۹ نفر
۳۱ تیر ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۳
ترس در دیوارۀ کارون ٣

در یک بهار در اواخر دهه هفتاد خورشیدی رودخانه کارون با سیل عظیمی خروشید تا میزان آوردِ آب تا حدود ۳۰ برابر مقدار معمولی آن در محل کارگاه سد و نیروگاه کارون ٣ در منطقه ایذه خوزستان افزایش پیدا کند.

این اتفاق باعث شد تا راه های دسترسی معمولی ما که به راحتی حتی با ماشین می توانستیم خودمان را به دستگاه های حفاری در تکیه گاه های سد برسانیم قطع شود. بعد از آن واقعه مجبور بودیم از بالای دیواره حفاری شده تکیه گاه سد با شیب بسیار تند مثل کوهنوردهای حرفه ای برای تعمیر دستگاه های حفاری که دچار اشکال می شدند؛ پایین برویم تا خودمان را به دستگاه برسانیم. دیواره در آن زمان حدود چهل متر ارتفاع داشت و طنابی هم در آن آویزان شده بود اما تقریبن در پانزده متر انتهایی از پایین باید بدون طناب پائین می رفتیم و بعد موقع بالا آمدن خودمان را بالا می کشیدیم.

در تعمیرگاه دستگاه‌های حفاری شرکت سابیر که آن را به نام واحد پنوماتیک هم می شناختند چند مهندس و تکنسین بودیم و آن روز وقتی قرار شد من برای رفع مشکل دستگاه بروم فقط به دیواره فکر می کردم! با یک همکار رفتیم که استاد کار باتری بود. به هر طریقی بود او را راضی کردم از خاکریز برویم بالا و از دیواره تکیه گاه برای رسیدن به دستگاه استفاده نکنیم. راه بسیار طولانی تر می شد و خطر ریزش سنگ هم زیاد بود و در واقع کسی از آن راه برای رسیدن به محل تکیه گاه راست استفاده نمی کرد اما برای من این راه ترس کمتری داشت. بلدوزرها روی خاکریز بسیار مرتفع دائم می رفتند عقب و غرش کنان و عصبانی در حالی که دود بیشتری از اگزوز بیرون می دادند تا شبیه پرچم دراز و سیاهی بشود از آن بالا کلی سنگ و خاک را به جلو هل می دادند و به پائین می ریختند. به وسیله بی سیم با مسئول خاکریز صحبت کردیم و راضی اش کردیم تا بلدوزرها را متوقف کند تا ما بالا برویم. بالاخره به بالا رسیدیم و کار بر روی دستگاه را شروع کردیم. در هنگام کار کردن گاهی به دیواره هم نگاه می کردم. پایین رفتن از خاکریزی که آمده بودیم هر لحظه داشت غیر ممکن می شد چون بلدوزرها داشتند آن را به شکل دیگری در می آوردند و از طرف دیگر برای همین بالا آمدن هم کلی غرولند شنیده بودم که آخر چرا از دیواره نیامدند؟ خاکریز به این عظمت که محل رفت و آمد نیست....
پس تنها راه خروج من از آنجا فقط دیواره بود و بس!

کارگران و اپراتور های دستگاه های حفاری که اغلب از مردمان بومی منطقه بودند خیلی راحت پاهایشان را در حفره های نامنظمِ باقی مانده از انفجارهای قبلی روی دیواره می گذاشتند و با گیر دادن دست هایشان در حفره های مشابه در بالاتر خود را بالا می کشیدند و وقتی به طناب می رسیدند دیگر کار راحت بود اما برای ما که وظیفه تعمیر و نگهداری این دستگاه ها را داشتیم و هر چند روز یک بار به آنها سر می زدیم آن هم وقتی که  مشکلات پیچیده بودند، بالا و پایین رفتن از آن دیواره سنگی کار آسانی نبود. در آن هنگام تنها سوْال زندگی ام این بود که چطور می خواهم از این راه دوباره برگردم بروم بالا؟

کارمان با دستگاه تمام شد و حالا باید خودمان را بالا می کشیدیم. همکارم که از اهالی خوزستان است خودش را تند و سریع بالا کشید و من را با دیواره تنها گذاشت. شروع کردم به بالا رفتن. دستم را به اولین فرو رفتگی گیراندم، سنگِ خرد شده را زیر انگشتانم حس می کردم. آفتاب ظهر سعی در داغ کردن کوه داشت. سطح ناهموار دیواره وقتی از پائین به بالا به آن نگاه می کردی مثل یک غول بدشکل به نظر می آمد که هر لحظه می خواهد خود را تکان دهد تا من را به پائین پرت کند. هر چه بالاتر می رفتم و به پایان دیواره فکر می کردم می دیدم انتهایی جز آسمان آبی دیده نمی شود. انگار دیوار تا آسمان بالا رفته بود. ابرکی که داشت تند تند به راهی می رفت درست بالای سر من ایستاد و بعد آرام آرام چند پاره شد. اپراتورها و کارگران در آن پائین زیر سایه ای نشسته بودند و اصلن توجهی به من که حالا کلی بالا رفته بودم نداشتند. دست ها و پاهایم را به چاله های کم عمق گیر می دادم و خودم را بالا می کشیدم. دیگر فقط دو صدا را می شنیدم. یکی نفس کشیدن خودم و دیگری کشیده شدن پاهای لرزانم که کوه را می خراشید تا خود را در فرو رفتگی بالاتر جای دهد. همه بدنم شروع به لرزیدن کرد. ترس آنچنان سراسر وجودم را فراگرفته بود که یک لحظه خواستم خودم را از شر تحمل آن راحت کنم و تسلیم وسوسه رها کردن دست ها و پاهایم که به شدت می لرزیدند بشوم. اندکی دست هایم را شل کردم اما وقتی به پایین نگاه دوباره کردم و دیدم که هیچ کدام از آدم هایی که در زیر سایه دور هم نشسته اند نگاهی به من نمی کنند؛ فهمیدم که این قضیه از آن پایین به این وحشتناکی که من اینجا دارم حس می کنم نیست.

به هر حال خودم را بالا کشیدم و وقتی رفتم به غذا خوری کارگاه و اولین قاشق ناهار را خوردم و لذت آن را حس کردم خوشحال بودم که تسلیم ترس نشده، دست هایم را زیاد شل نکرده و هنوز زنده و سالم هستم. کم مانده بود ترس بی مورد کار دستم بدهد! اما نتوانست چون من توانستم!

کد خبر 1282183

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 5 =