۱۶ نفر
۱۵ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۰:۵۰
آیا این همه تلخی را پایان شیرینی هست؟

پرسش غالب ایرانیان عزادار و بُهت‌زده این است: «آیا این‌همه تلخی و شوری را پایان شیرینی هست؟»

«سفره‌ی وجود از مطعومات چنان خالی شد که دانه‌ای در هیچ خانه‌ای نماند، و قوت هستی و طعام خوش، در گواشیر، چندگاهی استه‌ی خرما بود که آن‌را آرد می‌کردند که می‌خوردند و می‌مُردند. چون هسته نیز به آخر رسید، گرسنگان، نطع‌های کهنه و دلوهای پوسیده و دبه‌های دریده می‌سوختند و می‌خوردند، و هر روز چند کودک در شهر گم می‌شدند که گرسنگان، ایشان را به مذبح هلاک می‌بُردند، و چند کس، فرزند خویش طعمه ساخت و بخورد، و در همه‌ی شهر و حومه یک گربه نماند،‌و در شوارع، روز و شب – سگان و گرسنگان در کُشتی بودند: اگر سگ غالب می‌آمد آدمی را می‌خورد و اگر آدمی غالب می‌آمد، سگ را... و از تراکم مُردگان در محلات، زندگان را مجال گذر نماند، و کس را پرواء مُرده و تجهیز و تکفین نبود...»

واقعیت مهیبی که از تاریخ کرمان در سال ۵۷۷ هجری قمری به قلم مورخ و ادیب توانای معاصر، دکتر «محمد ابراهیم باستانی پاریزی» در مقدمه‌ی «دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی» نگاشته، چنان تلخ و گَزنده است که گویی سیاه‌نمایی تاریخ در آن رخ داده، اما چنین سوگ عظیم و بزرگی در تاریخ سه هزار ساله‌ی این سرزمین یگانه نبوده و ایرانیان همچون جهانیان مصیبت‌های کوچک و بزرگ بسیاری را تجربه کرده‌اند؛ زخم‌هایی که هیچ‌وقت فرصت التیام نیافتند و کبودی‌شان بر آن‌چه که «یونگ» ناخودآگاه جمعی می‌نامد، هنوز هویداست.

سال ۱۳۹۸ نیز از همان ابتدا که سیل، بلای خانمان‌سوزی شد بر جان و کاشانه‌ی مردمان جنوب و غرب ایران تا همین دی‌ماه پُربلا که سردار جان‌ بر کفی به دوستان پَرکشیده‌اش پیوست و مراسم تشییع او در کرمان با جان‌باختن تنی چند از هم‌وطنان سوگوارمان همراه شد و در نهایت، ۱۷۶ انسان آرزومند و امیدوار به آینده، در آسمان، هدف تیر خطا قرار گرفتند و برای همیشه ناکام ماندند، زخمی ماندگار بر تاریخ پُر زخم ایران به یادگار گذاشت.

و اکنون، پرسش غالب ایرانیان عزادار و بُهت‌زده این است: «آیا این‌همه تلخی و شوری را پایان شیرینی هست؟» و در فشار چنین سوال سهمگینی، معنای زندگی است که در مرز رنگ‌باختن قرار می‌گیرد و وضعیت سلامت روان در غیاب چنین معنایی هشداردهنده می‌شود و اضطراب، تار و پود هستی‌ انسان و جامعه‌ی ایرانی را از هم می‌شکافد.

در مواجهه با این ناامیدی وسیع نیز، چنان‌که «جرالد وایلد»، روان‌شناس کانادایی در نظریه‌اش بیان می‌کند، رفتارهای پُرخطر و خشونت جاری می‌شود و ایرانیان بیش از پیش به چاه بی‌انتهای تنهایی فرو می‌روند.

آیا این‌همه تلخی را پایان شیرینی هست؟ پاسخ به این سوال، نیاز به ارتفاع‌گرفتن از لحظه‌ی اکنون و نگاهی بسیط به هستی دارد، ورنه همچون « ژان‌ پُل سارتر»، باید باور داشت:

«هنگامی که زندگی می‌کنیم، هیچ چیز رخ نمی‌دهد. صحنه‌ها عوض می‌شوند، آدم‌ها می‌آیند تو و می‌روند بیرون، همه‌اش همین. هرگز آغازی در بین نیست. روزها بی‌خود و بی‌جهت به روزهای دیگر افزوده می‌شوند، این افزایش، بی‌پایان و یک‌نواخت است. زندگی‌کردن همین است.» (رُمان تهوع، ، ۱۹۳۸)

ارتفاع‌گرفتن و فراتر رفتن از تجربه‌ی زمان‌مند کنونی، پادزهر ناامیدی و وحشت از سیاهی مطلق تنهایی و میرایی است. این‌چنین پادزهری را می‌توان در یافته‌های روان‌شناسان وجودی مشاهده کرد و امروز، جامعه‌ی ایرانی، بی‌تابانه، محتاج آن است.

مقدمه‌ی چنین امری، پذیرش واقعیت مهیب و انکارنکردن آن است. باید ابتدا زخم را عریان دید و به عُمقش پی‌بُرد؛ او که زخم خود را پنهان می‌کند هرگز در اندیشه‌ی درمان آن نیست.

پذیرش واقعیتی که به‌مثابه یک روان‌گزیدگی (Trauma) تجربه می‌شود، البته، بدون تجربه‌های تلخ شناختی و عاطفی نیست. ابتدا انکار می‌کنیم و گاه حتی به شوخی می‌گیریم «کج‌رفتاری چرخ گردون» را، اما وقتی واقعیت عیان شود، مجبوریم بپذیریم تلخی جان‌کاه آن را. در این هنگام است که خشم هیجان غالب‌مان می‌شود و می‌خواهیم به زمین و زمان بگوییم:‌

ما را رها کنید در این رنج بی‌حساب

با قلب پاره‌پاره و با سینه‌ای کباب

خشم‌ که به پایان برسد، غم سراسر وجودمان را درمی‌نوردد و این‌جاست که با حافظ هم‌نوا می‌شویم:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی!

شوربختانه، اغلب ایرانیان در سده‌های پُرمصیبت تاریخ سرزمین‌مان، در تجربه‌ی روان‌گزیدگی‌های جمعی، چون به غم رسیده‌اند، آن‌را با اشتیاق به آغوش کشیده و سال‌ها با آن زیسته‌اند و عبور نکرده‌اند. مرهم نیافته‌اند، چراکه در مواجهه‌ی با غم، ملزوماتش را نپذیرفته‌اند؛ هرگز به‌درستی بر عمق رنج‌هایشان نگریسته‌اند و بغض‌هایشان را همواره فروخورده‌اند و باوری عمیق داشته‌اند که این غم را پایانی نیست. چنین می‌شود که روان‌گزیدگی‌های جمعی در ناخودآگاه جمعی ایرانیان شکلی ابدی می‌گیرد و ویژگی‌های پُرالتهاب و ویرانگر زمان حال به آینده نیز تعمیم داده می‌شود. طبیعی است که در چنین مهلکه‌ای، هر چیز که می‌تواند معنایی باشد برای آینده، رنگ می‌بازد و گفته‌ی «آرتور شوپنهاور» صادق می‌شود: «زندگی مانند پاندولی است که میان رنج و ملال در نوسان است.»

اما واقعیت چنین نیست!  

همان‌طور که «مارتین سلیگمن»، روان‌شناس مشهور آمریکایی، در پایان کتاب «کودک خوش‌بین»اش می‌نویسد:

«اوضاع حتماً روبه‌راه خواهد شد» را با واقعیت باید محک زد. فردی که از خوش‌بینی درست برخوردار باشد، این‌گونه می‌اندیشد:‌«در صورتی‌که معضلی پیش بیاید و روزنه‌ی امیدی وجود داشته باشد، اوضاع بهتر می‌شود. اما اگر امیدی نباشد، بهبود نیز روی نخواهد داد. برای آن‌که احتمال موفقیت و امید را افزایش دهم، چه‌کاری از خودِ من برمی‌آید؟»  

یا «پیتر سینگر»، فیلسوف اخلاق آمریکایی، می‌نویسد:

«افسوس‌خوردن و شکایت از اوضاع جهان ثمری ندارد مگر این‌که در فکر راهی برای اصلاح آن باشید. اگر راهکاری ندارید بیهوده برای نوشتن کتابی در مورد این مشکلات و مصایب زحمت نکشید. یه یک جزیره‌ی گرمسیری بروید و در آفتابش دراز بکشید.»

برای آن‌که بتوانیم از غم عبور کنیم باید ارتفاع بگیریم، در «زمان حال ابدی» گرفتار نشویم و به هستی خود در طول عمرمان و نقش آن در تاریخ بشریت بیندیشیم تا بتوانیم برای خود معنایی بیافرینیم تا وقتی در آستانه‌ی مرگ به فراپشت‌مان بنگریم، دریابیم که «فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه، اما یگانه بود و هیچ کم نداشت» (احمد شاملو، در آستانه)

این عبور، البته، به‌معنای بی‌تفاوتی نسبت به رنج‌هایمان نیست. رنج‌هایمان مچاله‌مان می‌کند، در هم می‌شکندمان و اگر بخواهیم در نتیجه، در پَسِ این طوفان مهیب، دریایی آرام و آفتابی را خواهیم دید؛ آفتابی که پاداش مقاومت‌مان در برابر طوفان‌هاست. همان‌طور که «ساموئل بکت»، نویسنده و نمایش‌نامه‌نویس ایرلندی، در نمایش‌نامه‌ی «در انتظار گودو»، به‌خوبی چنین امیدی را به تصویر می‌کشد: 

استراگون: «ما همیشه چیزی را پیدا می‌کنیم که به ما بفهماند هنوز زنده‌ایم، مگه نه دی‌دی؟»

ولادیمیر: «بله، بله، ما جادوگریم.»

*روان‌شناس
* منتشر شده در ماهنامه سپیده دانایی . آذر و دی ۱۳۹۸

کد خبر 1348964

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • شهرام IR ۱۲:۴۷ - ۱۳۹۸/۱۱/۱۶
    0 0
    با سپاس از این یکی از معدود یادداشتهای قابل اعتنا. بگذریم که من با «فتیش مصیبت» داشتن مردم این جغرافیای «اندوه» مخالفم (چنان در عزا غرقیم که فرصت «زاری» نداریم - نقل قول) اما نکته مثبت این هجوم لاینقطع مصیبت، رسیدن به نقطه طلایی «نا امیدی مطلق» جمعی است که مقدمه واجب هر تغییر اساسی در این روند نفس گیر قهقرایی به سوی انحطاط کامل است.
  • اک IR ۱۲:۳۹ - ۱۳۹۸/۱۱/۱۷
    0 0
    ما مامور به وظيفه هستیم، بعدش هر چه پیش آید خوش آید، چه تلخ چه شور چه شیرین