به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا،الهه شمس در مقدمه گفت و گویش با دکتر سیدجواد میری نوشت: «نگاهی به سرگذشت تخیل جامعهشناختی در ایران» عنوان جدیدترین کتاب سید جواد میری است که انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی آن را منتشر کرده است. جامعهشناسی در ایران صرفاً یک رشته دانشگاهی یا مجموعهای از واحدهای درسی نیست؛ روایتی است از نسبت ما با قدرت، با دولت، با دانشگاه و با امکان نقد خودمان. مسئله اصلی این کتاب هم همینجاست: نه اینکه جامعهشناسی ایرانی چقدر نظریه میداند یا از چه متونی الهام میگیرد، بلکه این است که اساساً در چه شرایطی توانسته به یک دانایی انتقادی تبدیل شود. نویسنده با کنار زدن روایتهای رسمی و خنثی، نشان میدهد که سرگذشت جامعهشناسی در ایران بیش از آنکه معرفتی باشد، نهادی و تاریخی است و بدون دیدن این بستر، بحثهایی مثل بومیسازی یا تولید نظری چیزی جز شعار باقی نمیمانند.
این کتاب اهمیتش دقیقاً در همین نقطه است؛ جایی که جامعهشناسی نه بیرون از مناسبات قدرت، بلکه در متن آنها خوانده میشود. از دانشگاه و دولت گرفته تا دین و رانت، همه بهعنوان نیروهایی بررسی میشوند که تخیل انتقادی را ممکن یا ناممکن کردهاند. به همین دلیل، برای روشن شدن این بحث و باز کردن پرسشهایی که کتاب پیش میکشد، با سید جواد میری مولف این کتاب و عضو هیات علمی پژوهشکده علوم اجتماعی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی گفتوگو کردم که مشروح آن را در زیر میخوانید.»
شما در کتاب مرتب از «تخیل جامعهشناختی در ایران» سخن میگویید. اگر بخواهید بسیار صریح پاسخ دهید: مشکل اصلی جامعهشناسی ایران کمبود نظریه است یا محدودیتهای نهادی و سیاسی دانشگاهها؟ و اگر دومی است، چرا این مسئله معمولاً در درون خود دانشگاه بهصراحت بیان نمیشود؟
اینکه من از تخیل جامعهشناختی در ایران سخن گفتهام، از آن روست که برای فهم، درک و صورتبندی آن لازم است تا اندازهای از مسائل روزمره فاصله بگیریم. به چه معنا؟ به این معنا که این پرسش را مطرح کنیم که اساساً وقتی از «تخیل جامعهشناختی» سخن میگوییم، این تخیل به چه چیزی یا به چه موضوعی ارجاع میدهد.
سی. رایت مایلز(C. Wright Mills) مفهومی دارد به نام sociological imagination که در فارسی به «بینش جامعهشناختی» یا «تخیل جامعهشناختی» ترجمه شده است. یکی از مؤلفههای اصلی تخیل جامعهشناختی در نگاه میلز این است که جامعهشناس کسی است که میتواند میان مسائل و مصائب حوزه فردی، یعنی personal، و حوزه اجتماعی، یعنی social، رابطه برقرار کند. اگر جامعهشناس با یک مشکل یا یک معضل در جامعه مواجه شود، آن را به رانهها یا مؤلفههای صرفاً روانشناختی تقلیل نمیدهد.
به این معنا که اگر در جامعه طلاق یا بیکاری وجود داشته باشد و فرد یا افرادی دچار مشکلاتی شوند، این مشکلات قرار نیست همواره به رانههای سایکوسوماتیک یا رانههای روانشناختی ارجاع داده شوند؛ بلکه بر این نکته تأکید میشود که میان مسائل فردی و مسائل اجتماعی پیوندی بنیادین و ارگانیک برقرار است.
افزون بر این، تخیل جامعهشناختی تخیلی است که مسائل، مصائب و معضلات اجتماعی را در بستری تاریخی میبیند. اگر رفتارها یا الگووارههای کنشی و رفتاری را در یک جامعه مشاهده کنید، نمیتوان آنها را صرفاً با ارجاع به حوزه فردی یا حتی حوزه جمعی، و بدون توجه بنیادی به پیشزمینه تاریخی آنها، تبیین و حلوفصل کرد.
به عبارت دیگر، هنگامی که از تخیل جامعهشناختی سخن میگوییم، در واقع از مقوله یا قوهای سخن میگوییم که در چارچوب آن، جامعهشناسی قادر است میان مسائل، مصائب و مشکلات فردی، جمعی و اجتماعی در یک بستر تاریخی پیوند برقرار کند.
اما مشکل جامعهشناسی ایران چیست؟ آنچه من در بستر این کتاب یا در این پژوهش کوشیدهام بررسی کنم، این است که ما وقتی از جامعهشناسی در ایران سخن میگوییم، آن را چگونه صورتبندی کردهایم.
آنچه در این اثر به آن رسیدهام این است که بسیاری از تاریخنگاریها یا تاریخنویسیها در حوزه علوم اجتماعی در ایران، هنگامی که به مسئله علوم اجتماعی و مشخصاً جامعهشناسی پرداختهاند، در شیوه پردازش و نیز در نحوه مفهومپردازی خود از مسئله جامعهشناسی، از نظر من، دچار اشکالات بنیادین بودهاند.
من دو مشکل بنیادین را در حوزه تاریخنگاریِ تخیل جامعهشناختی در ایران شناسایی کردهام و به زعم خود کوشیدهام در این کتاب آنها را برجسته کنم.

در این کتاب نشان میدهید که جامعهشناسی در ایران از همان ابتدا با دولت، دین و منطق رانت گره خورده است. آیا میتوان گفت آنچه ما جامعهشناسی دانشگاهی مینامیم، اساساً بخشی از تخیل نهادی قدرت بوده است، نه دانشی مستقل و انتقادی؟
نخستین نکتهای که با آن مواجه شدم این بود که بسیاری از کسانی که درباره تاریخ علوم اجتماعی و مشخصاً جامعهشناسی در ایران سخن گفتهاند، رویکردی نهادی یا institutional داشتهاند. این به چه معناست؟برای مثال گفته میشود که دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ تأسیس شد و در سال ۱۳۲۵ غلامحسین صدیقی و یحیی مهدوی چند واحد درسی در دانشگاه تهران ارائه کردند و عنوان آن درسها «علمالاجتماع» بود. از همانجا نیز، بهتدریج، جامعهشناسی در فضای آکادمیک ایران آغاز شد.
یا، بهعنوان نمونه، احسان نراقی در کتاب تاریخچه تحقیقات اجتماعی در ایران نوشته است که جامعهشناسی یا علوم اجتماعی ـ به معنای اعم آن، یا همان چیزی که او از آن با عنوان «تحقیقات اجتماعی» یاد میکند ـ در ایران، مثلاً، توسط مستر هاوس، که فردی آلمانی بوده، یا شخصی به نام نستروویچ هانیبال مطرح شده است؛ فردی که بعدها در ایران نامش به علی هانیبال تغییر یافت. نام کامل او آرکادی نستروویچ هانیبال بود که پس از مسلمان شدن در ایران، نام علی هانیبال را برگزید.
علی هانیبال که از روسیه تزاری آمده بود، تقریباً همزمان با انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ میلادی وارد ایران شد و در این کشور ماند. او نخستین تحقیقات یا نخستین بحثها درباره علوم اجتماعی را در ایران مطرح کرد و مجله آنتروپولوژی و انسانشناسی را نیز در ایران راهاندازی کرد. کسانی که از این منظر به موضوع پرداختهاند، به نظر من رویکردی نهادی داشتهاند؛ یعنی تمرکز آنان بر این بوده است که علوم اجتماعی یا جامعهشناسی در ایران چه زمانی تأسیس شده است.
اما نظر من، یا آنچه در این کتاب به آن اشاره کردهام، این است که این نوع روایت اگرچه مفید است، نمیتواند واقعیت یا چرایی ورود علوم اجتماعی و نیز گسترش و بسط آن را در ایران توضیح دهد. این روایت در نهایت به این نتیجه میرسد که بسیاری امروز، هنگامی که درباره علوم اجتماعی سخن میگویند، آن را دانشی وارداتی و غربی میدانند و معتقدند این علوم اساساً با فرهنگ، سنت، دیانت و تمدن اسلامی و نیز با تمدن ایرانی و شیعی سنخیتی ندارند. در این نگاه، علوم اجتماعی صرفاً دانشی وارداتی تلقی میشود و تاریخ آن در ایران نیز نهایتاً به حدود صد سال اخیر محدود میشود.
اما آنچه من در مطالعات و پژوهشهای خود به آن رسیدهام این است که به نظر میرسد علوم اجتماعی ـ و آنچه من از آن با عنوان «تخیل جامعهشناختی» یاد میکنم، که صرفاً محدود به رشته جامعهشناسی نیست و علوم انسانی و علوم اجتماعی را به معنای عام نیز در بر میگیرد، هرچند تأکید اصلی آن بر دیسیپلین سوسیولوژی است ـ در ایران پیشینهای عمیقتر دارد.
از همین رو، برای آنکه بتوانم این پیشینه عمیقتر را در ایران بازیابی و بازخوانی کنم، به این نتیجه رسیدم که پیش از آنکه جامعهشناسی بهمثابه یک نهاد در دانشگاه و در نظام دانایی مدرن ایران شکل بگیرد، ایدهها، مفاهیم و کانسپتهای جامعهشناختی که مبتنی بر تخیل جامعهشناختی بودند، بسیار پیشتر در فضای عمومی جامعه ایران پراکنده شده بودند.
این امر بهواسطه مراودات، تعاملات، رفتوآمدها و دادوستدهایی رخ داده بود که میان ایرانیان و کشورهای مختلف ـ از کشورهای اروپایی گرفته تا کشورهایی مانند روسیه و حتی دورتر، کشورهایی چون ژاپن، هند و چین ـ برقرار بود و موجب آشنایی ایرانیان با این مفاهیم شده بود.
به عبارت دیگر، سخن من این است که رویکرد ما برای فهم و صورتبندی تخیل جامعهشناختی در ایران، بهجای آنکه مبتنی بر رویکرد نهادی یا institutional باشد، باید رویکردی مفهومی یا conceptual باشد. به بیان دقیقتر، ما به یک conceptual approach یا رویکرد مفهومی نیاز داریم تا بتوانیم بر اساس آن تاریخچه و سرگذشت تخیل جامعهشناختی در ایران را بازیابی و بازخوانی کنیم.
نکته دیگری که در مطالعات خود به آن رسیدهام این است که رویکرد نهادی تنها از این جهت محل اشکال نیست که جامعهشناسی، علوم اجتماعی و حتی در معنایی گستردهتر، تخیل جامعهشناختی را در ایران صرفاً بهصورت نهادی بررسی و مفهومپردازی کرده است؛ مشکل عمده آن این است که بهشدت مبتنی بر تاریخ مذکر است.

به بیان دیگر، هنگامی که پرسیده میشود مؤسس علوم ارتباطات چه کسی بوده است، معمولاً گفته میشود که مؤسس آن فردی بوده با نام مشخص؛ به تعبیر رایج، «پدر» این رشته، مثلاً آقای فلان بوده است. درباره جامعهشناسی در ایران نیز پرسیده میشود که مؤسس آن چه کسی بوده است و در پاسخ گفته میشود یحیی مهدوی یا غلامحسین صدیقی. درباره روانشناسی نیز گفته میشود که مؤسس آن، برای مثال، علیاکبر سیاسی بوده است. رشته مردمشناسی نیز، به همین ترتیب، گویی «پدری» داشته است.
در این روایتها، چنین به نظر میرسد که علوم اجتماعی در ایران اساساً «مادر» نداشتهاند. به بیان دقیقتر، با آنچه مرحوم رضا براهنی در کتاب خود از آن با عنوان «تاریخ مذکر» یاد میکند مواجه هستیم؛ یعنی تاریخنگاری علوم اجتماعی در ایران، و حتی در معنایی گستردهتر تاریخنگاری علوم انسانی در ایران، آنگونه که روایت شده، مبتنی بر تاریخ مذکر است.
در اینجا پرسشی اساسی مطرح میشود: آیا واقعاً در ایران ـ حتی در ایران مدرن و معاصر ـ زنانی وجود نداشتهاند که در حوزه علوم اجتماعی پیشگام، پیشرو یا پیشآهنگ بوده باشند؟
در این کتاب دستکم به پنجاه تا شصت نفر از آنان اشاره شده است. جالب آنکه بر اساس محاسباتی که انجام دادهام، بیش از شصت یا هفتاد زن پیشرو وجود داشتهاند که در شاخههای مختلف علوم اجتماعی، علوم انسانی و حتی جامعهشناسی نقش پیشگام داشتهاند.
بسیاری از آنان برای تحصیل به شهرها و دانشگاههایی چون هایدلبرگ، مسکو، پاریس و انگلستان رفتهاند و بعدها نیز به آمریکا یا دانشگاه آمریکایی بیروت در لبنان عزیمت کردهاند و در آنجا در رشتههای گوناگون علوم اجتماعی تحصیل کرده و مدرک کارشناسی ارشد و حتی دکترای جامعهشناسی یا رشتههای مرتبط را دریافت کردهاند.
با این حال، هنگامی که تاریخ نهادی یا تاریخ institutional جامعهشناسی و علوم اجتماعی در ایران مطالعه میشود، تقریباً هیچ اشارهای به این زنان دیده نمیشود. به عبارت دیگر، یکی از اشکالات عمده و بنیادین تاریخنگاری مذکر در حوزه علوم اجتماعی در ایران آن است که اساساً زنان را نادیده گرفته است.
ممکن است پرسیده شود این پنجاه یا شصت نفر چه کسانی بودهاند، نامشان چیست و در کجا فعالیت داشتهاند. یکی از چهرههای بسیار مهم و کلیدی در حوزه علوم اجتماعی و علوم انسانی، به معنای عام کلمه، ایران تیمورتاش بوده است؛ دختر تیمورتاش. شخصیت مهم دیگر فاطمه سیاح است؛ برادرزاده حاج سیاح معروف که در دوره قاجار سفرنامهای بسیار مهم نوشته است.
فاطمه سیاح در مسکو به دنیا آمده بود و بعدها به ایران آمد و در دانشگاه تهران به یکی از مدرسان و استادان برجسته تبدیل شد. او استاد سیمین دانشور نیز بوده است؛ سیمین دانشور که همسر جلال آلاحمد بود. فاطمه سیاح پنج یا شش زبان میدانست و آثار متعددی نیز پدید آورد، اما با وجود این، نام او در تاریخنگاری تحولات علوم اجتماعی در ایران عملاً به فراموشی سپرده شده است.
به همین ترتیب، نام ایران تیمورتاش نیز در بسیاری از این روایتها اساساً دیده نمیشود؛ و این در حالی است که افراد و نویسندگان و متفکران مهم دیگری نیز وجود داشتهاند که در حوزه علوم اجتماعی از پیشگامان به شمار میآمدهاند.به بیان دیگر، تاریخنگاری علوم اجتماعی در ایران با دو اشکال اساسی روبهرو است:
نخست آنکه این تاریخنگاری عمدتاً نهادی است؛ یعنی رویکرد آن مفهومی (conceptual) نیست، بلکه نهادی (institutional) است و میپرسد جامعهشناسی چه زمانی در دانشگاه ـ مثلاً در دانشگاه تهران یا تبریز ـ تأسیس شده است.
دومین و مهمترین اشکال آن این است که این تاریخنگاری مذکر است و به تاریخ مؤنث در حوزه علوم اجتماعی توجه و اهتمامی نشان نداده است.
شما با ایده «بومیسازی جامعهشناسی» فاصله میگیرید، اما همزمان به ناکارآمدی مفاهیم وارداتی اشاره میکنید. مرز شما دقیقاً کجاست؟ از نگاه شما جامعهشناسی چگونه میتواند هم جهانی باشد و هم نسبت زندهای با تجربه تاریخی ایران برقرار کند؟
من اساساً با مفاهیمی مانند بومیسازی و اسلامیسازی در تحقیقات و پژوهشهای خود نسبتی برقرار نکردهام و توضیح دادهام که چرا با این مفاهیم مسئله دارم. همچنین در هیچیک از نوشتهها یا مباحثم درباره جامعهشناسی و علوم اجتماعی از مفهومی با عنوان «وارداتی» استفاده نشده است. اساساً بحث من این نیست که جامعهشناسی یا علوم اجتماعی آکادمیک وارداتیاند.
بحث من فراتر از دوگانههایی مانند بومیسازی یا علوم وارداتی است.
نخست آنکه علم، به نظر من، باید در سطح تمدن بشری دیده شود و بهعنوان دستاورد نوع انسان فهم شود. درست است که فرهنگها پایدارند و تمدنها تفاوتها و تمایزهای فراوانی با یکدیگر دارند، اما همه اینها در نهایت به انسان بازمیگردد؛ انسانی که در مسیر تحولات تاریخی خود بر روی این کره زمین به دستاوردها و دریافتهایی رسیده و آنها را در تمدنها، فرهنگها و مکاتب مختلف بشری متبلور کرده است.
از این رو، اساساً نمیتوان درباره علم از مفاهیمی مانند وارداتی یا صادراتی سخن گفت. این دستهبندیها، به نظر من، بیشتر قراردادهایی هستند که تحت تأثیر گفتمان ناسیونالیسم شکل گرفته و علم را بر پایه مرزهای سیاسی تفسیر میکنند، در حالی که علم چنین ماهیتی ندارد. علم، خواه علم تجربی باشد، خواه پزشکی، علوم انسانی، هنر، ادبیات یا شعر، در نهایت ریشه در آگاهی و خودآگاهی بشر دارد.
بنابراین سخن گفتن از مفاهیم «وارداتی» چندان دقیق نیست. نکتهای که در این کتاب بر آن تأکید کردهام این است که نخست باید از این دوگانهها، یعنی دوگانه بومیسازی و علوم وارداتی، فراتر برویم و سپس بکوشیم پیشینه و تبار مفاهیمی را که امروز در جامعهشناسی، علوم اجتماعی و علوم انسانی در دانشگاههای ایران مطرحاند، در تمدن اسلامی و در گستره تاریخ تحولات ایران بازیابی کنیم.
به همین دلیل، برای مثال به خوانساری در قرون شانزدهم و هفدهم میلادی در دوره صفوی اشاره کردهام، همچنین به رنسانس دوره صفوی و تأثیر رنسانس گرجیان و نسبت آن با صفویان. بهطور کلی، ریشه بسیاری از مفاهیمی که امروز در علوم اجتماعی آکادمیک مطرحاند را میتوان در سیر تحولات آگاهی و خودآگاهی انسان ایرانی نیز تبارشناسی کرد.
این بحث در واقع به این پرسش بازمیگردد که جامعهشناسی چگونه میتواند هم جهانی باشد و هم با تجربه تاریخی پیوند داشته باشد. یکی از مسائل کلیدی این است که وضعیت کنونی جامعه ایران یا وضعیت تمدن جهان اسلام اگر نادیده گرفته شود و به آن پرداخته نشود، اساساً امکان خلق مفاهیم و مقولاتی که ریشه در خاک تمدنهای غیرغربی دارند و در تجربه زیسته ایرانی متبلور شدهاند، از میان خواهد رفت.
به بیان دیگر، مفاهیم زمانی میتوانند جهانی شوند که ریشه در یک بستر محلی داشته باشند؛ یعنی میان «محلی» (local) و «جهانی» (global) همواره نوعی دیالکتیک پایدار برقرار است. اگر این دیالکتیک نادیده گرفته شود و تنها به فضای جهانی توجه شود و تجربههای محلی به حاشیه رانده شوند، حاصل کار تقریباً به نوعی کاریکاتور شباهت خواهد داشت.
در مقابل، اگر تصور شود که باید صرفاً بومی بود و تنها به تجربه خود توجه کرد، آن هم در معنایی بسیار محدود از «خود»، در آن صورت نیز امکان آنکه مفاهیم تولیدشده به مفاهیمی عام، جهانی یا حتی جهانشمول تبدیل شوند، تقریباً از میان خواهد رفت.
یکی از خطوط اصلی کتاب، نقد تبدیلشدن جامعهشناسی به دانشی توصیفی و کمخطر است. به نظر شما این تغییر بیشتر نتیجه فشارهای بیرونی است یا حاصل انتخاب آگاهانه خود جامعهشناسان برای بقا در دانشگاه؟
در واقع این موضوع از خطوط اصلی این کار نبوده است؛ بااینحال، پرسشی که مطرح کردهاید، به نظر من پرسش مهمی است. میتوان آن را اینگونه پاسخ داد که دستکم دو سنخ یا دو نوع مواجهه بنیادین با سیاست وجود دارد.یک نوع مواجهه آن است که فرد بهعنوان یک فعال سیاسی، یا در قالب رویکردی جناحی و آکتیویستی، به سراغ سیاست برود؛ یعنی سیاست را نقد کند یا سیاستی را تأیید یا رد کند. به نظر من این حوزه متعلق به کسانی است که در مقام آکتیویست یا فعال سیاسی عمل میکنند.
وارد کردن دانشگاه در چنین فرایند و پروژهای، به نظر من، به معنای نابودی دانشگاه است. اما آیا این دیدگاه به این معناست که دانشگاه باید از سیاست تهی شود؟ یا آنکه اساساً رشتههایی مانند جامعهشناسی، فلسفه و علوم اجتماعی ــ و حتی علوم سیاسی ــ باید از سیاست فاصله بگیرند و درباره مسائل سیاسی نیندیشند و در حوزه سیاسی ورود و مداخله نکنند؟ پاسخ منفی است؛ مقصود من چنین چیزی نیست.
برعکس، سخن من این است که باید نوع دیگری از مواجهه با سیاست وجود داشته باشد. به بیان دیگر، مواجههای متفاوت با سیاست ضروری است. این سنخ دوم، که با مواجهه آکتیویستی، فعال سیاسی یا جناحی تفاوت دارد، چیزی است که من آن را «مواجهه فکری با سیاست و امر سیاسی» مینامم؛ یعنی مواجههای که در آن باید به بنیانها اندیشید.
به بیان دقیقتر، یک جامعهشناس، فیلسوف، نظریهپرداز یا آکادمیسین نباید به امر سیاسی همانند یک فعال سیاسی بپردازد. در اینجا حتی مسئله «زبان» ورود به سیاست و عرصه سیاسی، و نیز شیوه فهم، صورتبندی، درک، ادراک و مقولهبندی امر سیاسی، از منظر آکادمیک متفاوت میشود.
از این رو، جامعهشناسان و پژوهشگران علوم اجتماعی و علوم انسانی ــ و بهویژه فلسفه و جامعهشناسی بهمثابه دو دیسیپلینی که به نظریهپردازی میپردازند ــ باید با امر سیاسی نوعی مواجهه فکری داشته باشند، نه آنکه همانند آکتیویستها یا فعالان سیاسی با مسئله سیاست مواجه شوند.
شما در فصلهای مختلف به نقش رانت، دولت و نهادها در شکلگیری علوم اجتماعی اشاره میکنید. اگر تاریخ جامعهشناسی ایران را بدون ملاحظههای آکادمیک خلاصه کنیم، آیا میتوان گفت مسئله اصلی، فقدان تخیل انتقادی نبوده، بلکه فقدان امکان نهادیِ تخیل بوده است؟
تمام دغدغه من این بوده است که، نخست، تخیل عالمانه و آگاهانه انسانی ــ که امروز در آکادمیها و در حوزه نظام دانایی مجال رشد و تبلور پیدا میکند ــ محدود نشود؛ بلکه باید به تخیل پروبال داد و این تلقی که علوم اجتماعی نوعی دانش ریاضیاتی، کاملاً اتوماتیک یا مکانیکی است، از فضای علوم اجتماعی کنار گذاشته شود. به همین دلیل بر مفهوم «تخیل» تأکید کردهام؛ مفهومی که بیشتر در حوزه ادبیات، شعر، هنر، نقاشی، مجسمهسازی و هنرهای تجسمی بهکار میرود یا بر آن تکیه میشود. اتفاقاً سخن من این است که جامعهشناسی باید ریشههای هنری خود را بازیابی کند.
در کتابی که حدود چهارده سال پیش با عنوان فقر تئوریک در علوم انسانی ایرانی نوشتم، بر این نکته تأکید کرده بودم که جامعهشناسی، در بنیانهای خود، به هنر بسیار نزدیکتر است. از این رو، از نظر من زیباتر و شایستهتر بود که جامعهشناسی در دپارتمانها یا دانشکدههای هنرهای تجسمی مستقر میشد تا حتی در سطح نمادین نیز پیوند بنیادین خود با هنر را از دست ندهد.
مقصود من این است که جامعهشناسی بیش و پیش از هر چیز نوعی هنر است. و برای آنکه این هنر بتواند به امر اجتماعی، به انسان، به شفقت، محبت، رأفت، عدالت، آزادی و دیگر مفاهیم سترگ انسانی بپردازد، نیازمند بازیابی قوه تخیل است؛ تا بتواند فراتر از افقهای تحمیلشده حرکت کند و مرکب تخیل را به فراسوی آسمانهای ناشناخته رهنمون شود.
در این کتاب کوشیدهام جامعهشناسی یا تاریخ و تاریخنگاری جامعهشناسی را بهگونهای متفاوت مطرح کنم؛ به این معنا که تصور رایج مبنی بر اینکه جامعهشناسی حدود هشتاد سال پیش در ایران پدید آمده و تأسیس آن در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بوده، تصوری بسیار تنگ و محدود از علوم اجتماعی و تخیل جامعهشناختی در ایران است.
اگر واقعاً بخواهیم جامعهشناسی در ایران را بشناسیم ــ چه در پهنه ایران، چه در گستره تمدن اسلامی و چه در گذشته تاریخی آن ــ ناگزیر باید ابوریحان را بشناسیم، بزرگانی همچون طبری را مرور کنیم و بار دیگر آثاری مانند نوشتههای ابن فضلان و ابن بطوطه را بخوانیم؛ آثاری که در حوزههای مختلف علوم اجتماعی، و بهویژه در معنای تخیل جامعهشناختی، جهانی را به تخیل درمیآوردند و اکنون باید دوباره مورد بازخوانی قرار گیرند.
افزون بر این، لازم است میان این میراث و علوم جدید و حوزههای نوین جامعهشناسی جهانی ــ چه در هندوستان، چه در چین، ژاپن، آمریکای لاتین، روسیه، دیگر کشورهای اسلامی و نیز اروپای غربی، اروپای شرقی و آمریکا ــ اتصالات تازهای برقرار شود تا امکان بازسازی و نوزایی اندیشه فراهم آید.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما