» به جای «قضا»، «بهر» به جای «بحر»، «یکدر حیات مخصود بنضر میآید» به جای « یک در حیاط مخصوص به نظر می‌آید»، «شقلها» به جای «شغلها»، «مسل»‌ به جای «مثل»، «احادیسی»‌ به جای «احادیثی»، و دهها کلمه دیگر در همین شکل، مؤید همین نظر است که مؤلف در این قبیل نگارش تعمد دارد. عبارت «اجایب قریبی» و نظایر آن به حدی زیاد است که شمارش آن چندین صفحه را به خود اختصاص خواهد داد. ما در این نوشته، عینا آن اغلاط را حفظ کردیم و برای این که تصور نشود، غلط املایی از نجاحیه ماست، کلمه «کذا» را در برخی از موارد و به دنبال آن غلط نوشته‌ایم. گاهی نیز ضبط درست را در کروشه آورده‌ایم.

نکته دوم نگارش برخی از کلمات و بویژه افعال، بر اساس تلفظ شفاهی است. برخی از نمونه ها عبارتند از: «گفدم»‌ به جای «گفتم»، «نوشده» به جای «نوشته»، «خاهد»‌ به جای «خواهد» «واسده» به معنای «ایستاده»، «میخاسد» به جای «می‌خواست» « خُدِش رَفْد» به جای «خودش رفت» « بیتلُ مقدّس» به جای «بیت المقدس»، «سلاغ» به جای «سوراخ» «مسل» به جای «مثل» «هرم» به جای «حرم»، «گرفده»‌ به جای «گرفته»، «کلفدی» به جای «کلفتی»، «تناف» به جای «طناب»، «هفداد»‌ به جای «هفتاد»، «هشد»‌ به جای «هشت»، «راسد»‌ به جای «راست»، «تخد» به جای «تخت»، «فریسداد»، به جای «فرستاد»، «هسدیم» به جای «هستیم»، «بصفهه محشر» به جای «به صفحه محشر» و دهها مورد دیگر از این قبیل است. به طور قطع از این زاویه با متن تازه‌ای روبرو هستیم و می‌توانیم روی آن تحقیق ویژه‌ای داشته باشیم.

در نگارش کلمات از حیث چسباندن یا نچسباندن کلمات ترکیبی، روش مشخصی ندارد. برای مثال در بسیاری از موارد «می» به کلمه بعدی چسبیده و در موارد دیگری «جدا»‌ شده است. ما سعی‌ کردیم همان که در متن بوده است را حفظ کنیم.

نسخه کتاب در ص 76 خاتمه می‌یابد اما یازده صفحه بعد از آن وجود دارد که به احتمال، پیش نویس اولیه برخی از مطالبی است که مربوط به صفحات 13 - 20 نسخه است. مقایسه آنها نشان می‌دهد که تفاوت زیادی به لحاظ نثر میان متن چرکنویس و پاکنویس وجود ندارد. البته اطلاعاتی در آن صفحات پایانی بود که جسته گریخته، بر متن پاکنویس شده فزونی داشت و آنها را در همان صفحات، در کروشه آوردیم.

ارزش تاریخی سفرنامه

همین که از سال 1256 گزارشی ولو ناقص از شام و بیت المقدس و بویژه مصر در اختیار داریم باید خوشحال باشیم. روشن است که تواریخ نوشته شده از این دوره فراوان است اما این متن از دو حیث برای ما جالب است. یکی این که روایتی ایرانی است، یک ایرانی به چشم ایرانی به مسائل مهمی تمدنی و سیاسی آن دیار نگریسته و حاصل برداشت خود را گرچه به صورت عوامانه گزارش کرده است.

نکته دوم آن است که این گزارش، یک گزارش سیاسی صرف نیست، بلکه جنبه تمدنی آن جالب است. همه آگاهیم که محمدعلی پاشا بانی مصر جدید و نو است و اصلاحات وی در مصر زبانزد تمامی تواریخ متأخر. در این میان، سفرنامه ما، در دل جامعه گشته است و آنچه را که به لحاظ تمدنی جدید و نو بوده، گزارش کرده است. ورود وی به کارخانه‌های ریسندگی و بافندگی و تلاش وی برای گزارش چگونگی کار کردن دستگاه‌ها، با همه فقری که به لحاظ ادبی و یافتن معادل‌های فارسی داشته است، یکی از بخش‌های جالب این سفرنامه است.

وی برای نخستین بار به مسأله بی حجابی زنان فرنگی موجود در مصر توجه کرده و از این بابت و نیز زیبایی خداداد این زنان اظهار شگفتی کرده است. «روزی دو دختر فرنگی دیدم که مسل آفتاب می‌درخشید و بسان ماه حرم بود و چه سروقدش و چه آهو میخرامید. زنان فرنگی بی حجاب ظاهر می‌شوند

صورت نیافریده چنین صورت آفرین

بر صورت آفرین و بر این صورت، آفرین

و قاعده زنهای فرنگی این است که چادر بسر نمیگزارند و رو نمیگیرند. بلی مصر است. فرنگی صورت و زلیخا طلعت بسیار است که وصف ممکن نیست. مقصود بصنعت خداوند است که چه صورتها و چه چیزها آفرید. دنیا بر ایشان تمام است تمام. بر دین و مذهب ایشان لعنتی».

اطلاعاتی که در این کتاب در باره محمدعلی پاشا و فرزندش ابراهیم پاشا آمده، بیش از هر نکته دیگری محل تأمل است. وی از یک سو به اصلاحات موجود در مصر توجه کرده و اقتباس آنها از اروپا و حتی جلوزدن در برخی از موارد را مورد تأکید قرار داده و از سوی دیگر بر تسلط اقتصادی خاندان محمد علی و بویژه تسلط سیاسی آنان بر مردم تکیه و تأکید کرده است.

نویسنده تأکید دارد که همه کارخانه‌ها و مراکز مهم اقتصادی از آن خاندان محمدعلی است و مردم تنها یک اجیر و کارگزار هستند که جیره ومواجب گرفته کار می‌کنند. وی می‌نویسد: «و آنچه معامله می شد در مصر مسل از قبیل گندم و برنج و غیره و هندوانه و خربزه و سایر میوه‌آلات و مرکبات و مشروبات و مأکولات و ملبوسات و ملزومات که آدمی را ضرور هست، از جزئی و کلی مال پاشا است و اهل مصر و توابع، مِسل اجیرند و اجرت میگیرند، کار میکنند، اینقدر بایشان میدهند که بخُرَند نمیرند».

همو تأکید دارد که تسلط محمدعلی به اندازه‌ای است که هرچه دستور بدهد باید اجرا شود و اگر یک روز خرید و فروش را ممنوع کند همه اطاعت می‌کنند. بالاتر این که او محمدعلی را خدا و مردم را بنده دانسته و تأکید دارد که همین حس در مردم وجود دارد. وی می‌نویسد: مسلا اگر محمدعلی پاشا بگوید به آدمهای خود که یکروز در بازار نان نفروشند، جمیع اهل مصر باید گرسنه بماند، و اگر قدغن کند میوه نفروشند یا جنس دیگر نفروشند، دیگر کسی نیست که جنس داشته باشد بفروشد. خلاصه همه بنده‌اند و او خدا. بلی مصر است. همین مصر بود که فرعون میگفت: انا ربکم الاعلی، چهارصد سال ادعای خدائی کرد.

در باره خشونت ابراهیم پاشا نیز آنچه را که میان مردم شام شایع بوده، آورده است. شامی‌ها علاقه‌مند به عثمانی بوده و فشار اصلاحات اقتصادی و سیاسی ابراهیم پاشا و نیز روشهای سرباز گیری او را نمی‌پسندیدند. به همین دلیل فضای شام بر ضد ابراهیم باشا بود. نویسنده در باره ابراهیم می‌نویسد: « قاعده ابراهیم پادشاه این بود که عسکر او از این ولایت به ولایت میخاسد برود، اگر عسکر در راه ناخوش می شد و یا این که میماند، گردن میزند».

آگاهی‌های وی از باغ وحش خاندان محمدعلی در قاهره نیز جالب است. وی تا آن زمان زرافه ندیده بوده و از آن با نام «ظریفه» یاد کرده و آنچه در باره وی نوشته خواندنی است: «اما ظریفه [زرافه] بدنش مسل بدن پلنگ است. بدنش زرد و گلهای سفید دارد گوناگون. جمیع بدنش همین نحو نقش است. اما سرش به بزرگی سر گاو و شکل سر آهو، دو گوش او مِسل گوش شُکار، چشمهای بسیار بزرگی دارد از چشم گاو بزرگتر، مسل چشم آهو. پوزه او مسل پوزه شُکار، و سمش شکافته مسل سم گاو و شاخهایش بقدر یک شبر با مو با شاقها [شاخها] بالا رفته بود. دنبش به باریکی دم اولاق [کذا] و لاکن بشکل دم شیر و گردن او از میان دو کتفش بالا رفته بود و دستهای بسیار بلندی داشت که نیم زرع از پاش بلندتر است و یال او مسل یال کره اسب است. قدش چهار زرع از سر سمش تا سرش که دو زرع گردن دارد و دو زرع دستش و قدش از پشت دمش تا سرش چهار زرع است، و موی بدنش مسل موی آهوست و هیئت او مسل هیئت آهوست یعنی مسل شکل آهوست».

نویسنده یکی دو مورد هوس شعر نیز کرده و در وصف کارخانه ریسندگی و نیز در وصف زرافه اشعاری هم سروده که ارزش آنها مثل همان متن است.

وی از دو پارک عمومی که یکی از محمدعلی و دیگری از پسرش ابراهیم در قاهره بوده وصفی مفصل کرده و از انواع گلهای موجود در آن یاد کرده و می‌نویسد: «در کل ایران یک قطعه از قطعات آن باغ وجود ندارد».

در باره کارخان‌های توپ سازی و چخماق سازی موجود در قاهره نیز می‌نویسد: «و کارخانه چقماق سازی و تفنگ سازی بقدر طهرانست».

نسخه کتاب

در سفر زیارتی که در ایام نوروز سال جاری (1389) به نجف داشتم به دیدار کتابخانه آیت الله حکیم رفتم. در فهرست نسخ خطی به دنبال سفرنامه‌ها بودم و ذیل عنوان الرحله، با این سفرنامه آشنا شدم. مسؤول کتابخانه لطف کرده تصویری از آن را در اختیارم گذاشت. این سفرنامه به شماره عام 2411ـ1 شماره گذاری شده است. سفرنامه اول و آخر نداشت و به همین امکان یافتن نام نویسنده فراهم نشد.

متن سفرنامه

تا تبریز خوش گذشت اما...

[1] بدانید ای برادرانُ دوستان، تا تبریز به من بسیار خوش گزشد. از تبریز به آن طرف دیگر ما روز خوش ندیدیم. در خوی، پنج روز ماندیم. ناخوش شدیم به حال مردن. روز ششم از خوی درآمدیم. رفدیم پره. و روز دیگر رفدیم طره واه. از آن جا رفدیم به قره ئین و روز دیگر رفدیم به علی شیخ.

تا علی شیخ احوال ما ناخوش بود. از اینجا ورداشدیم شدیم برویم به قرایئن؛ احوال ما بهتر شد. الحمد لله دیگر روز به روز بهتر شدیم. از آن جاه رفدیم به کیلساه.

ورود به خاک عثمانی

از آن جاه روانه خاک روم شدیم. منزل اوْل خاک روم دیادین بود. از اینجا رفدیم به گل سرخ. از این جاه رفدیم چهل کانیان. از آن جاه رفدیم دحار. از این جاه رفدیم دلیباه. از آن جاه رفدیم بالا کوه. از آن جاه رفدیم به الورد. از این جاه رفدیم به ارظروم. پنج روز در ارظروم ماندیم. برادران! این قدر بدنید تا ارظروم بابتی بود از ارزانی، اما [2] نه بود. و مسجد نبود که عسکر برپاشد. معرکه بود. هرجا که منزل میخاسدیم عسکر منزل داشد و ما را راه نمیدادند. میگفتند یک نفر دو حجار[1] بدهید. آخر منزل چاووش برای ما پیدا کرد. و بعد بازار رفدیم که آزوقه [کذا] بخریم که گرانی پرزور بود. از ترس سرباز، هیچ چیزی بهم نمیرسید و گاهُ جو هم دسد نمیامد، و میگفتند سره [؟] هم نمیاید، حج هم نمی شود. خدا بفریاد حاجیها برسد. دریق [کذا] از راه دور، رنج بسیار. آب در دهان بیچاره زوّارها خشکید این سخن را شنفدن.

دعوای عثمانی و محمد علی پاشا

سلطان محمد [عثمانی] پسری داشت به سند[2] ده دوازده ساله، از ترس ابراهیم پادشاه[3] چهار دولت را وکیل خودش کرده. یکی پادشاه عُروس [اروس] بود. و دیگری پادشاه نمسه بود، و یکی دیگر پادشاه فرنگی بود و یکی دیگر پادشاه انگلیس بود. این چهار دولت را وکیل خود کرد.

سلطان مجید که پسر سلطان محمد باشد[4] وزیری داشت که بسیار دانش مند، آن وزیر از زبان پسر سلطان محمد نوشتد به چهار دولت که پدر من شمایان را وکیل خود کرده است در باره من. ابراهیم دزدی پیدا شده است. نه پدرش و نه مادرش می شناسد. کسی هست ولایت های مرا همه را گرفده است و ما را بسیار آزار می کند [3] فکری از برای ما بکنید که از دست در رفته‌ام. اگر وصی پدر من هستید کمک به احوال من بکنید.

صلح محمد علی پاشا با سلطان عثمانی

این خبر به چهار دولت رسید و از برای ابراهیم پادشاه نوشدن، تو باید خاطر ما، ولایت های سلطان محمد را به پسرش رد کنی و اگر رد نکنی هر چهار دولت با تو خاهند جنگنید.

باری این قدر بدانید با هزار معرکه واسده[5]، ابراهیم پادشاه را رضا کردند که هرف [کذا] چهار دولت را نیندازد تا یک سال و بعد هر چه خاهد بکند.

بعد از یک سال این قدر بدانید محمد علی پادشاه با هزار معرکه ابراهیم رضا کرد به سحل [صلح!] کردن. دیگر نمی دانیم چه فکر کردن بهر حجّت سُلح کردن، اما چه ابراهیم پادشاه رسدم[6] سانی[7] [کذا].

عقب نشینی ابراهیم پاشا از شام

این قدر بدانید دو منزل به اینتاب [عینتاب] مانده تا بیست منزل از شام آن طرف خالی کرد، داد به سلطان مجید. باز هم می گفتند شش ماه از او ولایت دارد محمد علی پادشاه. ما باور نمیکردیم تا رفدیم مسر [مصر] همه را دیدیم. از برای شیعیان هوه به هوه[8] عرض خاهم کرد. روزی که از شام بیرون می رفت تا همه سنگ‌های[9] شام را درآورد فروخت. خراب کرد شامرا، تا هرچه قدر هم در شام بود روزی ده دوازده نفر [4] میکُشد.

خشونت ابراهیم پاشا

هرچه تعریف از ابراهیم پادشاه بکنم، کم کردیم. دسدَش جایی بند نه بود. میفرسداد از بیابنهاه [بیابانها!] دزد میگرفدن، میاوردند. همه را شکم پاره میکرد. سر میبرید. با وجود که عالمُ دنیاه همه به او دشمن بودند، هیچ به خاطرش نمیگزشت که ولایت خالی میکند یا خیر.

سرگردانی اهل حاج

و اهل حاج هم میرفدن که گریبان شریف پاشاه که وزیر ابراهیم پادشاه باشد، میگرفدن که ما را چه باید؟ در جواب می گفتند: از دست ابراهیم پادشاه دیگر ولایت در رفت. ولایت با سلطان میباشد.

بعضی از حمله دارها می‌آمدن و میگفتند: ما شماها را می بریم از راه سویس و از دریا بخاهید بروید، از راه بیروت هم میبریم. و حمله دارها هر روزه میامدن بناه میگزاشدن، حاجی بیست تومان و بیستُ یک تومان. بازم موقوف میکردن.

باری این قدر بدانید حمله دارها هم ولایت ها را آشوب میدیدن. میخاسدن مداخل بکنند. قاعده ابراهیم پادشاه این بود که عسکر او از این ولایت به ولایت میخاسد برود، اگر عسکر در راه ناخوش می شد و یا این که میماند، گردن میزند.

ورود نویسنده و همراهان به شام

از حلب تا شام آمدیم. هزار نفر از عسکر بیشتر [5] دیدیم که سر بُردین. احوال پرسیدیم که اینها را که کُشده است؟ از برای [ما] تعریف کردن که قاعده ابراهیم پادشاه این است که عسکرش ناخوش می‌شد و می‌ماند، آنها را گردن میزند.

باری یک طرف گرانی و یک طرف ناامنی یابوها را هم چهل روزی که داشدیم شب دو ریال دوهزار خرج میکردیم و نون تبریزی یک ریال، برنج تبریزی سه هزار و روغن تبریزی شش هزار.

خروج ابراهیم پاشا و نیروهایش از شام هفده روز طول کشید

باری این قدر بدانید که هرچیزی بخرند اینها هم گران بود. آخر دیدیم از اُهته [عهده] یابوها در نمییاییم فروخدیم، و هفدهم ماه ذی القعده، ابراهیم پادشاه از شام درآمد رفت. اما چه رفتن کرد کرد؟ مواقع هساب از اوّل ماه تا به هفدهم هر روزه قوش[10] او می رفت تا روز هفدهم خُدِش رَفْد.

یک روز با سلطان پسر علینقی میرزا رفدیم توپخانه او را شمردیم. هزارُ دویست توپ داشد. دیگر نمیدانیم قیر [غیر] از آن توپها داشت یا خیر. و سلطان هیران [حیران] ماند از اساس او.

رفتن ابراهیم پاشا و عروسی شامی ها

همین که ابراهیم پادشاه از شام رفت بیرون، عروسی شامی‌ها شد [6] شب ها و روزها شادی می‌کردند. تفنگ توپ در میک‌ردند و اهل زوار بسیار ترس کردن. بعد مسلّم شام از جانب سلطان آمد که مسلم را وزیر می گویند. او از پیش آمد که حاکمش بعد می‌آید.

دو کلمه هم از شام خراب بشنوید که بسیار شهر بزرگی و کوچِها هم سنگ فرش و نحرهای آب همه جاری که در کوچها و چه در خانِهاه، بمهارتهای بسیار خوب. باری آنچه تعریف بکنم کم کردیم. خراب شود تا حدا [حتی!] نهرهای آب از بَیْتُل خلاه [بیت الخلاء] میگزشت.

زیارتگاه های شام

چند زیارتگاهای خوب داشت و هر شب جمعه زیارت زینب [س] میرفدیم. از شهر تا به آنجاه دو فرسخ بود. هم باغ بود. سکینه در شهر بود. بلال در شهر بود. باری چند مقام زیارت گاه بود. در شهر هر روزه زیارت می کردیم.

و کوچها همه سقاخانه داشت و خانها هم فرفاره داشد و بازارها هم سقاخانه داشد و سقاخانِها همه از توی دیوارها آب میرفت. و مسجد بسیاری داشد.

مسجد یحیی (ع)

از آن جمله مسجد یهیا [یحیی] مسجد پیغمبر بود. شامرا روشن کرده بود. هشت در داشد و هر دری از یک دیگر بهتر. و فرش زمینش از سنگ چه سنگی از مرمر بهتر و چه ستنها [ستونها] همه از سماغ [کذا] همه یک پارچه. و قندیلهای بزرگ.

[7] و چند ساعت بزرگ داشد. یهیا [یحیی] را در همانجاه شهید کردن که بقعه او همان در آنجاه هست که ضریح دارد. منبر معاویه علیلعنه [کذا] هم در آنجاست و دیگر تعریف از حد گزشده است که تعریف مسجد زکریاه از خاطرمان رفت.

و دیگر از شام خراب چه تعریف بکنم که عجیب خراب شده است. دیگر روزی که مسلّم آمد ... شوبی[11] بنشست و چراغهای خاموش بود. آسیاب می‌ گشد. و راها [راهها] مخشوش [کذا] که جرأت شیر می‌خاست که یک فرسنگ از شهر دور شود. راها [راهها] همه مستوت [مسدود] بود.

حاجی ها باز هم در اندیشه رفتن به مکه

حاجی‌های بی‌چاره در فکر که چه کار بکنیم. حاج نیست، امسال، راه نیست، برگردند. ماند در شام در توی فکر که آخر به سرما چه خاهد آمد. هر یک در فکری بودند. بَعظی [کذا] میگویند که اگر شده بر می‌گردیم. بَعزی [کذا] میگفتند: اگر راه میشد میرفدیم به کربلا[ی] مُعلاّ، و بعظی میگفتند: آمدیم به شام به این زحمت بسیار، به این خوفهای بسیار به این گرانی ها که در راه و در شام هست، پولها خرج بشود و بعد از یک سال بریم به خانه بگوییم که چه؟ رفدیم شامرا تماشاه کردیم. پول مان تمام شد، برگشدیم، به مطلب نرسیدیم. آمدیم. این کار، کار باطل میباشد و بر نمیگردیم. [8] و در شام می مانیم تا به بینیم خدا چه می خاهد.

اقامت سه ماهه نویسنده و همراهان در شام

و سه ماه از او در شام ماندیم. ماه چهارم هاجی‌ها [کذا] دو سه دسده شدن. یک پاره برگشدن، آمدن به عیران [ایران]. یک پاره رفدن به اسلانبول. یک پاره قرار سه چهار نفر قزوینی رفدن به بهروت، و قرار دویست نفر هم انیس نامی بود، دیدند. به او قرار گزاشدن، ازو مال کرایه کردن از راه سویس بروند.

ورود حاکم عثمانی به شام و چراغان‌وان کردن شهر

دو کلمه از حاکم شام عرض بکنم که او روزی وارد شام میشد به چه نوع. او را وارد شام کردن و بازارها را پنج روز آیین چراغ‌وان کردن، و اجناس بسیاری در دکانها گزاردند و آنچه مطاع [متاع] خوب بود آوردند در دکانها گزاردند و بازار شام را رنگین کردن، و اهل شام از زن و مرد و طفل و آنچه که بودند رفدن چهار فرسخ به پیشواز و آن حاکم[12] را دروازه هست اسم آن دروازده سعادت نام می باشد و او را از آن دروازه داخل کردن به سازی و نقاره و شلکی میکردند. پول میپاچیدن و زنها [و] بچها همه در پُشدِبانها هم شادی میکردن و جشن گرفده بودند و آن حاکم از هرجاه میگزشت، بر او سلام سلواتی [کذا] میفرسدادن هزارات.[13]

مقایسه ورود حاکم شام با ورود اهل بیت (ع) به شام

چه شامی خراب بشود. بر عکسش [9] روزی که اهل بیترا داخل شام کردن، از آن دروازه خراب داخل کردند. اهل بیترا داخل کردند. آیا چه دلی داشدن اهل بیت آن روز که آنها را داخل شام میکردند. امام زینلُ عابدین در مدینه بود. از او سؤال کردند: آیا در چند جاه به شما بسیار دشوار گزشد؟

فرمودند: در سه جاه، به خسوس [خصوص] در شام خراب. سه دفعه فرمودند: در شام خراب. روزی که ما را از دروازه سعادت وارد شام کردن. صبح زود بود. وَخْدی [وقتی] ما را بردن در اماره[14] آن معلون، وخْت مغرب بود. آن روز را ما را در همه کوچه بازار شام میگرداندند که اهل شام از زن و مرد، از خُردُ کوچیکُ بزرگ همه تماشا بکند و در سر گزرها و بازرها همه جاه، ساز نقاره و آوازه میخاندند و بر ما آن روز بسیار دشفار [دشوار] میگزشد. خدا شامرا خراب بکند. فدای قریبی [غریبی] آنها برویم. هزه‌رات [حضرات!] آن روز را اهل حجاج رفدن به تماشاه حاکم شام . اهل شام هم مجموع به حاجی ها سرزنش کنایه میگفدن. همه جا آوازه ساز میزدند و رَخدهای فاخر پوشیده بودند. خدا ان شاء الله جانهای ما را فدای اهل بیت بکند.

برقراری امنیت در شام و ارزانی

روز پنج شنبه که بیستُ هَفْدُم ذالقعده [10] بود، حاکم داخل شام شد. شهر آرام گرفد و بیرونها مخشوش بود. کم کم آرام گرفت. جنس آوردند. خُرد خُرد یک قدری ارزانی شد، اما چه ارزانی. برنج از قرار تبریزی سیُ پنج شاهی، نون تبریزی چهارده شاهی، روغن تبریزی پنج هزار، گوشت تبریزی دو هزار. بدین منوال ارزانی شد.

به بینید پیشتر چه گرانی بود که حاکم آمد، جنس باز ارزان شد، اما این قدر بدانید که آرامُ امنیت شد. حاجی‌ها را بسیار عزت می‌کردند و هر کجا می خواستن میرفتند. دیگر زیارتهای مخسوس [مخصوص] هر شب جمعه می‌کردند. جای دوستان خالی بود.

تکیه بکتاشی‌ در شام

و در شام یک تکیه بکتاشی بسیار خوب ساخده بودند. مرحبا مرحبا و دو ترف [طرف] شام هم، دو کوه داشت. یکی را کوه لب لبال می‌گفتند که میخاسدی بروی بزینبیّه روی، به قبله بود که میگفدند یزید معلوم به آن کوه گریخده بود. و ترف دیگر کوه صالحیه بود که کنار شام بود که در وسد کوه که مشهور هست که اصحابُل کهف در آنجاه هست.

بقعه چهل محراب

باری چند بقعه در آنجاه بود و جای هم بود، چهل مهراب [محراب] داشت. میگفدن چهل پیغمبر در اینجاه نماز کرده است. بسیار کوه دشغاری [دشفاری = دشواری] بود و سنگی بود از توی آن سنگ آب بیرون می‌آمد. باری سلخی [سولاخ = سوراخ] بود از آن سنگ، آب بیرون می آمد میگفتند چهل...[15]

اقامت در خان خراب، بدترین شب و حرکت به سمت طبریه

[11] توکّل به خدا می رویم. از سعسعه روانه[16] شدیم، رفدیم خان خراب. آنجاه یک کاروانسرای داشد که عسکر ابراهیم پادشاه آنجا را یک سر خراب کرده بود و سه خانه عرب داشد. ما در بیرون سرا منزل کردیم.

شب پنجم ماه صفر از آن خراب روانه شدیم به منزل دیگر. بسیار راه بدی داشت و باران هم ما را گرفد و هَمَشَم جنگل بود و مالهای ما بسیارش آن روز ماند و زوّار یک پاره، راهرا گم کردند، رفدن توی جنگل، و یک پاره دیگر کاروانسرای خرابی بود سر راه. رفدن آنجاه منزل کردن. در عمرمان همچه که آن شب به ما بد گزشد، هیچ وخد [وقت] به ما بد آن طور نگزشده بود. تا صبح شد، آن کسانی که در کاروانسراه منزل کرده بودند، سوار شدن آمدن توی جنگل پیش آن زوّارها. آن زوّارها هم بار کردند که بروند، مالها نمیرفدند. یک فرسخی آمدند، دیدند مالها نمی‌روند. بازم در توی جنگل منزل کردند. دو شب در آنجاه ماندند. و شب هَشْدُم صفر را از آن جاه روانه شدن با هزار معرکه. آن روز چهار ساعت راه رفدن. بازم در توی جنگل ماندند. شب نهم روانه شدند.

جسر یعقوب

دو ساعت آمدیم. جسر یعقوب بود. یعقوب ساخده بود. در پهلوی جسر سر روظه[17] [روضه] داشت. زیر دست جسر یک دریا بود. دریای جبل عامل بود و قدری راه آمدیم. دریاه دیگر پیدا شد که میگفتند دریای طبریه هست. دریای بزرگ [12] بود و درخت انجیل[18] [کذا] فرنگی در راه بسیار بود و دَرَخدهای [درخت‌های] عجایب غرایب بسیار داشد.

شهر کنعان

و از آنجاه آمدیم سر چاه یوسف منزل کردیم. و شهر کنعانهم یک ساعتی بود. و رفدیم شعر [شهر] کنعان را هم تماشاه کردیم و چاه یوسفرا هم زیارت کردیم که او را برادرها انداخده بودند توی آن چاه.

بهر حال چه تعریف بکنم از آن بیابانهاه، و هر گلُ گیاه که میخاسدید بهم چمنهای بسیار خوبی.[19] خدا گواهست نوعی که جناب اقدس الاهی گلُ گیاه آفریده بود در آن بیابانها بود. به تعریف راست نمیاید و از بو آن بیابان همه معطّر بود و هر کس آنها را میدیدند، هیران [حیران] می ماندن.

اثر گریه‌های یعقوب و سوراخ کردن سنگها

باری تا بیتلُ مقدّس، همه جاه از روی گل گیاه راه میرفدیم و سنگ های بیابانها همه از گریه یعقوب سلاغ سلاغ [سوراخ] شده بود. باری معجزه‌های چند دیدیم و از هر کس اهوال [احوال] میپرسیدیم که این سنگ ها چرا سلاغ سلاغ [سوراخ] هست، میگفدن زیر سنگ ها را نگاه کنید. زیر سنگ ها نگاه میکردیم، میدیدیم همه از خون قرمز شده است. همچه که سر سنگ، یعقوب نشسده [نشسته] است، گریه کرده است، اشک چشم او ریخده [ریخته] شده، سر سنگ را سولاغ کرده است، رفده است زیر سنگ. اشک چشم او خون [13] بود. از کسی سؤال کردیم که چرا چنین است. گفته از اثر گریه یعقوب (ع) است.

در حقیقت جبل‌ها و برهای خوبی داشت. [[20]و حقیقت خوب جای بود و خوب سنگ ها و خوب بهرها ـ بحرها ـ دریا داشت. و چاه یوسف که تعریف می کردند جبّ یوسف آبش خشکیده بود.]

حمام خوب طبریه ساخدة ابراهیم پاشا

خلاصه صبح دهم روانه طبریه شدیم. در کنار دریا [منزل کردیم که] حمام بسیار خوب در آنجا داشت. مابین شهر [نهر] طبریه و حمام منزل کردیم [که به قدر دویست قدم بود]. [از حمام بگویم] اما حمام بسیار خوبی از قدرت الهی آبش گرم می‌شد. آب از زیر کوه میجوشید بالا میآمد، به مرتبه‌‌ای گرم بود که ممکن دست گزاشتن نبود [نمی‌توانِسدیم نیم ساعت آرام بگیریم]. بسیار گرم [و صاف بود] و [قدری] شور بود [و در کنار دریاه بود].

در سنه[21] ابراهیم پاشا، دور آن آب گرم را به طریق حمام درست کرد و سقف آن مثل حمام است. [ابراهیم پاشا یک همام ـ حمام ـ خوبی ساخته بود. بسیار خوب، همه از سنگ مرمر؛ بسیار تعریف داشت. سربنه همام، همه پنجره‌های شیشه رو بدریا توی حمام]. در میان حمام حوضی بسیار بزرگه هشتی داشت و دور حوض از سنگهای مرمر ستون داشت. در کنار حوض یکشیر ساخته بودند از سنگ مرمرِ یکپارچه که از دهن شیر آب بیرون میآمد و جای دیگر حوظی [کذا] کوچک داشت به سمت دریا و درهای شیشه به سمت دریا وا می شد و بسته می شد. بسیار جای خوبی بود که وصف ممکن نیست.

حمام سلیمان (ع)

و حمام دیگر در پهلوی آن [قدیم] ساخته بود که میگفتند سلیمان ساخته است [حقیقت آب گرم که میریخت آدم می‌سوخت و شهر طبریه حمام‌شان همان بود که] خاصیت بسیار داشت. آن آب از راههای دور میآمدند که خود را برسانند [از اطراف یک ماه دوماه می‌آیند. توی حمام میروند. بسیار خاسیت ـ کذا ـ دارد] شهر طبریه حمامش همان بود.

شهر طبریه و دوشنبه بازار

و شهر طبریه [14] شهر قدیم است [و بسیار] بزرگ است. قلعه دارد همه از سنگ [ساخده‌اند و] در لب دریا [بود.] ارامنه و یهودی بسیار داشت. زلزله خراب کرده بود. دو روز [ما در آنجا] ماندیم. روز دوازده‌هم رفدیم روانه خان تجار شدیم در پهلوی کاروانسرای خرابی منزل کردیم.

دو کاروانسرای خراب داشت، اما در آنجا روز دوشنبه، در بیابان، بازار میگرفتند [بازار میکردند عربها، و آمدن از هر طرف بازار ساختند]. عربهای بری و ده‌کده‌ها [عربهای بیابانی و خان‌نشین‌ها] از همه طرف [آمدن آنجا بازار کردن] اجناس و اسباب از همه چیزها میارند در آنجا تا شام معامله میکنند شامی میروند [و اَسری ـ عصری! ـ رفدند] و روز دیگر آمدند که دوشنبه باشد. حجاج هم به قدر حاجت معامله بایشان کردند و روانه شدیم.

در چمنی منزل کردیم که ام الفواد میگفتند. در پهلوی دهی بود. چمن بسیار خوبی بود. ماست [زراعت] فراوان [بسیاری] داشت. روز چهارده‌هم خانلجان [خان تومان] منزل کردیم.

پانزده‌هم [صفر] روانه منبت الشیت [منبت سفید] شدیم. در جنگل خوبی ماندیم. جای خوبی بود.

بقعه بن یامین، جرجیس و شمعون

روز شانزده‌هم روانه کلن سبل [کذا] شدیم. پیغمبری در آنجا بود. فاتحه خواندیم. روز هفدهم وارد [روانه] لد [لتیر لمره][22] شدیم. بین راه [بقعه بن یامین بود]. فاتحه خاندیم. [پیشتر آمدیم] بقعه جرجیس و شمعون نبی بود. [فاتحه خاندیم.] پیغمبرها در این راها بسیار مدفون بودند [وارد لتیر شدیم]. اما لد شهر بزرگ خوبی بود [بدجای نه بود] . ارزانی فراوانی بود. [در میان چمن منزل کردیم. همه] درخت انجیر فرنگی که اعراب میگویند صباره بسیار داشت آب چاه خوبی داشت. [و خوب چاهی بود. آبش بسیار کم بود.

به سوی بیت المقدس و گم شدن رفقا

روز بیستم [شب بسدم] روانه بیت المقدس [شدیم. راه نه ساعت بود] در راه گم شدیم. قاطردارها پیش رفدند [15] گم شدند. [رفیقها گم شدند] شتردارها در بین راه ماندند. قاطرها برگشتند بایشان رسیدند. با هم در میان دره منزل کردیم. [در میان یک کوه منزل کردیم] اما حکایت آب چشمه خوبی داشت [رودخانه داشت. شب را در آنجا منزل کردیم]. از آنجا وارد شدیم رفدیم به بیت المقدس مشرف شدیم. [صبح بیستم روانه بیت المقدس شدیم] بین راه کوه بسیار داشت و [سنگ و] درخت جنگلی بسیار بدی داشت. بین راه کوه بسیار داشت. [راه همه سنگ و غراب ـ شاید: خراب ـ بود. رسیدیم به بیت المقدس] در بیرون شهر پشت قلعه چادر زدیم و منزل کردیم. [ ـ در ـ چمنی چادر زدیم].

در باره شهر بیت المقدس و کاتب بیچاره

اما حکایت بنیان بیت المقدس و طریقه‌اش و اوضاعش را لازم است به تفصیل بنویسم که چون کسی بآنجا نمیرود و نرفت تا اطلاعی درست پیدا شود، [به تفصیل نِوشده‌ام که بدانند این خانه خدا چه قدر خوب جای هست] اما کاتب بیچاره خسته است؛ اوّل از قلعه او گوش کن.

بنایش میگویند دوازده سال تمام شد. یعنی همه بیت المقدس هشت سال داود پیغمبر [ساخته] عمرش کفایت نکرد [و] چهار سال [دیگرش] سلیمان پیغمبر تمام کرد.

قلعه بیت المقدس و خندق آن

[اوّل قلعه دارد از سنگ تراش که هر یکی صد من، دویست من، و سی صد من که دیوار بسیار بلند و محکم و تعریف دارد]. قلعه بسیار بلندُ محکم و خوب. هیچ قلعه در روم به این خوبی و محکمی نبود در میان کوه قلعه ساخته و مجموعه دیوار قلعه از سنگ بزرگ یک زرع دو زرع چهار ذرع در طول و یک زرع و دو زرع در عرض و طول دیوار قلعه از بیست زرع تا چهل زرع بود دور در دورش یک فرسخ بلاشک بود و دو خندق داشت از سنگ تراشیده کار برده بودند و گودی [16] خندق از ده زرع تا سی زرع و عرض او پانزده زرع و برج و ‌باروی قلعه مارپیچ بود و اصل بنایش از داوود بود. تمام را سلیمان کرد. در قوه بشر نبود الاّ دیو و سنگ ها بود که اقلا دو هزار من[23] بود. چنین قلعه محکم کسی ندیده و گوشی نشنیده.

پنج دروازه بیت المقدس

پنج دروازه داشت [آهنین بسیار خوب. و دورش یک فرسنگ هست. و روی کوه هست و همه سنگ. و دورش همه گندم کاشده‌اند.] یکی را دروازه بابل عمود شمال میگفتند و یکی باب خلیل میگفتند که سمت خوبی[24] بود، و یکی باب داوود بود و العان [الان] گرفده است، مسدود است و یکی باب انبات[25] بود که به سمت مشرق بود، ودیگی بابهات[26] مغربی بود.

حرم بیت المقدس یا مسجد قُبّة الصّخرة

از دروازه عمود ما داخل شدیم که بحرم برویم. از شخسی [کذا] جویا شدیم. راهش را بما نماندند که بحرم برویم.

خلاصه داخل شدیم. صحن حرم بسیار بزرگ بود. دورش شش صد زرع در چهارصد زرع بود. یعنی خود صحن طولُ عرض این بود. در وسطش حرم بود. بیستُ پنج پله داشت تا بالای حرم، دور حرم که صحنش باشد، هزارُ هشت قدم بود، و دور در دورش سی مقام داشت و هشت چاه داشت.

از مقام جویا شدم که چه مقام است؟ گفتند: یکی محکمه حضرت داوود است، اما محکمه بسیار خوبی است. هشتی ساخته است. دو قلام گردش [غلام گردش] داشت. همه ستونهای آن از سنگ سماق بود. غلام گردش اوّل نه ستون داشت و غلام گردش ثانی شش عدد داشت. از سنگ مرمر بود و دو طرف محراب [17] شش ستون داشت از سنگ مرمر و از کمرگاه محراب تا سقفش کاشی کار بود. گویا امروز از دست استاد تمام شد. فرشش سنگ مرمر بود و دو سقف داشت. اول از لبنه بود منقّش و سقف ثانی گنبدی بود کاشی کار که چشم از نگاه کردن خیره میگشت.

مقام پیغمبر ما

و مقام دیگر، مقام پیغمبر (ع) ما بود. ترکیب هشت بود و هشت عدد ستون داشت از سنگ مرمر. و میان او محرابی بود پارچه از سنگ. فرش آن زمین هم مرمر بود و سقف آن از سنگ و سفید کاری بود. و مقامی بود گنبد بزرگ بود و پایِهای گنبد واقع بود بر سنگ مرمر، و سی عدد ستون داشت و دری داشت از آهن و اطراف و بالای آن از سنگ مرمر. مقامی بود از مقامهای پیغمبر.

مقامات دیگر در حرم بیت المقدس

آن مقام دیگر مقام مادر حظرت سلیمان (ع) بود و اینجا پنج ستون داشت از مرمر و جای با صفایی بود.

مقام دیگر مقام برادر سلیمان (ع) بود. هشت ستون از مرمر بود. فرش او از مرمر. جای نیکویی بود.

مقام دیگر از حظرت آدم (ع) بود.

و دیگر از حضرت علی (ع) بود.

و دیگر از حضرت موسی (ع) و مقامهای باصفایی بود.

در این مقامات زیارات کردیم و دوستانرا دعا کردیم و از صحن داخل بیت شدیم.

مساحت و درهای حرم بیت المقدس

دور بیت دویستُ بیست قدم بود و اطراف بیرون دیوار بیت، پنجاهُ شش طاق نما داشت. همه کاشی که از چینی بهتر. خیال میکردی که امروز از دست استاد تمام شد. در نهایت خوبی. و پایِهای دیوار از سنگ مرمر بود و دیوار حرم قطرش دو زرع بود. از کمرگاه تا بالای کاشی بود.

بیت شریف [18] شریف چهار در داشت.[27] و در از تکه آهن بود و کلّ، میخ کاری بود. در بسیار خوبی؛ از کار بشر نه بود. و اطراف درها از پایین تا بالا از سنگ مرمر بود.

و یک دروازه روبروی مسجد اقصا بود. و پیش روی این در، ایوانی بود که هشت ستون داشت. همه از سنگ سماق و فرش ایوان و دیوار ایوان همه از سنگ مرمر منقش بود و سقفش لبنه بود منقّش کاری.

و دروازه دیگرش را باب الجنه میگفتند که در حقیقت جنّت بود.

دروازه دیگر باب داوود بود داخل.

دیگر باب میزان[28] بود. ایوان کوچک داشت از مرمر [که پیش آمده بود].

کی قیامت بر پا خواهد شد

[و سنگی در زمین آنجا نصب کرده بودند که جای شانزده میخ بود و شانزده میخ کنده شده بود و سه میخ دیگر باقی بود. از خادمها احوال پرسیدیم که اینها را از برای چیز زده‌اند؟ گفتند: ‌از روزی که بنای این خانه را جناب اقدس الاهی گزاشت این میخها در این سنگ بود و این سه میخ دیگر که باقی هست آنها که کنده شده دنیا آخر می‌شود قیامت سرپا خاهد شد].

داخل حرم بیت المقدس

داخل حرم شدیم که جنّت عدن بود. وصف آن تقریری نیست، چه جای آن که تحریر شود. مجمل بشنو. مجموع دیوار از زیر تا بالا همه از سنگ مرمر بود و غلام گردش داشت. ورای مکان صخره، غلام گردش اول هشت عدد فیل پایه داشت از سنگ مرمر. مابین این فیل پایه تا آن فیل دو ستون داشت از سنگ سماق و کلفدی هر ستونی دو زرع تناف میخورد که مجموع ستونها شانزده عدد بود، سوای فیل پایه. و سقف آن غلام گردش بود، لبنه بود، منقش به طلا [و] لاجورد که پست تر از گنبد بالای صخره بوده است. و بعد از دو غلام گردش چهار فیل پایه داشت از مرمر. مابین این فیل پایه تا آن فیل پایه سه ستون داشت از سنگ سماق، و دور هر ستونی سه زرع طناف میخورد. چه ستونها! مثل خورشید میدرخشید. و مابین هر ستونی بستونی پنجره داوودی داشت از آهن، همه مشبّک بترکیب. کل طرح خوب [19] شبکه داشت تا نصب ستون که اگر همه خلایق آهنگر شوند، نمیتوانند بمثل یکی درست نمایند و پایین پنجره را که بین هر ستونین بود، از سنگ مرمر بالا آورده بودند و بالای این فیل پایها و ستونها را چنبره زده بودند و گنبد، بالای این ساخته بودند که مجموع گنبد منقش بطلا [و] لاجورد بود. وصف آن ممکن نیست.

پنجره‌های داوودی

و بالای گنبد که اطراف گنبد باشد، شانزده عدد پنجره داوودی داشت از آهن [از طلاه لاجورد منقش بود]‌ به طریق مذکور. پشت آن، پنجره های [همه از شیشه بود رنگ برنگ]‌ آینه بود از هر رنگی همه منقش بود.

و اطراف دیوار حرم سیُ شش پنجره داوودی داشت بطریق مذکور و در میان پنجره‌ها از جمیع اطراف او شش در آهنی داشت. داخل یکی از درها شدیم. از دم در آهنی تا خود صخره، چهار زرع وسعت داشت در همه اطراف، و بعد صخره بود که در نهایت بزرگی بود. بسیار بزرگ و معلق بوده است و زیر آن خالی بود.

اثر قدم‌های پیامبر ما در وقت رفتن به معراج

و اطراف آن صخره سه چشمه پنجره داشت از چوب طوبای بهشت؛ و یک گوشه صخره، گنبد کوچکی ساخته بودند بسیار خوب و میان گنبد سنگی بود که اثر قدم شریف ختمی مآب داشت که سوراخی از طرف بیرون، که دست میکردیم دست ما بر اثر قدم حظرت میرسید، که سبب را سؤال کردیم گفتند که حظرت در وقتیکه به آسمان عروج میکرد، پای شریف را بالای آن سنگ گذاشت جای [20] پای مبارک باقی است. از جای پای حظرت، بوی مشک و عنبرساطع میشود که آدم مست می‌شود و جای دیگر محرابی بود که صد و بیستُ چهارهزار پیغمبر در اینجا نماز خواندند و آن محراب را محراب قبلتین میگفتند. اینجا نماز خواندیم و دعا بدوستان کردیم.

دیگر مقامات در مسجد قبة الصخره

در گوشه دیگر محرابی بود که مقام حظرت ادریس بود که در اینجا عبادت میکرد. دو زرع از محراب فاصله، در گوشه صخره جای پایی بود. میگفتند جای پای حظرت ادریس است؛ و گوشه دیگر جای پنجه‌ای بود. میگفتند جای انگشتان جبرئیل است در وقتیکه حظرت ختمی مآب به معراج میرفتند، پای مبارک بر این سنگ گذاشت و بلند شد که برود. سنگ از شعفِ پای حظرت بلند شد که برود. جبرئیل دست بر آن سنگ گذاشت که نرود جای دیگر. دست جبرئیل باقی ماند.

و در گوشه‌ای مقام حمزه سید الشهداء بود. بالای این محراب جای سیر آن حظرت بود.

صخره معلّق و مقامات زیر آن

و بعد رفدیم به زیر صخره که در میان هوا معلّق بود. زیر سنگ وسعتی داشت که دور آن شصت قدم بود[29] و چهار مقام داشت: یکی مقام داوود (ع) یکی مقام فخرالعرب و العجم واسطة‌ وجود بنی آدم، حبیب خداوند عالم محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بود زیارت کردیم. یکی مقام حظرت ابراهیم خلیل (ع) بود و دیگر مقام سلیمان بود. زیارت کردیم .

دو چیز در اینجا دیدیم بسیار عجب. یکی در میان سنگ سوراخ بزرگی داشت. میگفتند در وقت عروج [21] به آن سوراخ عروج فرمودند پیغمبر. و یکی دیگر این بود که بر سقف سنگ اثر عمامه حضرت رسول (ص) بود.

خلاصه همه را زیارت کردیم. از فرش انداز هرم [حرم] تا زیر سنگ پانزده پله داشت. از زیر سنگ بیرون آمدیم. گوشه سنگ، صخره بریده بود. جویاه آن شدیم. گفتند: وقتی که عُرُوس [صلیبی ها] بیت المقدس را گرفتند گوشه صخره را بجهت تبرّک شکسته بودند که ببرند. وقتی که عُروس را بیرون کردند آن سنگ را پس گرفتند. خواستند بجایش نصب کنند. قبول نصب کردن را نکرد. از زمین بلند شد بالای سر محراب قبلتین نصب شد.

و بالای صخره را دو پرده آویخته بودند از اطلس فرنگی، دورش قرمز، میانش سبز بود. از حرم میخوستیم [کذا] بیرون بیائیم، دروازه داوودی جای نمازخانه بود که ده ستون داشت، از سنگ مرمر. جویا شدیم. گفتند: پیغمبران در ماه مبارک رمضان در مقام، عبادت میکردند. و در جای دیگر که دم باب جنّت باشد ترازوی آویخته بودند که مشهور به ترازوی عدل بود و در زیر ترازوی عدل شبیح [شبیه] دو ذُالفقار [کذا] امیرالمؤمنین بود و پایین آن ایوان کوچیکی داشت، پیش آمده بود. فرش آن از سنگ مرمر بود و سنگی بود که نوزده عدد میخ در آن سنگ بود و شانزده عدد آن [22] فرو رفته بود و سه عدد میخ باقی بود. میگفتند که این سه عدد میخ هر وقت فرورفت، قیامت برپا خواهد شد.

زیارت مسجد اقصی و وصف آن

اینجا را هم زیارت کردیم و روانه مسجد اقصی شدیم. اما مسجد بهشت روی زمین بود. از تعریف عاجز هستیم. ولی اجمالی گوش نمائید.

مسجد بسیار بزرگی و با صفای بود. سه محراب بسیار خوبی دارد که از سنگ مرمر و سماق و یشم و غیره ساخته‌اند که فلک حیران است از نجاری آن؛ و گنبد بسیار بزرگ خوبی ساخته و همه گنبد را منقّش به طلا و لاجورد بود، منبّت کاری کرده بودند. از در مسجد تا به نزدیک محراب دو طرفه، فیل پایهای بسیار بزرگ دارد در جلوی فیل پایها، ستونهای از سنگ مرمر و سماق بسیار بلندی داشت و کلفت که عددهای آن ستونها سیُ پنج عدد است، و فیل پایها ده عدد بودند، هر طرف پنج عدد اسم داشت. حسن، حسین، ابابکر و عمر و عثمان در آنجا منقش بود. و شب معراج جناب مولای دین در اینجا نماز کردند: سُبْحانَ الَّذی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى‏، و بام مسجد اقصی و حرم شریف کلا از آهن بود و حوض بسیار خوبی که آبش دایماً جاری بود و در میانه اقصی، حرم ساختند از سنگ مرمر و یک زرع از زمین بلند است. در میان او هشت فواره [23] داشت که علی الدوام آب جاری میشد. کار بسیار خوبی کردند که حوض گویا یکپارچه از سنگ مرمر است. از کسی پرسیدیم که آبش از کجا میآید. گفتند: از خلیل الرحمن که پنج فرسخ است. سوای اینجا آب جاری در نزدیکی ندارد. و چهار پیغمبر در خلیل مدفون است که ابراهیم (ع) و یوسف (ع) و یعقوب (ع) و ابراهیم و سلام.[30]

صحن مسجد و حرم بسیار بزرگ و همه‌اش چمن بسیار خوب خرّم و درخت‌های کاج و سرو و زیتون در میان حرم داشت که در زیر همه سکو زده بودند بجهت نشستن و در زیر سحن [کذا] و مسجد و حرم، کلا خالی است و فیل پایهای بزرگ که هر یک ده زرع بیشتر و کمتر طولش، و شش زرع عرظش [کذا] که هر یک فیل پایه از دو پارچه و سه پارچه سنگ بیشتر نبود. پاره[ای] یکپارچه که آنها همه در میان آب بودند و در حقیقت دریای بود در زیر مسجد. از عربی جویای عددش شدیم. گفت هَفداد و دو هزار ستون دارد. خلاصه ممکن نیست کسی بقلم در آرد و اینها بلاحرف از عمل انسان نیست مگر به اعجاز پیغمبر و عمل دیو.

محل توبه

و در صحن جای بود که جای توبه میگفتند و ستونهایی داشت پنج زرع طول داشت و سه زرع عرض. چنین ستونی ملاحظه نشد و از بالای ستون چکه چکه آب میآمد، بی این که منبعی داشده باشد. تعجب در این بود و ستونها از سنگ مرمر یکپارچه بود و جای کورة داود در اینجا است، و سلیمان (ع) در بالای [24] آن جای توبه بقعه داشت و در آنجا مدفون بود با مادرش در آنجا و برادرش مدفون است و حظرت داوود در بیرون شهر مدفون است. بسیار جای با صفایی است.

و صحن، هفت دروازه دارد که از این درها داخل بازار می شود و به محلات میروند. هوا به این گرمی قوّه بشر نیست بنویسد که چه نحو هست و چه خوبی است. اگر جمیع عالم کاتب شوند نمیتوانند برشته قلم درآرند و سلام.

کوه بیرون بیت المقدس و کلیسای مریم و نقاشی‌های آن

در بیرون شهر کوهی دارد، و بعظی میگفتند کوه طور است. بعظی میگفتند کوه زیتان است که مشهور است. هفدادُ دو هزار پیغمبر در اینجا مدفون است. در زیر کوه کنیسیائی [کلیسیائی] داشت که مادر عیسی ـ علی نبینا [و علیه السلام] ـ‌ در اینجا مدفون است. [که آنجا را ارمنی فرنگی ساخده است که کلیسیا میگویند] پنجاه [شصت] پله دارد. [او را همچه فراهم آورده‌اند بت و صورت کشیده‌اند. از طلاه بسیار نسب [نصب] کرده‌اند. از سنگ مرمر که به زیر میرود [تا پله‌هاشَم از سنگ مرمر ساخده‌اند و سنگها جای [جایی] ساخده‌اند که آدمی حیران می‌ماند] چه صورت ها کشیده‌اند همه از طلاه و نقره و لاله‌ها، همه از بلور و طلاه و نقره که شمع کافوری میسوزد، و همه آن کنیسه از طلاه و لاجورد و شبکه زدند. قبر مادر مریم در آنجا مدفون است. او را زیارت کردیم [و دیگر طرف بالا قلعه داوود علی نبیناه ـ و علیه السلام[31] ـ مدفونست و خانه و بقعه و مناری و مسجدی ساخته‌اند. زیارت کردیم. و در زیر کنسیا دو قاری [کذا] هست که بسیار بزرگ [و در قار] دو بقعه ساخته از سنگ که تاج نمرودی میگویند [از یک پارچه سنگ ساخته‌اند و دیگر بیابان هم سنگ و کوه هست. هم زراعت میکنند بی آب و حاسل ـ حاصل ـ آنها بحکم خدا بسیار خوب میشود.

و دیگر تا خلیل الرحمان هَفْد ساعت بود و تا خانه موسی، قبر موسی که مدفونست پنج ساعت بود و دهات بسیار داشت و برج و باروی خوب داشت و در همه برج‌ها باروها همه طوپ دارد و داخل شهر، کوچها و خانها و دکانها همه از سنگ تراشیده ساخده‌اند و سه چهار کلیسا در شهر داشد که دولت پنج شش پادشا در آنجا بود ...[32] نمیدانید از طلاه چه کرده بودند. به تعریف راسد ـ‌ راست ـ نمیاید و زمینش [و] دیوارش همه از سنگ مرمر، چه سنگها، همه سه زرع چهار زرع و خانه‌هاشان همه از سنگ مرمر ساخده بودند و ملعونها چه جاهای با سلیقه و دور دیوارها هم از طلاه و بعظی از نقره و صورت ها همه از طلاه و شمع‌دانها همه از طلاه و بت‌ها هم از طلاه و تسویرها خوب، و حضرت عیسی (ع) از روزی که از مادر متولد شده بود تا روزی از دنیا رحلت نمود، همه را روز بروز، ساعت بساعت، همه جاه، تسویرش کشیده بودند تا ... وعز[33] او را بزندان انداخدن، همه را تسویرش کشیده بودند. سنگها که از تعریف عاجز هستیم چرا که هَفد فرنگی[34]؛ آنچه زیارت‌ها در آنجا هست، فرنگی‌ها همه از یک سال دوسال سه سال میایند، زیارت میکند. زیارتشم واجب میداند. سالی دو سه گروه از دولت بول [؟] میاید در آنجا. بسیار تماشاه رفدیم و هر کس برود، می‌برند تماشاه میکند و خلاصه کلام آنچه بنویسم کم نِوِشده‌ام].

فرنگی ها به زیارت بیت المقدس میآیند

و حضرت موسی در سه فرسخی بیت المقدس دفن است و چند کنسیه در بیت المقدس دارد. از آن جمله کنسیه بسیار بزرگ در توی [25] شهر دارد که معبد یهودی و نصواری [کذا] است و وقت زیارت و واجب‌شان در آخر محرابست. از فرنگ و روم و انگلیس میآیند به زیارت کنیسه [و زیارتگاه فرنگی و ارمنی آنجاست] اما قطره‌[ای] از دریا تعریف کنسیه را بشنو که تعجبات زیاده است از شنیدن او.

چون داخل در کنیسه شدیم سنگ سماقی را دیدیم از زمین بلندتر و چهاردورش را آب داشت گردش میکرد. سؤال ازو کردیم. مذکور نمود جائی است که عیسی (ع) را شسته‌اند.

نقاشی‌های مریم مقدس و عیسی مسیح (ع)

و در دیوارها مجموع صورت ملائکه را کشیدند از طرز پور[35] که حظرت عیسی (ع) را در کفن گذاشتن و ملائکه در پایین پای حظرت ایستادند و سر حظرت را ملکی [که] ریش سفید بسیاری داشت و دو زانو نشسته بود و سر حظرت را بزانو گذاشته و عمامه پیچیده ومادر حظرت عیسی (ع) در پهلوی نعش ایستاده و دو دست برده پیراهن را گرفته پاره نماید، یعنی با این شکل‌ها کشیدند.

و از آنجا رفتم به خانه دیگر در دست راست بقعه بود و شمع میسوخت و حظرت مریم در روی تختی نشسته بود. آن صورت در حال جوانی او بود. خدا شاهد است که مثل زنده بود. عرق از جبین او نمایان بود و صورت بزرگ و چشم روشن داشت. خدا شاهد است که حیا مانع شد، نگاه بکنیم. رو را بر گردانیدیم.

و در برابر بقعه در دیوار [26] صورت مردی از طلاه که دیدیم که دو من تبریز بود. آنرا بت دانستیم. و خانه دیگر داخل شدیم. در سقف و دیوار صورت ملائکه بود از طلا. تعدید نیست. و حظرت مریم زائیده بود؛ ملائکها حظرت عیسی (ع) را در قنداقه گذاشته‌اند و چهار طرف او را ملائکه گرفته بودند و ضروفهای [کذا] لاجورد و سفید الماسی در خان[36] بودند؛ مذکور نمودند که از بهشت آورده‌اند و دست حظرت مریم در توی خان بود. چهار دانه دست بند بردست داشت. الماس و یاقوت و مرجان و زمرد بود. از آنجا گذشتیم و در جای دیگر حظرت عیسی (ع) در سن ده سالگی در پیش مادرش نشسته بود. عمامه سفید در سرش بود.

و از آنجا رفتیم بالاخانه آئینه کاری شمع کافوری روشن و مجموع سقف و دیوار خانه صورت‌های ملائکه و حظرت عیسی (ع) در عبادت مشغول بودند و بالاخانه دیگر رفدیم. حظرت [کذا] عیسی دستها را بلند گرفته بود چنانچه زیر بغلش نمایان کردند، سر را کج کرده به درگاه بی نیاز در راز و نیاز بود و مجموع ملائکه پشت سرش ایستاده، و بالاخانه دیگر رفتیم. صورت حظرت مریم و حظرت عیسی (ع) و جبرئیل و میکائیل و مجموع ملائکها در آنجا بود و تاریک بود و شمع روشن نمودند. ما را بردند به خانه دیگر، آنجا را تعریف نمیتوان کرد لاکن فی الجمله عرض می شود دو دختر فرنگی در بالای تخدی و در میان [27] بقعه‌ای شیشه‌ی بلور نشسته بود از مقوّی، عنبرچه در گردن، دست بند در دست و انگشترهای قیمتی در انگشتان بود و بالای لب بالای او عرق کرده بود. هرگاه در پشت سر او کسی حرف میزد، همه کس میگفت زنده است. اشعاری گفته‌اند، نوشده شد:

فرنگی دختر دیدم بکلیسا

میان بقعه‌ای بگرفت او جا

نه مرده دیده‌ایم گویم که موت است

نه زنده دیده گویم لایموت است

که ماه چهارده از ماه خوب است

بیا مگذر تو از حق شو مسلمان

که ماه چهارده از ماه خوب است

خلاصه اگر اگرچه وصف ندارد ولی بخداوند عالم جهان که اگرچه جمع عالم بخواهند وصف یکخانه از خانهای کنیسه نمایند، ممکن نیست.

یک خانه بزرگ با هزار صورت نقاشی

به یک جای از جاها رفتیم. خانه بسیار بزرگی بود. اقلا به قدر هزار صورت کشیده بودند از طلا، دور در دور خانه که همه صورت ملایکه بود و صورهای عجیب و غرایب اقلا در صد جا صورت عیسی (ع) و مریم را کشیدند. من جمله یکجا صورتش را کشیدن که مرده بود و غساله‌ها جمع شدند در فکر شستن بودند. بخدای واحد مثل آدم مرده که میخاسدند بشورند. هر کسی اگر میدید قبول نمیکرد که این صورت است.

و یکخانه دیگر صورت تشریحی بود. الله اکبر مثل این که طفلی را پوست کنده بودند. خلاصه ممکن وصف نیست. شنیدن [28] کی بود مانند دیدن. گرت نیست باور بیای و ببین. العظمة لله اگر ممکن می‌شد که روح ایجاد میکردند بلاشک بسی است. اما خود شهرش هوای بسیار خوبی و آب بسیار شیرین و سرد مثل یلاق [کذا] است. عمارتی عالی و کوچهایش همه سنگ فرش. بازار خوبی، ارزانی فراوانی، ارامنه و یهودی هم بسیار دارد.

خلاصه دو نفر از حاج ما هم در آنجا فوت شدند. خوشا بحالشان. چون با انیس حمله دار قرار دادیم که از راه سویس ببرد ما را؛ که از شام تا سویس شش تومان، راه سویس بگیرند. راه سویس از بیت المقدس تا سویس که هَشد منزل بود اعراب بدوی بودند. خوف دزدی و اخوف بود. به پاشاه بیت المقدس هم صلاح شد. راظی [راضی] نشد. قرار دادند که ما را ببرند از راه یافه که در آنجا از راه بحر برویم. به مصر برویم .

روز بیست هشتم از بیت المقدس رفتیم و بنای خلیل الرحمان و به زیارت کلیم الله بود. به غلبه اغتشاش راه نرفتیم. روانه ردس [کذا] شدیم. در بیابان بر آب و بر علف منزل کردند.

حرکت به سوی یافا و عبور از شهر رمله

روز بیست نهم روانه یافه شدیم. از بیت المقدس تا یافه هم جنگل بود و کوه و کتل و سرابالا و سراپایین بود. از توی شهر رمله گذشتیم. شهر رمله خوب شهریست. درخت انجیر فرنگی بسیار [29] خوبی دارد و بسیار هم بجای دیوار، باغات درخت انجیر فرنگی نشاندند بنحویکه مورچه نمیتواند در رود.

وصف شهر یافا

رفدیم وارد یافه شدیم. در کنار دریا در میان باغی منزل کردیم. خیمِها را نصب کردند. هَفْد یوم هم در آنجا ماندیم. دو کلمه از تعریف یافه بشنوید که چه شهر خوبی بود. اولا هوای خوبی دارد. آبش بد نیست. یعنی شیرین است و از چاه است و برجُ باروی بسیار خوبی داشت و در همه برجها توپ سوار بود. قلعه محکم دارد و دکاکین بسیار دارد. بندر عظیم است که از توابع بیت المقدس؛ خریدُ فروش بآنجا می شود و از مصر و اسلامنبل و هر سَمتی به آن جا دادُ ستد دارند.

پرتقال خوب

شهر خوبی و باغستانی بسیاری دارد که مرکبات بخصوص پرتخال [کذا] بسیار دارد که به هر سمتی به برند الاه بشام و به بیت المقدس و جاهای دیگر میبردند، اما عجب پرتخالی که نمیتوان وصف نمود و ممکن نبود که کسی یکشکم سیر نخورد. ای مرحبا مرحبا مرحبا در جمیع روم مرکبات و میوه‌الات خوب ندارد الا پرتخال که در هیچ مملکت ندارد. مستغنی از وصف است. کسی تا نخورد نمیداند چه...[37]

گرفتاری در طوفان و گم شدن در دریا و پناه بردن به یک جزیره

[30] از دست کشتی‌بانهاها بنده نمیدانستم بکجا می‌رود. چنان طوفانی شد که هیچکس امید نجات نداشتیم. از جان دست شستیم. همه وصیت می‌کردند. صدای یا الله بگوش فلک میرسید. همه ماه میگفتدیم، دریغ از راه دور[و] رنج بسیار؛ چه خوف نمودیم. کشتی‌بانها ترسیدن؛ دست پایشان گم شد. نمیدانسدند چه کار بکند و بنده چنان بی حال شدم که اصلا هوشی نداشتم، مثل آدم مست افداده بودم و جز ذکر یا الله یا الله چیزی دیگر نمیشنیدم و گریِهای بسیار اهل حجاج کردند. کشتی‌بانها چادرها را گرفتند بسدند و هرچه خاسدند لنگر بیندازند نتوانسدن. باری طوفانی شد. عنان کشتی از دست کشتی‌بانها در رفت. طوفان کشتی را برداشت بجاییکه خدا میخاسد میرفت.

یکروز و یکشب به این حالت بودیم. حالا بمیریم، حالا غرق بشویم. آخر یکی از کشتی‌بانها رفتند بالای دکل که به بیند کناره نزدیک است. از دور کوهی را دیدند مثل ابر بنظر میآید. آخر از ظهر تا نصف شب رفتیم. رسیدیم به کنار دریا. کوه در میان دریا بود. لنگر انداختند. صاحب کشتی به ما گفت، عجمی حرف نزنید. دو سه کشتی دیگر هم آنجا بودند. در کناره، شهری هم بود. دیگر کشتی‌بانها هم [31] نمی دانستند[38] کجا است. سدمه [صدمه] بسیار خوردیم از حرکت کشتی و هر دفعه آب میخُرد میریخت توی کشدی به قدر هزار من . دیگر حالی نداشدیم.

خلاصه بودیم آنجا تا صبح شد. دیدیم شهر بسیار خوبی است و جزیرة عظیمی دارد و بنده دو سه نفر، کمی کوچک داشتند، سوار شدیم، رفدیم بکنار دریا. در آمدیم. رفدیم توی شهر. اسم شهر را سؤال پرسیدیم. گفتند: شهر ابریس[39] و جزیره روسرخ است. کشتی بانها گفتند که ما شنیدیم، ولی نیامدیم. اما وصف این جزیره را بشنو.

در قرنطینه جزیره

اما شهر خوبی بود و ما چند نفر که بسیار بیجان بودیم، بیرون رفتیم بکنار دریا. اما ما را به شهر راه نمیدادند، بعلت این که قاعده ایشان در ولایت روم این استکه در کنار دریاها کرنتین است. هر که میخواهد بروت به ولایت ایشان باید برود به کرانتین، چهل روز در کرانتین باشد بعد برود به جا که دلش میخاهد. اما کرانتین جایی است در بیرون شهر، قلعه کوچیک اوطاقهای بسیاری دارد. آدم را میبرند اینجا [32] تویی[40] بسیاری و جای خوبی است در کنار دریا و جلوی مصر است، آمدیم آنجا در یک طرف دیگر کرانتین خانه بود که ما برداشتند آوردند به کرانتین خانه که ما را به بیند، یعنی حکیم به بی‌ند که اگر آثار ناخوشی داریم ما را به برند به کرانتین و الاّ مرخص نمایند. ما را بردند و از سان حکیم گذرانیدند. آدم یک قروش گرفتند، بعد مرخص کردند. سوار شدیم بشوبه [کذا] راه افتادیم.

ورود به دمیاط

وقت عصری وارد دامیات شدیم. از کرنتین[41] خانه دامیات سه ساعت بود. در دامیات ما را بردند به گمرک خانه منزل دادند. آنشب در آنجا خوابیدیم. صبحی آمدند بارهای ما را دیدند و هر که بار گمرک داشت، گمرکش را گرفتند و بعد در کنار رود نیل مبارک، میان شهر منزل کردیم. خیمِها را نصب نمودیم و خدا را شکرها کردیم که از دریا نجات یافدیم.

وصف شهر دمیاط

اما دامیات شهری بسیار بزرگی است. اوّل خاک محمدعلی پاشا است. چه بسیار خوب شهر است. نصف شهر در یک طرف رود نیل و نصف شهر در یک طرف.[42] و رود در میان شهر. چه عمارت های خوب چهار مرتبه رو به نیل ساختند. بسیار [33] با صفا و خوب و خانِها همه آجری، دکاکین بی حساب، عمارتهای عالی، حمام خوب، مسجد پاکیزه، همه چیزی خوبی داشت. ارزانی فراوانی نعمت و مردمان مهربان داشت. اهل معامله غالبی زن بودند. نخلستان فراوان داشت. خرما ارزان بود. عسکر بسیاری بود و عسکرخانه بسیار داشت. خوش آب و هوا بود. قدر کمی رتوبتی [رطوبتی] بود. خلاصه بندرگاه مصر است و معدن برنج است.

اما دامیات چون لب دریاست، اگرچه مسافتی دارد بعلت دشمن، توپهای بسیاری و سرباز بی شماری در آنجاست و عجایب‌های در آنجا مشاهده شد که از دامیات کاقذی [کذا] می‌نویسند و در بالای قراول خانه میآویزنند. در قراول خانه دیگر، بدوربین در آن کاغذ نگاه میکنند بآن مظمون [کذا] می‌نویسند و در بالای قراول خانه میآویزنند. بهمین طریق تا مصر که در دو ساعت نجومی خبر دامیات بمصر میرسد و جواب کاغذ میاید. چون مظنه خوف بود و در صرحد [سر حد] واقع است، دامیات به این تقریب این را تمهید [34] نمودند که اگر امری اتفاق افتد، خبر بزودی بمصر برسد.

حرکت به سمت قاهره

اما هفت روز در دامیات بودیم. شب بیست سوم ربیع اوّل طراده گرفتیم بارها را در طراده ریختیم، و خودمان در بیرون خوابیدیم. صبح بیست و سوم در طراده‌ای نشتیم، روانه مصر[43] شدیم.

در میانه رود نیل، آب سراپایین میآمد و ما سربالا میرفتیم. گاهی باد بود، طراده به باد میرفت و اگر باد نمیبود طراده را بریسمان می‌کشیدند و در کنار می‌بردند و چهار طراده گرفتم. کوچیک بودند و در میان طراده، سیر و تماشای باغستان تماشا و مزرعِها تماشا و آسیای بادی تماشا میکردیم که در کنار نیل بودیم. در کار افتدیم [کذا]. منزل کردیم. آنچه لازم بود خریدیم از اعراب. شب را هرا[44] ـ اسم آن ده ـ بود. صبح راه افتادیم. در طراده نشسته، تماشای دهات اطراف میکردیم. گاهی باد نه بود. بیرون میآمدیم. در کنار نیل پیاده راه میرفتیم. گاهی در طراده نشسته میرفتیم.

ارزانی در قاهره

همه جا ارزانی، خدا برکت بدهد بمصر که فراوانی نعمت بود و خدا خراب [35] کند ملک رُومرا که پولهای ما را تمام کرد. در دهی که اسمش نجرالحطب بود شب منزل کردیم. طراده های دیگر عقب بودند. آمادند [کذا]، بما رسیدند.

گریه زنهای عرب برای مرگ یک ایرانی

طراده‌ای که خراسانی بود، یک نفر از ایشان مرد. شب بود. عربهای آنده را خبر کردند. جمع شدند. آنمرحوم را دفن کردند و زنها عربها برای آنمرد مرحوم گریه میکردند. خوب مردمان بودند. مِن جمله نفر از حاجیها در توی کشتی در دریا فوت شد. شش تومان رئیس محمد کشتیبان گرفت که به برد در بیرون خشکی دفن کند. چون در ابریس مرد، نزدیک بودیم بکنار دریا. نمیدنِسْدیم، آب انداخت. به او اقرار [کذا. شاید اصرار] کردیم به برد بیرون دفن کند. آن معلون ظاهر پایش را سنگ بست، انداخت بدریا آن بیچاره را. خدا رحمت کند. آنشب را در آنجا بودیم.

شهر منصوریه و وصف آن

صبح بیست پنجم روانه شدیم. باد آنروز کم بود. از طراده بیرون آمدیم در کنار نیل تماشا کنان میرفتیم. یکساعت به شهر منصور مانده، طراده به گل نشسته. یعنی مال رفیقها بود. حاجیهای اهل طراده پیاده رفتند بمنصوریه، و ما هم آمدیم به منصوریه. [36]

بعظی از رفقا میخواستند بمانند. قبول ماندن نکردیم. سوار طراده شدیم و باد خوبی وزید. راه افتادیم در دهی منزل کردیم. قریب به منصوریه. اما منصوریه شهر خوبی بود. عمارتهای عالی داشت. نیل در وسط شهر میگزشت.

روستاها و شهرک ها تا قاهره

شب در آنجا بودیم. صبح بیست ششم روانه شدیم. تا ظهر رفتیم به شهر شمس نون [کذا]. در آن شهر رفدیم. پاره از مأکولات خریدیم و راه افتادیم آمدیم. در دهی منزل کردیم. بیستُ هَفدم راه افتادیم به شهر لتمر رسیدیم. در بالای سر او منزل کردیم. شهر خوبی بود. نیل در وسط او بود. عمارتهای خوبی داشت. مثل شهرهای سابق بود. کارناشور[45] داشت و بسیار ارزانی بود و حشرات بسیار بودند. بیستُ هشتم راه افتادیم. آنروز خیلی گرم بود. کم باد بود. کشتی را بریسمان کشیدیم تا عصری بکنار قریه کفل السوق منزل کردیم. صبح راه افتادیم. آمدیم در بنه الاسد منزل کردیم. شب را بودیم. صبح آخر ماه راه افتادیم. آنروز باد مراد نه بود. بسیار گرم بود. پیاده خیلی راه رفتیم. شامرا در ده‌کده‌ای ماندیم.

[37] صبح اوّل ماه ربیع الثانی از آنجا روانه شدیم. باد خوبی بود. طراده رفقهای ما به گل چسبیده بود. طراده‌چی ما در رود نیل کار بسیار کرده بود. زرنگ بود. نمیگزاشت طراده تا بگل بنشیند. با دماغ. در طراده‌ای سوار بودیم. مثل باد صرصر میرفتیم. در دهیکه اسمش یرشو یرشوم تین [کذا] بود منزل کردیم. میوه فراوان بود.

صبح دویم ماه در طراده نشسته راه افتادیم. باد نداشت. بسیار بد گزشت. بمشقتهای بسیار طراده را میکشیدیم تا ظهر. اوّل ظهر باد آمد. در طراده‌ای سوار شدیم. باد مخالف شد. نیل را موج گرفت. ترسیدیم. آمدیم در دهی که سلاوان میگفتند. ماندیم. صبح در آنجا عجایبی دیدیم. بزی را دیدم که چهار بزغاله یکرنگ داشت و عجایب دیگر این که عربی بقدر دویست عدد بوقلمونرا میچرانیدن، آنهم بکنار نیل میراند.

دریابیگی و گرفتن طراده‌های مردم به زور

صبح راه افتادیم. یکساعت راه طی نموده، نیل مبارک دو قسم میشد. یکی داخل اسکندریه میشد و یکی بدامیات. از همانجائیکه ما آمدیم بسر دو آب [38] که رسیدیم پاشای بهر [بحر] که دریابگی باشد، آدمهای چندی فریسداد که چند عدد طراده‌ای گرفته باسکندریه بار بفرستد. از قظا [قضا] طراده ما را گرفتند. ما رفتیم پیش پاشاه. ناله کردیم. و چون فهمیدند ما حاج عجم میباشیم کشتی ما را نگرفتند. دو قروش هر آدمی به آدم پاشاه دادند.

طوفانی شدن نیل و خیال مردن

بنا بود همان روز وارد مصر بشویم. از قضا [کذا] نیل طوفانی شده دو ساعت از شب گزشده، ما را طوفان گرفت. خیال مردن افتادیم. ساعت بساعت زیاد میشد. تا این که محمد طراده‌چی هرچه میخواست بکنار برساند کشتی را، ممکن نمیشد. آخر بهزار معرکه بکنار رفتیم. شب را آنجا ماندیم. خدا رحم کرد. اگر نه همه غرق میشدیم. در کنار نیل خوابیدیم. چه جای بدی بود. آبادی نداشت. خاک کنار بهر [بحر] را تمام باد بسر ما ریخت. باری صبح راه افتادیم رو بمصر. قدری راه آمدیم. اول خیابان مصر بود که دو ساعت خیابان داشت. باد بسیار خوب بود. دو طرفه خیابان همه انجیر فریمونی [فرعونی!] [39] و درخت ابریشم داشت.

ورود به قاهره و وصف محله بولاق

در کنار نیل قریب بمصر همه قصرهای خوب و عمارات عالی. همه صورت کشتیِ بسیار اعلا بود. باغستان‌های خوب داشت. بهمین نحو سیر میکردیم تا به گمرکخانه که در بلاغ[46] است رسیدیم.

اما بلاغ شهریست در نهایت خوبی در کنار نیل. عمارت‌های عالی هفت مرتبه و هشت مرتبه و دکاکین و کارخانه بسیار دارد. شهریست خارج از شهر مصر. و لکن متصل است بمصر. و بلاغ لنگرگاه کشتی‌ها در آنجا میباشد که از هرجانب و از هر دیار کشتی میانه لنگرگاه و گمرگ خانه بلاغ است. بقدر هزار کشتی، دو هزار، از بزرگ کوچک، کمی آتشی و بادی، بقدر یکفرسخ کنار نیل کشتی روی هم افتاده است. از فرنگ و اسلانبول [کذا] و انگلیس از هرجایی میروند میآیند و کشتی‌های جنگی هم بسیار دارد و هر چیزی و هر مطاعی [متاعی] که از هر جاه میآورند و هر کس از هر جا میاید باید بیاید [40] بگمرک خانه بلاغ بگذرد. بعد برود بمصر.

رفتن پیش حاجی وکیل عجم

خلاصه بندرگاه مصر است، سهل، بندرگاه همه ولایت از رومُ فرنگ. روزی که از دامیات راه افتادیم الی مصر که ده دوازده روز از روی رود نیل آمدیم وجب ملکی[47] نبود که بی‌کار باشد از دو طرفه نیل، با چرخ از گاوات میکشیدند. یک دو منزل به مصر مانده دو نفر از ما پیش آمدیم جا از برای حاجی‌ها بگیریم و یک نفر که همراه بنده آمد، حاجی میرزا بابای کندی بود. آمدیم بمصر قریب قریب [غریب غریب] میکشیدیم. یک عربی از ما پرسید که مردم کجا اَسدید؟ ما گفدیم: عجم هسدیم. گفت: در اینجا عجم وکیل دارند. بروید پیش وکیل که شما را جا از براتان مشخس [کذا] کند. ما گفدیم: حاجی وکیل را ما نمیشناسیم و جای را هم بلد نیستیم. گفد: آدمی یک قروش بمن بدهید شما را به برم پیش حاجی وکیل. ما آدم یک قروش دادیم. ما را برد پیش حاجی وکیل. رفتم پیش حاجی وکیل. ما را دید. از ما حال احوال پرسید. از احوال ما مطلع شد. ما را برد سه کاروانسرای بسیار خوب از برای ما [41] گرفت و یک ولوگردی[48] حاجی امین نامی ولوگردی در مصر بود. زن بچه داشت و آمد شب ما را [برد] بخانه خُدَش بسیار محبّت بما کرد.

آن شب را در آنجا ماندیم. صبحش رفدیم پیش‌واز حاجی‌ها. باری‌ حاجی‌ها آمدن. حاجی‌ها را وَرْداشدیم رفدیم کاروانسراه، منزل کردیم.

باری این قدر بدانید فرسخ به فرسخ چه شهرهای خوبی که ممکن تعریف از یکی نیست. زراعت از گندم و جو و عدس و شالی و باقلا فراوان بی هساب [کذا] است. دهات خوب مثل شهرهای خوب از دامیات الی مصر متصل هم بالافاصله ده و شهر است. «گرت نیست باور بیا و به بین» از وصفش بیان واقع کسی را ممکن تحریر نیست.

خلاصه بگمرک خانه حاجی را آوردند. بارها را نگاه کردن، دیدند چیزی ندارند و حاجی هم هستند. دست برداشتند و خر مصری فراوان حاظر [کذا] بود. کرایه کردیم تا صرا[49] یکقروش بارها را بردیم. اسم صراح، خان خلیل میگفتند و سلاحیه هم میگفتند. وارد منزل کردیم.

مرگ مرحوم میرزا طاهر قمی

بعد از ده روز دیگر رفیقهایی که در یافه مانده آمدند. اما ده نفر از آنها به ناخوشی طاعون و شدت دریا [42] مردند. من جمله مرحوم میرزا طاهر قومی [کذا] که اگر گویم معصوم است قبول بکن. مجملا مرد عالمی مجتهدی عادلی عاملی که چنین آدمی کم است. او در توی دریا مرد و نعش او را بدریا انداختند. انّا لله و انّا الیه راجعون. دو نفر هم همراه ما بودند. برحمت خدا رفدن. یکی را دریا انداختند و یکی دیگرا بخاک سپردند.. اللهم اغفرهم جمیعا.

خواستیم برویم بمدینه دو راه داشت. یکی از نیل که قصیر و میرفتند و میرفتند[50] به ینبوع، و یکی از راه سویس به ینبوع میرفتند. هوا[ی] مصر هم گرم بود. پاره‌ای از شیاطین بهم زدند. نگذاشتند برویم. بهر حیله بود مانع شدند.

ماندگار شدن در قاهره

خلاصه در مصر ماندیم و قصد اقامه ماندن کردیم. اللهم اجعل خاتمة امورنا خیرا.

چند کلمه از مصر و اوضاع مصر اگر دماغ داری بشنو. مطلب چهارم[51] از وقایع مصر و اوضاع محمدعلی پاشاه و ابراهیم پاشاه و عجایبات و سایر چیزها که مشاهده و شنیده شد از آدم معتبر، بشنو که اگرچه کس را قوّه تقریر و تحریر نیست و احدیرا قدرت بر توصیف نیست اما از گروه

[43] یکی، و از دریا قتره‌ای [کذا] و از نور ذره‌ای بشنو. اگر چه هوای مصر گرم است چون اندکی عرض شد و سلام.[52]

رود نیل

اما از آب نیل، و خود کسی از ابتدای نیل خبری ندارد که مبدأ او کجاست و چند سال هست و منتهای نیل یکی بدامیات تمام میشد وداخل دریا می شود، و یکی باسکندریه سر در میکند و داخل دریا می‌شود. از دامیات و از اسکندریه تا هَفْد ماه از پی نیل متصل هم آبادی و دهات و شهرها که ارزانی این هَفت ماه راه و فراوانی را بغیر از خدا کسی نمیداند وهمه دهات و شهرها از همین نیل آب میبرند. پاره‌ای جاها از نیل نهر جدا کردند و پاره‌ای چاهها به چرخ آب میکشند که هر جایی ده جفت دوازده جفت گاو بسته است، آب میکشند.

خلاصه هفت ماه از پی نیل در تصرف محمد علی پاشاه است. باقی را خدا میداند که مبدأ او کجاست. و آب نیل، آب بسیار خوب شیرینی که مثل عسل شیرین است و بسیار بُرنده است. آب بسیاری هم هست که داخل دریا که میشود یکفرسخ از آب دریا را میبرد مثل رودخانه است و لکن [44] بطریقی گو است که کشتی کار میکند.

وصف شهر قاهره

دویما[53] از خود مصر بشنو. اما مصر شهر بزرگ است که هیچ شهری به عظیمی و بزرگی مصر نیست. شهریست در نهایت خوبی و عمارتهای عالی و مساجد بسیار خوبی دارد و بازار بسیاری دارد. بنیان بازار از قدیم و جدید و عمارتهای مصر چهار مرتبه، پنج مرتبه، و در زیر همه بیوتات، بازار و دکاکین بسیار فرد اعلا است که چشم فلک حیران است، اگرچه برجُ بارو ندارد. لکن چنان کوچه بندی دارد که این به بزرگی مثل یکدر حیات مخصود بنضر [کذا] میآید.

کوچه بندی قاهره

از کوچه بندی مصر چگویم که تعریف ممکن نیست. آبش از نیل بیشتر [؟] و قاطر و اراده [شاید: عراده] بجهت صرف خوردن و طبخ میسازند و بجهت سایر مصارف از چاه میکشند که در همه خانِها چا[ه] هست، اما آبش شور است و بی‌مزه است.

چهارصد هزار کوچه بندی دارد. روز دو مرتبه، همه کوچها و بازارها از ترس پاشا آب پاشی میکنند. به این که مدتی در مصر بودیم و هر روز در کوچها و بازارها میگردیدیم، روز نمیشد که در کوچِها را گم نکنیم.

مساجد و سقاخانه‌های قاهره

خلاصه شهر عظیم است. منارهای [45] بسیار بزرگی خوبی دارد که همه از مسجد هست، اما چه مسجد که همه مساجد بزرگ خوب اعلا که همه را سلاطین و بزرگان ساخته‌اند و خُدشان در مسجد دفن هستند. و میگویند دوهزار مسجد دارد که هر یکی ظاهرًا پنجاه هزار صد هزار تومان بالاتر، کمتر خرج نشده است.

و سقاخانِهای بسیار دارد که همه را از سنگ مرمر ساخته‌اند. همه لاجورد خیلی خوب با صفا که هر یکی ده هزار تومان کمتر یا بیشتر خرج شده، و علی الدوام آدمی نشسته با ظرفهای برنجی خیلی خوب به آدمها آب میدهند.

بازار فرنگی‌ها

و یک بازاری دارد که بازار فرنگی میگویند که همه فرنگی نشسته است در بالا خانشان است، در زیر دکانشان. اما بازار بسیار خوبی با صفا ساخته‌اند از هر جنس که از فرنگ و انگلیس میآید در آنجاست. وفرنگی‌ها در آنجا نشسته‌اند خرید فروش میکنند.

مسجد رأس الحسین (ع) و عید مولودی

و یک سر روضه بسیار خوبی دارد که چهل پنجاه ستون دارد. گنبد بسیار خوبی دارد. صندوق بزرگی منقّش بطلا در آنجاست. میگویند سر جناب سید الشهداء را پس از شهادتش، شخص مصری که موکّل سرش [45] بود آورد آنجا و دفن کرد، و سر حسن نامی که ایشان قائلند به این که سر امام حسن مجتبا است، در آنجاست.

خلاصه مشهور است به حَسنین. جای خوبی است. مسجد خوبی و گنبد بارگاه بسیار خوبی دارد. و هر روز جمعه به زیارت میآیند. اعتقادی کاملی دارند؛ بسیار حرمت میکنند. خصوصا عید مولودی دارند. در بیستُ هشتم ربیع الثانی که ما هم بودیم خود دیدیم که معرکه کردند. بازارها را چراغ‌بان کردند و رنگین کردند و شیلان کشیدند. و شبُ روز شادی میکردند و بسیار زیارت میکردند و جمعی که سید مولوی میگفتند در جلوی ایشان طبل میزدند و بیدق میکشیدن، و همه میآمدند دست سید را میبوسیدن و خوشحالی میکردند. تا چهار روز به این عیش عشرت مشغول بودند.

مرقد و مسجد زینب (س)

و جای دیگر سر روضه صندوق بارگاهی دارد و مسجد خوبی دارد که با گرمی مصر، در آنجا آدم یخ میکند. و همه مسجد ها از سنگ مرمر بسیار خوب و خنک که ممکن وصف نیست. میگویند سر روضیه زینب است. بقول ایشان سیّدتی زینب است. و جای [47] دیگر هم سیدتی رقیه و سکینه میگویند مدفون است. احادیسی [کذا] هم دارند و بسیار هم اعتقاد دارند و لعن بر قاتلان حضرت میکنند. و در احادیس ایشان هم اسامی قاتل و طریقه شهادت و اسر شدن عبرات حظرت نِوِشده است. راقم حروف دید احادیس ایشانرا که تحریرش خالی از خاصیت است.

و بیوتات شش مرتبه هفت مرتبه دارد که حیاتُ صحن ندارد و اکثر بناهان بیتوتات و عمارات مصر، مسل [کذا] ولایت ایران باشند. صد فرسخ بیشتر دور مصر خاهد شد.

سربازان هفت ساله

و مردمان مصر را ابراهیم پاشاه سرباز کرده است. طفل ذکور، همینکه داخل هفت سال میشدند، سرباز میکند و بعظی از کارهای دیگر از قبیل خیاطی، میرزایی و ملایی و سایر صنف که در بلاد خارج دارد و امید دارد که هر کار را، از خود آدم دارد که استادهای کامل است و اطفالها را میفرسد پی این شُقلها [کذا] که احتیاج بغیر نداشته باشند. مثلا آدم صحیح در مصر نیست که کسب بکند،

[48] آنچه قابل و لایق هر کار بود، بردند بسربازی و بسایر شغلها واداشتند. اهل سوق مصر، زن هم بسیار هستند که معامله میکنند، بیشتر از معامل زن است که اسباب حمل به بازار میکند و داد ستد میشد.

همه چیز متعلق به پاشاست

و آنچه معامله می شد در مصر مسل از قبیل گندم و برنج و غیره و هندوانه و خربزه و سایر میوه‌آلات و مرکبات و مشروبات و مأکولات و ملبوسات و ملزومات که آدمی را ضرور هست، از جزئی و کلی مال پاشا است و اهل مصر و توابع، مِسل اجیرند و اجرت میگیرند، کار میکنند، اینقدر بایشان میدهند که بخُرَند نمیرند.

همه مردم مصر بنده‌اند و محمد علی پاشا خدا

و تفصیل این امورات اگر بخواهند نوشته شود قلم شمه‌ای نویسد بصفهه [کذا] محشر. مسلا اگر محمدعلی پاشا بگوید به آدمهای خود که یکروز در بازار نان نفروشند، جمیع اهل مصر باید گرسنه بماند، و اگر قدغن کند میوه نفروشند یا جنس دیگر نفروشند، دیگر کسی نیست که جنس داشته باشد بفروشد. خلاصه همه بنده‌اند و او خدا. بلی مصر است. همین مصر بود [49] که فرعون میگفت: اَنا ربّکم الاعلی. چهارصد سال ادعای خدائی کرد. مصر بود که شداد ادعای خدایی میکرد.

خلاصه اگر محمد علی پاشاه هم بگوید من خدای شماهم یا اهل مصر، همه میگویند بلی کسی نیست بگوید: لا. مجمل این است.

کارخانه‌های ریسندگی و بافندگی در مصر

و کارخانِهای مصر و دامیات و سایر جاها که کارخانه ناشور و چلواری باشد، دو کلمه بشنو.

روزی رفتیم در کارخانه. آواز عجایب قرایب [کذا] و چیزهای عجیب‌تر و تیرهای زخیم‌تر [کذا] در سقف خانه گردش میکرد و لاکن همه این کارخانه در چرخ و بگردش هشت رس [رأس] گاو است و چرخهای پنبه‌کنی و هلاجی [کذا] که در همین عمارت ندافی میکردند و کمانهای زود زود میزدند به پنبه، دو چرخ پنبه را نیم زن میکردند و دو چرخ دیگر صاف و تمیز میکرد و هر چرخی دو کمان دارد که ندافی میکند و بعد میزند نزد دو چرخ دیگر که شغل آن فتیله کردن بود و قوتیهای آهنی هلبی [کذا] در پیش آن دو چرخ میگذاشتند و آن دوچرخ فتیله میکرد و بمیان [50]قوتیهای آهنی پر میکرد و قوتی دیگر میگذاشتند و صد دانه قوتی پر از فتیله میشد و بعد میبردند صددانه قوتی را بردیف در پیش چرخ دم میگذاشتند و آن چرخ صدانه دوک در یک تیر جا داده‌اند و هر دو کسی را یکی قوتی بردیف میگذارند و صدانه قوتی خالی را بر میدارند و یکنفر آدم، چرخ را میگرداند و این صد دوک در آن صد قوتی پنبه را میرسد، لاکن قدری کلفت میرسد و چپ هم میریسد و بعد این صددانه دوکچه را میربند پیش چرخ دیگر بردیف میگذارند و او راست میریسد، مسل موی سر باریک می‌شود، و از آنجا میربند پیش چرخ دیگر که هزار دوکچه شومالی دارد، در آنجا شومالی نموده، میربند فوق همانخانه بالاخانه بود که شصتُ چهار دست ‌گاه کاربافی بود و یک بچه در زیر هر کارخانه پای چرخ نشسته، ماسوره مینماید و یک نفر میآید باین طریق که یک نخ ریسمانرا حرکت میدهد در دست مکو [کذا= ماکو] مسل ماهی این سر و آن سر میرود و دفتین زود زود [51] بدم کار میخورد، و هم مرد و هم زن کار میبافتند و همه مال دیوان میباشند و هر یکنفر یک توپ ناشور از کار بیرون می‌آورد واین عمارت شش دستگاه بود؛ لکن شصت دستگاه در دامیات کار میکردند که همه از پاشا بود و همه شهرهای پاشا چنین دستگاه دارد.

وصف کارخانه ریسندگی به شعر

و شخص در دامیات این کارخانه را دید، بنظم درآورد بشنو این حکایت را چنین گفت:

چنین بوالعجب شهر دامیات بود که ناشور بافی بهَشت گاو بود

چه گردش نمایند گاوان بهم که هر کس ببیند بیفتد بوَهم

ز آواز چرخان بگیرند بگوش برون میرود از سرش عقل و هوش

که هرچرخ شغلی گرفته است پیش که پنبه کشد هر یکی نزد خویش

چه تیران گردش نماید بسقف که آوازها میکند مسل دف

یکی چرخ میکند او پنبه را بمانند گرگی خورد دنبه را

که چرخان دیگر که نداف بود کمانها به پنبه زدند زود زود

که چرخ دیگر فتیله میکرد او همان فتله کردن بود شغل او

از آن چرخ فتیله رود صد خروف گذارند در چرخ دیگر ردوف

همان چرخ صد دوک دارد ردیف بریسند ریسمان و خوبُ ظریف

همان ریسمان را برند فوق بام ببافند ناشور خوبُ تمام

بیک کارخانه چه شصت و چهار دکان صحیحی که بافند کار[54]

که مگو چه گردش نماید بریس به تعجیل بافند باشند حریس

در آنشهر شصت کارخانه بود که هر کارخانه ز هم به بود

که یک بچه با چرخ در زیر کار که ماسوره میکرد میرفت بکار

چه وصفش نگفتن به از گفتن است که درّ نسفته به از سفتن است

که شایخ[55] تو بیجا مکن گفتگو که ناگفتنات به از این گفتن است

از این قبیل کارخانه در همه جاه بسیار دارد، خصوص در خود مصر بسیار است از این قبیل.

باغ وحش قاهره و وصف زرافه

سیم از عجایبات مصر بشنو. من جمله حیوانیست در باغ ابراهیم پاشا یکزوج یکی نر و یکی ماده اسمش ظریف [زرافه] است، اگرچه چه وصف ممکن نیست لاکن دو کلمه گفته میشود.

اما ظریفه [زرافه] بدنش مسل بدن پلنگ است. بدنش زرد و گلهای سفید دارد گوناگون. جمیع بدنش همین نحو نقش است. اما سرش به بزرگی سر گاو و شکل [53] سر آهو، دو گوش او مِسل گوش شکار، چشمهای بسیار بزرگی دارد از چشم گاو بزرگتر مسل چشم آهو. پوزه او مسل پوزه شکار، و سمش شکافته مسل سم گاو و شاخهایش بقدر یک شبر با مو با شاقها [شاخها] بالا رفته بود. دنبش به باریکی دو اولاق [کذا] و لاکن بشکل دم شیر و گردن او از میان دو کتفش بالا رفته بود و دستهای بسیار بلندی داشت که نیم زرع از پاش بلندتر است و یال او مسل یال کره اسب است. قدش چهار زرع از سر سمش تا سرش که دو زرع گردن دارد و دو زرع دستش و قدش از پشت دمش تا سرش چهار زرع است، و موی بدنش مسل موی آهوست و هیئت او مسل هیئت آهوست یعنی مسل شکل آهوست.

به این قد و هیئت اشعاری در وصف او گفته‌اند

که در مصر حیوانی بد اسمش ظریف چه گلهای زردی بجسمش ردیف

[54] شباهت به گاو است سر و سمّ او بمِسل دم خر بود دم او

دو شاخُ دو گوشش بمسل شُکار ز صنع خدا گشته جسمش فکار

و شش عدد شیرُ بچه شیر هم در زنجیر دارند. خانه دارد. مستحفظ دارد و چند حیوانی دیگر هم بود مسل گربه کوهی و گوزن و غیره. چنین شنیدیم که بعظی اوقات اگر بر کسی پاشا غظب [کذا] نمایند، طعمه شیر مینمایند. خیلی چیزهای اجایب قریبی [کذا] دارد. فیل بزرگی هم هست. و در جای دیگر کرگدنی هست که مستحفظی دارد، مسل فیل به قدر کاموش بسیار بزرگ و سرش سر خوک اما بسیار بلند و بزرگ هست. دو شاخ بالای پوزه او بود. یکی پشت دماغ او و یکی میانه سر او. پاهاش مسل پاهای فیل، گردنش مثل گردن خوک، اما کلفت است بسیار و دستُ پای کوتاهی دارد، اما عجایب المخلوق است. بسیار عجیب است و در جای دیگر شتر مرغی هست مسل کره شتر، بالش مسل بال مرغ، گردنش باریک و بلند مسل گردن قاز، پای او مسل [55] پای شتر و نُکَش مسل نُک غاز و سرش مسل سر قاز.

خلاصه بسیار شبیح [کذا] بِقاز است. همه اینها پاسبان دارند از جانب پاشا، مواجب دارند. جیره دارند. گوسفندی دارد که خرطوم دارد. زیر چانش مسال زیر چانه گاو. و یک پاره گوسفندهاش دم دارد، مثل دم گام بر زمین میکشد.

مسجدی برای نگهداری دیوانه ها!

دو کلمه گوش کنید. مسجدی هست در مصر بسیار بزرگ. در آنجا چند مستحفظی دارد که هر کس دیوانه میشود میگیرند میبرند آنجا. زنجیر خانه دارد. آنها را زنجیر میکند. مرد هست خوب و زن است خوب و جیره از سرکار دارند میدهند و حکیم هست. آنها را مداوا میکنند. اگر خوب شد مرخس [کذا] میکنند و اگر خوب نشد این قدر آنجا هسدن تا بمیرند.

دار الشفا یا بیمارستان قاهره

و چند جای دیگر دارد که در توی خانِها دور تا دور تخت زدند. جای مریزها هست. از قریب [غریب] هر کس ناخوش میشود میبرند آنجا دعوا [دوا] و قزا [غذا] میدهند از سرکار [56] تا خوب بشود. خوب که شد بعدش مرخس میکنند برود. تا هرچه قدر خوب نشده است باید دعوا قزا [دوا و غذا] این قدر به او بدهند، متوجه بشوند تا خوب بشود. ودیگر قاعده اینها اینست که هر کس دیوانه میشود و هر قریبی [غریبی] ناخوش میشود، اینها را به این طریق مداوا میکنند تا چاغ [چاق] بشود. مُرد که دفن و کفن میکنند. خوب که شد مرخّس میکنند. و سلطانی در پیش، آنجا را ساخده است. وخفیاتی [وقفیاتی] بسیاری هم دارد. هم مختص دیوانه [و] ناخوش هست. پول آن وَخفیات و اسم آنجا را دارشفا میگویند.

عباس پاشا حاکم قاهره

حاکم مصر عباس پاشا[56] نامی هست. نوه محمدعلی پاشا است و اسم پدرش توسن پاشا است که در مغرب زمین دعوا کردند، شکست خورد. او را آتش زدند. اما عباس پاشا بسیار جوان خوبی هست وقدری کلفت هست، ودر سن سی سال بیشتر نیست. مگر[57] او را میدیدیم پاشاه با عدالت هست. خلاصه بسیار خوب آدمی هست.

باغات یا بوستانهای عمومی قاهره

ومصر بسیار باغات دارد، همه مجموع [57] مال پاشا و پسرهای پاشا میباشد و میر اعلا و دخترهای اوست، که[58] در عالم وجود ندارد و از تعریف بیرون است. چگونه تعریف می‌شود چیزی که اصلا شبیه ندارد مگر بهشت برین. چه فایده که بهشت را هم ندیدی تا بگویم چنین است. بیان واقع کسی تا نه بی ند چه داند. شنیدن کی بود مانند دیدن. چون دیدیم دو کلمه برشته تحریر درآورده شد.

مجملات باغات بسیار دارد که همه را در عهد محمدعلی پاشاه بنا گذاشتند. قبل از او باغات نداشتد. مِن جمله باغات[59] دو باغ دارد: یکی از مال ابراهیم پاشا و یکی از مال افندی محمدعلی پاشا. اما باغ ابراهیم پاشا و یکی[60] در وسط نیل است که دو طرفش آب رود نیل است. از مصر خارج است، اما لب نیل است که دو طرفش هر که میخاهد از مصر برود باغ.

در لب [58] نیل طراده هست که وقف باغ است، هر کس میرود باغ، سوار میشود و میرود و بر میگردد. اما چه باغ که اگر گویم بهشت است جا دارد و آنچه ریاحین از بری و بحری و[61] جبلی، در عالم وجود دارد، در آن باغ دارد. و قطعه بندی در آن باغ دارد که با قلم پرگار چنین طراحی ممکن نیست که چه بندی دارد بمسل این که بریسمان میزان درآورده باشند.

گلهای موجود در بوستان پاشا

در جمیع فصول، گل دارد از هر نوعی جز گل سرخی که بی اندازه دارد، یعنی در جمیع اوقات درخت‌های که در هر ولایت پیدا میشد، آنجا دارد و مسل فلوس و میخک و هِل و جوز هندی فرنگی از هر نوع و از هر قسم که در سایر ولایت پیدا می‌شد اینجا دارد. خلاصه ممکن نیست تحریر شود.

اسم باغ جنان است، آری جنان است. گرت نیست باور بیا و به بین. حوظی [کذا] دارد از نیل آب میکشند در آن حوض پر میشود که حوض بهمه باغ گردش میکند.

دو چیز عجیب[62] از همه بود: یکی [59] گلی داشت که او را اگر دست میزدی خشک میشد. بعد از ساعتی باز هم خرم میشد. یعنی علفی بود که میگفتند گل میآرد. اسمش مستحیی بود. و دیگر این که بجهت فواره‌های باغ، جای مرتفی [مرتفعی] ساخته‌اند که با چرخ آب میکشند و در بالای آن خانه حوظی دارد که پر از آب است. ماهی چندی در آنجاست. دو سه جور؛ یکی قرمز است مسل خون و جور دیگر سفید است مسل برف، و یکجور دیگر سفید قرمز و یکی دیگر سیاه. در حقیقت خیلی خوش رنگ و با صفاست. از فرنگ آورده‌اند و بزرگی ایشان بقدر دو وجب بود.

اقلا یکفرسخ بود. خدا واقف است که بقدر یک انگشت پست و بلند نداشت. وجای دیگر، جای ساخته بودند به شکل قار [غار] که پیغمبر (ع) در آنجا قایم شد. از گوش ماهی دریا و از صدف و از ریشه مرجان جای خوبی که اصل دیوار از سنگ عجایب دریا بود، خیلی عجب بالای قار [غار] حوظی دارد. بسیار گود، آب دارد. که زبان [60] من قوّت ندارد تا بگویم چگونه آب بالا میرود.

دو ظریفه [زرافه] هم در آن باغ هست. مرغهای عجایب بسیار در آنجاست.

باغ محمد علی پاشا

و در زیر سر مصر، باغ محمدعلی پاشا است در کنار نیل. اما چه باغ. بخدای واحد که در کل ایران یک قطعه از قطعات آن باغ وجود ندارد. و چه جای باصفائی و چه جای خوبی. چه طراحیها شده. چه کوچه بندی‌ها و از چه درختها، چه مرکبات و چه میوهآلات که اگر این باغ را کسی به بیند، میداند بهشت چه قدر خوب است. کسی تا نه بیند بر چشم کور سرمه کشیدن چه فایده.

در جمیع فصول، ریاحین از هر گون و رنگ فراوان است. گل سرخ بی‌حد دارد. از آن جمله خودمان رفتیم به تماشا. باغ فراوان داشت. مسل نهاهای ولایت خودمان، باغچه بندی دارد که گویا بقلم پرگار کشیدند. بهر شکلی که بخواهی و هر طریقی که بخالد [کذا] میآید و چنان اسراری [کذا] کرده‌اند، خیال میکنی طراحی کرده‌اند.

از قراریکه میگفتند در کل روم و ایران و سایر ولایت چنین باغ و باین ترکیب [61] و شمائیل باغ ندارد الاّ در فرنگ که میگفتند هست از مال پاشا. از[63] هر میوه‌آلات و مرکبات داشت، مسل درخت نارنج را که ترکیب سرو تربیت کرده‌اند که از دور مسل سرو است. از هر نوع درخت بشکل سرو است که تا کسی نزدیک نبی‌ند نیمفهمد که چه درخت، و بوته گل سرخ ترکیب ناروند آوردند الی غیر نهایت که عقل حیران است.

مجمل هزار نفر باقبان [کذا] دارد، و باغبان باشی دارد. مسل حکام ولایت ما چند چیز عجایب داشت: اولا در وسط باغ عمارتی، بخدا که کسی را قوّه تعریف و توصیف نیست. مسل قصر بهشت. همه نقاشی کلاًّ از سنگ مرمر. مسلاً اگر یکجا را پیچ بدهی که مثل شیر است، از دو هزار جاه فواره بلند میشود که آب فواره از دهن ماهی و افعی و نهنگ است. چهار شیر در چهار گوشه عمارت دارد. بخدای واحد مثل خود شیر از سنگ مرمر خالدار یکپارچه که از دهن ایشان آب بیرون میآید. بسیار بزرگ حجاری شده که کسی بقلم، باین نحو نمیتواند عمل نماید. [62] نجاری‌ها نمودند که گویا از کار بشر نیست. مِن جمله که اگر در یکجا روغن بریزند از هزار جا چراغ روشن میشود که همه در تویی عمارت و خانه و دور حوض باشد بی آتش.

طوطی به ترکی خوش آمد می‌گوید

یک حیات دارد که دیوار و سقفش همه مشبّک، شبکه آهن است. در توی عمارت مرغهای خوش رنگ و خوش الحان است. در میان این مرغها مرغی بود که هر که آنجا میرفت میآمد بالای دست آدم، بزبان چیزی میگفت و بسر اشاره میکرد خوش آمدی. دماغت چاق است ـ بزبان ترکی میگفت. رنگش سفید است، مسل هدهد است.

جای دیگر بشکل کوه درست کردند که در بالای کوه، سنگ بسیار بزرگی که در قوّه صد نفر نیست حرکت [دادن آن].[64] در میان آن سنگ آب بیرون میآید. یعنی هر وقت بخواهند، نه دوام. آب بیرون جای دیگر در کار بود، میساختند. زبانم عجز از تقریر دارد که چگونه بود.

خلاصه کلا آنچه تا حال خرج شد یک کروه [شاید: کرور] ایشان که نهصد هزار تومان باشد، از برای همه باغ و عمارت. بیستُ پنج سال است در آنجا کار میکند بمردیکه گفتم: چند سال کار دارد؟ جواب گفد: گر ملک این است همین روزگار خداوند و نبی مختار و اسلام الا.[65]

نویسنده و یاد از وطن

با این حال و باین گلستان و عمارتها که رشک بهشت برین است و با خوبانیکه در اینجاها بودند و هستند که مسال حور العین‌اند اصلا برای ما جلوه نکرد و باد وطن چنان عنان اختیار از ما ربود که گویا گلخن میگشتیم و بمظمون:

حبّ وطن از ملک سلیمان بهتر جای وطن از سنبل و ریحان خوشتر

یوسف که بمصر پادشاهی میکرد میگفت گدا بودن کنعان بهتر

.... ...[66] حب وطن مانع از عیش است خصوص فراق که اشدّ عذاب است. بلی آبش از نیل مبارک می‌باشد که بچرخ می‌کشند اما چه آبی، چه رود.

چه رود نیل مبارک که وصف او گویم بکل روی زمین، مسل او کجا جویم

خراج ملک حجازُ عراقُ ترکستان بهای او نشود چشمه فرنگستان

و اسم، باغ شیر است. آسیاهای بسیاری دارد که به باد گردش [میکند] چهار تیر در بیرون آسیا دارد که به باد گردش میکند و از درون سنگ بسیار تند گردش میکند. به ترکیب چرخ ساخته‌اند. بسیار دارد که همه از مال پاشا است.

از کارخانه مصر بشنو. هر کارخانه‌ای که در کلّ فرنگ و انگلیس دارند در مصر محمدعلی پاشا دارد. و سهل است [64] پاره از چیزها به از ایشان در میارند. ممکن تفصیل نیست که بنویسم.

انتقال آب با یک پل یک فرسخی

مِن جمله از عجائبات این است است که از خود نیل تا قصرها و عمارتها که در شهر و اطراف ساخته، اقلا پنجاه زرع نیل پس‌تر است. با این حال آب را بردند به چرخ و به میل فرنگی و بتمهید که عقل حیران است. یکجا از دم نیل تا قصر پاشا یک فرسخ است. پل ساخته، در این یک فرسخ و بالای پل نهر است آب میرود. روزی دو دختر فرنگی دیدم که مسل آفتاب می‌درخشید و بسان ماه حرم بود و چه سروقدش و چه آهو میخرامید.

زنان فرنگی بی حجاب ظاهر می‌شوند

صورت نیافریده چنین صورت آفرین بر صورت آفرین و بر این صورت، آفرین

و قاعده زنهای فرنگی این است که چادر بسر نمیگزارند و رو نمیگیرند. بلی مصر است. فرنگی صورت و زلیخا طلعت بسیار است که وصف ممکن نیست. مقصود بصنعت خداوند است که چه صورتها و چه چیزها آفرید. دنیا بر ایشان تمام است تمام. بر دین و مذهب ایشان لعنت.

جشن و شادی بر مزار سید بدوی

از چیزهائیکه عجیب [65] از همه است، در حقیقت شنیدن این از برای بعظی از چیزها خوبست که شناعت مذاهب ایشانرا را ظاهر میکند، این است که در دوازده فرسخی مصر، گنبدی دارد و بارگاهی دارد. میگویند جای خوبی است. سید بدوی اسمش را می‌گویند. بسیار حرمت میکنند. اگر غریب [قریبِ] بهلاکت شوند میگویند: یا بدوی! و اطفال خودشان را تعلیم میکنند که در همه حال میگویند یا سید بدوی. چنانچه ما میگوئیم در حالِ بد: یا علی.

خلاصه بسیار عزّت میکنند. خیلی او را خوب میدانند. اولیا میدانند. مسلً [کذا] میگویند حاج مصر بر او میرود حج؛ اگر او نباشد، حاج نمیتوانند بروند. و کشف کرامات بسیار از برای او قائلند و او را مستجاب الدعوه میدانند و در عرض سال نذرهای بسیار باسم او میکنند.

نذرهای شگفت و فساد ناشی از آنها

مِن جمله اگر دوختران ایشان ناخوش بشوند، نزر [کذا] میکنند که پنجاه مرتبه از برای سید بدوی در توی ضریح مقدّسه او جماع بدهد بمردمان و پسران ایشان را اگر دردسری عارض بشود نَظْر [نذر] میکنند

[66] که صد دفعه در توی بقعه مقدس او، بکو... او بگذارند، و زنان ایشان اگر ناخوش شوند مسلاً بدرد چشم، عهد که در راه سید بدوی، هزار بار خود را بگا....ن بدهند و نزرهای دیگر، مسلً قربانی، و صرف مساری [؟] این چیزها هم میکند.

هر سال بیستم جمادای اول بر مزار سید بدوی

در بیستم جمادیلُ اوّل در اطراف و اکناف مصر و شام و اسلامبل و اسکندریه و جدّه و سایر توابع روم و حجاز حتی از بقداد [کذا] و بصره، صاحب نزرها [کذا] همه در آنجا جمع میشوند. چنان میایند که در بیستم آنجا جمع میشوند تا پانزده روز آنجا هستند. آنچه نزر و نیاز دارند همه را بجا میآورند، و آنچه بایست خرج بکنند میکنند.

اما آن زنان و دختران و پسران که خوش صورت و شکیل میباشند مال شیوخ و افندی و خوبان ایشان هستند و دخترهای یک یک بردیف خود را میسازند که عالمرا میبرد. پسران یکردیف خودشانرا میسازند که جگر میخراشند و زنان یکردیف خود را زینت مینمایند که مرده زنده مینمایند. چه زنان و چه دختران هم چون ماه تابان

[67] و چه سرو خرامان که خصوص اهل مصر که بهتر و خوشتر از همه اهل رومند ممتازند.

خلاصه بقدر هزار هزار نفر از زن و مرد جمع می‌شوند. پنج فرسخ در پنج فرسخ. جای ایستادن نیست. بمرتبه‌ای کثرت میشود که ممکن تعدید نیست. از هر ولایت در آنجا جمع می‌شوند که وفا بعهد نمایند.

پس از این که خود را در راه سید بدوی بگا...ن دادند، خوشحال بر میگردند بسوی اوطان خود بر یکدیگر فرخ میکنند که من در راه بدوی صد مرتبه کو... دادم. یکی میگوید مرا دفعه شیخ فلان گا...ن. این پسر گوید که مرا ده مرتبه افندی گا....د و کو...ها و ک...ها را در راه بدوی بدل میکنند و از این خوشهالند.[کذا] در پنجم جمادیل الثانی کو... دادن شان تمام میشد، برمیگردند هر یک به وطن خود میروند.

خلاصه چند نفر از حاجیها رفته خودشان دیدن. در این خلاف نیست. سهل است علاوه از اینهاست. سالی یکمرتبه این هنگامه برپاست و هر شب را آتش بازی میکنند، فسادی برپا میکنند پدر سوخته‌ها. خلاصه بر پدر ایشان

[68] لعنت. اگرچه پاره‌ای از لغویات نوشته شد، عرض به دین ایشان است که چه بدعتها می‌کنند در شریعت نبوی. و چه چیزها را نسبت به دین خدا میدهند. و بر مرشد و پیشوای ایشان لعنت.

محمد علی پاشا هشتاد ساله مانند ندارد

در بیان تعریف محمدعلی پاشاه و اوظاع ایشان، اگرچه ممکن نیست تعریف اوظاع و نظم ایشان به تفصیل، و لاکن باجمال دو کلمه گوش نما.

اوّل از محمدعلی پاشاه؛ در حقیقت سلطان است که مسل ندارد، و سن او هشتاد ظاهرا میشود و پسرهای بسیار دارد، و دو سه پسر او را در دعوا کشتند. حال دو سه پسر بزرگ دارد، و مرد بسیار مدبّری است که هرچه از ولایت و دولتی که جمع کردند،[67] پر است. اگرچه امورات او به تقدیر الاهیست.

نیروهای لشکری و نظامی محمدعلی و ابراهیم پاشا

و ابراهیم پاشا سردار اوست که هرچه حکم بکند بنده‌وار خدمت میکنند. اطاعت او را واجب میدانند و پسر زن محمدعلی پاشاه هست نه پسر او. اگرچه میگویند پسر اوست. [69] خلاصه دولت بی‌شمار دارد که از رومُ فرنگ جاهای دیگر از قراریکه میگویند بدولت او نخواهند شد. چنانچه بعد هم از پاره‌ای چیزها معلوم میشود لشکر بی حد و شمار دارد. ظاهرا شش صد هزار لشکر داشته باشد. بلکه بیشتر. روایتی که پاره‌ای از اهل مصر میگویند نهصد هزار لشکر دارد که صدهزار یقینی است.

همه بنده زرخرید سیاه میباشند. صد هزار زره پوش و صدهزار نی دارند. صد هزار سوار تفنگ دارند؛ باقی نظام میباشند. صدهزار سرباز بسن هَشد ساله و ده ساله دارد. در کار مشغ [مشق] کردن هست. چنانچه خُدمان دیدیم. پاره‌ای مشغ نظامی میکنند. پاره‌ای مشق سواری میکنند. پاره‌ای درس میخانند که یز باشی [یوزباشی] بشوند، و مین باشی بشوند.

صاحب منصب را کلاًّ به قاعده، منصب بایشان میدهند و بتصدیق اهل خبره منصب میگیرند. نوکرهای متشخس [کذا] صاحب دولت دارد.

فوج‌هایی هر کدام با اسب‌های یک رنگ

و لشکرهای سوار او مَسَلاً هر فوج یکرنگ اسب دارند [70] مسلا هزار سوار کهر یک رنگ، هزار سوار سرخان [؟] یک رنگ. خلاصه از هر رنگ اسب پیدا میشود. هزار سوار دارد. در سفر هم که میروند با نظام میروند. تیپ به تیپ میروند. هر تیپی یک رنگ در منزل، هم علا حدّ علا حدّ می‌افتند. بهمین ضابته [کذا] که اگر یک سوار کبود رنگ داخل سفید سوار بشود، همان دقیقه او را می‌کشند. سر او را از برای ابراهیم پاشا می‌فرستند و لباس ایشان هم به طریقی که مذکور شد، هر فوجی یک رنگ.

برادران! آنقدر بدانید که به تعریف ممکن نیست. گرد [گرت]‌ نیست باور بیا به بین. پرطولی ندارد که چه محشر است.

توپ و توپخانه

از طوپ و طوپ خانه و آتش خانه دو کلمه بشنوید که در برّ و بحر مملو از آتش خانه است. به عقل در نمی‌آید. قبول کسی نمی‌کند تا نه بیند. ده هزار طوپ جنگی دارد و شش هزار بحری دارد که همه موجود به مین سوار است. که اگر یکی نقص داشته باشد، همان دقیقه صد نفر بقتل میروند.

و دیگر پنجاه کشتی آتشی جنگی دارد و آبی .... .... ...[68] خدا می داند که چه قدر دارد و کارخانه چقماق سازی و تفنگ سازی بقدر طهرانست. چرخهایی که دارد همه را گاو و قاطر می‌گرداند و وصف او ممکن نیست.

مجمل، آفتاب به آفتاب هفتصد تفنگ [71] چخماق کرده و بست انداخته، بیرون میآید، یعنی که روزیکه کار میکنند چنین است و ماه یک دفعه در آن کارخانه یک روز کار میکنند. سال دوازده روز کار میکنند و کارخانه توپ خانه‌اش روزی یک طوپ آفتاب به آفتاب در میآید. آنهم به آن قسم هر روزی کار بکنند به این طور هست.

زیر دریایی‌های محمدعلی پاشا

و دیگر آنچه از عسکر از سوار کار از زیر جامه گرفده تا بالاپوش ماهوت، همه مجموع کارخانه از خُدش دارد، احتیاج بغیر ندارد. و یکپاره کارخانِهاش از آتش میگردانند، چنانچه خدمان دیدیم. پاره از چیزها میگویند ما ندیدیم و لاکن یقین است اگرچه عجب است. مسلا کشتی آتشی دارند که در زیر آب میرود. اگر روی آب دعوا نمایند، چند کشتی در روی آب مشغول بدعوا میباشند، آن کشتی ها در زیر آب میروند، پشت لشکر مخالف را میگیرند که از چهار سمت از زیر آب کشتی بیرون میآید که توپها را رو بمخالف میکنند و شلیک مینمایند. باز [72] میروند زیر آب. بسیار عجیب است ولاکن از قراریکه میگویند خلاف نیست.

درست کردن یخ برای محمد علی پاشا

من جمله، و یخ درست میکنند از برای محمد علی پاشا. این هم خلاف ندارد و چون در مصر نه برف میآید و نه یخ میشود، اجزای دارند، بآب میزنند یخ میشود. و خیار عمل میآورند دو زرع قد آن خیار میشود. آنهم مختس [کذا] پاشاست نه این که بیاورند به بازار. عجائبات بسیار است. ممکن تعدید نیست.

خلاصه هرچه از این قبیل چیزها نوشته باشد بی خلاف و بی شک است. از این بالاترهاست.

دفاتر میرزاهای دولتی و ثبت رویدادها

و از اوظاع درب خانه خانه گوش نمائید. عمارتهای عالی چهار مرتبه پنج مرتبه ساخته، همه منقش بطلا [و] لاجورد. همه مصوّر بصورتهای گل و ریاحین. و جمیع[69] میرزاها در آنجا جمع میباشند. هر کسی بشغل خود مشغولند. چند دفترخانه دارد و یکی مال پاشاه بزرگ و یکی مال ابراهیم پاشاه و یکی از عباس پاشا میباشد. در همه این دفترخانِها مشّاق نشسته‌اند مشق میکنند. [73] و صحاف‌های چابک دست در آنجا کار میکنند و چند نفر تذهیب و رقعه و دفاتر می‌کنند. حسابرا هم ترکی و هم عربی مینویسند. روی داد امورات ولایت را مینویسند. مسلا هر ماهی چند نفر در ولایت متصرف محمدعلی پاشاه میمیرند و چند نفر بوجود میآیند. از این قبیل کارها مشغولند.

ضابط محله و نظارت بر قیمت‌ها

خلاصه آنچه اوضاع و اسباب و سایر چیزها که در تصرف محمدعلی پاشاه است در دفتر سبت [ثبت] است. حتی اسامی رعیت و زنان رعیت و سلام [و السلام]..

از عدالت ایشان زبان قاصر است. گرگ [و] گوسفند با هم آب میخَُرند. مابقی را شما قیاس بکنید. مسلا در بازار محتسب دارد که اگر در پنج پاره اسباب یک پاره کم بدهند، آن کم فروش را میبرند پیش ظابط [کذا] او را در حبس میاندازند. چهل روز باید در حبس باشد.

در بازار در هر رهگذر، سرباز خانه دارد و چند نفر سرباز با یک ظابط در آنجا است که آن راستا دست آن سپرده است.

و تل کوهی بود در بیرون [74] مصر که بزرگی آن در عرضُ طول بقدر دو میدان است، میباشد. شش سال هست که دویست ارّاده بستند. خاک آن کوهرا در دور شهر خیابان درست میکنند و عمارت بناکردن. ما که وارد مصر شدیم قدری باقی بود، آنهم تمام شد.

گربه‌های نجیب مصر!

حکایت دیگر بشنو. گربه دارند اهل مصر بسیار خوب نجیب. اگر دزدی نمایند میبرند در خانه قاظی [کذا] چنانچه خدمان رفدیم در خانه قاظی، دیدیم که یک حیاطی بسیار خوب دارد. گربِهای بسیاری در آنجا جمع هستند. جیره هم دارند. هر روز بایشان میدهند.

راه آهن برای حمل و نقل سنگ

و کوهی در دو فرسخی مصر هست. راهی ساخته‌اند از آهن و ارّاده‌ای هم ساخته‌اند از آهن، و ارّاده تعبیه کردند. و پیچی دارد آن اراده که در بالای آن اراده بقدر پانصد خروار سنگ میگذارند و یک پیچ میدهند آن را، خودش مسل باد صرصر این دو فرسخ را میآید بدقیغه [کذا]. دم نیل آنجا هم چند آدمی اسداده است. تا آن ارّاده میآید سنگ‌هاش میگیرند. باز آن پیچ را میپیچانند، ارّاده [75] مثل باد صرصر طرفه العین میرود در زیر آن کوه. سنگ تراش با عمله هستند. تا اراده میرود فل فلون [شاید: فی الفور] بارگیری میکنند. روانه میکنند.

او را هم یک بچه هست که آن میل را پیچ میدهد روانه میکند بقدر. وصف ممکن است.

مسجد محمدعلی پاشا در حال ساخت

و مسجدی میسازد محمد علی پاشاه که در وصف ممکن نیست. باری پانزده سال قبل از این بناه کردن، بیست سال هم کار دارد. کلاًّ از سنگ مرمر تراشید. مسل آئینه او میماند و بنّاها همه عاجز شدن و سنگها را در دیوار با میخ آهنی جفت مینمایند. زیر ستونها را مجموعه صُرب [سرب] میریزند و دور ستونها را با آهن مسال کویزه [؟] درست میکند.

تصاویر داخل حمام از محمد علی پاشا و فرزندانش

باری به تعریف راست نمیآید هرچه تعریف بکنیم کم کردیم. و عمارت‌های محمد علی پاشا چه تعریف بکنم که بعقل راست بیاید. در توی عمارت او یک همامی [حمامی] دیدیم از سنگ مرمر ساخته بودند به تعر[70] فرنگ و تسویر [تصویر] در اینجا کشیده‌اند که ما داخل آن عمارت شدیم. دو مرتبه برگشیدیم آن تسویرها را دیدیم. گفدیم: ما را اینجا آورده‌اند [76] چه کار کنند؟ شریف پاشاه و پسرهای محمد علی پاشاه اینجاه بودند، ما را از برای چه آوردند اینجا؟

آن کسی که ما را برد به اینجاه به تماشا، صندوقدار شریف پاشاه بود. برگشت بما گفت: از برای چیز برگشدید؟ ما گفدیم: پاشاه اینجاه هسدند، شما ما را برای [چه] چیز آوردید پیش پاشاه؟ او ایسداد به خندیدن گفت: اینها همه تسویر میباشد. ما رفدیم انده‌رون. بازم نزر [نظر] ما به آنها اُفداد، ما خجالت کشیدیم. سرمانرا پایین انداخدیم. بازم خیال کردیم آدم هست تا این که دسد ما را گرفت، برد پیش، دست مالید به تسویر، آن وخت [وقت] ما قبول کردیم که آنها تسویر است.

محبت ابراهیم پاشا به ایرانی‌ها

و چه عمارتها در هیچ جاه ما ندیدیم و کسی هم ندیده است، و از ایرانی هر جوانی که میرود به مصر پیش ابراهیم پاشاه او را محبت میکنند و منصب بسیار خوبی به او میدهند و جیره مواجب بسیار خوبی میدهند.

دیگر آدم از آن بی‌عرظه‌تر [بی‌عرضه‌تر] نه باشد، سالی دویسد تومان به او میدهند و اگر نه، هزار تومان، پانصد تومان، و همچنین آدم به آدم آنچه بگویی محبت میکنند.[71]

 

[1] ممکن است مقصود دو هزار باشد! با توجه به اغلاط و نیز نگارش بر اساس تلفظ های عوامانه این احتمال وجود دارد.

[2] به معنای «سند وسال».

[3] ابراهیم پاشا پسر محمدعلی پاشا.

[4] این آگاهی‌های نویسنده نادرست است. سلطانی که ابتدا با ابراهیم پاشا درگیر شد، سلطان محمود عثمانی بود که در حین شکست نیروهای عثمانی از ابراهیم پاشا در نبرد نصیبین در 17 ربیع الاخر سال 1255/1839 از دنیا رفت و فرزندش سلطان عبدالحمید که شانزده سال داشت، به مکاتبه با اروپایی‌ها پرداخته و زمینه را برای خروج ابراهیم پاشا از شام فراهم کرد.

[5] شاید به معنای «ایستاده» شاید هم «واسطه».

[6] رستم!

[7] شاید: ثانی.

[8] هو به هو. (یعنی عینا)

[9] «همه سنگ های» حدسی است.

[10] شاید: قشون

[11] شبیه آشوبی اما این کلمه حدسی است.

[12] کذا در اصل. درست آن: آن شهر را....

[13] در مقایسه با آنچه بعد می‌آید، مقصود «حضرات» یعنی همین مردم است.

[14] یا دارالاماره یا عمارت.

[15] سقط دارد یعنی صفحه بعدی، عجالتا با این جا مربوط نیست.

[16] در اصل: وردا که چند دیگر هم آمده و معنای روانه می‌دهد!

[17] ظاهرا مقصودش جایی مثل بقعه و محل دفن بزرگی است. در باره مقام رأس الحسین در قاهره هم همین تعبیر را بکار برده است.

[18] گاهی انجیل می‌نویسد گاهی انجیر.

[19] کذا در

[20] در پایان سفرنامه از صفحه 77 به بعد، صفحاتی که از اینجا یعنی صفحه 13 آغاز می‌شود بازنویسی شده و به مقدار چندین صفحه ادامه یافته است. ما آن متن را با این متن تلفیق کردیم ومطالب اضافه آن را در اینجا در کروشه آوردیم.

[21] منظور : زمان ابراهیم پاشا.

[22] گفتیم آنچه در کروشه آمده از چند صفحه آخر نسخه است که گویا متن اولیه همین سفرنامه بوده و تفاوتهایی دارد که در کروشه آورده‌ایم. این اضافات تقریبا مربوط به همین چند صفحه است.

[23] «من» حدسی است.

[24] کذا. شاید: سمت جنوبی

[25] اصل: انبات انبات

[26] مقصود: بابهای

[27] چهار در مسجد قبة الصخره عبارتند از: باب داود (اسرافیل) (باب شرقی) باب الجنه (شمالی)، باب الاقصی (مقابل مسجد الاقصی) ، باب الغربی (مقابل باب قطانین).

[28] حدسی است. اصل آن باید باب الغربی باشد که در وصف آن نوشته‌اند: باب مقابل باب قطانین

[29] سنگی است در طول هفده متر و هفتاد سانتیمتر در عرض سیزده و پنجاه سانتیمتر و با ارتفاع دو متر.

[30] کذا. ابراهیم تکرار شده است.

[31] داخل خط تیره از ماست.

[32] یک کلمه ناخوانا.

[33] یک کلمه ناخوانا.

[34] کذا در اصل

[35] کذا در اصل.

[36] سفره.

[37] از اینجا یک صفحه یا بیشتر افتادگی دارد و صفحه بعد به اینجا متصل نیست.

[38] چند سطر پایانی صفحه عینا30 در ابتدای صفحه 31 تکرار شده است که حذف کردیم.

[39] قبرس!!

[40] چنین است. معمولا برای عمارت «تویی عمارت»‌ بکار برده و شاید مقصودش فضاهای داخل عمارت است. الله اعلم.

[41] قرنطینه.

[42] متن به این شکل است: نصف شهر در یک طرف رود نیل و نصف شهر در یک طرف رود نیل و نصف در یک طرف!

[43] مصر در اینجا به معنای شهر قاهره است.

[44] ظاهرا!

[45] ناشور: قسمی پارچه ٔ سفید پنبه ای لطیف تر از کرباس و شبیه به متقال . پارچه ای لطیف تر از کرباس و خشن تر از چلوار (دهخدا).

[46] شاید: بولاق.

[47] در اصل: تلکی.

[48] کذا در اصل. در آنجا «ولو کردی» است.

[49] شاید: سرا. اما بعد «صراح» می‌نویسد!

[50] در اصل مکرر

[51] پیش از این چیزی به عنوان اول تا سوم نبود.

[52] یعنی: و السلام.

[53] قرار بود چهار مطلب در باره قاهره بگوید. این «دویما» دومی از آن چهارتاست.

[54] این شعر تکرار شده است.

[55] شاید شایق. به نظر می رسد تخلص مانندی است.

[56] عباس حلمی پاشا متولد 1813. مؤلف می‌گوید این زمان عباس سی ساله بوده بنابرین تاریخ تألیف این سفرنامه باید 1843 باشد که 1259ق می‌شود و نشان می‌دهد که این سفر در حوالی همین سال یا اندکی بعد از آن انجام شده است.

[57] ای کاش.

[58] منظور شبیه این باغات

[59] مقصود پارک و بوستان عمومی است.

[60] «و یکی» باید زاید باشد.

[61] در اصل به جای «و» در.

[62] در اصل: اعجیب

[63] در اصل: فرنگ از.

[64] داخل کروشه از ماست.

[65] کذا. نامفهوم.

[66] دو کلمه ناخوانا.

[67] در اصل: گردنند

[68] سه کلمه ناخوانا شبیه «آبی بیار خدا»

[69] در اصل: سمیع.

[70] کذا. شاید: به طور

[71] نسخه در اینجا تمام می‌شود.

 

کد خبر 118050

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 10 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 5
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۰۸:۲۷ - ۱۳۸۹/۱۰/۰۳
    0 0
    چون تاریخ راخیلی دوست دارم ، خیلی جالب بود.
  • بدون نام IR ۱۰:۲۹ - ۱۳۸۹/۱۰/۰۳
    0 0
    جناب جعفریان دست شما درد نکند اما به نظر می رسد متن از نظر تاریخ دچار مشکل است مثلا این که نویسنده مبلغ را به تومان ذکر کرده است محل اشکال است راه آهن مصر و همین طور ریسندگی نمی تواند مال آن سال ها باشد نوع کتابت نویسنده هم نمی تواند مربوط به آن تاریخ باشد
  • بدون نام IR ۱۰:۳۴ - ۱۳۸۹/۱۰/۰۳
    0 0
    جناب آقای جعفریان تاریخ نسخ قدیمی با نوع کتابت آن معلوم می شود در این متن با همه ی اغلاط بویی از کتابت آن دوره نمی آید به علاوه تکه کلام ها و اغلاط ما را به این سمت می برد که شاید رونویسی از روی چند متن باشد که نویسنده به نام خود جا زده است همین طور عنایت داشته باشید که گاهی روحانیون تبشیری به صورت شفاهی یا نوشتاری سفرنامه هایی می نوشتند یا بیان می کردند که مردم محلی خصوصا در خطه ی آذربایجان امکان دسترسی به آن را داشتند شاید این گونه شده باشد که نویسنده با دستیابی به آن ها به نام خود زده باشد
  • بدون نام IR ۱۱:۰۱ - ۱۳۸۹/۱۰/۰۳
    0 0
    جناب رسولیان به نظر می رسد اشاره به پرگار پول کارخانه ی رسیدگی مصر کشتی ها تجاری و زنان غربی لخت دوره ی این سفرنامه را نزدیک تر می کند همانطور که می دانید روحانیون تبشری به غرب آذربایجان و کردستان می آمدند و ذکر خاطره و می کردند و یادداشت برمی داشتند. شاید نسخ آن ها به دست آمده باشد
  • بدون نام IR ۰۹:۰۰ - ۱۳۸۹/۱۰/۰۴
    2 0
    اميراحمديان مطالب خوبي است. در آغاز نوشتار بجاي قرن سيزدهم هجري نوشته شده قرن سيزدهم ميلادي. اصلاح شود.