۲ نفر
۸ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۳:۱۲
قدر کودکی فرزندانتان را بدانید!

توی کتابفروشی مشغول تماشای کتابهای نخستین قفسه ها بودم- تازه های نشر- که نخستین ردیف از کتابها بود و سرم گرم عناوین جدید و اطرافم دو سه کودک خردسال سر و صدا می کردند که متوجه شدم بچه های مرد و زنی هستند که در نزدیکی من ایستاده اند.

دختری که قدری بزرگتر بود پیاپی از پدرش سؤال می کرد و دختری که کوچکتر بود لباس پدرش را می کشید و از او می خواست با هم به قسمت کتاب کودک و لوازم التحریر بروند تا اسباب بازی ها را ببیند.

مرد که سرش توی کتابهای فلسفی و ادبی بود دیگر نتوانست خودش را نگهدارد و با صدایی نسبتا بلند به خانمش گفت بچه ها رو ببر توی ماشین چند دقیقه به کارم برسم!

گویا تا آن لحظه هر چه توانسته بود تحمل کرده بود و دیگر کلافه شده بود و زن هم برای این که سر و ته ماجرا را جمع کند بچه سوم را بغل زد و دست دوتای دیگر را گرفت تا آنها را از پدرشان دور کند.

نمی دانم چه شد که ناخودآگاه رو کردم به مرد که کنارم ایستاده بود و به او گفتم: یک  روزی می رسد که حسرت همین لحظه ها را خواهی داشت!

از او عذرخواهی کردم و توضیح دادم که اهل دخالت در مسایل شخصی دیگران نیستم و نمی خواسته ام فضولی کنم.

مرد که حال درونم را از حالت چهره و نگاهم فهمیده بود کتابی که دستش بود روی قفسه گذاشت و با خوشرویی  باب گفتگو را باز کرد.  

به او گفتم: پسرم داماد شده و دخترم نیز به سراغ زندگی اش رفته و اکنون من و همسرم که روزگار تنهایی مان را می گذرانیم گاهی حسرت و شوق آن را داریم که بچه هایمان فقط ساعتی در کنارمان باشند.

گفتم روزی من هم حوصله داد و قال بچه ها را نداشتم و فکر می کردم دارم از قافله دانش و اندیشه عقب می مانم و باید کارهای بزرگ برای جامعه بکنم ولی الآن آرزو می کنم به روزگار کودکی بچه هایم برگردم و تنها با سرگرمی های آنها مشغول باشم.

گفتم هیچ کدام از آن برنامه ریزی ها و مطالعات و خدمات اجتماعی برایت باقی نمی ماند، ولی یک وقت چشم باز می کنی و می بینی بچه هایت را از دست داده ای! تا دیر نشده همین حالا قدر طراوت و شادابی این دسته گل هایت را بدان!

چند لحظه بعد وقتی در قسمت دیگری از کتابفروشی مشغول جستجو بودم چشمم از دور به مرد افتاد که کنار دخترش خم شده بود و داشت با او می گفت و می خندید!

کد خبر 1226602

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 12 =