مذاكرات اسلام آباد

سقوط از قله ارسطو به دره ترامپ!

در جهانِ باستان، حتی در میانه خون و خنجر بارقه‌های حکمت خاموش نمی‌شد. اما امروز در این نبرد نابرابر ایران با میراثی از مانی و شاپور، در برابر غربِ «پساحقیقت» ایستاده است که میان فیلسوف و قمارباز، دومی را به سردمداری برگزیده است!

علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ ایران باستان)|خبرآنلاین: نبرد و جنگ میان دنیای غرب و ایران اتفاقی نیست که تنها در این صدساله و دویست‌ساله اخیر رخ‌داده باشد؛ اما آن چیزی که با سردمداری آمریکا به ریاست ترامپ بروز کرده پژوهشگر تاریخ را بدان‌جا می‌رساند که بیندیشد تا امروز جهان غرب چنین سرور بی‌مایه و دور از فرهنگی را به خود ندیده است!

این رویارویی جهان غرب با ایران عمری به دارازناکی تاریخ جهان متمدن دارد! شاید اولین برخوردهای ایران با جهان غرب در دوران شاهنشاهی هخامنشی بوده باشد یعنی ۴۹۱ پیش از میلاد مسیح که سفرایِ ایران برای طلب «آب‌وخاک» [نماد به ‌رسمیت‌شناختن حاکمیت ایران] در زمان داریوش اول (داریوش بزرگ) به یونان اعزام شدند؛ اما در دو دولت‌شهر یونان اتفاقی خلاف روابط دیپلماتیک با سفرای ایران افتاد! در آتن سفیران ایران را به گودالی (باراترون) پرتاب کردند که مخصوص اعدام جنایت‌کاران بود و به‌ طعنه گفتند که برای یافتن «آب و خاک» آن‌جا را بکنید! در اسپارت نیز سفیران را به درون ‌چاهی انداختند و به آن‌ها گفتند که خودتان از ته چاه برای شاه‌تان «آب‌وخاک» بردارید!

این رفتار برخلاف قوانین دیپلماتیک آن روزگار توهینی بزرگ به شاهنشاهی ایرانِ هخامنشی بود و اسباب آن شد داریوش اول هخامنشی با سپاهِ بزرگی برای سرکوب یونانیان در سال ۴۹۰ پیش از میلاد راهی یونان شود و جنگ بزرگ ماراتن رخ داد این حادثه بود؛ با مرگ داریوش بزرگ و رسیدن خشایارشا به تخت شاهنشاهی ایران هخامنشی؛ شاهِ جوانِ هخامنشی به علت بی‌حرمتی به سفیران ایران در زمان حیات پدرش دیگر پیکی جهت طلب آب‌وخاک به آتن و اسپارت نفرستاد و مستقیماً با سپاهی عظیمی برای انتقام و فتح به ‌سوی یونان حرکت کرد که منجر به نبردهای مشهوری چون ترموپیل و سالامیس شد.

هرودوت مورخ شهیر جهان باستان گزارشی می‌دهد که درخور توجه است که اسپارتی‌ها برای جبران گناه کشتن سفیران ایران هخامنشی در زمان داریوش بزرگ دو تن از نجیب‌زادگان خود را داوطلبانه به دربار خشایارشا در شهر شوش گسیل کردند تا کشته شوند و جبران عمل ایشان گردد! اما شاهِ جوانِ ایران با بزرگ‌منشی آن را بخشید و گفت که نمی‌خواهد با کشتن آن‌ها یونانیان را از ننگ عمل کشتن سفیر پاک نماید و پاسخ این گستاخی را در میدان نبرد شمشیرزنان سپاه ایران به جنگجویان یونان خواهند داد.

شهریار ایران، خشایارشا با این رفتار، عملاً مشروعیت اخلاقی لازم برای حمله بزرگ خود را در افکار عمومی آن زمان تثبیت کرد. ۱۵۰ سال پس از یورش خشایارشا به یونان اسکندر پسر فلیپ که جوانی نورَس بود عزم آن نمود تا انتقام یونانیان را از ایران بستاند! او شکل و بویی مقدس به این کینه‌جویی خود داد و گفت رهسپار گرفتن کینِ ویرانی و آتش ‌زدن معبد آتن به دست خشایارشا می‌شود و در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد با عبور از تنگه داردانل (هلسپونت) نیزه خود را به شکلی نمادین در خاک آسیا که بخشی از شاهنشاهی ایران بود فرو نمود و نبردش را آغازید و نهایتاً در سال ۳۳۰ پیش از میلاد با فتح تخت‌جمشید و به‌ آتش‌کشیدن آن گفت انتقام نهایی را از ایرانیان گرفته و رسالتش به پایان رسیده است! هرچند که پس از آن نیز به فتوحاتش در شرق شاهنشاهی ایران ادامه داد که نشان می‌دهد «انتقام» تنها یک پوشش سیاسی بود؛ اما همین اسکندر گجستک [ملعون]! در ۱۳ سالگی به مدت سه سال شاگرد فیلسوف نامی به نام ارسطو بود و پیش معلم بلندآوازه خود ادبیات و هومر [اسکندر شیفته ایلیاد هومر شد (او همیشه نسخه‌ای از ایلیاد را که ارسطو تصحیح کرده بود، زیر بالشش می‌گذاشت)] اخلاق و سیاست، علوم طبیعی و پزشکی خواند! شاید تحت‌تأثیر جلوس و شاگردی ارسطوی بزرگ بود که اسکندر وقتی در سال ۳۳۳ پیش از میلاد بعد از نبرد «ایسوس» بخت آن را یافت که شاهنشاه ایران داریوش سوم را شکست بدهد و شهریار ایران از میدان نبرد بگریزد مادر و همسر و دخترانش اسیر دست اسکندر شوند آن رفتار اخلاقی را با خانواده شهریار ایران نشان داد؛ مورخان آورده‌اند: در شب اول اسارت خانواده شاهنشاه ایران، وقتی خانواده شاهی صدای هیاهوی یونانیان را شنیدند و گمان کردند داریوش کشته شده، شیون و زاری سر دادند. اسکندر، سردار مورد اعتمادش «لیون‌ناتوس» را نزد آن‌ها فرستاد تا پیغامی مهم بدهد: داریوش زنده است و اسکندر نه از روی دشمنی شخصی، بلکه برای پادشاهی با او می‌جنگد. او قول داد که تمام عناوین، القاب و احترامات درخور «ملکه» را برای آن‌ها حفظ کند. جز این اسکندر دستور داد که هیچ‌کس حق ندارد به حریم زنان شاهی تجاوز کند یا حتی به آن‌ها با نگاه ناپاک بنگرد. او چنان در این مورد سخت‌گیر بود که گفته شده است برای این‌که وسوسه‌ای ایجاد نشود، خودش تا مدت‌ها از ملاقات حضوری با همسر داریوش سوم (که می‌گفتند زیباترین زن آسیاست) خودداری می‌کرد تا مبادا کرامتش زیر سؤال برود. او حتی اجازه داد آن‌ها مراسم سوگواری و آداب مذهبی خود را آزادانه انجام دهند.

روایتی مشهور وجود دارد که وقتی اسکندر و دوست نزدیکش «هفستیون» به دیدار زنان رفتند، مادر داریوش به دلیل قد بلندتر و ظاهر آراسته‌تر هفستیون، در مقابل او زانو زد. وقتی متوجه اشتباهش شد و ترسید، اسکندر با لبخند گفت: «مادر، نگران نباش؛ او هم اسکندر است.» (این جمله نشان‌دهنده صمیمیت او و تلاش برای رفع اضطراب ملکه مادر بود) حتی باز ما این کرامت و بزرگ‌مردی اسکندر را وقتی به جنازه داریوش سوم که با خیانت ایرانیان در راه فرار به مشرق کشته شده را می‌بینیم؛ گفته شده وقتی اسکندر بر بالین پیکر بی‌جان داریوش رسید، از مشاهده سرنوشت تلخ شاهنشاه ایران متأثر شد. او شنل یا ردای ارغوانی خود را از تن درآورد و بر روی جنازه داریوش کشید تا حرمت پیکر او حفظ شود. این حرکت نمادین، نشان‌دهنده این بود که او داریوش را نه به‌ عنوان یک یاغی، بلکه به‌ عنوان یک «پادشاه قانونی» به رسمیت می‌شناسد. اسکندر دستور داد جنازه داریوش را با تمام تشریفات مذهبی و سلطنتی به تخت‌جمشید (پارسه) ببرند. او اصرار داشت که پیکر آخرین پادشاه هخامنشی در کنار نیاکانش و در آرامگاه‌های شاهی دفن شود.

شوربختانه ما ایرانیان امروز بدشانس‌ترین ایرانیان در اعصار تاریخ هستیم که حتی مدعی سروری تمدن غرب که به نبرد ما آمده ترامپ است! روزگاری پادشاه دژخیم سرزمین ما شاگرد ارسطو بود و امروز پیرمردی قمارباز که پدرش کاباره‌دار بوده و پرونده او در جزیره اپستین در دادگاه‌های آمریکا در حال پیگیری است!

برای حسن‌ختام یک روایت تاریخی دیگر می‌گویم که بنگرید در دوران باستان در جنگ‌های غربیان علیه ایران وقار و سامان‌بندی بالاتری را دنبال می‌نمودند و جز جنگ و کشتار به اندیشه و تفکر نیز همت می‌گماردند: در سال ۲۴۳ میلادی جنگی بین ایران و روم در زمان شاهنشاهی ساسانیان رخ داد. فرمانده سپاه بزرگ ایران شخص شاهنشاه شاپور اول بود و فرمانده سپاه بزرگ روم شخص امپراتور گوردیانوس سوم. در موکب شهریار ایران در این جنگ «مانی» حکیم و پیامبر ایرانی بود و در موکب امپراتور روم فلوطین عارف و فیلسوف بزرگ نوافلاطونی روم؛ مانی همراه شاهنشاه ایران گشته بود که مگر در غرب نیز تعالیم خود را نشر دهد و فلوطین همراه امپراتور روم گشته بود که شاید با چیزی از حکمتِ شرقی آشنایی یابد؛ در این نبرد مظهر حکمت شرقی و نماینده عرفان غربی در دو اردوی متخاصم نادانسته با یکدیگر تلاقی یافته بودند...

آری چنین بود که در جهانِ باستان، حتی در میانه خون و خنجر بارقه‌های حکمت خاموش نمی‌شد. اما امروز در این نبرد نابرابر ایران با میراثی از مانی و شاپور، در برابر غربِ «پساحقیقت» ایستاده است که میان فیلسوف و قمارباز، دومی را به سردمداری برگزیده است! شاید تراژدی بزرگ تاریخ ما همین باشد! نبرد با دشمنی که دیگر حتی آداب دشمنی را هم از استادان باستانش نیاموخته است.

۲۵۹

کد مطلب 2205306

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 4
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 7
  • علی IR ۱۹:۵۸ - ۱۴۰۵/۰۱/۲۴
    6 11
    بسیار عالی بود....خیلی لذت بردم و بی اندازه ممنونم از نگارنده و همچنین خبر انلاین.سپاس از مقاله بی نظیرتون
  • Pedram IR ۰۲:۱۳ - ۱۴۰۵/۰۱/۲۵
    0 1
    شاید نگارنده بد نباشه تاریخ حیات مردان نامی اثر پلوتارک بخونه تا ببینه در طول تاریخ غرب چه قمار باران بی حکمتی به قدرت رسیدن . نه دوست عزیز این اولین بار نیست آخرین بار هم نخواهد بود .
  • IR ۱۰:۳۹ - ۱۴۰۵/۰۱/۲۵
    0 1
    بعضی وقتها یک فرد حاکم یا پادشاه هم در جنگ مؤتره. داریوش سوم فردی ضعیف بود بنابراین توانست سپاه قدرتمند کورش کبیر را حدف کنه این بود که با وجود رشادتهای آریوبرزن ایران که تنها سپاه بزرگ آنزمان بود نتوانست جلوی اسکندر مقاومت بکنه. سپاه اسکندر آنگونه که بزرگش کردن زیاد مقتدر نبود اما در مقابلش نیروهای قدرتمندی وجود نداشت که جلوی آنرا بگیرد. غربیها اسکند ر رو بزرگ نمایی می کنند تا اونو بزرگ جلوه بدن.
  • حدی IR ۱۱:۳۹ - ۱۴۰۵/۰۱/۲۵
    1 0
    بنازم به قلم نویسنده ،،سقوط از قله ارسطو به دره ترامپ،، که نگارشش چقدر نرم و سلیس هست که خوانده را به ذوق وا می‌دارد.