مذاكرات اسلام آباد

۰ نفر
۱۹ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۳۸

امیر احمدی آریان

 کتاب چهارم کماکان به بررسی وضعیت شهر اختصاص دارد. هنوز حضار در تلاش‌اند تا شهر ایده‌آل را بسازند، و حتی آنان که با افلاطون مخالف سرسخت بودند در عمل به کمک او می‌شتابند تا وضعیت شهر روشن‌تر شود و اگر هنوز عناصر مزاحمی در آن زندگی می‌کنند، کنار گذاشته شوند.

ادئیمانتوس در ابتدای این کتاب وارد بحث می‌شود، و از سقراط در باب تفریح و رفاه نگهبانان می‌پرسد. او به درستی می‌گوید در چنین شهری نگهبانان، که سنگین‌ترین رسالت را بر دوش دارند، از تفریح کافی بهره‌مند نمی‌گردند، و علی‌رغم زحمتی که می‌کشند اجر درخوری نمی‌یابند. سقراط پاسخ می‌دهد که هدف سعادت کل شهر است، و اگر یکی از طبقات شهر در بهترین حالت به سر برند و طبقات دیگر وضع متفاوتی داشته باشند، با بدنی مواجه خواهیم بود که فقط یکی از اعضایش زیباست. چنین بدنی مسلماً زشت‌‌تر است از بدنی که تمام اعضایش هماهنگ و متناسب‌اند، حتی اگر هیچ کدام از زیبایی خارق‌العاده‌ای بهره نبرده باشند. استعاره بدن برای توصیف وضعیت جامعه، یکی ازکلیدی‌ترین استعاره‌های فلسفه سیاسی است، و بعدها در فلسفه سیاسی تامس هابز تبدیل به مفهوم اصلی‌ می‌شود. سقراط نیز به دنبال بدنی ارگانیک و سالم است، بدنی که تمام اعضایش در هماهنگی با هم کار می‌کنند. او در ادامه بحث، و در امتداد تلاش‌اش برای رسیدن به این بدن ایده‌آل، به مسأله ثروت و فقر می‌پردازد. ثروت و فقر هر دو عامل انحطاط‌اند، به این دلیل که یکی مولد «تن‌پروری و بطالت و انقلاب» است و دومی موجب «پستی و تمایل به بدکاری و انقلاب.» جالب است که فصل مشترک انحطاطات ناشی از فقر و ثروت، از دید سقراط، واژه انقلاب است.

هراس سقراط از این است که در دل هر شهر، دو شهر وجود داشته باشد، یکی شهر ثروتمندان و دیگری شهر فقرا. چنین شهری از دید او هر آن در آستانه فروپاشی است. پس اندازه شهر در این بین اهمیت می‌یابد، این که شهر نه کوچک‌تر از حد باشد و نه بزرگ‌تر از حد، تا کنترل و هدایت‌اش آسوده گردد. این‌ها اما از نظر سقراط و هم‌نشینانش فروع بحث است، و به این ترتیب باز به بحث مورد علاقه‌اش، تعلیم و تربیت، نقب می‌زند و باز به تعلیم کودکان و کنترل بازی‌هاشان می‌پردازد. هدف سقراط آن است که کودکان طوری تربیت شوند که «عاشق قانون» باشند، و به این ترتیب آنان هر گاه نظم و نسقی از بین رفت، به دست خود ترمیم‌اش خواهند کرد. تلقی سقراط از قدرت تلقی پیچیده‌ای است، بسیار پیچیده‌تر از بسیاری از دولتمردان عصر ما. او اعتقاد راسخ دارد که با وضع قانون نمی‌توان کسی را وادار به آداب خاصی از معاشرت، شکل خاصی از لباس پوشیدن، مدل خاصی از مو و نظایر آن کرد، بلکه افراد چنان باید تربیت شوند که غیر از آن به ذهن‌شان خطور نکند. این الگو را شاید بتوان شکل غالب اعمال قدرت، به خصوص از جانب جوامع غربی، دانست، و سقراط در واقع بر فرآیندی از تولید و اعمال ایدئولوژی انگشت می‌گذارد که قرن‌ها بعد تحقق یافت.

در همین اوایل کتاب چهارم، کار تأسیس آرمان‌شهر به پایان می‌رسد، و پس از این گریز طولانی، سقراط به بحث ظلم و عدالت بازمی‌گردد. سقراط ابتدا چهار صفت حکمت و شجاعت و خویشتن‌داری و عدالت را به عنوان آن‌چه باید در این شهر یافت ذکر می‌کند، و بعد به جست و‌جویشان می‌رود. سقراط ابتدا از حکمت می‌گوید، و معتقد است حکمت تنها در چنگ اقلیتی محدود از افراد شهر است، و همین‌ها هستند که باید زمام امور را به دست گیرند. دیگر کلیشه مشهور فلسفه افلاطون، این‌که «فیلسوفان حاکم آرمان‌شهرند»، نطفه‌اش در همین بند بسته می‌شود، و کمی بعد خواهیم دید که چگونه بسط می‌یابد.

صفت بعد شجاعت است. سقراط شجاعت را با حفاظت گره می‌زند، و بر این باور است که طبقه مشخصی در شهر از شجاعت برخوردارند که سربازان نام دارند. اما در مورد خویشتن‌داری، سقراط بیانی کمی پیچیده‌تر دارد. او خویشتن‌داری را تسلط بر نفس می‌شمارد، این‌که بین اجزای متفاوت نفس نوعی هماهنگی برقرار باشد. این هماهنگی زمانی که به واسطه تربیت صحیح در تک تک افراد ثبات یافت، خود به خود در تمام شهر شیوع می‌یابد. خویشتن‌داری در شهر به معنای هماهنگی حاکم و مردم است، و برخلاف شجاعت و حکمت نزد گروهی خاص نیست.

عدالت اما، به زعم سقراط، پیشاپیش در شهر تعبیه شده است. عدالت در واقع آن شق چهارمی است که در تمام صفات دیگر حضور دارد، آن صفتی است که شهر پیشاپیش بر مبنای آن شکل یافته است. از دید سقراط، عدالت یعنی هر کس مشغول کار خود باشد و در کار دیگران دخالت نکند، و این نخستین اصلی بود که شهر بر مبنای آن استوار شد. از سوی دیگر، زمانی که افراد ظالم نباشند، به این معنا که در کار هم دخالت نکنند، خود به خود شهر نیز عادل خواهد شد، به این معنا که به مثابه‌ی یک کل، صفت مجموع اجزایش را به خود خواهد گرفت.

اما نظریه مشهور اولویت عقل نیز در همین بخش از کتاب مطرح می‌شود. سقراط در این بخش از کتاب نظریه‌ای به نسبت پیشرو طرح می‌کند، نظریه‌ای که می‌تواند در حکم درآمدی بر نظریات ضدذات‌گرایی باشد. او معتقد است انسان ذات واحدی ندارد، و تصمیمات و میل‌های او همگی از یک منشأ واحد برنمی‌خیزند. سقراط وجود انسان را پاره پاره فرض می‌گیرد، و معتقد است هر یک از امیال و آرزوها و اعمال او منشأ متفاوتی دارد. اگر کسی تشنه باشد، نتیجه میل بخشی از وجود اوست که متفاوت است با منشأ میل به گرسنگی، و آن نیز متفاوت است با منشأ خستگی. سقراط اما دو مقوله کلی تعریف می‌کند که منشأ دو دسته از اعمال‌اند: یکی عقل، که منشأ نهی و بازدارندگی، و یکی غریزه و هوس، که منشأ امیال و خواسته‌هاست. سقراط با افزودن تبصره‌ای خشم را نیز به عنوان رأس سوم این مثلث، هم‌دست عقل می خواند، و به این ترتیب ادامه می دهد که هر فرد شهر کوچکی است، و شرط عدالت در وجود او نیز این است که هر یک از اجزا به وظیفه‌اش درست عمل کند. در ادامه، سقراط هر چهار صفتی را که ذاتی آرمان‌شهر دانسته بود، به عقل گره می‌زند: آن کس که پیرو فرمان عقل باشد، هم شجاع است، هم خویشتن‌دار است و هم عادل. پیرو فرمان عقل، آن کسی است که تک تک اجزای وجودش به کار خود مشغول‌اند، و در عین حال وظیفه اصلی‌شان را که تبعیت از عقل است، به خوبی انجام می‌دهند. بد نیست نگاهی بیندازید به «غروب بتان» فردریش نیچه، و مقاله درخشانی که نیچه در نقد این ایده سقراط نوشته است.
بحث عدالت، بالاخره در این‌جا تا حدی بسته می‌شود، و سقراط از طریق معکوس ساختن استدلالاتی که تا به حال طرح کرده است، ظلم را نیز توضیح می‌دهد. از دید سقراط، ظلم چیزی نیست جز ناهماهنگی اجزای نفس، و دخالت هر جزء در کار جزیی دیگر ظلم به بار می‌آورد.

به این ترتیب، با این نحوه استدلال، مشخص می شود که عدل از ظلم برتر است و سودمندتر، و این بحث به انتها می‌رسد. پس از آن سقراط شروع می‌کند به برشمردن انواع حکومت‌ها، که نخستین‌شان حکومت اشرافی است، حکومتی که در آن زمام امور به دست چند نفر است.

در آغاز کتاب چهارم سقراط می‌خواهد به بحث پیرامون انواع حکومت بپردازد که جمع مانعش می‌شوند. آنان از او می‌خواهند در شهر خود تکلیف زنان و کودکان را نیز معین کند، و سقراط هرچند در ابتدا به ملایمت از این بحث طفره می‌رود، اما در نهایت به تعیین تکلیف برای جنس به زعم خود «ناتوان» دست می‌زند و خوراک خوبی برای فمینیست‌های دوآتشه فراهم می‌آورد.

سقراط از تفاوت طبیعی زن و مرد آغاز می‌کند، و این معما را پیش می‌کشد که چطور بر اساس این طبایع متفاوت می‌توان مسؤولیت‌های یکسانی به زن و مرد سپرد. در نهایت نتیجه می‌گیرد که طبایع اساساً تفاوتی جدی با هم ندارند، و مسأله این است که زنان در همه کار، به جز چند استثنا از قبیل خیاطی و شیرینی‌پزی، از مردان ناتوان‌ترند. بنابراین زنان را در شهر می‌توان به هر کاری، از موسیقی گرفته تا سربازی، گمارد و فقط باید توجه داشت در همه موارد از مردان ضعیف‌ترند. پس بهترین کار از دید او آن است که زنانی را که مثلاً توانایی نگهبانی دارند، با مردانی که حرفه‌شان این است، به عقد هم درآوریم. به این ترتیب بهترین زنان و مردان به کار دفاع از شهر می‌پردازند و ورزش‌ها و تمرین‌های بدنی می‌کنند، فقط یادمان باشد که وظایف سبک‌تر و آسان‌تر را باید به نسوان سپرد.

مسأله بعد، که برای ما طرح شدنش در آن زمان عجیب به نظر می‌رسد، مسأله اشتراکی شدن زنان نگهبانان است. سقراط بر این باور است که هر آن چه سودمند باشد مقدس و قابل دفاع است، طبق این قاعده به هر کنشی که احتمال منفعتی در آن باشد مشروعیت می‌دهد. آمیزش زنان و مردان نگهبان نیز از این نوع است، به این دلیل که آنان نژاد برترند، و طبق اعتقادات داروینی سقراط باید نژادهای برتر با هم ممزوج شوند و بچه بسازند تا شهر دچار انحطاط نشود. از سوی دیگر، شهر باید نیروی خود را صرف آموزش بچه‌های نژاد برتر کند و بچه‌های نژادهای پست را به حال خود واگذار کند تا شاید از بین بروند و شهر از لوث وجودشان پاک شود. از سوی دیگر، در مورد زاد و ولد نیز حکام تصمیم می‌گیرند. هر کس بخواهد بچه‌دار شود باید تأییدیه حاکم را داشته باشد، وگرنه در شهر بچه‌اش را حرام‌زاده خواهند دانست و او را بزرگ نخواهد کرد.

سقراط سپس به مزایای خویشاوند شدن تمام افراد طبقه نگهبانان، و در شکلی ایده‌آل‌تر، تمام شهر می‌پردازد و معتقد است در صورت عملی شدن پیشنهاد او، تمام اهالی شهر خوشبختی دیگران را خوشبختی خود و نگون‌بختی دیگران را بدبختی خود خواهند دانست. غیر از زن و فرزند، مال و املاک را هم باید به اشتراک گذاشت، تا حدی که فرد جز تن خود هیچ مایملکی نداشته باشد. در این صورت است که خود به خود هر نوع دعوا و اتهامی نیز از میان برمی‌خیزد. چنین است که در شهر صلح و صفا حاکم خواهد بود، و مفاهیمی همچون فقیر و ثروتمند دیگر وجود خارجی نخواهند داشت.

سقراط اما در بحث پیرامون برخورد با دشمن، ایده‌های دیگری طرح می‌کند، ایده‌هایی که آشکارا بر مبنای تصور برتری نژاد یونانی استوار است. سقراط با اسیر گرفتن از دیگر شهرهای یونان مخالف است، چون معتقد است یونانی نباید بنده یونانی باشد. همچنین او با جنگ یونانی با یونانی نیز به شدت مخالف است، و معتقد است آتش زدن خانه و خرمن یونانی به دست یونانی دیگر حماقت محض است. از دید سقراط بهترین راه برداشتن خرمن یونانی دیگر در هنگام دعوا و آشوب است، با توجه به این که صلح حتماً به زودی باید فرا رسد.

اما «موج» بعدی بحث مسأله عملی ساختن این شهر است، و سقراط شروع می‌کند به ارائه شیوه‌هایی برای تأسیس آرمان‌شهر در عالم واقعی. نخستین شهر فرمان‌روایی فیلسوف بر شهر است. اما فیلسوف از دید سقراط کیست؟ فیلسوف آن کسی است که طالب «تمام» حکمت است، نه بخشی از آن، و می‌خواهد تمام حکمت را در چنگ بیاورد. به بیان دیگر، و در واقع به بیانی بسیار کلیدی، فیلسوف واقعی آن کسی است که به تفکر در باب حقیقت علاقه دارد. او به دنبال مجردات است، و از اشیا و اصوات زیبا همیشه می‌کوشد به زیبایی محض، به ایده زیبایی برسد.

هفته بعد تا صفحه 445 کتاب «جمهور» را خواهیم خواند.

کد مطلب 1904

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 7 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • vahid IR ۰۵:۳۶ - ۱۳۸۷/۱۰/۲۱
    18 1
    متشکرم
  • meysam IR ۲۰:۱۵ - ۱۳۸۷/۱۰/۲۳
    18 1
    بسیار عالی بود. امیدوارم این روند ادامه پیدا کند . . . واقعا خوب کلیت مطلب را بیان می کنید. . . خوشحالم که چنین بخشی راه اندازی شده است

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین