۲ نفر
۲۵ فروردین ۱۴۰۰ - ۰۵:۵۷
نیرویی برتر و فوق قوای آدمی

اهمیت نفس بر کسی پوشیده نیست. همه فلاسفه و ادیان در باره آن سخن گفته اند و همه انسانها در زندگی خود از آن به وفور استفاده کرده و می کنند.

در واقع وقتی سخن از «من» و یا «خود» می شود اشاره به نفس دارد. و این نفس نشان از وجود، حیات، شخصیت و شاکله هر فرد است و بدون آن هیچکس نمی تواند از خود و یا در باره خود حرفی بزند.

این نفس با همه اهمیتی که دارد و از هر چیز و از هر کس به آدمی نزدیک تر است، مورد سوء تعبیر و عدم شناخت هم قرار گرفته است و درباره وظائف آن هم اختلاف نظرهائی وجود دارد. کتاب های آسمانی و در رأس آن قرآن بار ها و بارها از نفس سخن گفته است. از سوگند خداوند به نفس  تا مسئول بودن نفس در همه موارد زندگی و تا برسد به دخول در رضوان و بهشت پروردگاری همه جا نفس حضور دارد. فلاسفه و از جمله ارسطو در باره نفس مطلب دارند.

آنچه مورد غفلت واقع شده است در تعریف و کارکرد آن است. با آنکه از هر چیز دیگر به انسان نزدیکتر است. بسیاری فکر می کنند وقتی از نفس سخن به میان می آید منظور قوه و نیروئی در داخل بدن شخص است و هر چیز اگر بخواهد  ادراک شود باید اول درونی شود آنگاه اثر نفس در آن دیده شود و از این ، و به ویژه در  متأخر با ذهن مشتبه می شود. در حالی که به نظر می رسد نفس علاوه بر قدرت درونی دارای قدرت بیرونی هم هست. این نکته را من درکتاب «جستارهایی در هستی شناسی و معرفت شناسی» (امیرکبیر، 1395) باز نموده ام که چگونه می شود هر پدیده ای دارای خواص و قدرت بیرونی و درونی داشته باشد اما نفس با همه اهمیت آن فقط مربوط به درون باشد. در آنجا گفته ام وقتی سخن از آهن ربا می شود هم اشاره ما به سنگ و یا آهن سخت است به اضافه قدرت جاذبه بیرونی آن که با آن می توان خواص آن را درک کرد. اگر از خورشید، درخت، حیوان و مانند آنها یاد کنیم در آنجا هم اطلاق نام به هر یک از آنها با در نظر گرفتن خواص درونی و بیرونی آن است. پس چگونه می شود انسان که خود را سر آمد موجودات می داند و با نیروی تفکر خود به تسخیر جهان همت می-گمارد و کتب آسمانی هم بر آن تأکید دارند فاقد این قدرت باشد. پس وقتی از نفس سخن می گوئیم از انسانی سخن می گوئیم که علاوه بر داشتن قدرت درونی از شعاع نفوذ بیرونی هم برخوردار است. این مسئله به ویژه در ادراک بسیار معنی دار است و آن این است که به محضی که جسمی و یا پدیده ای در برابر انسان و یا نفس انسانی قرار گرفت ادراک و علم صورت گرفته و پس از آن است که با تصویری که از آن در ذهن آدمی شکل می گیرد ادراک ذهنی تحقق می یابد. در آنجا گفته ام که با حضور هر چیز در برابر انسان دو اتفاق می افتد که بسیار به هم نزدیکند ولی تقدم با عینیت است تا ذهنیت. اتفاق اول این است که با حضور پدیده در برابر نفس، ادراک هستی شناسانة عینی صورت می گیرد و بلا فاصله تصویر آن در ذهن منعکس می شود و آن ادراک هستی شناسانة ذهنی است که متکی بر رویداد اولی است و نه بر عکس؛ پس از آن معرفت شناسی شکل می گیرد.

این نفس با این خصوصیت همه قوای دیگر در اختیار اوست. سایر قوا که هر یک وظیفه خود را به نحو خاص انجام می دهند در دائرة حکومت و اقتدار نفس انجام وظیفه می کنند. معنی آن این است که اگر نفس نباشد و یا هشیار نباشد و یا التفات نداشته باشد هر چند همه و یا هر یک از حواس دیگر سالم و فعال باشند، هیچ فایده ای برای فرد ندارد و اصلا قابل تصویر نیست. 

در اینجا لازم است فرق میان ذاتی شیء و آثار آن تفاوت قائل شد. بعضی فکر می کنند که جاذبه آهن ربا و رادار، یا خواص ذاتی اشعه خورشید و یا طراوتی که درختان ایجاد می کنند جزو آثار آنهاست. در حالیکه این عوامل ذاتی این پدیده هاست. آثار آنست که در اشیاء دیگر ظاهر شود. یعنی اگر چیزی در حوزه مغناطیسی آهن ربا، رادار، اشعه خورشید و یا محیط پیرامونی درخت در مثال های بالا قرار نگیرد باز هم این خواص مربوط به این پدیده ها هست. اگر چیزهایی در حوزه نفوذ آنها قرار گیرد و تأثیری بر آنها مترتب شود شواهدی بر وجود این خواص است و نه تغییر در ذات آنها.

 اصطلاحی که ظاهراً مربوط به ملاصدرا است این است که نفس مجموعه همه قوه های دیگر است. سؤال این است که اگر به این نکته قائل شویم و نفس راکل وجود آدمی بدانیم پس چه کسی قوای دیگر را هماهنگ می-کند و یا فرمان می دهد.

به نظر می رسد نفس حاصل جمع همه قوای دیگر اعم از حواس درونی و بیرونی نیست؛ بلکه علاوه بر آن ویژگی مدیریت و مدبرّیت هم بر نفس مترتب است. بحث هائی که در باره نفس و ذهن می شود همین را می گوید. در اینجا به داستان مناظره هشام بن الحکم از شاگردان امام صادق علیه السلام در اهمیت وجود امام اشاره می کنم که از مخالف پرسید آیا دست داری با آن چه می کنی، گوش داری با ان چه می کنی و یکی یکی اعضا را پرسید و پاسخ گرفت در پایان پرسید آیا قلب داری گفت آری. گفت با آن تصمیم می گیرم. عین داستان هشام و مناظره با عمرو بن عبید معتزلی به قرار زیر است:

یونس بن یعقوب، یکی از شاگردان برجسته امام صادق علیه السلام می‌گوید: در یکی از سال‌هایی که هشام بن حکم به سفر حج مشرف شده بود، در «منا» حضور امام صادق علیه السلام شرفیاب شد. حمران بن اعین، محمد بن نعمان، هشام بن سالم و دیگر بزرگان شیعه نیز در مجلس حاضر بودند. حضرت علیه السلام به هشام فرمود: آیا نمی‌خواهی داستان مناظره و گفتگوی خود با عمرو بن عبید را برای ما بیان کنی؟ ...

آنگاه هشام داستان مناظره خودش با عمرو بن عبید را چنین بیان کرد: به من خبر دادند که عمرو بن عبید روزها در مسجد جامع بصره با شاگردانش می‌نشیند، درباره امامت بحث می‌کند و عقیده شیعه درباره امامت را بی‌اساس و باطل می‌شمارد. این خبر برایم خیلی ناگوار بود، به همین سبب به بصره رفتم. وقتی وارد مسجد جامع بصره شدم، بسیاری اطراف عمرو نشسته بودند. از حاضران تقاضا کردم اجازه دهند تا بتوانم نزدیک عمرو بنشینم.

وقتی نشستم، به عمرو بن عبید گفتم: ای مرد دانشمند، من غریبم، اجازه می‌دهید چیزی بپرسم؟ گفت: آری. گفتم: آیا شما چشم دارید؟ گفت: پسرجان این چه پرسشی است، چرا درباره چیزی که می‌بینی می‌پرسی؟ گفتم: استاد عزیز پوزش می‌خواهم. پرسش‌هایم این گونه است، خواهش می‌کنم، پاسخ دهید. گفت: گرچه پرسش‌هایت احمقانه است، ولی آنچه می‌خواهی بپرس. گفتم: آیا چشم دارید؟ گفت: آری. پرسیدم: با آن چه می‌کنی؟ گفت: به وسیله آن رنگ‌ها و اشخاص را می‌بینم. گفتم: آیا بینی داری؟ گفت: آری. گفتم: از آن چه بهره‌ای می‌بری؟ گفت: به وسیله آن بوها را استشمام می‌کنم. گفتم: آیا زبان داری؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه می‌کنی؟ گفت: طعم اشیا را می‌چشم. گفتم: آیا شما گوش دارید؟ گفت: آری. گفتم: از آنچه سود می‌بری؟ گفت: به آن صداها را می‌شنوم. گفتم: بسیار خوب، حالا بفرمایید دل هم دارید؟ گفت: آری. گفتم: دل برای چیست؟ گفت: به وسیله دل (مرکز ادراکات) آن چه بر حواس پنجگانه و اعضای بدنم می‌گذرد، تشخیص می‌دهم اشتباه‌هایم را برطرف می‌کنم و درست را از نادرست تشخیص می‌دهم. گفتم: مگر با وجود این اعضا از دل بی‌نیاز نیستی؟ گفت: نه، هرگز. گفتم: در حالی که حواس و اعضای بدنت سالم است چگونه نیاز به دل داری؟ گفت: پسرجان، وقتی اعضای بدن در چیزی که با حواس درک می‌شود تردید کند، آن را به دل ارجاع می‌دهد تا تردیدش برطرف شود. گفتم: پس خداوند، دل را برای رفع تردید اعضا گذاشته است. گفت: آری. گفتم: پس وجود دل برای رفع حیرت و تردید ضروری است؟ گفت: آری، چنین است. گفتم: شما می‌گویید خدای تبارک و تعالی اعضای بدنت را بدون پیشوایی که هنگام حیرت و شک به او مراجعه کنند نگذاشته است، پس چگونه ممکن است بندگانش را در وادی حیرت و گمراهی رها کرده، برای رفع تردید و تحیرشان پیشوایی تعیین نفرماید؟ عمرو بن عبید پس از لحظه‌ای تامل و سکوت، سربلند کرد، به من نگریست و گفت: ... تو همان هشامی؛ سپس مرا در آغوش گرفت؛ به جای خود نشانید و تا من آنجا بودم، سخن نگفت.

به نظر می رسد نفس آدمی در بین قوایی که در اختیار اوست جایگاهی همچون امام را دارد که او را راهنمایی می کند و به او دستور می دهد. بنابراین چیزی برتر و فوق قوا است. از این رو بهتر است به جای عبارت «النفس فی وحدتها کل القوا» گفت « النفس فی وحدتها فوق القوا یا مدبر القوا».

* استاد تمام دانشگاه تهران

کد خبر 1504659

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 8 =