گروه اندیشه: مطلب پیش رو به قلم مرتضی امیرعباسی روانکاو برند، پژوهشگر قصه و مترجم است. او در مطلب خود می خواهد بگوید که در تلاطم بحرانهایی که هستیِ ملتها را تهدید میکنند، ذهن انسان به جای تسلیم، به سلاحی شگرف متوسل میشود: «سنگرِ روزمرگی». او با وام گرفتن از تعبیر آلبر کامو درباره «تابستان شکستناپذیر درون»، به کالبدشکافی پدیدارشناسانه میل سرکش به عادیبودگی در دل جنگ میپردازد. او معتقد است که از منظر روانکاوی یونگی، جامعه برای گریز از فروپاشی، کهنالگوی «آفرینشگر» را فرا میخواند تا از دل آوار، معنای زندگی را بازتولید کند. نویسنده با مرور تجارب جهانی — از شیرفروش لندنی زیر بمباران نازیها تا تئاترهای زیرزمینی سارایوو — بر این نکته تأکید میکند که حفظ روتینها، یک کنش رادیکال سیاسی علیه مرگطلبی است. با این حال، هشدار مهم متن در مرزبندی میان «عادیبودگی زیستن» و «عادیسازی فاجعه» نهفته است. در بخش نگاه به ایران، امیرعباسی با تحلیل نشانهشناختیِ پدیدههایی چون «پیامک پیشفروش بلیت قطار» یا «ترکیب چسبزدن به شیشههای تمیزِ شبِ عید»، زیستجهانِ منحصربهفرد ایرانی در تقابل غریزه حیات (اروس) با نیستانگاری جنگ (تاناتوس) واکاوی میشود. امیرعباسی در نهایت، بازگشت شجاعانه به آغوش زندگی روزمره و عبور از «برزخ بلاتکلیفی» را تنها راه بازیابی رونق اقتصادی و سلامت روان جمعی معرفی میکند؛ چرا که هیچ حماسهای سترگتر از اصرار بر «کاشت درخت سیب»، حتی در آستانه پایان جهان نیست. این گزارش را در ادامه می خوانید:
****
آلبر کامو در سطر درخشانی مینویسد: در اعماق زمستان، سرانجام دریافتم که تابستانی شکستناپذیر در درون من نهفته است. در بزنگاههای تاریخی، آنجا که هیولای جنگ با دندانهای برهنهاش بر سر یک ملت خیمه میزند، انسان با یکی از شگرفترین و پیچیدهترین مکانیسمهای دفاعی روان خود روبهرو میشود: «میل سرکش به عادیبودگی» یا آنچه میتوان آن را «روزمرگیگرایی» نامید. از منظر روانکاوی یونگی، در چنین اتمسفری غبارآلودی، کهنالگوی «بازمانده» تنها به حفظ حیات فیزیکی، یعنی نفسکشیدن صرف، بسنده نمیکند.
روان جمعی برای فرار از فروپاشی، دست به دامن کهنالگوی «آفرینشگر» میشود تا از دل آوار، معنایی به نام زندگی روزمره را بازتولید کند. این مقاله، تلاشی است ژرفنگرانه برای کالبدشکافی پدیدارشناسانه مفهوم عادیبودگی (Normalcy) در دل بحران؛ با نگاهی به تجارب جهانی، واکاوی ظریف زیستجهان کنونی ایرانیان و البته، مرزبندی دقیق میان پاسداشت زندگی و عادیسازی پدیدهی شوم جنگ.
با گذر از این دالان مفهومی، باید ابتدا به سراغ ریشههای ناخودآگاه این پدیده برویم و ببینیم ذهن انسان چگونه در برابر سیلاب اضطراب، سد میسازد.
۱-سپر بلای «روزمرگی»
جنگ تنها تخریب فیزیکی شهرها و زیرساختها نیست؛ بلکه انهدام بیرحمانهی «پیشبینیپذیری» است. انسان مدرن بر پایهی روتینها و توانایی محاسبات زمانی زنده است. وقتی سایهی جنگ این ستون فقرات روانی را میلرزاند، ناخودآگاه جمعی جامعه دچار یک ترومای معلق میشود. در این نقطه، بازگشت به روزمرگیها- ولو به شکل نمایشی و نمادین-یک استراتژی بنیادین بقاست.
زیگموند فروید در مکاتبات مشهورش با آلبرت انیشتین دربارهی جنگ، به تقابل غریزهی حیات (اروس) و غریزهی مرگ (تاناتوس) میپردازد. دمکردن یک قوری چای تازهدم با هل و دارچین، آبدادن به گلدانهای شمعدانی لب پنجره، یا بالا کشیدن کرکرهی زنگزدهی یک مغازه در صبحگاهی پرالتهاب، تجلی ناب و عصیانگر «اروس» است که در برابر نیستانگاری «تاناتوس» قد علم میکند.
اما این مقاومت درونی، مختص یک جغرافیا نیست؛ تاریخ انسانشناختی جنگها پر از قابهای شگفتانگیزی است که این تئوری را به تصویر میکشند:
۲. تبارشناسی عادیبودگی؛ از شیرفروش لندنی تا تئاترهای زیرزمینی سارایوو
نگاهی به آرشیو حافظهی بشری نشان میدهد که پدیدهی پناهبردن به عادیبودگی جهانشمول است. در دوران «بلیتس» (بمباران فلجکنندهی شبانهی لندن توسط لوفتوافه آلمان نازی)، تصویر مشهور شیرفروشی که در میان آوارهای دودگرفتهی یک خیابان، شیشههای شیر را با وسواسی غریب پشت در خانههای نیمهویران میگذارد، به مانیفست تصویری تابآوری بدل شد. آنها با خرد جمعی خود دریافته بودند که تسلیم شدن به «وضعیت استثنایی»، همان پیروزی نهایی دشمن بر روان جامعه است. ۵۷ روز پس از حملات هوایی بدون حتی یک شب توقف، یک نظرسنجی نشان داد که در آن شرایط بریتانیا، برای اهالی لندن وضعیت آبوهوا خیلی مهمتر و نگران کنندهتر از بمبارانها بود.

در محاصرهی طولانی و خونبار سارایوو نیز، مردم بیپناه در زیرزمینهای تاریک تئاتر اجرا میکردند، سمفونی مینواختند و زنان با وجود خطر هولناک تکتیراندازها، با آراستهترین لباسهای خود به خیابانهای تکهپاره میآمدند. این پدیده در جامعهشناسی بحران تحت عنوان «مقاومت از مجرای عادیبودگی» شناخته میشود؛ نقطهی عطفی که در آن، زندگی روزمره از یک امر پیشپاافتاده، به یک کنش رادیکال و سیاسی علیه مرگطلبی جنگافروزان استحاله مییابد.
با این همه، پیش از آنکه پای در جغرافیای اکنون ایران بگذاریم، باید یک هشدار معرفتشناختی بسیار مهم را در این متن پررنگ کنیم:
۳. زنگار هشدار: تفاوت «عادیبودگی زیستن» با «عادیشدن جنگ»
در مقام یک پژوهشگر، موظفم یک خط تمایز ضخیم و پررنگ بکشم: جنگ به هیچوجه یک پدیدهی عادی نیست و هرگز نباید در روان یک جامعه عادیسازی شود. مرز باریکی وجود دارد میان تلاش برای حفظ روتینهای زندگی در دل بحران و بیحسی اخلاقی نسبت به فاجعه.
عادیسازی جنگ، یعنی پذیرش خشونت بعنوان بخشی از نظم طبیعی جهان؛ یعنی تقلیل یافتن مرگ انسانها به آمارهای ریاضی در اخبار. این یک بیماری روانی-اجتماعی است. اما «عادیبودگی زیستن» (چنگ زدن به زندگی روزمره)، یک مکانیسم پدافندی سالم است تا انسان از فروپاشی درونی در برابر آن فاجعهی غیرعادی نجات یابد.
ما زندگی را عادی میکنیم تا در برابر غیرعادی بودن وحشتناک جنگ، دوام بیاوریم؛ نه اینکه جنگ را بعنوان یک هنجار بپذیریم. حال با این عینک تحلیلی و مرزبندی دقیق، بیایید به سراغ نشانهشناسی آنچه امروز در کوچهها و بازارهای ایران در جریان است برویم.
۴. زیستجهان ایرانی: تراپی پیامکی و کرکرههای نیمهافراشته
جامعهی ایران، با پیشینهای قطور از تابآوری تاریخی و گذر از کورانهای متعدد، در مواجهه با بمباران اخبار التهابآور، سایهی سنگین تهدیدات و تعلیق مستمر، واکنشهای روانی منحصربهفردی از خود بروز میدهد که خوراک غنیای برای انسانشناسی فرهنگی است.

اجازه دهید برای درک عمیقتر این پدیده، از تجربهی زیستهی خودم وام بگیرم. همین چند روز پیش، درست در اوج بمباران اخبار دلهرهآور، صفحهی گوشی موبایلم روشن شد. دریافت این پیامک ساده و تجاری برای «پیشفروش بلیتهای قطار اردیبهشتماه»، روی گوشی شخصیام، برایم تنها یک رویداد مارکتینگی نبود.
این پیامک، در هزارتوی ناخودآگاه من و هزاران مخاطب دیگر، نقش یک لنگرگاه روانی را ایفا میکرد. بلیت قطار ماه آینده، یعنی خط بطلان کشیدن بر توقف زمان؛ یعنی «فردا وجود دارد»، یعنی «ما برای بهار پیش رو برنامهریزی میکنیم». این پیامک، از منظر روانکاوی برند، ناخواسته به یک تراپی جمعی رایگان تبدیل میشود که نویدبخش استمرار زمان در برابر فلج ناشی از وحشت است؛ گویی در معادلات ذهن، همواره فردا>ترس برقرار است.
تجلی ناب و عصیانگر دیگر این عادیبودگی را در اتمسفر خانهی خودمان و در رفتار مادرم دیدم. با وجود سایهی سنگین التهابات، اصرار غریب و آیینی او به سنت خانهتکانی عید نوروز شگفتانگیز بود. او با وسواسی ستودنی، شیشههای پنجرهها را برق انداخت تا غبار سال کهنه را بزداید و بهار را دعوت کند؛ اما پردهی دوم این نمایش روانشناختی، بلافاصله پس از تمیزی شیشهها رخ داد:
ما روی همان شیشههای درخشان و تمیز، با نوارهای چسب پهن، ضربدرهای بزرگی زدیم تا اگر موج انفجارهای احتمالی به حوالی ما رسید، خردهشیشهها در خانه پراکنده نشوند. این ترکیب سوررئال و تکاندهنده از پاکیزگی نوروزی برای استقبال از زندگی و چسبزدن برای در امان ماندن از مرگ، پارادوکس باشکوه زیستجهان ایرانی و تقابل غریزهی حیات در برابر ویرانی است.
از سوی دیگر، ضربآهنگ بازارهای ایران را در نظر بگیرید. در بسیاری از نقاط، حتی زیر سایهی سنگین تهدید، شایعه و گاه تجلیات فیزیکی جنگ، بازارها همچنان نفس میکشند. مشاهدات میدانی نشان میدهد که بازار کساد است؛ انقباض اقتصادی، احتیاط مصرفکننده و ترس از آینده، تقاضا را بلعیده است.
اما نکتهی شگرف انسانشناختی اینجاست: «کرکرهها بالاست». حضور بازاریان در حجرهها، گپوگفتهای روزمرهی کسبه، نوشیدن چای قندپهلوی عصرگاهی و تلاش برای حفظ کالبد تجارت، در واقع تلاشی است حماسی برای عبور از باتلاق بلاتکلیفی.

این بلاتکلیفی، همان هیولای نامرئی است که باید با سلاح روزمرگی به جنگ آن رفت تا معادلهی روانی به مدار زندگی بازگردد.
۵. اقتصاد تعلیق و راهکار رونق: عبور از برزخ بلاتکلیفی
اقتصاد رفتاری ثابت کرده است که بازارها و کنشگران اقتصادی، بیش از آنکه از اتفاقات قطعی بد متضرر شوند، از بلاتکلیفی و عدم قطعیت فلج میشوند. تعلیق، قاتل خاموش پویایی و نوآوری است. وقتی جامعه در یک برزخ زمانپریشانه برای وقوع یک رخداد مبهم قرار میگیرد، انرژی روانی و سرمایهی مادی خود را به حالت انجماد درمیآورد.
راه خروج از این چرخهی رکود و کسادی چیست؟ روانشناسی اجتماعی بحران پیشنهاد میدهد که شکستن این طلسم یخی، تنها با تمرین ارادی «عادیبودگی» میسر است. در مشاهدات میدانیام از خیابانهای ملتهب این روزها، پدیدهای شگرف و خیرهکننده توجه مرا به خود جلب کرد:
ظهور نسل تازهنفس و بیباک ایرانی، یا همان «نسل زد»، در قامت پیشقراولان خطشکن روزمرگی. در حالی که سایهی سنگین تعلیق، گاه نسلهای پیشین را به محافظهکاری، حبس در خانهها و احتکار روانی کشانده است، این جوانان با دلوجرأتی ستودنی و شهامتی عصیانگرانه، خیابانها را از انحصار ترس درآوردهاند. آنها در کافهها دور هم جمع میشوند، لباسهای رنگارنگ و جسورانه میپوشند، در پیادهروها با صدای بلند میخندند و با قدمزدنهای بیتکلفشان، رگهای خشکیدهی شهر را با خون گرم زیستن پر میکنند.
وقتی مردم با آگاهی کامل از شرایط، تصمیم میگیرند که بلیت سفر اردیبهشت را بخرند، وقتی تصمیم میگیرند به جای احتکار روانی سرمایه، در بازار هرچند کمرونق قدم بزنند، قهوه بنوشند و خرید روزانه کنند، چرخدندههای زنگزدهی اقتصاد و روان جامعه دوباره با یکدیگر کوک میشوند. رونق دوباره، نیازمند عبور از ایستگاه بلاتکلیفی و پذیرش جریان زندگی است. برای درک بهتر و عمیقتر این مفاهیم، هنر و ادبیات همواره بهترین راهنمایان ما بودهاند. درنگ در آثار خلقشده حول این محور، خالی از لطف نیست.
۶. پیشنهادهای فرهنگی: بازتاب زیستمقاومت در آینهی سینما و ادبیات
هنر، همواره دقیقترین لرزهنگار روان جمعی انسانها در مواجهه با بحرانها بوده است. برای لمس دقیقتر این مفاهیم روانشناختی و جامعهشناختی، مطالعه و تماشای آثار زیر میتواند افقهای جدیدی را پیش روی مخاطب جستجوگر بگشاید:
کتاب «انسان در جستجوی معنا» (ویکتور فرانکل): مانیفست روانشناسی لوگوتراپی. فرانکل بعنوان یک روانپزشک که از اردوگاههای کار اجباری جان سالم به در برده، نشان میدهد که چگونه یافتن معنا در کوچکترین جزئیات زندگی روزمره، تنها راه فرار از فروپاشی روانی در دل تاریکترین بحرانهاست.
کتاب «افسانهی سیزیف» (آلبر کامو): واکاوی فلسفی پوچی و مقاومت. کامو نشان میدهد که چگونه انسان آگاه، با وجود درک پوچی شرایط (مانند سایهی شوم یک جنگ ناخواسته)، با بازگشت به کار روزمرهی خود و پذیرش سرنوشت، بر خدایان تاریکی طغیان میکند.
فیلم «زندگی زیباست» Life is Beautiful - اثر روبرتو بنینی: شاهکاری سینمایی که نشان میدهد یک پدر چگونه در دل هولناکترین بحران، با استفاده از کهنالگوی «آفرینشگر/جادوگر»، فاجعه را برای فرزندش به یک بازی و روتین روزمره تبدیل میکند تا روان او را از آسیب ترومای جنگ مصون بدارد.

فیلم «زیرزمین» Underground - اثر امیر کوستوریتسا: روایتی استعاری، جنونآمیز و البته تلخ از تاریخ بالکان، که به خوبی نشان میدهد انسانها چگونه در تاریکترین شرایط ممکن (حتی زیر زمین در حین جنگ)، به بازتولید زندگی، عشق، خیانت و روزمرگی میپردازند.
سریال «وضعیت سفید» (اثر حمید نعمتالله): این اثر که همین روزها هم بازپخش چندباره آن را شاهدیم، یکی از شاهکارهای جامعهشناختی در تصویرسازی روزمرگی در سایهی جنگ است. در دوران «جنگ شهرها» و موشکباران تهران، چند خانواده با تضادهای فکری عمیق، به باغی در حاشیهی شهر پناه میبرند.
شاهکار روایت در اینجاست که در زیر سایهی موشکها و آژیرهای قرمز، آنچه پررنگتر از جنگ است، قهر و آشتیهای خانوادگی، عشق پنهانی یک نوجوان، مربا پختنها و کشک سابیدنها و دعوا بر سر جزئیات زندگی روزمره است. این سریال به زیبایی نشان میدهد که چگونه غریزهی حیات (یا همان اِروس) در قالب دعواهای خرد و عاشقانههای کوچک، بر هیبت مرگبار موشکها غلبه میکند.

فیلم «بمب؛ یک عاشقانه» (اثر پیمان معادی): اثری که دوربین خود را به پناهگاهها و زیرزمینهای تاریک تهران در زمان بمباران میبرد، اما به جای تمرکز بر وحشت، روی شکلگیری یک عشق نوجوانانه، روابط همسایگان و روتینهای مدرسهای در دل جنگ تمرکز میکند. فیلم به خوبی نشان میدهد که چگونه ترس از مرگ، به کاتالیزوری برای درآغوش کشیدن محکمتر زندگی و روابط انسانی تبدیل میشود.
رمان «شطرنج با ماشین قیامت» (اثر حبیب احمدزاده): روایتی متفاوت و سوررئال از روزهای محاصرهی آبادان. در حالی که شهر زیر آتش سنگین است و منطق بقا حکم به فرار میدهد، قهرمان داستان که نوجوانی هفدهساله و دیدهبان توپخانه است اما به رغم میل باطنیاش مسئولیت وانت غذا به او محول میشود و او باید علاوه بر غذارسانی به رزمندگان، با سه نفر از آدمهای عجیب و غریب شهر (مانند یک کشیش، یک مهندس بازنشسته و زنی بدنام) مواجه شود که حاضر به ترک شهر نیستند و با اصراری جنونآمیز، در حال ادامهی نقشهای روزمره و فلسفهبافیهای خود در دل ویرانهها هستند. این رمان، تجلی ادبی مقاومت در برابر تعلیق از طریق چنگ زدن به ریشههای هویتی و مکانی است.

مستندهای روایت فتح (شهید سید مرتضی آوینی): اگرچه این مجموعه در خط مقدم نبرد میگذرد، اما نگاه پدیدارشناسانهی آوینی در بخشهایی از این مستندها، به طرز شگفتانگیزی روی «زندگی روزمرهی سربازان» زوم میکند؛ چای خوردن در سنگر، شوخیها، نامهنوشتنها و شستن لباسها. این رویکرد، اسطورهزدایی آگاهانه از جنگ و نشان دادن جریان توقفناپذیر زندگی حتی در کانون خطر است.
پایانبندی: شکوه پایداری در سادگی مستمر
مارتین لوتر کینگ میگفت: “حتی اگر بدانم فردا جهان از هم میپاشد، امروز درخت سیبم را خواهم کاشت.” باید اذعان کنم که هیچ حماسهای در تاریخ، سترگتر از اصرار بیپیرایهی انسان بر «زندگی کردن» در میانهی میدان مین بحرانها نیست. جامعهی امروز ما، برای التیام زخمهای ناشی از اضطراب معلق و کسادی حاکم، نیازمند بازگشت شجاعانه به آغوش روزمرگی است؛ نه برای فراموشی خطر، بلکه برای ساختن سپری در برابر آن.
این هرگز به معنای بیتفاوتی اخلاقی یا انکار واقعیت هولناک بحران نیست؛ بلکه ترجمان ناب ایستادگی و پاسداری از هستهی مرکزی حیات است. رونق دوبارهی بازارها، شکوفایی روانها و تپش دوبارهی شهرها، از مسیر همین قدمهای کوچک، ممتد و روزمره میگذرد: رزرو یک بلیت قطار برای ماهی که هنوز نیامده، نوشیدن یک فنجان چای داغ در دالانهای یک بازار خلوت، و ایمان عمیق به اینکه فرمول غایی هستی، پیروزی نور بر تاریکی است؛ ایمانی راسخ به اینکه صبح فردا، خورشید، بیاعتنا به هر معادلهی پرتنشی، از مشرق طلوع خواهد کرد. زنده باد زندگی.
بیشتر بخوانید:
مغز محاصرهشده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم
ققنوس در خاکستر: درآمدی بر تمدنیابی دوباره ایرانیان در سپیدهدمان پساجنگ / توسعه در پساجنگ، زایشی که نه با معجزه که با عقل و اراده جمعی محقق می شود
مدیران نالایق، چگونه جنگ ها را بهانه استمرار مدیریت خود می کنند؟/ سایه وهمناک جنگ بر سازمان: روانکاوی دیکتاتوری نوظهور / گذار از جنگ به توسعه
از آسمان تهران تا ویرانههای برلین: روایتهایی از نبرد بقا و مقاومت/ زمانی که صدای انفجار جای گفت و گو را می گیرد
۲۱۶۲۱۶




نظر شما