به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، «هنگ ترسوها» خاطرات سروان فهمی الربیعی ترجمه محمدحسن مقیسه در انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است. در این خاطرات او به بازگویی اتفاقات جنگ عراق و ایران پرداخته و از زمانی میگوید که گرفتار نیروهای ایرانی میشود و با افراد خود در تلاش است تا از این مخمصه بیرون بیاید اما رزمندگان ایرانی او و یارانش را در ارتفاعات پنجوین گرفتار میکنند...
در روز جمعه برابر با ۱۹۸۵/۴/۱۹ سربازان ما در انتظار فرمان عقبنشینی به سر میبردند؛ بخصوص که ترس بر دلهای ما سایه انداخته بود و هیچ چیز نمیتوانست آن را از خود براند؛ نه تبلیغات، نه سرود، نه شعر، نه رادیو، نه تلویزیون، نه خود صدام. مهم این بود که پاها و دلها به محض به دست آوردن اجازه عبور از خطوط سرخ، آماده فرار بودند؛ در حالی که به نظر میرسید هیچ شانسی برای عقبنشینی وجود نداشت.
بعد از دو روز خوشحالی از پیروزیهای تقلبی، رزمندگان اسلام در ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه روز جمعه، دست به یک مانور نظامی در دامنههای ارتفاعات پنجوین زدند. این مانورها باعث شد که نیروی احتیاط و ازجمله نیروهای ویژه کماندویی، منطقه را ترک کرده، فقط هنگ ما به اضافه یک هنگ دیگر از کماندوها در ارتفاعات باقی بمانند. برداشت فرماندهی نادان ما از آن مانورها این بود که ایرانیها قصد اشغال تعداد بیشتری از ارتفاعات پنجوین را دارند و به هیچ وجه معتقد نبودند که فقط یک مانور محض در کار است که هدف از آن، عقبنشینی هرچه بیشتر نیروها از منطقه است.
در ساعت نه، رزمندگان اسلام، همراه با پخش سرودهای اسلامی، به طرف ما پیشروی کردند و نیروهای ما نیز از آن پیشروی را سد کرده، قصد داشتند آن را تبدیل به شکست کنند. یک سرباز فریاد میزد: «مرگ بر شما! مرگ بر شما!»
اما تیراندازی هیچ فایدهای نداشت. توپخانه با قدرت وارد عمل شد و من دیدم که بسیاری از خودروها و انبارهای مهمات ایرانیها به آتش کشیده شدند. در آن لحظات، تنها چیزی که به ذهنم رسید، سلامت خود و فرار از آن گرداب کشنده بود. رزمندگان اسلام به پیشروی خود به سمت ما ادامه داده، در مقابل نیز نیروهای کمکی که هم به ما رسیدند و همراه توپخانه، هواپیماهای نیروی هوایی با شلیک گلولههای آتشزا به شکل وسیعی به نابودی منطقه مبادرت ورزیدند.
تماسها از طریق بیسیم ادامه داشت و قطع نشده بود. در همین شرایط، سرهنگ ستاد نبیل الربیعی با من تماس گرفت.
-سروان فهمی!
-بله، قربان!
-کارها چطور پیش میرود سروان!
-تا این ساعت به خوبی پیش رفته و نیروهای ایرانی به خطوط اول ما نزدیک شدهاند.
-احتیاج به پشتیبانی دارید؟
-بله قربان. خطوط اول ما با نیروهای ایرانی درگیر بوده و تا الان مقاومت کردهاند.
-اگر احتیاج به پشتیبانی توپخانهای یا هوایی دارید، آماده است.
-ما پیروز میشویم جناب فرمانده؛ نیروهای ایرانی شکست خواهند خورد.
بلافاصله در پایان گفتوگو، نیروهای اسلام به خطوط اول ما حمله کردند. فرماندهی این موضوع را نمیدانست. ایرانیها با پیشروی سریع، به طرف مواضع دیگر به راه افتادند و تمام تلاشها آنها، این بود که قبل از صبح، اهداف خود را به تصرف درآورند. هنگامی که نیروهای ایران به اولین مواضع ما رسیدند، من با سرهنگ ستاد نبیل الربیعی، که فرمانده عملیات ارتفاعات بلغه نیز بود، تماس گرفتم.
قربان!... با حمله سنگین ایرانیها، نیروهای خط اول عقبنشینی کردند.
-چرا عقبنشینی کردید؟
-قربان! با تصمیم نظامی من عقبنشینی کردیم. من موقعیت را سنجیدم و دستور عقبنشینی را صادر کردم.
از جا در رفت و فریاد زد: «تو کی هستی؟ تا سه چه رسد به اینکه موقعیت را بسنجی؟ آیا ما اینجا نشستهایم که گوسفندها را چوپانی کنیم؟ تصمیم عقبنشینی نیروهای خط اول، تصمیمی است که تو شخصا عواقب آن را به گردن خواهی گرفت و من درخواست تشکیل شورای تحقیق برای روشن شدن آن خواهم کرد.»
این آخرین مکالمه با فرمانده عملیات بود که صدای تف انداختنش را از بیسیم شنیدم و به زبان آوردن سخن مشهورش: «نادان!»
نیروها یک به یک کشته میشدند. صدایی شنیدم. به طرفش که نزدیک شدم، دیدم بیسمچیام است. او خواهشکنان میگفت: «قربان! خواهش میکنم. قربان میخواهم با شما بیایم... مرا رها نکنید... من خواهم مرد، قربان!»
در حالی که او نفس نفس میزد، با قدرت، خودم را از دستش جدا کردم . خطاب به نیروهایم فریاد زدم: «بجنگید! بجنگید! بارکالله! نیروهای احتیاط از راه میرسند. هواپیمای نیروی هوایی هم خواهند آمد.»
نیروهای ایرانی با بالا رفتن از کوه، به طرف مواضع مرکزی ما در حرکت بودند؛ در حالی که نیروهای احتیاط هنوز به منطقه نرسیده بودند. تعدادی کشته شدند و برایم مشخص شد که سربازان قصدی در سر دارند. من به کمین آنها نشستم و هر سرباز که پا به فرار میگذاشت، یک گلوله از پشت نصیبش میشد و بدون اینکه وصیت کرده باشد، به قتل میرسید. من به هر کس که قصد فرار داشت، رحم نمیکردم و چه بسا همین کار، بعدها میتوانست از من شفاعت بکند!
۲۵۹




نظر شما