۰ نفر
۱۸ اسفند ۱۳۹۷ - ۰۹:۵۶

راز برتری انسان

غلامرضا فدایی
راز برتری انسان

در این مقاله نویسنده می‌پرسد که چه رازی در آفرینش انسان بوده است که خدا به فرشتگان دستور کرنش و تعظیم می‌دهد؟ این راز برتری انسان چیست؟

اگر بگوئیم علم است و فارغ از اینکه چه نوع علمی باشد، خوب می توانست آن را به فرشتگان هم یاد دهد همچنانکه در قرآن آمده است که فرشتگان با سابقه ای که از قتل و فساد مخلوقات دیگرِ خدا داشته اند اظهار می کنند که برای چه می خواهد چنین موجودی را بیافریند؟ بنابراین باید انسان واجد چیز دیگری باشد که فرشتگان از داشتن و یا تحمل آن عاجز بوده باشند. نویسنده بیان می-دارد که این راز در توانایی خَلقی و خُلقی آدم نهفته است که با تمسک به عقل، میل به خوبی، تواضع، معرفت، اعتراف، توبه و انابه، کرامت، ایثار و گذشت و همه صفات حمیده ای که برگرفته از صفات باریتعالی است، حامل کیفیتی می شود که می تواند بر فرشتگان و دیگر مخلوقات خدا برتری داشته باشد. با داشتن این صفات حمیده است که اگر علمی هم به دست بیاورد علمی نافع خواهد بود. زیرا که علم در جایی که ظرفیت باشد حاصل خواهد داد. این تعبیر با اسما و مسمیاتی که در قرآن، روایات و ادعیه  آمده بیشتر می خواند و با آیات دیگری که به خلقت انسان مرتبط است مثل روح، ابتلا، سمیع و بصیر بودن آدم، هم جور در می آید. خلاصه کلام اینکه راز برتری انسان به توانایی تکوینی او بر می گردد و او را واجد خُلقیاتی می کند که مورد ستایش فرشتگان قرار می گیرد و در یک کلام این اسماء نه غیب آسمانها بوده و نه پستی ها و بلندی های زمین؛ بلکه اشاره به توانمندی های ذاتی و فطری آدم و نشان از تقدم اخلاق بر دیانت و تشریع دارد. فایده بحث این است که از نظر ادیان الهی و به ویژه اسلام بشر ذاتا اخلاقی است و قبل از اینکه بخواهد دینی را انتخاب کند از فطرت سلیم بشری برخوردار است و حق و حقیقت را طالب است و این طلب قبل از آنکه دینی باشد اخلاقی و انسانی است. اینکه خدا از گِل غیر مطبوع و یا نطفه بد بوی انسانی زیباروی و خوشبوی می آفریند اشعار به این دارد که انسان با اخلاقیات ذاتی خود می تواند جهانی پرآشوب را به دنیایی سالم و مطبوع تبدیل کند.

اهمیت توجه به مسائل آفرینش از اهمیت والائی برخوردار است. همه مکاتب فلسفی و دینی ناگزیر بحث خلقت و آفرینش بشر را مطرح می کنند و از واقعی، و یا رمزآلود بودن آن سخن می گویند. در اینکه آدم ابو البشر و ابلیس در مقابل او واقعی و حقیقی و یا نمادی و سمبلیک بوده است خود داستانی دیگر است و در این باره بحث ها شده است که جای آن  در این مقاله نیست (ربیع نتاج، جهاندیده، ۱۳۹۲). حقیقی بودن و یا استعاری بودن می تواند در برداشت های ما از آفرینش تأثیرگذار باشد.

دقت در منطقی و عقلانی بودن آنچه ما از خلقت و آفرینش می شنویم بسیار اهمیت دارد. فرض بر این است که خدا همه چیز را بر روال علم و عقلانیت آفریده است که البته فرض هم نیست و واقعیت است و بین این دو هم تفاوت است. اگر ما داستان آفرینش را واقعی بدانیم و یا آن را استعاره تلقی کنیم می تواند در نحوه زندگی ما تأثیرگذار باشد. و نیز فرض بر این است که بشر باید نسبت به آنها توجیه باشد. اگر بشر توجیه لازم را در این مورد نداشته باشد آنگاه به مطالبی متمسک می شود که خود داستانی دیگر است. یا به افسانه و اساطیر متوسل می شود و یا از دین گریزان شده و به راههای دیگری خواهد رفت. بنابراین باید خلقت خدا و توجیه خلیفگی انسان برای وی توجیه پذیر و قابل قبول، و نه صِرفا تعبدی باشد.

به بیانی دیگر، بسیاری ممکن است چنین فکر کنند که دین است که به انسان می گوید دروغ نگوید، وفای به عهدداشته باشد، خیانت در امانت نکند، با ظلم بستیزد، هم نوع خود را دوست داشته باشد، صله رحم کند، به پدر و مادر مهربان باشد، خوب تصمیم بگیرد و تصمیم خوب بگیرد و هزاران مورد دیگر. در حالیکه به نظر می رسد توجه به این امور قبل از آنکه دینی باشد فطری، انسانی و طبیعی است و هر آدمی بر اساس ذات خود به این مطالب علاقه مند است. اما کم و کیف آن را دین و شریعت معین می کند.

قبلاً در باره هبوط مطالبی نوشته ام و مطالب این مقاله که به روش کتابخانه ای تهیه شده است می تواند مقدم بر آن باشد. می دانیم که خدا در آغاز خلقتِ آدم با فرشتگان گفت و گویی داشته است. در سوره بقره داستانی که در جای دیگر قرآن مشابه ندارد چنین آمده است:
۳۰- و اذ قال ربک للملئکه انی جاعل فی الارض خلیفه قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک، قال انی اعلم ما لا تعلمون.
۳۱- و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکه فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین.
۳۲- قالوا سبحنک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم.
۳۳- قال یا آدم انبئهم باسمائهم فلما انبأهم باسمائهم قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السماوت و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون.

ترجمه آیات
و چون پروردگارت بفرشتگان گفت: من میخواهم در زمین جانشینی بیافرینم گفتند: در آنجا مخلوقی پدید می آوری که تباهی کنند و خونها بریزند؟ با اینکه ما تو را بپاکی می ستائیم و تقدیس می گوئیم؟ گفت من چیزها می دانم که شما نمی دانید (.۳) و خدا همه نامها را بآدم بیاموخت پس از آن همه آنانرا بفرشتگان عرضه کرد و گفت اگر راست می گوئید مرا از نام اینها خبر دهید (۳۱) گفتند تو را تنزیه می کنیم ما دانشی جز آنچه بما آموخته ای نداریم که دانای فرزانه تنها توئی (۳۲) گفت ای آدم، فرشتگان را از نام ایشان آگاه کن و چون از نام آنها آگاهشان کرد گفت مگر بشما نگفتم که من نهفته های آسمان و زمین را می دانم؛ آنچه را که شما آشکار کرده اید و آنچه را پنهان می داشتید می دانم (۳۳).

در این مورد به اختصار دو تعبیر می توان داشت:
- خدا موجودی می آفریندکه پس از آنکه به او افراد برجسته ای که مافوق زمان و مکان اند و نیز اسرار زمین را تعلیم می دهد (معرفی می کند) فرشتگان از بیان آن عاجز می مانند و ... و تعبیر دوم اینکه:
- خدا موجودی می آفریند که دارای ویژگی های ذاتی فراوانی است که ملهم از صفات الهی است و فرشتگان از درک چنین موجود ذو ابعادی شگفت زده می شوند و...

صاحب تفسیر مجمع البیان (طبرسی، ج.۱، ۷۶) علم را یا ضروری در قلب و یا با مشاهدات، و یا اِخبار از طریق استدلال می داند با تعبیر فوق برای آدم از ماده علم، و برای فرشتگان که مشاهده صورت نگرفته از ماده اِنباء یعنی خبر استفاده شده است. اما سؤال این است که اگر فرشتگان هم اسماء ومسمیات آن را مشاهده می کردند باز نمی توانستند اسماء را بفهمند؟ در «عرضهم» نظرات چندی است. گفته اند «هم» هم به ذوی القول و غیر ذوی العقول برمی گردد و بر اساس تغلیب «هم» آمده کما اینکه در بعضی قرءات «ها» و «هن» هم آمده است (فی قراءه اُبّی ثم عرضها و فی قراءه ابن مسعود ثم عرضهنّ) (طبرسی،۷۷). و نیز صاحب المیزان می نویسد: اعتراض فرشتگان بیشتر به این دلیل بود که خدا می خواهد برای خود جانشینی قرار دهد اما [به نظر آنان] چون موجودیت انسان مادی و مستلزم زندگی جمعی است لذا بنا به اظهار فرشتگان موجب خونریزی و فساد می شود. آنها خود را برتر از همه می دانستند. سخن فرشتگان از روی جهالت بوده و نه اینکه اعتراضی بر فعل خدا داشته باشند. او این تعلیم اسما را به فرزندان آدم هم تعمیم می دهد و خلافت را مختص به آدم ندانسته و بنی آدم را در آن شریک دانسته است. نکته جالب این است که علامه طباطبائی در تفسیر خود ( ۱۳۸۴، . ج. ۱. ۱۷۹) ادامه می دهد که خدا: مطلب دیگری عنوان نمود و آن این بود که در این میان مصلحتی هست، که ملائکه قادر بر ایفاء آن نیستند، و نمی توانند آن را تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و ایفای آن هست، آری انسان از خدای سبحان کمالاتی را نمایش می دهد و اسراری را تحمل می کند که در وسع و طاقت ملائکه نیست.

طالقانی (بی تا ، ۱۱۸) هم در تفسیر خود پرتوی از قرآن در ذیل این آیه می نویسد: اگر چنین موجود درّاک و متصرفی در جهان سر بر نمی آورد همه آفریدگان زیر پردة بی خبری و فراموشی می ماندند. آنگاه نه عالَم شکوه، جلال و جمال داشت و نه هیچ آفریده ای به ثمر و نتیجه می رسید و ارزش و برتری هر یک بر دیگری نمایان نمی شد. دست قدرت نخستین می سازد و دست قدرت خلیفه می پردازد. حکمت نخستین هر چه را با خواص و آثار می آفریند و حکمت و عقل دومین آن را آشکار می سازد و به راه می اندازد. اگر این باشد معنا و سرّ خلافت، پس هر فرد آدمی در حد قدرت عقلی خود و درک اسماء و تصرف در آن خلیفه است و خلفاء گزیده آن چنان مردمانی اند که به اسرار آدمی آگاه اند و استعداد های نهفته بشری را رو به خیر و کمال پیش می برند...

علامه طباطبائی در تفسیر خود علم آدم را به مکنونات غیبی از جانب خدا متصل می کند که فرشتگان علی-رغم شنیدن آن از آدم، باز تاب درک و فهم آن را نداشتند. او این اسما را لغات هم نمی داند زیرا که دانستن لغات نمی تواند موجب امتیاز آدم بر فرشتگان شود. پس علم، علم به حقائق اسما است و نه ظاهر الفاظ (۱۸۰). علامه اضافه می کند که مسمای اسماء در این آیه موجوداتی داری حیات و علم بوده و در پس پرده حجاب غیب آسمانها  زمین قرار داشته اند. «در نتیجه اسمای نامبرده اموری بوده اند که از همه آسمانها و زمین غایب، و به کلی از محیط کون و وجود بیرون بوده اند». و از آن پس این غیب را به خزائن علمی (سوره حجر، ۲۱ ) پروردگار متصل می کند که خدا به اندازه معلوم آن را فرو می فرستد (۱۸۱).

از نظر لغوی تعلیم و تعلم از مهمترین امور سعادت آفرین برای بشر است. علّمها (لصنعه و غیرها) ای جعله یعلمها (المنجد، بی تا، ۵۲۶) در سایه تعلیم بود که انسان مسجود فرشتگان شد و در سایه تعلم است که انسان می‌تواند دیگران را رشد داده و از علم آنها نیز بهره مند شود.

سؤالاتی که در این مقاله مورد توجه است عبارتند از :
آیا اسما در «و علم آدم الاسما کلها» دانستن همه نامها و یا مسمیاتی همچون کوهها ودره ها است تا برسد به جزئیاتی که در زندگی انسان (مانند فرش زیر پایش، بنا بر بعضی روایات) وجود دارد؟ بر فرض صحت به چه درد وی در آن زمان می خورد و آیا این باعث امتیاز او بر فرشتگان می شود؟
آیا اسما و مسمیات مربوط به شخصیاتی برتر است که از همه آسمانها و زمین غایب بوده و از کون و مکان خارج، در این صورت،آشنایی آن توسط آدم به چه مناسبت دلیل برتری او می شود و چرا خدا آنها را به آدم تعلیم می دهد ولی از فرشتگان دریغ می دارد؟
آیا آدم فرد هست و یا نوع؟ اگر چنین باشد چه اشکالاتی در این زمینه به وجود می آید خطابات قرآن به بنی-آدم چگونه توجیه می شود؟
آیا می توان برتری آدم بر فرشتگان را به ذات و طینت و توانایی های آدم برگرداند؟ در اینصورت اعتراض فرشتگان چگونه توجیه می شود؟
آیا اینکه »خدا خود را دانای غیب آسمانها و زمین می داند» به اسماء بر می گردد و یا به مکنونات فرشتگان که نیات خود را مخفی کردند ؟
آیا خدا در این آیه قرار است عظمت انسان را به رخ فرشتگان بکشد و یا از مکنونات غیبی خویش خبر دهد؟ اگر امر دوم مطلوب خدا بود آیا نمی شد از بیانی دیگر و در جائی دیگر و به طریقی دیگر استفاده کند؟
آیا ذکر «کلها» بعد از «الاسماء» دلیل بر مراحل تکوینی و تکاملی و فرایندی این تعلیم نمی کند و به ویژه که با «ثم» (سپس) خدا آن را به فرشتگان عرضه می کند؟

نظر به اهمیت موضوع علاوه بر آنچه که از تفسیر المیزان نقل شد بخشی از آنچه در بعضی تفاسیر و اظهار نظرها را در باره این آیات آمده، از پایگاههای مختلف به اختصار در اینجا ذکر می کنم:

در پایگاه «پرسشکده » مطالبی آمده که قسمتی از آن که مرتبط تر به بحث ما است به قرار زیر است: شبهه و ابهامی که فرا روی ملائکه قرار داشت این بود که چرا خداوند، با وجود آن‏ها، یک موجود مادّی و خاکی را جانشین خود قرار می‏دهد. در حالی که مقتضای جانشینی... باید تناسب داشته باشد. این تناسب به دلایل زیر [در نظر فرشتگان] در مورد آدم منتفی بود: ۱) انسان به دلیل دارا بودن ماهیتی مادّی، ترکیبی از قوای غضبیه و شهویه است ۲) انسان واحدی جانشین خدا نخواهد بود بلکه نوع انسان با مجموعه فراوانی از افراد این چنین اند. حال با توجه به این که انسان در بستر یک زندگی اجتماعی به سر خواهد برد، مقتضای یک نظام اجتماعی، تزاحم و درگیری، تضاد و تعارض و بالاخره شرّ و فساد خواهد بود. مسماهای اسم‏ها و اشیاء، حقایق خارجی و موجودات مخصوصی بوده‏اند که در پشت پرده غیبت مخفی بوده و علم به آن‏ها برای یک موجود زمینی مانند آدم امکان داشته است در حالی که برای فرشته‏های آسمانی امکان نداشته است. ... در دعای کمیل می‏خوانید: «وَبِأَسْمائِکَ الَّتی‏ مَلَأَتْ اَرْکانَ کُلِّ شَیْ‏ء». این الفاظی که ما می‏گوییم «اسما»، اسمای «الاسماء» است، یعنی لفظ آفتاب اسم است برای جرم نورانی‏ای که ما در ذهن داریم. مفهوم ذهنی ما اسم است.«حقایق اسماء» را ذات اقدس اله به انسان کامل نشان داد. ائمه و تمام انبیای الاهی از این امتیاز برخوردارند... البته همه فرشتگان یکسان و در یک درجه نیستند. با ذکر مطالب فوق چند نکته روشن شد: ۱. مقصود از «تعلیم اسماء» شهود حضوری حقایق است. ۲. «اسماء» یعنی حقایق الاهی که نشانه خدای بی نشانند. ۳. آدم یعنی انسان کامل.

در پایگاه رجانیوز   از کتاب در محضر  آیت الله  بهجت، ص ۳۶ نقل می کند: منظور از اسما در آیه‌ی (و علم ادم الاسماء کلها)؛ (و تمامی اسما را به حضرت آدم(ع) آموخت.) علم به حقایق است که موجب امتیاز انسان از حیوانات بلکه فرشتگان می‌گردد. بنابراین، مقصود از «اسماء» حقایق اسما است نه تنها اسم بدون مسمی، که به جهت وحدت اسم و مسمی، اسم بر مسمی اطلاق شده است؛ و (باسماء هولاء)، (به اسامی اینان) در ذیل آیه یعنی «هؤلاء المسمیات»؛ (به این مسمی‌ها)، زیرا علم به اثر تفصیلا، علم به مؤثر است اجمالاً و حقیقت مطلب، همان خداشناسی است.

در پایگاه آیت الله مکارم  آمده است: در تفسیر از ابی العباس از امام صادق علیه السلام روایت کرده که گفت : از آنجناب از آیه: (و علم آدم الاسماء کلها) الخ پرسیدم، که آن اسماء چه بوده ؟ فرمود: اسامی دواها و گیاهان و درختان و کوههای زمین بود. و نیز در همان تفسیر از داود بن سرحان عطار روایت کرده که گفت: نزد امام صادق علیه السلام بودم ، دستور داد سفره آوردند، و ما غذا خوردیم ، سپس دستور داد طشت و دستسنان (لگن یا حوله) را، آوردند عرضه داشتم : فدایت شوم منظور از اسماء در آیه (و علم آدم الاسماء) الخ چیست ؟ آیا همین طشت و دست سنان نیز از آن اسماء است ؟ حضرت فرمود: دره ها و تنگه ها و بیابان ها از آنست ، و با دست خود اشاره به پستی ها و بلندی ها کرد. و در کتاب معانی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: خدای عز و جل اسامی حجت های خود همگی را بآدم بیاموخت ، آنگاه آنان را که در آن روز ارواحی بودند بر ملائکه عرضه کرد، و بملائکه فرمود: مرا از اسامی این حجت ها خبر دهید، اگر راست می گوئید، که بخاطر تسبیح و تقدیستان از آدم سزاوارتر بخلافت در زمین هستید، ملائکه گفتند: (سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم )، (منزهی تو، ما جز آنچه تو بما تعلیم کرده ای علمی نداریم ، که تنها توئی دانای حکیم )، آنگاه خدایتعالی بآدم فرمود: ای آدم (انبئهم باسماء هم )، تو ملائکه را باسماء آنان خبر ده ، (فلما انبئهم باسمائهم) پس همینکه آدم ملائکه را از اسماء آنان خبر داد، ملائکه بمنزلت عظیمی که حجت های خدا نزد خدا دارند پی بردند. چون در گذشته گذشت که آیه: (و ان من شی ء الا عندنا خزائنه ) الخ ، این معنا را دست می دهد: که هیچ چیز نیست مگر آنکه در خزینه های غیب وجود دارد، و آنچه الان در دسترس ما هست با نزول از آنجا باین صورت در آمده اند، و هر اسمی که در مقابل معنا و مسمائی از این مسمیات اسم هست برای همین مسما در خزائن غیب نیز هست. پس در نتیجه هیچ فرقی نیست بین اینکه گفته شود: خدا آنچه در خزائن غیب هست، یعنی غیب آسمانها و زمین را بآدم تعلیم داد، و بین اینکه گفته شود: خداوند اسم همه چیز را که باز غیب آسمانها و زمین است بآدم بیاموخت ، چون روشن است که نتیجه هر دو یکی است .

در پایگاه «اسلام کویست نت » آمده است: منظور از «علم به اسماء»، آگاهی یافتن حضرت آدم(ع) نسبت به حقیقت اشیاء و موجودات عالم و خواص و مختصات آنها بود. البته نوع علم و آگاهی نسبت به آن، غیر از این علم و آگاهی است که ما به موجودات داریم. علم به اسماء آنها به‌گونه‌ای بوده ... و چنین قابلیتی در فرشتگان وجود نداشته است. در بیان اینکه منظور از «اسماء» در آیه شریفه «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ ...» چیست و خداوند متعال نام چه چیزهایی را به حضرت آدم تعلیم نمود، نخست دیدگاه مفسران در تفسیر این قسمت از آیه‌ی شریفه را نقل کرده و در ادامه روایاتی را که در ذیل آن وارد شده ذکر می‌کنیم.

الف. دیدگاه مفسران
بنابر دیدگاه بیشتر مفسّران؛ نام تعدادی از موجودات یا همه‌ی موجودات به تنهایی فضیلت آن چنانی نیست که خداوند متعال بخواهد به وسیله‌ی آن لیاقت و شایستگی حضرت آدم(ع) را برای جانشینی و خلافت در زمین ثابت کند. همچنین آگاه نبودن فرشتگان از آنچه آدمیان به عنوان لغت و زبان بین خودشان برای رساندن برخی معانی و مفاهیم استفاده می‌کنند نقصان و کاستی را در آنها ثابت نمی‌کند...، به علاوه، فرشتگان برای آگاهی پیدا کردن نسبت به مقاصد و آنچه در دل‌ها می‌گذرد نیازی به شناخت واژه‌ها و استفاده از لغت به عنوان واسطه‌ای برای فهم و درک معانی ندارند، بلکه بدون واسطه آنها را از خداوند دریافت می‌کنند. در اینجا این پرسش پیش می‌آید که اگر حضرت آدم(ع)، اسم اشیاء را از خداوند متعال یاد نگرفت، پس این علم چه بود که موجب فضیلت و کرامتی بالاتر از ملائکه شد؟ در پاسخ، چند نمونه از دیدگاه مفسران بیان می‌شود:

علامه طباطبایی(ره) می‌نویسد:
۱. اسماء نامبرده اموری بوده‌اند که از همه آسمان‌ها و زمین غایب بوده... و مسمّاهای به آن اسماء دارای زندگی و علم بوده‌اند... این موجودات زنده و عاقلی که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتی عالی و محفوظ نزد خدا بودند، که در پس حجاب‏های غیب محجوب بودند، و خداوند با خیر و برکت آنها هر اسمی را که نازل کرد، در عالم نازل کرد، و هر چه که در آسمان‌ها و زمین هست از نور و بهای آنها مشتق شده است...
۲. منظور از تعلیم همه‌ اسماء، این است که همه‌ی حقایق و اسرار عالم هستی به او تعلیم شده است. لذا آگاهی از علوم مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستی، افتخار بزرگی برای آدم به حساب می‌آید و خداوند این علم را به آدم داد تا بتواند از مواهب مادی و معنوی این جهان در مسیر تکامل خویش استفاده کند.
۳. مرحوم طبرسی در تفسیر جوامع الجامع منظور از تعلیم اسماء را این می‌داند که خداوند جنس موجوداتی را که خلق نموده بود را به آدم نشان داد و نام هریک را نیز به او یاد داد که مثلاً نام این شیء، فلان است. همچنین علم به تمام حالات و خصوصیات و هر نفعی که در دین و دنیا دارد را به او آموخت. تفاوت این تفسیر با تفسیر علامه طباطبایی... بر دو نکته استوار است: اول: اختلاف در بیان خود مسمّیات است، چنان‌که موجوداتی دارای حیات و علم با تکثّری وراء تکثّر اشخاص و افراد، معلوم در خزائن غیب خداوندی و دارای آثاری تکوینی در عالم دانسته شده است. موجوداتی که قابلیّت علم و آگاهی به آنها جز در آدم(ع) وجود ندارد. دوم: تفاوت در نوع علمی است که برای آدم حاصل شد و این علم با آن علمی که با خبردادن حضرت آدم(ع)، برای ملائکه حاصل شد، فرق دارد [یعنی تفاوت بین علم حصولی و حضوری] .

ب. روایات
اکنون، با توجه به مطالب بالا، به ذکر برخی از روایات وارده در تفسیر آیه شریفه می‌پردازیم:
۱. از حضرت امام صادق(ع) پرسیده شد: منظور از نام‏هایی که خدا به آدم آموخت چیست؟ امام(ع) فرمود: «نام زمین‌ها، کوه‌ها، دره‌ها، بیابان‌ها و سپس به فرشی که در زیر پایشان قرار داشت نگاهی کرده و فرمود: حتی نام این فرش را نیز خدا به او آموخت». همچنین آن حضرت فرمود: «خداوند متعال، نام‌های تمام حجت‌های خود را به آدم(ع) یاد داد...».
۲. در روایتی از امام حسن عسکری(ع) نقل شده که آن حضرت می‌فرماید: «منظور از اسماء، اسامی انبیای الاهی، نام‌های حضرت محمد(ص)، امام علی(ع)، فاطمه(س) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و پاکان از آل ایشان. همچنین اسامی تعدادی از شیعیان آنها، ظالمان و گردنکشان از میان دشمنان آنها که خداوند به او تعلیم نمود...».

ج. جمع میان روایات
شاید در ابتدا، ظاهر این روایات اخیر با هم منافات داشته باشند، چه این‌که دسته‌ای از روایات منظور از «اسماء» را نام‌های همه چیز از کوه‌ها و دشت‌ها و سایر موجودات می‌دانند، و دسته‌ای دیگر، اسماء را مختص به اسماء انبیاء، حجت‌های خدا و اولیاء الاهی می‌دانند، اما با توجه به نکات زیر این تنافی برطرف می‌شود:

یک. حقیقت‌های نورانی و مبارک پیامبر اکرم (ص)، ائمه اطهار(ع) و سایر اولیای الاهی از مهم‌ترین و برجسته‌ترین حقایق عالم هستند، به صورت اختصاصی و جداگانه ذکر شده‌اند تا بر حقانیّت آنها تأکید شده باشد. بنابراین، آن دسته از روایات که علم اعطا شده به حضرت آدم(ع) را علم به انبیاء و حقایق نورانی ائمه اطهار(ع) و اولیای الاهی معرفی می‌کنند، با دیدگاهی که می‌گوید همه‌ی حقایق جهان به آدم(ع) تعلیم شد، منافاتی ندارد.

دو. روایاتی که گستره‌ی علمی که به حضرت آدم(ع) عطا شد را شامل تمام موجودات معرّفی می‌کنند، با تفاسیری که علم به اسماء را علم به حقایق موجودات جهان می دانند، سازگار است، چرا که منظور از اسماء، حقایق آنها است، نه صرف اسامی و لغات، و این با قرینه لبّی و عقلی مشخص می‌شود، چنان‌که شیخ طوسی(ره) در این‌باره می‌گوید: «صرف علم به اسماء بدون علم به معانی و مسمّیات آنها فایده‌ای ندارد». سه. علت تفاوت تعبیر در لسان این روایات، ممکن است به‌ جهت تفاوت فهم و درک مخاطبین در پذیرش کلمات ائمه (ع) در تفسیر قرآن کریم باشد. چهار. اما آنچه را که علامه طباطبایی (ره) در تفسیر خود بیان کرده و مسمّیات را اختصاص به موجوداتی در پس پرده‌ی غیب و غیر معلوم برای ملائکه و ... معرّفی نموده است، نیز منافاتی با روایات مزبور ندارد، به ویژه آن روایاتی که علم حضرت آدم(ع) را، علم به حقایق و اسماء نورانی انبیا، ائمه اطهار و اولیاء و مقرّبان الاهی معرّفی می‌کنند، چرا که آن حقایق نورانی با آن جایگاه تکوینی خود و تأثیری که بر کون و مکان داشته، از خیر و برکت آنها آنچه در آسمان و زمین هست پدید آمده است، و چون علم به آن وجودات مبارک -آن گونه که هستند- برای شخص دانا حاصل شود، علم به منشأ تمام خیرات و برکات در عالم است. به دیگر سخن؛ علم به وجوداتی است که در مرتبه‌ی علت نسبت به این عالم قرار دارند، علم به تمام موجودات عالَم می‌باشد؛ زیرا تمام آنچه را که معلول دارد، علت به نحو قوی‌تر و شدیدتر دارا است، و محدودیّت و نقص معلول در علت جایی ندارد. لذا علم به حقیقت علت، علم به تمام معلولات وی هم خواهد بود.

در نتیجه: تفسیری که علامه طباطبایی(ره) ارائه داده کاملاً با روایات نقل شده سازگاری داشته و نکات بسیار دقیق و ظریفی را در ماجرای قرار دادن جانشین در روی زمین و فضیلت آدم(ع) بر ملائکه بیان می‌نماید و با توجه به این نکات، روایات دیگری که در این تحقیق ذکر نشده‌اند، ولی در ارتباط با همین مسئله نقل شده است، به صورت برهانی و دقیق روشن می‌شود.  

در پایگاه الحوزه نت از قول استاد فیاضی آمده است: ... که در پاسخ به این سؤال که  آیا خداوند این حقایق را به فرشتگان هم یاد داد یا نه؟ و اگر یاد داد چرا آنان یاد نگرفتند؟ پاسخ می دهد که شناخت یک شئ سه مرتبه دارد: مرتبة اول، شناخت نسبت به وجود آن شئ، اینکه می فهمیم چیزی موجود است، این یک نوع معرفت می باشد. برای نمونه، در کره مریخ می دانیم چیزهایی موجود است، ولی نمی دانیم آنها مادیند یا مجرد. مرتبة دوم، علم به ویژگیهای آن شئ، علاوه بر علم به وجود شئ، به یک یا چند خصوصیت از خصوصیات آن شئ معرفت پیدا می کنیم. در نمونه پیشین به اینکه آن چیزها مادی و دارای جسم و وزن هستند پی می بریم. مرتبة سوم، علم به حقیقت آن شئ، شناخت حقیقت و واقعیت یک چیز و پی بردن به ذات و مقومات ذات و ماهیت آن. در مثال بالا می فهمیم که آن چیزها انسان اند و مرکب از جسم و روح. شرط خلافت، علم به اسماست، منتها نه علم به اینکه این اسماء وجود دارند، بلکه شناخت حقیقت و واقعیت آنها...

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء» یعنی خداوند حقیقت اسماء را به آدم (ع) یاد داد که اینها چگونه اند و چه کسانی هستند. منظور از اسماء حقایق این عالم است ولی حقایقی که در وجود حضرت محمد - صلی الله علیه وآله ـ و فرزندان او جمع است، کسی که آنان را بشناسد و به حقیقت آنان پی ببرد، همه چیز را شناخته است و لیاقت خلیفة الهی شدن را دارد؛ شاهد این مطلب کلمة «هَـؤُلاء» در آیه است که برای صاحبان عقل می آید و نیز روایاتی است که «اسماء» را به محمد - صلی الله علیه وآله – و خاندان او تفسیر کرده اند.

 فاصله ای که بین درک اهل بیت از خداوند با خداوند وجود دارد، شبیه همین فاصله بین اهل بیت با سایر افراد می باشد، کسی نمی تواند به حقیقت آنان پی ببرد جز افرادی که با آنان سنخیت داشته باشند و پیامبران چنین شباهت و سنخیتی دارند؛ البته پیامبران نیز نمی توانند مقام پیامبر اکرم - صلی الله علیه وآله ـ و خاندان او را آنچنان که خودشان درک می کنند، بفهمند و به حقیقت آنان پی ببرند، مقام حضرت محمد(ص) را آنطوری که خودشان درک می کردند، حضرت آدم نمی توانست درک کند، ولی به هر حال آدم (ع) با تعلیم الهی چیزهایی از مقامات آنان را فهمید که ملائکه به هیچ وجه قدرت و ظرفیت درک آن را نداشتند.

بنابر مطالب گذشته اگر منظور این است که فرشتگان علمی که حضرت آدم پیدا کرد، آنها نیز به آن علم دست یافتند، چنین نیست. و اما اگر به این مقدار که فهمیدند آنان وجود دارند و آدم(ع) آنها را می شناسد و فهمیدند که معرفت حضرت آدم را ندارند، صحیح است.

خداوند به هر دو (آدم و ملائکه) اسماء را یاد داد، بهتر است تعبیر کنیم: خداوند علم به اسماء را بر هر دو عرضه کرد منتها حضرت آدم که توانست یاد بگیرد تعبیر «علّم» و دربارة ملائکه که نتوانستند به حقیقت آن پی ببرند، تعبیر «عرضهم» آورد.

وی در پاسخ به سؤالی که ظرفیت و توانایی حضرت آدم (ع) که توانست حقایق عالم را درک کند، از کجاست و چگونه بدست آمده است و چرا فرشتگان فاقد آن هستند؟ پاسخ می دهد  به اینکه آدم(ع) فردی خاص (انسان کامل) است، این استعداد را دارد که به حقایق عالم پی ببرد و ملائکه این ظرفیت را ندارند که اگر بخواهند چنین توانایی را داشته باشند دیگر ملک نیستند و انسان کامل اند. مانند اینکه خداوند رفع عطش را در آب قرار داده است، چرا در آتش قرار نداده است؛ زیرا اگر بخواهد در آتش هم رفع تشنگی قرار دهد باید آتش متحول شود و تبدیل به آب شود، با حفظ آتش بودن نمی-تواند رفع عطش نماید. و به عبارتی نحوة وجود فرشتگان با اینکه تکامل دارند، ولی به گونه ای است که بیش از این توانایی و ظرفیت یادگیری و درک حقایق را ندارند. مانند اینکه ما می توانیم یک حیوان را تعلیم دهیم تا جسد انسان یا مواد مخدر را پیدا کند، اما هیچ گاه نمی توان یک حیوان را از بچگی همچون یک فرد انسان تعلیم داد و چیزهایی که به فرزند انسان می آموزیم به آن حیوان هم بیاموزیم به طوری که آن حیوان یک روز استاد کرسی فلسفه شود.

فیاضی در پاسخ به این سؤال که آیا خداوندی که دارای قدرت مطلق (بی انتها) است، نمی تواند ملائکه را طوری بیافریند که آنان هم توانایی درک اسماء را داشته باشند؟ آیا خداوند نمی تواند استعداد علم به حقایق عالم را در فرشتگان ایجاد کند؟می گوید  بله! پروردگار متعال دارای قدرت بی انتهاست، ولی قدرتش به امر محال تعلق نمی گیرد. آیا خداوند می تواند مربعی بسازد که دایره باشد، آتشی بیافریند که در عین آتش بودن رفع تشنگی کند، این محال است. خداوند نمی تواند چنین توانایی را به ملائکه بدهد و اگر چنین استعدادی به آنان می داد دیگر فرشته نبودند و انسان بودند؛ مانند اینکه نمی توان حیوانی را با تعلیم و تربیت به تخص‍ص در یک رشته علمی رساند، مگر اینکه انسان بشود.

آنچه از مجموع تفاسیر و نظرات فوق الاشاره بر می آید این است که:

۱. با توجه به اختلافات موجود، مفسران سعی کرده اند به نوعی آنها را مغایر هم جلوه ندهند؛ اگر چه توفیق چندانی نداشته اند. گاهی علم مخصوص آدم است و گاهی بنی آدم هم در آن شریک می شود، گاه آدم توان درک مسمیات را دارد و گاه ندارد، گاه علم به جبال و اودیه و خواص ظاهری زمین و گاه مکنونات غیبی آسمان و زمین، و یا فهم و درک مقام انوار بهیه الاهیه و خاصان درگاه وی است.

۲. بیان کرده اند علم دو وجه دارد یکی علم به قلب و از طریق مشاهده و دیگری از طریق استدلال که سخن به جائی است البته باید دانست که سخن استدلالی هم به طور مستقیم و یا غیر مستقیم ریشه در مشاهده وخارج دارد (فدائی، ۱۳۹۵). همچنین گفته اند علم سه مرحله دارد شناخت اصل شیء، جزئیات  و ماهیت آن، که مبحثی علمی و فلسفی است و تاریخ زندگی بشر نشان می دهد که بشر در سایه کوشش و تلاش به کشفیات بزرگ در حوزه علم و فلسفه دست یافته است. به نظر نمی رسد این چیزی باشد که خدا در قالب اسما بخواهد آن را به آدم ابوالبشر تعلیم کرده باشد.

۳. گفته اند علم مورد نظر، علم به تمام موجودات عالَم می‌باشد؛ زیرا تمام آنچه را که معلول دارد، علت به نحو قوی‌تر و شدیدتر دارا است، و محدودیّت و نقص معلول در علت جایی ندارد. لذا علم به حقیقت علت، علم به تمام معلولات وی خواهد بود. نکته قابل پرسش این است که آیا علم به اسما و یا مسمیات علتی برای معلولات زیرین است که خود جای بحث فراوان دارد و من در کتاب جستارهایی در هستی شناسی و معرفت شناسی در مقاله علت و معلول نظرات خود را ابراز کرده ام (فدائی، ۱۳۹۵).

۴. اگر آن چنان که ذکر کرده اند شرط خلافت آدم، علم به اسماء است، البته نه علم به اینکه این اسماء وجود دارند، بلکه شناخت حقیقت و واقعیت آنها، نظیر آنچه در روایات در درک مقام امام آمده، اگر چه ممکن است آن را مخصوص آدم ابوالبشر یا فقط خاصان دانست ولی آیا شامل بنی آدم هم می شود و آیا خدا به بنی نوع آدم هم این حقایق را نموده است؟ بعید است این چنین باشد!

۵. آن چنان که در بالا آمده، علم به اسماء یعنی شناخت پیامبر و اهل بیت او (در تفسیر مجمع البیان در ذیل آیه و علم آدم الاسماء..تصریحی به این مطلب نبود)، با اینکه ملائکه می دانستند این افراد وجود دارند، ولی چون فرشتگان در مرتبة پایین تری قرار دارند، نمی توانند به حقیقت آنان پی ببرند و واقعیت آنان را درک کنند. در صورت پذیرش این مطلب باید پرسیدآیا این مطلب با توجه به مقام شامخ بعضی فرشتگان می توان آن را پذیرفت؟ آیا فرشتگانی همچون جبرائیل از درک مقام این اسماء عاجز بودند؟

۶. گفته اند آدم نمی تواند حقیقت آنان (انوار امامان) را درک کنند. همانطوری که اهل بیت(ع) نمی توانند حقیقت خداوند را درک کنند و به کنه ذات او پی ببرند. به نظر می رسد چنین استدلالی موجه نیست و این قیاسی مع الفارق است.  درک مقام امامان کجا و درک مقام ربوبی کجا؟

۷. نکته دیگر در عبارات بالا اینکه آدم چیزهایی از مقامات محمد و آل محمد را درک کرد و نه همه آن را؛ آنچنانکه خود پیامبر و آل، خود را می شناسند، البته این نکته قابل توجهی است ولی چه ربطی به موضوع مورد بحث دارد.

۸. اینکه خداوند علم به اسما را هم به آدم و هم به فرشتگان عرضه کرد؛ اما فقط انسان توانست آن را بگیرد و فرشتگان نتوانستند و لذا قرآن برای او عبارت «ثم عرضهم» را مطرح می کند. این عَرضه می تواند مربوط به توانمندی های ذاتی انسان و عمق آن باشد، که بعداً در باره آن سخن خواهم گفت. همچنانکه در داستان موسی و خضر (کهف، ۶۰-۸۲) در قرآن می بینیم و یا تفاوت بین سلمان و ابوذر (کلینی، ج ۱، ص ۴۰۱) را شنیده ایم.

۹. اینکه این موجودات آسمانی خارج از زمان و مکان (محیط کون) اند مفهوم نیست؛ زیرا به نظر می رسد هر چه مخلوق خدا است زمان مند و مکان مند اند (فدائی، ۱۳۹۵). تنها خدا است که فوق زمان و مکان است.

۱۰. نکته دیگر اینکه آدم که اسما را فراگرفت انسان کامل بود. این نکته خوبی است ولی باید پرسید که مسمیات هم، انسان های کامل اند و یا برتر از آن، و یا انسان های اکمل اند، و یا فوق انسان کامل؟ جمع بین آدم و مسمیات و مکنونات غیبی خدا چگونه است؟

۱۱. باز در عبارات فوق آمده بود که علم خدا به امر محال تعلق نمی گیرد. این سخن درستی است ولی تعلیم اسما به فرشتگان جزو محالات نیست اگر چه به لحاظ آفرینش آنها امری دشوار است. البته ممکن است که درجاتی از آنها، همانند جبرائیل قدرت درک را داشته باشند.

۱۲. اینکه فرشتگان ذاتاً نمی توانسته اند اسمای مورد نظر را بیاموزند پس چگونه اعتراف می کنند که خدایا ما علمی جز آنچه تو به ما آموختی نمی دانیم. اعتراف زمانی به وجود می آید که حد اقل شناختی صورت گیرد. دانستن، مطلبی است و توانستن مطلب دیگر! خبر دادن آدم چه و از چه بود؟

۱۳. اینکه مقصود از «تعلیم اسماء» شهود حضوری حقایق است و اسماء یعنی حقایق الاهی، که نشانه خدای بی نشانند و اینکه آدم یعنی انسان کامل به طور حضوری حقایق را مشاهده کرد، این نکته بسیار مهمی است؛ اما به نظر می رسد اگر بپذیریم که علم فقط علم حضوری است (فدائی، ۱۳۹۵) بشر در جهان همواره با علم شهودی و حضوری پدیده ها را می بیند و مشاهده می کند  و این خاص آدم نیست. همه جهان آیات و نشانه های خدای بی نشان است. فقط ظرفیت افراد است که می توانند حقایق را با انگیزه های جاعل آن درک کنند.

۱۴. بیان «کلها» و «ثم» در آیه اشاره به فرایندی بودن خلقت انسان و تکمیل خُلقیات او دارد.  چون تعلیم اسما می تواند دفعی باشد و یا تدریجی (طالقانی، ، ۱۱۸؛ فدائی، ۱۳۹۷) و «کلها» هم برای تأکید می تواند باشد. «ثم» هم به این تراخی و فرایندی اشعار دارد. همچنین «هؤلاء» اشاره به امر نزدیک است. اگر مقام شامخ اسما در پس پرده غیب بوده و از دسترس و فهم بسیاری به دور، آیا بهتر نبود که از اولئک استفاده می-شد؟ البته اگر بپذیریم که این اسماء ناظر به صفات  و ویژگی های نوع آدم است آنگاه هؤلاء توجیه پذیر می-شود.

۱۵. با مقایسه آیات «و علم آدم الاسماء کلها...» (بقره، ۳۱)،  «و لقد خلقناکم ثم صورناکم و قلنا للملئکه اسجدوا لادم فسجدوا» (اعراف،۱۱)، «و إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَئکَةِ إِنیّ‏ِ خَلِقُ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ. فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِینَ» (۲۹-۲۸، حجر)، و  «و إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَئکَةِ إِنیّ‏ِ خَالِقُ بَشَرًا مِّن طِینٍ. فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِینَ» (ص.۷۲ – ۷۱) ملاحظه می شود که در غیر از آیه اولی در سه آیه دیگر بحثی از تعلیم نیست؛ در حالیکه در همه چهار مورد امر به سجود فرشتگان هست؛ به عبارت دیگر در سوره اعراف سخن از خلق و تصویر، در سوره حجر از نفخ روح پس از تسویه و تنظیم بشر از گل بدبوی، و در سوره صاد خلقت بشر از خاک و پس از تسوبه و نفخ روح خدا، و سپس سجود فرشتگان است. اگر بخواهیم این چهار آیه را باهم جمع کنیم شاید به جرأت بتوان گفت که تعلیم اسماء هم تعلیم توانمندی های انسان به خود او است تا به سه آیه دیگر همخوان باشد. این به این معنا است که همچنانکه آدم به لحاظ ظاهر و تکوین تسویه می  شود، به لحاظ وقوف بر این توانمندی بر سایر موجودات هم تسویه و برتری می یابد و شایسته عرضه به فرشتگان و مسجود آنان می شود؛ یعنی تعلیم اسماء هم ردیف اِشعار و اِشراف بر این تسویه و تصویر زیبای انسانیت می گردد.

نکات مهم دیگر
علاوه بر نکات بالا که در تفاسیر مربوط به اسما آمد و اجمالا تعریض هایی بر آنها صورت گرفت، می توان نکات زیر را بر آن افزود:

۱- اگراسماء نام دره ها، کوهها و ... باشد همچنانکه در بعضی روایات آمده است سؤال این است که اگر چنین باشد اولاً آدم در آن زمان هنوز به زمین هبوط نکرده بود، ثانیاً ما از آینکه آدم ابوالبشر به همه دره ها و غیره آگاه بوده است خبری نداریم، زیرا او پس از هبوط به نقطه ای وحوا به نقطه دیگر از زمین فرود می آیند، در حالی که سرگردان و حیران از غفلتی بودند که اتفاق افتاده بود. ثالثاً به فرض چنین باشد، علم آنها به همه مکانها و موقعیتهای زمین به چه دردشان خورد و آیا آن را امتیازی برشمردند؟ دلیلی در این مورد در دست نیست! رابعاً ما در اولاد بنی آدم می دانیم که هیچ چیز نمی دانسته است و خود از طریق تلاش و کوشش، با اکتشاف همه چیز را به دست می آورد. حتی قابیل علم به اینکه چگونه جسد برادرش را دفن کند نمی دانست و آن را از کلاغ فراگرفت (مائده، ۳۱)! و خامساً قرآن می گوید والله اخرجکم من بطون امهاتکم لاتعلمون شیئا  (نحل، ۸۷) آیا این شامل آدم نمی شود؟ و اگر او مستثنی است دلیل می خواهد.

۲- آیا جمله «انی اعلم غیب السموات و الارض» از جانب خدا، به علم او به مغیبات آسمانها و زمین و یا اختصاصاً به انوار مقدسه پیامبر و امامان بر می  گردد و یا تأکیدی بر «انی اعلم ما لا تعلمون» آیه قبلی است در برابر اعتراض فرشتگان مبنی بر چرایی آفرینش جدید؟ به نظر نمی رسد گفتن خدا که من غیب آسمانها و زمین را می دانم به اسماء برگردد. شاید گفتن خدا مبنی بر اینکه او غیب آسمانها و زمین را می داند بیشتر ناظر بر مکنونات فرشتگان باشد و احیاناً اشاره به مخفی کاری آنها و آنچه در دلشان می گذشت، که بعضی از آن را اظهار کردند و چه بسا افکار دیگری در ذهنشان بوده است. خلقت فرشتگان در عین صفا و پاکی از ویژگی خاصی برخوردار است.  فرشتگان فرمانبرند و هر یک چه بسا مأمور کاری اند و در آن محدودیت دارند و از آن هم نمی توانند تجاوز بکنند. در حالیکه انسان این طور نیست. در تفسیر جلالین (قرآن، بی تا، ۸؛ مجمع  البیان، ۷۸) در تفسیر «ان کنتم صادقین» چنین آمده که «اگر راست می گوئید در اینکه من عالم تر از شما نمی آفرینم و یا شما به جانشینی سزاوارترید». معلوم می شود چیزهایی در دل آنها بوده است. بنابراین به نظر می رسد جمله «الم اقل لکم انی اعلم غیب السموات و الارض» عطف و تأکید بر «انی اعلم ما لا تعلمون» آیة قبلی باشد مبنی بر اینکه من می دانم چه می آفرینم است و نه علم به غیب آسمانها و زمین برای تعلیم به آدم. و جمله بعدی «و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون» آن را تکمیل می کند. یعنی خدا می-خواهد بفرماید که او بر انجام کاری که می کند آگاه است و غیب آسمانها و زمین در اختیار اوست و لذا می داند آنچه را فرشتگان آشکار می کنند و یا مخفی می کردند.

از این رو، به نظر نمی رسد اسماء به غیب آسمانها و زمین برای انسان بر گردد زیرا با واقعیت و نیز آیات دیگر منافات دارد. آدم که بر زمین آمد غیب نمی دانست. و بنی آدم به طریق اولی غیب نمی دانند. اگر در مواردی خاص انسانها دانای غیب می شدند باز به اذن خدا بود. از همه مهمتر خدا برای بندگان خویش ایمان به غیب را می خواهد و نه علم به غیب را (بقره، ۳). خدا علم غیب را به خود نسبت می دهد (عالم الغیب و الشهاده الکبیر المتعال رعد، ۹). خدا از زبان پیامبرش می گوید «لو کنت اعلم الغیب لاستکثرت من الخیر (اعراف، ۸۸)». خدا خود «علام الغیوب، (مائده، ۱۰۹)» است. وتازه اگر امتیاز آدم به دانستن غیب باشد خدا می توانست به فرشتگان هم آن را بیاموزد. در حالیکه چنین نیست. بحث توانمندی های آفرینشی انسان است.

۳- از آنجا که مفسران، اسماء را به مکنونات غیب و نور ائمه ربط داده، و آن را جزو مغیبات به حساب آورده اند؛ لذا برای توجیه آن به آیه «ما من شیئ الا عندنا خزائنه» توسل جسته اند. به نظر نمی رسد این آیه ربطی به این قضیه داشته باشد. شاید مفسران خواسته اند تفسیر خود را که خدا به غیب آسمانها و زمین اشراف دارد را توجیه کنند. به نظر نمی رسد که «انی اعلم غیب السمواات و الارض» به اسماء برگردد؛ زیرا اگر این چنین بود بلافاصله پس از ذکر اسماء ذکر می شد. به علاوه با ذکر (توبیخ گونه)«الم اقل لکم»  یعنی «آیا به شما نگفتم» می رساند که این عطف با جمله قبلی «انی اعلم ما لا تعلمون» و تأکید بر آن است (زمخشری، بی تا، ج. ۱، ۶۲، استحضار لقوله لهم «انی اعلم ما لا تعلمون» الا انه جاء به علی وجه ابسط من ذلک و اشرح).

۴- اصولاً چرا ما در تفسیر آیات و توجه به قدرت خدا به مسائل خارق العاده متوسل می شویم؟ خود آفرینش انسان و نیز جهان همه خارق العاده اند. خدا در آفرینش هیچ موجودی کم نگذاشته است (ق. ۳)؛ پس چه نیازی به طرح خارق عادات داریم؟ چرا باید خدا را در استثناءات ببینیم؟ به نظر می رسد در این آیات هم خدا به توانمندی های آفرینشی بشر اشاره می کند و اینکه موجودی را می آفرینم که با شما و سایر مخلوقات فرق می کند؛ این انسان توانمند است و توانمندی های او بر گرفته از صفات باریتعالی است که خود جامع جمیع صفات نیک است و مهم ترین توانایی اش این است که قدرت تحمل دارد، صبور است، گذشت و ایثار می کند، صادق است، دانش دوست است، به فقر و نیازمندی و بندگی خود اعتراف دارد، امیدوار است، وفای به عهد دارد و بسیاری از توانمندی های دیگر و از همه مهم تر اختیار دارد که با آنکه می تواند راه معصیت را بپیماید، راه درست را انتخاب می کند، قدرت تحمل و پذیرش مقام بالاتر از خود را  دارد، و ظرفیتش برای فراگیری علم حد و حصری ندارد.

۵- اگر بپذیریم که تعلیم اسماء به توانمندی های انسان بر می گردد؛ اهمیتش از این نظر است که خیلی اوقات ما به توانمندی های خود اشراف نداریم و یا به تفصیل به آن اشعار نداریم و نیاز به تعلیم داریم. این تعلیم چیزی نبود که خدا بخواهد به فرشتگان تعلیم دهد چون ظرفیت آن را نداشتند. از این رو خدا به آدم وقتی توانمندی های او را به او آموخت به فرشتگان آنها را عرضه کرد و از آنها خواست از این توانمندی ها خبر دهند و آنها نتوانستند؛ لذا خدا به آدم گفت به آنها از این توانمندی ها خبر بده (انبأهم) و نه آنکه تعلیم کن! چون این ویژگی ها مربوط به خَلقیات و خُلقیات آدم  است. نکته جالب اینجاست که اگر خدا آدم را به خاطر توان درک مغیبات مورد توجه قرار می دهد درواقع باز به اهمیت توانمندی او اشاره کرده است؛ زیرا درک مغیبات شاهدی بر این توانمندی است و نه علت آن (فدائی، ۱۳۹۷).

۶- این ویژگی ها فقط مربوط به آدم نیست. زیرا خلیفه بودن فقط مربوط به شخص آدم نبوده است. بلکه بنی آدم هم خلیفه خدا است؛ پس این توانمندی در همه آحاد بشر وجود دارد. اذ جعلکم خلفاء من بعد نوح اعراف، ۶۹ (که شما را بعد از قوم نوح خلیفه ها کرد)، و «ثم جعلناکم خلائف فی الارض، یونس،  ۱۴» (و سپس شما را خلیفه ها در زمین کردیم )، و«و یجعلکم خلفاء الارض»، نمل،۶۲  (و شما را خلیفه ها در زمین کند) میباشد.

پیشنهاد
با توجه به مطالب فوق پیشنهاد من این است که به جای آنکه تعلیم اسما را به نشان دادن حقائقی از جانب خدا که در مکنون غیب او بوده است و هیچ دلیل عقلی و تکوینی هم برای آن مشاهده نمی شود، نسبت دهیم این راز را در توانایی خلقی و خُلقی آدم بدانیم که با تمسک به عقل، اختیار، اراده، میل به خوبی، تواضع، معرفت، اعتراف، توبه و انابه، کرامت، ایثار و گذشت، عبودیت، احساس نیازمندی، امیدواری و همه صفات حمیده ای که برگرفته از صفات باریتعالی است، حامل کیفیتی می شود که می تواند بر فرشتگان و دیگر مخلوقات خدا برتری داشته باشد. با داشتن این صفات حمیده ی منبعث از صفات خدا است که ارکان همه چیز را گرفته، که اگر علمی هم به دست بیاورد علمی نافع خواهد بود. خلاصة کلام اینکه راز برتری انسان به توانایی تکوینی او بر می گردد و در یک کلام اشاره به تقدم اخلاق بر دیانت و تشریع دارد و اینکه این برتری و توانمندی آدم زمانی به فرشتگان عرضه می شود که هنوز بحث تشریع و دینداری مطرح نبوده است. بنابراین، این اسماء در نگاه اول نه به غیب آسمانها مربوط بوده و نه رازها و رمزهای زمین. این تعبیر با اسما و مسمیاتی که در آیات قرآن و روایات و ادعیه برای خدا گفته شده بیشتر می خواند. توضیح بیشتر آن به این شرح است:

هماهنگی این نگاه با آیات دیگر قرآن
اگر این نظر پذیرفته شود که تعلیم اسماء آگاهی دادن و تعلیم ویژگی های انسان به آدم است با آیات دیگری که به خلقت انسان مربوط است هماهنگی دارد. به عنوان نمونه: فاذا سویته فنفخت فیه من روحی (ص، ۷۲) دلالت بر تسویه و کمال انسان دارد. آیه خلق الانسان من صلصال کالفخار (الرحمن، ۱۴)، اشاره به معجره خلقت دارد که چگونه گل متعفن در سایه لطف خدا به انسانی زیباروی تبدیل میشود؛ همچنانکه از نطفه بدبوی چنین امری محقق می گردد. آیات اول سوره انسان (۲-۳) هم دلالت بر این عظمت خلقت دارد که خدا موجودی آزمودنی آفرید و سپس او را سمیع و بصیر قرار داد و آنگاه وی را هدایت نمود تا خود بر اساس اختیار تصمیم بگیرد. خلق آخری که خدا در سوره مؤمنون (۱۴) به خود تبریک می گوید بر عظمت آفرینش انسان (شاید قبل از تعلیم)گواه است. اگر بپذیریم که انسان معجونی از جسم و روح است انوار علیه و بهیه هم که در مکنونات غیب خدایی بوده اند هم از نسل آدم اند و گل سر سبد خلقت. بنابراین اکنون که خدا جانشین برای خود در زمین تعیین می کند باید خود واجد صفاتی الهی باشد و اوست که با خُلقیات خود چنان می شود که خدا به پیامبرش می گوید «چون از رحمت خدایی برخورداربودی به آنان میل کردی و چنانچه غلیظ القلب بودی از دور تو پراکنده می شدند» (آل عمران،۱۵۹). «تعلیم بیان»ی که در سوره الرحمن (۴) از مختصات بشر شمرده شده اشاره به قدرت تشخیص انسان دارد. «بیان» رازِ گشودن ابهام ها بر اساس تفکر و تعقل است. شاید با آیه «انا عرضنا الامانه علی السماوات و الارض فابین ان یحملنها و حملها الانسان (احزاب،۷۲»  هم موافق باشد که تنها انسان بود که امانتِ (داشتنِ اختیار) را پذیرفت. اگر این پذیرفته شود با لتعارفوا در سوره حجرات (۱۳) هم می خواند. علم ابزار است و وسیله تسلط. در دست هر کس که بیفتد می تواند با آن نیات خود را بروز دهد؛ یا معشر الجن و الانس... (الرحمن، ۳۴). «قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم ان لا نعبد الا الله و لَا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا وَلَا یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ ۚ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا ... در سوره آل عمران، ۶۴» هم مؤید این برداشت است.

هماهنگی این نگاه با روایات
اگر بپذیریم که اسما اشاره به ویژگی ها و صفات انسان دارد با اسمائی که در دعای جوشن کبیر و یا کمیل مطرح است همخوانی دارد. همه آنها در باره صفات حمیده خداست که بشر هم می تواند از آنها ملهم باشد و چه بسا خدا این ویژگی ها را که در ذات او تعبیه کرده است را به او نمایانده و تعلیم داده است. روایت معروف پیامبر که «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق  (مجلسی، ج ۶۸، ص ۳۸۱» مشعر بر توجه بعثت نبی بر تتمیم و تکمیل مکارم اخلاقی است که خدا آن را در زیر عنوان اسماء به آدم تعلیم کرد. فرازهایی از نهج البلاغه هم می تواند مؤید باشد؛ آنجا که علی(ع) می فرماید هدف پیامبران بازخوانی نعمت های فراموش شده ای است که چه بسا خلق و خوی نیک آدمی است. پیامبران آمدند تا دفینه ها و گنجینه های عقول را، که باز از ویژگی های خاص انسان است، بکاوند (لیذکروهم منسی نعمته و لیثیروا لهم دفائن العقول (نهج البلاغه، خطبه اول)) و یا در فرازی دیگر علی علیه السلام مالک اشتر را به عنوان حاکم و والی به رعایت حقوق همه مردم فرا می خواند و می گوید آنها یا بنی نوع تو اند و یا برادران دینی (اما اخ لکم فی نوع، او اخ لکم فی الدین نهج البلاغه، نامه ۵۳). امام حسین هم در حساسترین لحظات مبارزه خویش به دشمنانش می گوید اگر دین ندارید دست کم آزاده باشید و این به این معنا است که آزادگی هم یکی از ویژگی های ذاتی و طبیعی انسان است (ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون یوم المعاد فکونوا احراراً فی دنیاکم (بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۴۹). برشمردن اسماء به این طریق با اقرار آدم (انسان) به بزرگواری محمد و آل محمد هم می خواند زیرا او تنها کسی است بر خلاف اعتراض فرشتگان و یا انکار ابلیس، تاب و تحمل پذیرش افرادی برتر از خود را  دارد.

ینابراین می توان گفت که انسانِ مخلوقِ خدا ذاتاً دارای ویژگی های بسیاری است که بر گرفته از صفات باریتعالی است که می تواند به عنوان سرآمد خلقت خدا معرفی شود. این انسان به ذاته باید نیکوکار باشد و افراد نیک را دوست بدارد و از حسادت و حرص به دور، و واجد بسیاری از خصایص دیگر باشد. انبیا و رسولان جز ابلاغ و تذکر (قرآن)، وظیفه ای ندارند و آنها می دانند که اگر اغواگران ابلیسی نباشند گرایش خلق خدا به حق و حقیقت حتمی است. انسانها در بسیاری از خُلقیات اولیه با هم مشترک اند.

از نظر علمی و اجتماعی
علم خارجی آن چنانکه در تفسیر اسما آمده ، خواه اسماء باشد و یا مسمیات نمی تواند درست باشد. چون اگر آن باشد وقتی آدم به آن علم پیدا کرد، می توانست آن را به فرمان خدا به فرشتگان تعلیم کند تا آنها هم عالِم شوند؛ ضمن اینکه خدا می توانست مستقیماً به آنها هم همین اسما را یاد بدهد. این اسماء، بیان توانمندی های انسان است که می تواند در زندگی فردی و اجتماعی آن را به کار بندد و در واقع می بینیم که همینطور است. نه آدم ابوالبشر علمی به همه موجودات داشت و نه فرزندان او.  می بینیم که فرزندان آدم هم در سایه تلاش و کوشش چه در جهت مادی و یا معنوی به دانش و فناوری دست می یابند. علاوه بر آن اگر علم اگر در بستر درست نباشد مفسده ایجاد می کند و از این رو است که توجه به فطرت انسانی و توانمندی-های ربانی او بسیار تعیین کننده است و مسیر او را در راهبرد علمی و اجتماعی تعیین می کند. توجه به این توانائی ها همه نوعی اخلاق است. توجه و میل به معرفت و یا دیگر صفات انسانی اخلاق است. اخلاق مقدم بر دین و مذهب مورد نظر خداست. از این رو،آنانکه به نام اسلام و مسلمان و یا ادیان آسمانی دیگر دروغ می-گویند و یا خلاف های دیگر انجام می دهند دو گناه می کنند. اول توهین به بشریت می کنند و دوم به دینی که به آن متدین هستند صدمه می زنند و از این رو است که متافقان بدتر از کفار اند. در این صورت می توان تعریف جدیدی از انسانیت و دین به دست داد. انسانها در سایه این نوع برداشت با هم بیشتر احساس همبستگی می کنند و به قول سعدی:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک پیکرند
چو عضوی به درد آورد روزگـار
دگر عضـوها را نماند قـرار

جمع بندی و نتیجه‌گیری
آنچه در این مقاله آمد این بود که سیاق آیاتی که در باره آفرینش آدم در قرآن آمده است نشانگر این است که خدا موجودی را با ویژگی های اخلاقی خاصی آفریده که می تواند همانند خدا جانشین وی در زمین باشد. داشتن این صفات که گاه به ظاهر متضاد می نماید از آدم موجودی توانمند ساخته که فرشتگان با آنهمه قداستی که داشتند از انجام آن عاجز ماندند و تنها با درک خبر آن توسط آدم از اظهار نظر خویش پشیمان شدند. خدا هم خود با نشان دادن این موجود عظیم و ذو ابعاد، فرشتگان را متقاعد نمود. از این رو اسمای خدایی ناظر بر ویژگی های انسان است و نه تعلیم مسمیاتی از خزائن علم ربویی با علم حضوری و یا علم به جزئیات زمین. البته این انسان توانمند می تواند همه این علوم را فهم کند و پذیرش این توانمندی با درک مغیبات و اشراف علمی بر مسائل زمین و اکتشافات از جانب وی در سایه تلاش و کوشش، به عنوان شواهدی بر این توانمندی، قابل پذیرش است. بنابراین اسماء (اوصاف و اخلاق آدمی) عبارت است از داشتن ویژگی هایی چون عقل، اراده، توبه و انابه، معرفت، اعتراف، صدق، حمل و ادای امانت، تواضع، عفت، حلم، کرامت و عزت، پذیرش حق، و تمکین از مافوق حقیقی، عبودیت خدا، ایثار و گذشت، داشتن اراده و اختیار و بسیاری از صفات حمیده دیگر. بر خلاف آنهایی که انسان را ذاتاً گناهکار و یا شریر می دانند فطرت انسانی به همه موارد بالا تمایل دارد. صفات رذیله در انسان، ذاتی نیست و عارضی است و در اثر غفلت از توانمندی هایش به وجود می آید. همچنانکه در روایات داریم کسی ظلم می کند که ضعیف باشد (قمی، دعای شب جمعه، ۶۶). انسانی که به خودش ظلم می کند نیز این چنین است. جالب است در اصول کافی کلینی (بی تا. ج. ۱) کتاب عقل بر کتاب علم و توحید مقدم است.

فایده عمده بحث این است که می توان پذیرفت که از نظر ادیان الهی و به ویژه دین اسلام، بشر ذاتا اخلاقی است و قبل از اینکه بخواهد  دینی را انتخاب کند از فطرت سلیم و پاک بشری برخوردار، و حق و حقیقت را طالب است و این طلب قبل از آنکه دینی باشد اخلاقی و انسانی است. اینکه خدا از گِل غیر مطبوع و یا نطفه بدبوی انسانی زیباروی و خوشبوی می آفریند اِشعار به این دارد که انسان با اخلاقیات ذاتی خود می تواند جهانی سالم و مطبوع بسازد.

و این متدینان اند که موجب اختلاف می شوند. اعتراف به صفات خدا نوعی بهره گیری و آماده سازی خود برای تخلق به صفات خدائی است و این هنوز قبل از آموزش هرگونه علمی است. بدیهی است اگر بشر بر اساس فطرت پاک خود عمل کند قطعاً حق، دین حق و مقام حق را می پذیرد (آل عمران، ۸۵) و از هر چه ناروا است دوری می گزیند.

منابع:
قرآن کریم
نهج البلاغه. (۱۳۶۸). ترجمه سید جعفر شهیدی. تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی.
قرآن الکریم و بهامشه تفسیر الامامین الجلالین (بی تا).. بیروت: دارالمعرفه

ربیع نتاج، علی اکبر؛ جهاندیده، محسن (۱۳۹۲).بررسی تفسیری آیات سجده فرشتگان بر حضرت آدم. فصلنامه علمی پژوهشی مطالعات تفسیری. ۴(۱۶). ۵۵-۷۲.
زمخشری، جار الله.(۴۶۷-۵۳۸) (بی تا). الکشاف عن حقایق التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل و یلیه الکافی الشافی لاحمد بن حجر عسقلانی (-۸۵۲). بیروت: دارالمعرفه.
سعدی، مصلح الدین (۱۳۸۴) کلیات سعدی بوستان، گلستان،... به اهتمام محمد علی فروغی. تهران: زوار

طالقانی، محمود (بی تا). پرتوی از قزآن. تهران: شرکت انتشار. ج. اول
طباطبائی، محمد حسین (۱۳۸۴). تفسیر المیزان. ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی. قم: دفتر انتشارات اسلامی.
طبرسی، فضل بن حسن (بی تا). مجمع البیان فی تفسیر القرآن. صحح و علق علیه سید هاشم رسولی محلاتی. طهران:مکتبه العلمیه الاسلامیه

فدائی، غلامرضا (۱۳۹۵). جستارهایی در هستی شناسی و معرفت شناسی. تهران: امیرکبیر
فدائی، غلامرضا (۱۳۹۷). نقدی بر قانون جهان شمول علیت. فلسفه دین تطبیقی (مقایسه ای). ۹و ۱۰ بهمن ماه ۱۳۹۷. تهران: انجمن علمی فلسفه دین ایران با همکاری گروه فلسفه دانشگاه خوارزمی.
قمی، حاج شیخ عباس (۱۳۸۵). مفاتیح الجنان. مترجم مهدی الهی قمشه ای.. قم: الطیار

کلینی، محمد بن یعقوب(بی تا). اصول کافی. با ترجمه سید جواد مصطفوی. تهران: دفتر نشر فرهنگ اهل بیت علیهم السلام.
مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۶۸، ص ۳۸۲، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق
المنجد فی اللغه و الاعلام (۱۹۸۶) الطبعه الحادیه و العشرون. بیروت: دارالمشرق.

https://hawzah.net/fa/Magazine/View/
http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa۲۳۱۷۰  ۲۵/۱۱/۱۳۹۷
https://makarem.ir/main.aspx?reader=۱&pid=۷۲۳۵۸&lid=۰&mid=۷۶۲۹۴/   ۲۵/۱۱/۱۳۹۷
http://rajanews.com/node/۲۳۳۸۱۹۲۵/۱۱/۱۳۹۷
https://www.porseshkadeh.com/question/ ۲۵/۱۱/۱۳۹۷ ۶۳۴۷۱/

* استاد دانشگاه تهران

کد خبر 1239148

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 3 =