خیلیها سوال میکنند که چرا جنبش مشروطه ایران به شکست انجامید؟ کی به شکست انجامید؟ مقصود از پیروزی آن جنبش چه بود؟ مجالس اول و دوم و سوم که اثر آنچنانی نداشتند، بعد هم که جنگ جهانی اول پیش آمد و مجلس تعطیل شد. دیگر مجلسی وجود نداشت و اینکه حرف از شکست میزنند آمیخته با تبلیغات سیاسی است و این سوءتفاهمی است که درباره مشروطیت و حکومت قانون با دموکراسی به وجود آوردهاند.
دموکراسی در جامعهای که اکثریت آن، یعنی ۹۵ درصد آن بیسواد هستند و ۹۰ درصد روستانشین هستند و عقبماندگی و فقر حکمفرماست، چگونه ممکن بود؟ به لحاظی جامعهای که در آن مشروطه ایجاد شد از جامعه زمان سلجوقی عقبتر بود یعنی ثروت در آن کمتر است، سواد در آن کمتر است و ارتباطات اجتماعی هم کمتر است. جامعه ایرانی در پیلههای روستایی زندگی میکرد و مشروطیت از میان آن ۵ درصد آفریده شد که شخصیتهای آن مانند میرزا ملکمخان، میرزا یوسفخان مستشارالدوله، آخوندزاده و... را میشناسیم. آنها میخواستند حکومت قانون و عدالتخانه یعنی محکمه نوین ایجاد شود و این مستلزم نظام حاکمهای بود که وظایف خودش را انجام دهد. وظیفه اول آن هم فرهنگی است... البته که فرهنگ از همه چیز مهمتر است. افراد مهم هستند ولی زمان هم مهم است، مارتین لوتر کینگ که نامه او را در این کتاب [کتاب «من سرگذشت یأسم و امید] میخوانیم اگر صد سال قبل آن نامه را نوشته بود، در میان هزاران نامه اصلاً دیده نمیشد. گورباچف که خودش کمونیست بود و تربیت کمونیستی داشت، زمان را شناخت یعنی متوجه بود که شوروی نظامی بسته و ایدئولوژیک و انحصارطلب دارد و این انحصارطلبی است که باعث بدبختی مردم شده است و علت اصلی آن هم پنهانکاری است. بنابراین گلاسنوست را پیش کشید که همان شفافیت و بلورینگی است. چه کسی این را پیش میکشد کسی که رهبر شوروی است.
یکی از نکات مهم در جوامع این است که توسعه فرهنگی روی سطح بالای هرم حاکمه تاثیرگذار است. زمان که عوض میشود تحولاتی رخ میدهد، مدارس تاسیس میشوند، دانشگاه درست میشود، حق تحصیل زنان به رسمیت شناخته میشود، و اینها در زمانی شورشبرانگیز است.
امروز اگر به وضعیت کشورمان نگاه کنیم من با اطمینان صددرصد به شما میگویم و امید میدهم که جامعهای دارید که براساس حرکت صدسال قبل که مدرسه ایجاد شد، آموزگار تربیت شد، و دانشسرای مقدماتی و دانشسرای عالی تشکیل شد، باسواد است. نسلها عوض میشوند و جلوی خواست و اراده نسلها را نمیتوان گرفت. ببینید، در زمان انقلاب فرانسه ۵۰ درصد کل جامعه باسواد بود، و ۸۰ درصد روستایی و کشاورز محسوب میشدند و آن انقلاب متأثر از تحول تاریخی و نظریهپردازی فیلسوفان نامدار ضد استبداد خودشان و اروپاییان دیگر بود. سخن لویی چهاردهم پادشاه مستبد فرانسه در پاسخ به قانونخواهی فرانسویان این بود که «قانون یعنی من!» در ایران قاجاری نیز قانون به معنی اراده شاه بود و دعاوی مردم نسبت به یکدیگر در محاکم شرعی صادر و در هر مورد که به شاه مربوط میشد هر حکم حقوقی یا جزایی او قانون تلقی میشد. انقلاب فرانسه ملهم از نظرات ولتر، ژان ژاک روسو، منتسکیو، و فیلسوفان پیش از آنان درواقع حکومت را برخاسته از اراده ملت و تابع آن میشناختند که باید تحت حاکمیت قانون باشد. در فرانسه پس از انقلاب و دوران ترور درواقع به دیکتاتوری قانونگذار و قانونمدار ناپلئون رسیدند. قانونمندی پایدار شد، اما پس از چهار حکومت پادشاهی و امپراتوری دیکتاتوری ضمن آنکه قانون ناپلئونی حاکم بود، حکومت پارلمانی و تبعیت از آرای مردم نزدیک ۱۰۰ سال بعد و پس از شکست ناپلئون سوم از پروس و برقراری حکومتی نسبتاً دموکراتیک در جمهوری دوم برقرار شد. در این زمان دو سوم جمعیت فرانسه باسواد بود که در میان مردان به ۷۵ درصد میرسید و جمعیت روستایی و کشاورز به ۶۵ درصد کاهش یافته بود و پس از آن جهش شهرنشینی آغاز شد. در نیمه قرن بیستم دموکراسی به مرحله بلوغ رسید و زنان برای نخستین بار در دولت دوگل در انتخابات سال ۱۹۴۵ یعنی ۱۳۲۳ شمسی شرکت کردند.
توقع دموکراسی در شرایط عقبماندگی عمومی بدون توجه به محیط و فراموش کردن درخواست اولیه نخبگان که عدالتخانه بود و پیروزی آن در واپسین روزهای سلطنت مظفرالدینشاه بر سردر مجلس شورای ملی که با عنوان «عدل مظفر» نقش بست، حکایت از اصالت همین خواسته دارد. برخی توجه ندارند که در آن زمان در هیچ کشوری در جهان غیر از دو یا سه کشور اروپایی از آزادی سیاسی و جامعه مدنی و دموکراسی خبری نبود.
* گفتار مجلسی در نشست بررسی کتاب «من سرگذشت یأسم و امید»به میزبانی گروه ادبی انجمن افراز
۲۵۹



نظر شما