مذاكرات اسلام آباد

سقوط، مقاومت و نجات خلبان ایرانی در قلب عراق / طناب آورده تا مرا با آن به پشت ماشین ببندند و اعدام کنند

متأسفانه جایی که من افتادم، تعداد زیادی از مردم عادی زودتر خودشان را به من رساندند و من هیچ وسیله دفاعی با خودم نداشتم. راستش هیچ‌وقت دوست نداشتم اسیر شوم یا بهتر است بگویم اصلاً به اسارت فکر نمی‌کردم. برای همین هیچ‌گاه اسلحه تحویل نمی‌گرفتم.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، کتاب «خلبان صدیق» با مصاحبه و تدوین محمد قبادی که در انتشارات سرو منتشر شده است. زندگی و کارمانه خلبان محمد صدیق قادری است که در سطر سطر خاطراتش عشق فراوانش به وطن هویداست. [بخش‌هایی از این کتاب مربوط به] زمانی که هواپیمای او سقوط می‌کند و او اسیر عراق می‌شود، انتخاب کردیم که در گزارش زیر می‌خوانید.

***

در همان لحظه نخست، هوشنگ ازهاری را هم دیدم. او ۲۰۰ متر آن‌طرف‌تر ظاهراً با چتری سالم تازه به زمین رسیده و نیروهای نظامی او را گرفته بودند. از آن فاصله کاملاً معلوم بود. بعداً هوشنگ به من گفت که پیش از رسیدن نیروهای نظامی یک نفر خودش را به او رسانده و با قنداق تفنگ چنان او را زده که سرشانه و سه مهره گردنش را شکسته است و بعد از آن نیروهای نظامی سر می‌رسند. متأسفانه جایی که من افتادم، تعداد زیادی از مردم عادی زودتر خودشان را به من رساندند و من هیچ وسیله دفاعی با خودم نداشتم. راستش هیچ‌وقت دوست نداشتم اسیر شوم یا بهتر است بگویم اصلاً به اسارت فکر نمی‌کردم. برای همین هیچ‌گاه اسلحه تحویل نمی‌گرفتم. معمولاً یک قبضه اسلحه کمری در اختیار ما می‌گذاشتند اما من تحویل نمی‌گرفتم و می‌گفتم: «اسلحه به دردم نمی‌خورد.»

زمین بغداد

کلاه پرواز سرم بود، چون همیشه محکم می‌بستمش. نگاهی به پوتین‌هایم انداختم. یکی از پوتین‌ها هنوز پایم بود؛ اما تمام کف آن یکی، در اثر انفجار و آتش، سوخته و فقط قسمت برزنتیِ بالای آن که با بند بسته می‌شود باقی مانده و کلاً پایم از پوتین بیرون بود. از پوتین که سر برگرداندم دیدم مردم به سمتم هجوم آورده‌اند. یک نفر و دو نفر نبودند، شاید حدود صد نفر و بلکه چند صد نفر می‌شدند. هیچ کاری نمی‌توانستم انجام دهم. مجال تکان خوردن هم نداشتم. اولین نفری که به من رسید با بیل یا چماقی که دستش بود، چنان بر فرق سرم کوبید، ‌که کلاه پرواز روی سرم شکست و من شوری خون را در دهانم حس کردم. کلاه من دو لبه آفتاب‌گیر (Visor) محکم داشت، هر دو تا در صورتم شکست و بینی و دهانم را مجروح کرد، البته من در آن شرایط دردی حس نمی‌کردم. از درد اشباع بودم. نفر دوم که به من رسید، دست‌دست نکرد، با قنداق اسلحه‌ای که داشت چنان به بازوی شکسته سمت چپم‌ زد که به گمانم همان اندک استخوان باقی‌مانده هم متلاشی شد. نفر سوم چماق داشت و با همه توانش ساق پای چپم را شکست. من صدای شکستن ساق پایم را به‌وضوح شنیدم! نفر بعدی و بعدی و بعدی هم هر کدام ضربه‌ای به من زدند. وقتی مرا به بیمارستان بردند، پزشکان عراقی به من گفتند: «در اثر آن ضربات ۲۳ استخون بدنت شکسته و قطع شده است.» علاوه بر بازوی چپم که بر اثر فشار هوا موقع خروج از هواپیما شکسته بود، استخوان‌های دست و پای چپم از ۱۱ جا قطع شده بود. نه این‌که شکسته باشد! نه! اصلاً از هم جدا شده و به هر طرف که می‌خواستند آن را می‌کشیدند. فقط به پوستی بند بود. تمام نازک‌نی و درشت‌نی‌ ساعد دست راستم، شانه و سه چهار مهره گردنم شکست، که هنوز بعد از چهار دهه با آن مشکل دارم. تمام بینی‌ام را خرد کردند. فقط خون می‌خوردم.

در همین گیر و دار یکی آمده بود ساعتم را از دستم بیرون بیاورد، دیده بود نمی‌تواند ساعت را از دستم بیرون بیاورد، ساعت را با دستم کشید و با خود برد. دستی که به پوست بند بود را حداقل یک‌ متر کشید که یک‌دفعه با صدایی به زمین افتاد. ظاهراً نیروهای نظامی برای جلوگیری از کشتن من تیر شلیک کرده بودند، چون طناب آورده تا مرا با آن به پشت ماشین ببندند و اعدام کنند، که با شلیک نیروهای نظامی هم آن‌ها متوقف شدند و هم آن شخص با تیر از پا افتاد. با افتادن او شخص دیگری خودش را روی من انداخت و دستم را در دست دیگرم گذاشت و محکم بغلم کرد طوری که هیچ کسی نتواند دیگر به من آسیب برساند. این فرشته نجات را خدا فرستاده بود. مردی میان‌سال با چهره‌ای آفتاب‌سوخته و لاغراندام که همه «اُستاد ‌احمد» صدایش می‌زدند. او بی‌درنگ ساعتم را از دستم درآورد و به طرف آن شخص پرت کرد بعد دستم را جمع کرد و به دستم داد و گفت: «محکم بگیرش!» اما دست دیگرم هم حرکت نمی‌کرد. او عربی و کمی انگلیسی حرف می‌زد. بلند بلند به عربی فریاد می‌زد: «نزنید! فحش ندهید! تُف نکنید!» و خودش همه این فریادها را با فحش می‌گفت!

زبان عربی نمی‌دانستنم اما کاملاً حس می‌کردم که چه می‌گوید. با داد و بیدادهای استاد احمد ظاهراً کمی از فشار هجوم به سمت من کاسته شد، چون از روی من بلند شد و نفر به نفر افراد را به عقب پس‌ می‌زد، اما هنوز لحظه‌ای از بلند شدنش نگذشته بود که ناگهان دیدم عده‌ای مرا روی زمین می‌کشند. یک سر چتر مرا به انتهای وانت‌ سیمرغ، از این وانت‌های باری بزرگ، بسته و سر دیگرش را دور گردنم پیچیده بودند. وانت شروع به حرکت کرد و مرا روی زمین می‌کشید. استاد احمد برای دور کردن آن‌ها از من غافل شده بود و آن‌ها از فرصت استفاده کرده، این بلا را سرم آوردند. وقتی متوجه من شد سریع خودش را به من رساند و دوباره بنای داد و بیداد با آن‌ها گذاشت. ماشین را متوقف کردند. معلوم بود در میان آن‌ها اعتباری دارد و مردم اطراف از او حرف شنوی دارند. بندهای چتر هنوز دور گردنم بود. استاد احمد کنارم نشست و بندها را از گردنم باز کرد و به من فهماند، چتر چگونه باز می‌شود؟ چتر هنوز به تنم بود و من نتوانسته بود خودم را از آن رها کنم. با اشاره گفتم، این چنگک را این‌گونه بکشی، خودش باز می‌شود. خودم هم به اندازه‌ای که توان داشتم کمکش کردم. چنگک را کشید و چتر رها (Release) شد. چتر که رها شد، وانت چتر را برد و او خیالش راحت شد که من خلاص شده‌ام. استاد احمد نگذاشته بود آن‌ها مرا اعدام کنند. شنیده بودم که عراقی‌ها سر خلبان‌ها چنین بلایی می‌آورند. روز اول مهر دو نفر از دوستان ما، خلبان کابین جلو، مسیح‌الله دین‌محمدی و خلبان کابین عقب، غفار رامین‌فر در نزدیکی بصره از هواپیما بیرون پریدند و ما شنیدیم که مردم آن‌ها را با چتر خودشان به ماشینی بسته و اعدام کردند. خب من این خبر را داشتم و این‌جا هم فهمیدم که می‌خواهند مرا اعدام می‌کنند. سعی می‌کردم کاری بکنم، اما هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد، استاد احمد نجاتم داد. گردنم بر اثر همین کشیدن‌ها زخمی شده بود، هرچند در برابر آن همه گرفتاری اصلاً اهمیتی نداشت. هجوم آوردند، کلاه پروازم را بردارند. استاد احمد که رفتارشان را دید، گفت: «کلاه پروازت چگونه باز می‌شود؟» کلاه را از سرم درآورد و به سوی‌شان پرت کرد. همه‌جای بدنم خون‌ریزی داشت. وانت سیمرغی رفته و رهایم کرده بود، اما استاد احمد از کنارم تکان نمی‌خورد. هم‌زمان نیروهای نظامی و شبه‌نظامی (جیش‌الشعبی) رسیدند و مردم را کنار زدند. رفتار و تعداد مردم برای نظامی‌ها غیرقابل کنترل شده بود و برای متفرق کردن‌شان تیر اخطار شلیک می‌کردند. استاد احمد دائم در آن شرایط به عربی و کمی انگلیسی، دل‌داری‌ام می‌داد و می‌گفت: «نترس! توکلت به خدا باشد. من هستم، نمی‌گذارم تو را بکشند.» و من این سخنان را با همه وجودم احساس می‌کردم. در میان آن همه هجوم متوجه بودم که غیر از استاد احمد چند نفر دیگر هم هستند که او را کمک می‌کنند تا مرا نجات دهند، اما از ترس‌ جان‌شان زیاد سمت من نمی‌آمدند.

پیش از این‌که مرا سوار ماشین نظامی کنند و ببرند، متوجه شدم که مردم خطاب به من می‌گویند، «او خلبان سوری است» و برخی می‌گفتند: «نه! او خلبان اسراییلی است.» هیچ‌کس گمان نمی‌کرد که من خلبان ایرانی باشم و در دوران اسارت متوجه شدم که صدام و حزب بعث با تبلیغات وسیعی مدعی شده بود، نیروی هوایی ایران را نابود کرده و خلبان‌هایی که به بغداد حمله می‌کنند مزدوران سوری و اسراییلی هستند که با ایران همکاری می کنند! آن‌ها می‌گفتند که من خلبان سوری یا اسراییلی‌ام، اما من با همان تن مجروح و استخوان‌های شکسته می‌گفتم: «من ایرانی‌ام! من کُرد ایرانم!» حتی به گوشم رسید که چند نفر به کُردی مطلبی گفتند اما مردم آن‌ها را زدند که آن‌ها را ساکت کنند. بی‌وقفه مرا هم می‌زدند؛ با مشت و لگد. آب‌دهان زیاد به صورتم ریختند، به حدی بود که قابل توصیف نیست جز این‌که از صورتم آب‌دهان‌شان می‌چکید.

همان وانت‌بار سیمرغ را آوردند و مرا به کمک استاد احمد از دست مردم بیرون کشیدند و سوارم کردند. پیش از آن، استاد احمد پوتین پای راستم که سالم مانده بود و پوتین سوخته پای چپم را درآورده و به سمت‌شان پرت کرده تا دست از من بکشند، وقتی هم که مرا کف سیمرغ سوار کردند خودش هم با من سوار ماشین شد، پاهایم را جمع کرد و با دستمال بزرگی که داشت صورتم را از تُف و خون پاک کرد. سرم را زیر بغلش گرفت، جوری که بتواند خودش را روی من خم کند تا آسیب کمتری به من بزنند، مخصوصاً مواظب سر، صورت و قفسه سینه و قلبم بود. نیروهای نظامی و شبه‌نظامی (جیش‌الشعبی) سعی می‌کردند، مردم را متفرق کنند. خودشان فحش می‌دادند و تف می‌انداختند ولی جلوی مردم را هم می‌گرفتند تا مرا نکشند.

سقوط، مقاومت و نجات خلبان ایرانی در قلب عراق / طناب آورده تا مرا با آن به پشت ماشین ببندند و اعدام کنند

مرا سوار سیمرغ کردند. هنوز راه نیفتاده بودیم که ۳۰ - ۲۰ نفر با لباس‌های بلند عربی (دشداشه) داخل ماشین پریدند. دشداشه‌های‌شان را بالا ‌زدند و عقب ماشین هلهله ‌کردند و یک‌صدا شعار می‌دادند: «بالروح، بالدم، نفدیک یا صدام». من هم بی‌رمق کف ماشین افتاده و این‌ها بالای سرم هلهله می‌کردند. در این حال و روز خنده‌ام گرفته بود! هیچ‌کدام‌شان لباس زیر به تن نداشتند. استاد احمد که متوجه من شد و فهمید چرا می‌خندم، به من اشاره کرد، نخند، این‌ها تو را می‌کشند. خودش هم خنده‌اش گرفته بود.

وانت راه افتاد. ماشین نظامی هم پشت سر ما قرار گرفت. تا پاسگاه راه زیادی نبود. می‌شد از گرد و خاک ماشین‌های عبوری پاسگاه این فاصله را تشخیص داد، ازجمله این ماشین‌های عبوری سه بنزی بود که از پاسگاه به سمت ما می‌آمدند. به ما که رسیدند فوری متوقف شدند و ماشین ما را هم متوقف کردند. جیش‌الشعبی بلافاصله آمد وسط جاده و جلوی مردمی که پشت سر ما، به سمت پاسگاه می‌دویدند، را گرفت. سه ماشین بنز ایستادند. همه، حتی فرمانده‌شان سکوت کرده بود. هیچ‌کس صدایش در نمی‌آمد. درِ عقبِ بنزِ وسط باز شد و دخترخانم زیبارویی به همراه محافظ پیاده شد. پشت سرش از ماشین‌های دیگر هم دخترانی پیاده شدند و به طرف من آمدند. یک لحظه گمان کردم مُرده‌ام و این‌ها حوری‌های بهشتی‌اند و خودم خبر ندارم! اما صدای استاد احمد به من فهماند که هنوز زنده‌ام. او سرش را زیر گوش من کشید و خیلی آرام به من گفت: «دختر صدام است و دوستانش!» او از ترسش تکان نمی‌خورد.

دخترک ظاهراً شنیده بود هواپیمایی سقوط کرده و خلبانش را اسیر کرده‌اند. آمده بود تا خلبان را ببیند، جلو آمد و به انگلیسی گفت: «این خلبان چقدر جوان است؟» من که در آن لحظه حاضرجوابی‌ام گل کرده بود، گفتم: «تو هم چقدر زیبایی!» این حرفم به کام او خوش آمد بخصوص که یکی از همان دختران همراهش با عشوه به انگلیسی گفت: «چقدر پررو است!» و همین سبب شد هم محافظان و هم نیروهای جیش‌الشعبی مرا زیر مشت و لگد و آب‌دهان بگیرند که ناگهان دخترک گفت: «ولش کنید.» بلافاصله فرمانده عراقی که دخترک را می‌شناخت دستور داد، رهایم کنند و به پاسگاه ببرند. ۲۰۰ متر به پاسگاه مانده بود.

به پاسگاه که رسیدیم، مردم دوباره ریختند تا تکه پاره‌ام کنند، اما دیگر این‌جا نظامیان دخالت کردند و مردم را کنار زدند. وارد پاسگاه شدیم. نمی‌توانستم راه بروم. کم‌کم درد به سراغم آمده بود. هوشنگ را ده بیست دقیقه قبل به آن‌جا برده بودند. از کتفش خون می‌آمد. گفتم: «هوشنگ جان! چطوری؟ از دور دیدم یارو تو را زد.» یک نفر او را زد، اما همان یک نفر کافی بود که کتف و سه مهره گردنش بشکند! لباس‌های او را نبردند، ولی مرا غارت کردند؛ ساعت، پوتین، کلاه و خلاصه همه‌چیز را. هوشنگ پرسید: «تو چطوری، صدیق جان؟» گفتم: «هوشنگ! خُرد و خمیرم کردند! استخوان‌هایم را شکستند. نزدیک بود اعدامم کنند.» ناگهان رئیس پاسگاه داد زد، «اِخرس!» یعنی خفه شو. حق حرف زدن نداشتیم. نمی‌دانم چقدر زمان گذشت که با آمبولانس مرا به بیمارستان منتقل کردند، چون بعد از داد رئیس پاسگاه، بی‌هوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم، اما پیش از آن را یادم هست که استاد احمد را به پاسگاه راه ندادند و من دیگر او را ندیدم. ما نزدیک پایگاه هوایی الرشید بغداد بودیم و بیمارستان در همان منطقه قرار داشت‌.

موقع جابجایی من با برانکار، یک لحظه به‌ هوش آمدم. مرا از پاسگاه بیرون آورده بودند تا سوار آمبولانس کنند. در همان یک لحظه فقط دیدم مردم دوباره هجوم آورده‌اند، کتکم بزنند. نیروهای نظامی نگذاشتند، اما مردم تا توانستند آب‌دهان به صورت خون‌آلودم انداختند. از سر، بینی، دهان و گوشم خون سرازیر شده بود، مخصوصاً از سرم. بیلی که اول‌بار به سرم نشست کار خودش را کرده بود. در اثر ضربه آن بیل به فرق سرم، لخته خونی در مغزم ایجاد شد که از همان سال اول اسارت از سرگیجه و عدم تعادل رنج می‌بردم و احساس بی‌حسیِ سمت راست بدنم، آزارم می‌داد و به صورت دوره‌ای فلج یا نیمه‌فلج به‌ سر می‌بردم؛ از یک هفته تا گاهی بین ۲۵ - ۲۰ روز در ماه با این وضعیت می‌گذراندم و البته هنوز هم با آن دست به‌ گریبانم. در اسارت هم هر چه به دکترها می‌گفتم، اهمیت نمی‌دادند، توجه نمی‌کردند و از نظر پزشکی هم تشخیص نمی‌دادند و من مجبور بودم بسازم و بسوزم.

آن روز در آن شرایط بالاخره مرا درون آمبولانس انداختند و به‌ همراه ۳ سرباز مسلح حرکت کردند. در آمبولانس از هوش می‌رفتم و دوباره به‌ هوش می‌آمدم. از صحبت‌های‌شان فهمیدم به همدیگر می‌گویند: «این خلبان سوری‌ است» و آن دیگری می‌گفت: «نه! این خلبان هواپیمای اسراییلی و خودش یهودی است.» بعد همین‌طور که با هم صحبت می‌کردند یکی‌شان دو بار به صورتم تُف کرد و گفت: «سوری اَوْ اسرائیلی؟» فهمیدم از من سوال می‌کند. گفتم: «ایرانی‌ام! اسرائیلی لا! ایرانی‌ام! کُردم! کُردِ کردستان!» به محض شنیدن این حرف یکی از آن‌ها گفت: «هذا المجوس! هذا الملعون! هذا المغضوب!» آن یکی هم در تایید حرف دوستش گفت: «هذا ملعون مِن مجوس!» بعد هم چند کلمه‌ای با هم حرف زدند و خندیدند و سیگارشان را روشن کردند. دو نفرشان سیگار می‌کشیدند، آن‌ را روی پای من خاموش می‌کردند و دوباره سیگار را روشن می‌کردند و دوباره روی پا یا کف پای من خاموش می‌کردند و چند بار این کار را انجام دادند. من هم کم‌کم درد را حس می‌کردم، البته نه درد آتش سیگار، بلکه درد استخوان‌های شکسته‌ام را، مخصوصاً پای چپم. آن‌ها بیشتر سیگارهای‌شان را هم روی همان پا خاموش می‌کردند. من که از رفتارشان کلافه شده بودم همه توانم را جمع کردم و لگدی به سمت یکی‌شان پرت کردم. سیگارش افتاد کف ماشین. عصبانی شد و بعد از کلی فحش و تُف، این‌بار هر سه نفر سیگار روشن کردند. پُک می‌زدند، سر سیگار که سرخ می‌شد روی قفسه سینه یا کف پایم خاموش می‌کردند. خوشبختانه مسیرمان تا بیمارستان کوتاه بود. عربی بلد نبودم. ناله می‌زدم و به فارسی، کُردی و انگلیسی می‌گفتم: «من اسیرم. شما نباید با من این‌گونه رفتار کنید»، اما نمی‌فهمیدند و فقط می‌گفتند: «اِخرس! اِخرس گوّات!» من آن موقع نمی‌دانستم معنی بعضی از این فحش‌ها چیست و کم‌کم در اسارت عربی یاد گرفتم و البته آلمانی، فرانسه و ترکی اسلامبولی که درباره‌اش خواهم گفت.

در آن شرایط کاری از دستم برنمی‌آمد مگر این‌که مثل آن‌ها زبان بچرخانم و به هر لهجه و زبانی که می‌دانستم، فحش‌شان بدهم. گاهی تکانی به خودم می‌دادم و با همین تکان اندک با سیگار خاموش کردن‌شان می‌جنگیدم. آن‌قدر این کلنجارها ادامه داشت تا به بیمارستان رسیدیم و دیدم یکی‌شان گفت: «مع‌الاسف!» و من بعداً متوجه شدم که چرا او تاسف خورده! چون زود به بیمارستان رسیده و نتوانسته بود بیشتر عذابم دهد.

برانکارد آوردند و مرا روی آن انداختند. وقتی مرا می‌بردند یکی از آن افراد مسلح درون ماشین با کلمات انگلیسی و عربی طوری که متوجه منظورش شوم، گفت: «برو، اما مادرت را به عذابت می‌نشانیم. ما این‌جا هستیم و تو را می‌بینیم و دفعه بعدی زنده‌ات نمی‌گذاریم.» من هم با آن حال و روز خندیدم و گفتم: «هیچ گ... نمی‌توانید بخورید! کثافت‌های آشغال!» روی تخت بیمارستان که گذاشتنم با آن شرایطی که داشتم به خودم گفتم: «صدیق! تو چقدر پررویی که با این حال و روز جواب این‌ها را هم می‌دهی!» اما لازم بود. در پاسگاه هم که با هوشنگ صحبت می‌کردم، وقتی افسر عراقی داد زد: «اِخرس!» به هوشنگ گفتم: «ولش کن! به این حرف‌ها گوش نده، تو حرفت را بزن!» که دیگر بی‌هوش شدم و نفهمیدم چه شد، اما هوشنگ را به درمانگاه برده بودند.

۲۵۹

کد مطلب 2201489

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 10 =