گروه اندیشه: سوال این است که چرا آمریکا و اسراییل با آن که می دانستند ایران نه سلاح هسته ای دارد، و نه از نظر تجهیزات و امکانات، دست بالا نسبت به آمریکا و اسراییل ندارد، اقدام به حمله جمهوری اسلامی کردند؟ دکتر علی صناعی، استاد دانشگاه شیکاگو، با انتشار یادداشتی تحت عنوان «چرا دولتها جنگ را به توافق ترجیح میدهند؟» در سایت جامعه اندیشکده ها، به کلیات مباحث راجع به جنگ و توافق می پردازد. او به این سوال که «اگر جنگ نوعی قمار پرهزینه با پیامدهای نامطمئن است، چرا دولتها در بسیاری از موارد به جای جنگ، راهحلهای مسالمتآمیز را برنمیگزینند؟» پاسخ درخوری می دهد. این یادداشت را می خوانید:
****
یک پرسش بنیادین در مطالعات امنیت بینالملل این است که چرا با وجود آگاهی دولتها از هزینههای ویرانگر انسانی و اقتصادی جنگ، تاریخ روابط بینالملل همچنان شاهد جنگهایی است که آگاهانه آغاز شدهاند. بسیاری از این جنگها نه حاصل تصادفاند و نه صرفاً نتیجهی اشتباهات ناخواسته؛ بلکه تصمیماتی آگاهانه از سوی رهبران سیاسی به شمار میآیند. این وضعیت یک معمای نظری ایجاد میکند: اگر جنگ نوعی قمار پرهزینه با پیامدهای نامطمئن است، چرا دولتها در بسیاری از موارد به جای جنگ، راهحلهای مسالمتآمیز را برنمیگزینند؟
در پاسخ به این پرسش، پژوهشگران امنیت بینالملل توضیحات گوناگونی ارائه کردهاند. برخی از نظریهها بر ماهیت آنارشیک نظام بینالملل تأکید دارند؛ در این دیدگاه، نبود یک مرجع عالی و الزامآور در سطح جهانی سبب میشود دولتها برای حل اختلافات خود ناگزیر به اتکا بر قدرت و در نهایت استفاده از زور شوند. از منظر این رویکرد، جنگ یکی از ابزارهای ممکن برای مدیریت تعارض در محیطی است که در آن هیچ قدرت مرکزیای قادر به تضمین اجرای قواعد نیست.
دستهای دیگر از تبیینها بر محاسبات هزینه–فایده تمرکز دارند. بر اساس این رویکرد، جنگ زمانی رخ میدهد که دولتها برآورد کنند منافع مورد انتظار از جنگ بیش از هزینههای آن خواهد بود. در چارچوبی مشابه، برخی نظریهها بر منطق جنگ پیشگیرانه تأکید میکنند: اگر دولتی انتظار داشته باشد که رقیبش در آینده قدرتمندتر شود، ممکن است تصمیم بگیرد پیش از آنکه موازنهی قدرت به زیانش تغییر کند، دست به اقدام نظامی بزند. از این منظر، جنگ میتواند تلاشی برای جلوگیری از بدتر شدن موقعیت راهبردی در آینده تلقی شود.
با این حال، جیمز فیران (James Fearon)، از موثرترین پژوهشگران جنگ و امنیت بینالملل، در مقاله ۱۹۹۵ خود استدلال میکند که این توضیحات هنوز مسئلهی اصلی را حل نمیکنند: حتی اگر دولتها دربارهی قدرت یا منافع یکدیگر اختلاف نظر داشته باشند، جنگ همچنان گزینهای بسیار پرهزینه و پرریسک است.
بنابراین منطقی به نظر میرسد که بازیگران پیش از توسل به جنگ، از طریق مذاکره به توافقی دست یابند که نتیجهای نزدیک به همان نتیجهی جنگ ایجاد کند، بدون پرداخت هزینههای بسیار. اگر جنگ در نهایت به نوعی توزیع قدرت یا امتیاز میان طرفین منجر میشود، پرسش اساسی این است که چرا همان توزیع یا توافقی مشابه پیش از وقوع جنگ حاصل نمیشود؟ علت اصلی وقوع جنگ را باید در عدم تقارن اطلاعات و نیز مشکل اعتبار تعهد جستوجو کرد.

بر اساس تحلیل جیمز فیِران، در بسیاری از موارد دولتها در اصل قادرند به توافقهایی دست یابند که هر دو طرف آن را به جنگ ترجیح دهند. بنابراین وقوع جنگ معمولاً نتیجهی شکست در فرایند چانهزنی است؛ شکستی که مانع شکلگیری توافقی مورد پذیرش دوطرف میشود. در این چارچوب، دو مانع ساختاری نقش تعیینکنندهای در شکست چانهزنی و در نتیجه وقوع جنگ دارند.
نخستین مانع، مشکل اطلاعات نامتقارن همراه با انگیزه برای فریب است
دولتها معمولاً اطلاعات کامل و دقیقی دربارهی توان نظامی واقعی، ظرفیتهای اقتصادی یا میزان ارادهی سیاسی رقبای خود ندارند. افزون بر این، حتی زمانی که اطلاعاتی در دسترس است، هر طرف انگیزه دارد آن را بهگونهای ارائه کند که موقعیت چانهزنی خود را تقویت کند. اغراق دربارهی قدرت یا اراده میتواند امتیازات بیشتری در مذاکرات به همراه آورد. در چنین شرایطی، عدم قطعیت دربارهی قدرت نسبی و ارادهی طرف مقابل ممکن است بازیگران را به سمت آزمودن این مسئله در میدان جنگ سوق دهد.
نمونهای از این منطق زمانی مشاهده میشود که بازیگری ضعیفتر، با وجود آگاهی از ضعف قدرت خود، وارد درگیری نظامی میشود. هدف چنین اقدامی لزوماً پیروزی سریع نیست، بلکه ارسال یک «سیگنال پرهزینه» دربارهی میزان عزم و مقاومت است. در این حالت، مقاومت نظامی میتواند به طرف قدرتمندتر نشان دهد که تحمیل ارادهی خود هزینههای قابل توجهی خواهد داشت. بنابراین حتی جنگی که از منظر موازنهی قدرت نامتقارن به نظر میرسد، میتواند کارکردی ارتباطی و راهبردی در فرایند چانهزنی داشته باشد.
دومین مانع اساسی، مشکل تعهد معتبر است
حتی اگر دو دولت بتوانند دربارهی توافقی که بهتر از جنگ است به تفاهم برسند، ممکن است هیچیک نتوانند بهطور قابل اعتماد تضمین کنند که در آینده به آن پایبند خواهند ماند. این مشکل بهویژه در شرایطی که توازن قدرت در حال تغییر است اهمیت بیشتری پیدا میکند. اگر یک دولت در مسیر افزایش قدرت باشد، طرف ضعیفتر ممکن است بیم داشته باشد که پس از تغییر موازنهی قدرت، توافق کنونی نقض شود. در چنین وضعیتی، بیاعتمادی نسبت به آینده میتواند جنگ را به گزینهای تبدیل کند که بازیگران آن را برای جلوگیری از بدتر شدن موقعیت خود انتخاب میکنند.
در بسیاری از جوامع پیشین، شاهزادهها برای جلوگیری از درگیریهای پرهزینه بر سر زمین، از طریق معامله مسئله را حل میکردند. یا در برخی شبکههای مافیایی، برای جلوگیری از جنگهای خونین میان گروهها، قرعهکشی یا لاتاری تعیین میکرد که چه کسی کنترل یک فعالیت سودآور یا منطقه خاص را به دست آورد. این سازوکارها نشان میدهند که اگر بازیگران بتوانند قواعدی معتبر برای حل اختلاف ایجاد کنند، اغلب ترجیح میدهند از جنگ اجتناب کنند. اما در نظام بینالملل، نبود مرجع تضمینکننده یا سازوکاری اطمینانبخش باعث میشود تعهدات شکننده باشند.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما