عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق / زور آخرین ابزار است، نه نخستین

محسن عسکری جهقی گفت:‌ قرن بیستم عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق، اما این بار در لباس ایدئولوژی‌های سکولار و توتالیتر بود. دیکتاتورها دیگر به‌نام نیروهای پنهانی سخن نمی‌گفتند، بلکه به‌نام نژاد، طبقه کارگر یا ملت برتر ادعای انحصار حقیقت داشتند.

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین‌واندیشه ایبنا، رضا دستجردی در مقدمه گفت و گویش با محسن عسکری جهقی نوشت: «ذهن جباران: روان‌شناسی سیاسی ویژگی‌های تاریک شخصیت و دیکتاتوری» به‌قلم دین ای. هیکاک با ترجمه محسن عسکری‌جهقی از تازه‌های انتشارات ثالث است که نه‌تنها مخاطبان را با زوایای پنهان ذهن خودکامگان آشنا می‌کند، بلکه با نقب‌زدن میان تاریخ، سیاست و روان‌شناسی، از چگونگی تصمیم‌گیری رهبران سیاسی جبّار پرده برمی‌دارد. کتاب علاوه بر آن‌که خواننده را به تأمل درباره نقش شخصیت و وضعیت روان‌شناختی رهبران در سیاست و قدرت فرا می‌خواند، بلکه به‌مثابه سفری است به درون ذهن‌هایی که با جاه‌طلبی و سلطه‌جویی شکل گرفته‌ و بدان طریق، اذهان‌ میلیون‌ها انسان را شکنجه و به‌ کام مرگ فرستادند. آن‌چه از نظر می‌گذرد ماحصل گفت‌وگوی  با مترجم است که ترجمه «چرچیل؛ قهرمان پیش‌بینی‌ناپذیر»، «تورم و فروپاشی» و «چه‌کسی بر جهان حکومت می‌کند» نیز از اوست.

عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق
محسن عسکری‌جهقی

 نخستین بازتاب‌های خودکامگی را در کجا می‌توان جست؟

نخستین بازتاب‌های خودکامگی را باید در اسطوره‌ها و روایت‌های دینی جست‌وجو کرد؛ جایی‌که بشر پیش از آن‌که ابزارهای تحلیلی و سیاسی پیشرفته داشته باشد، ترس عمیق و درعین‌حال شیفتگی خود نسبت به قدرت مطلق را به‌صورت نمادین و روایی بیان کرده است.

نمرود در روایت‌های خاورمیانه باستان و کتاب مقدس، نماد بارز این میل سیری‌ناپذیر انسانی است: فرمانروایی جاه‌طلب که با ساخت برج بابل می‌خواست مرز میان خالق و مخلوق را درنوردد، بر آسمان چیره شود و خود قانون و مرجع نهایی باشد. این اسطوره نشان می‌دهد که ریشه خودکامگی بسیار عمیق‌تر از پدیده‌های سیاسی مدرن است و در ناخودآگاه جمعی بشر ریشه دارد. اما برای درک دقیق‌تر این موضوع باید از همان ابتدا تمایزی بنیادین قائل شویم که در سراسر مقدمه و ترجمه کتاب بر آن تأکید کرده‌ام.

در علم سیاست، «دیکتاتوری» و «استبداد خودکامه» دو پدیده متفاوت‌اند که اغلب به اشتباه یکی گرفته می‌شوند. دیکتاتور حتی در شدیدترین اشکال خود، هنوز در چارچوبی از قواعد و رویه‌ها (هرچند صوری و ناعادلانه) عمل می‌کند.

نمونه آن هنری هشتم پادشاه انگلیس است که برای حذف توماس مور، فرایند قضایی نسبتاً طولانی را طی کرد. اما مستبد خودکامه قانون را کاملاً در اراده شخصی خویش خلاصه می‌کند؛ چنان‌که ناصرالدین شاه قاجار با یک فرمان شفاهی مستقیم، حکم قتل امیرکبیر را صادر کرد. این تمایز کلیدی نه‌تنها در تاریخ معاصر ایران، بلکه در خود اسطوره‌ها نیز قابل ردیابی است و به ما کمک می‌کند مرز میان قدرت مسئولانه و قدرت ویران‌گر را بهتر بشناسیم.

عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق

چه تفاوتی میان خودکامگان اساطیر و خودکامگان تاریخ مکتوب وجود دارد؟

خودکامگان اساطیری مشروعیت خود را مستقیماً از آسمان و پیوند ادعایی با ایزدان یا نیروهای ماورایی می‌گرفتند. این مشروعیت الهی، فراتر از هرگونه انتقاد انسانی قرار داشت و نیازی به توجیه عقلی یا قانونی نداشت. هر اعتراضی به حاکم، معادل اعتراض به اراده الهی تلقی می‌شد. اما با گذار به تاریخ مکتوب، با چهره‌هایی مانند سارگون اکدی، بنیانگذار امپراتوری اکد در قرن بیست‌وچهارم پیش از میلاد، وارد مرحله جدیدی می‌شویم. سارگون نخستین الگوی قدرت متمرکز تاریخی را ساخت؛ قدرتی که همچنان از نمادها و آیین‌های مشروعیت‌بخش استفاده می‌کرد، اما در عمل بر شمشیر و سازماندهی اداری تکیه داشت.

تفاوت کلیدی این است که حاکم اساطیری نیاز به توضیح و روایت‌سازی نداشت، اما حاکم تاریخی ناچار بود روایتی پیچیده بسازد تا قدرتش را در برابر نخبگان، مردم و تاریخ توجیه کند. این نیاز به روایت‌سازی، هسته اصلی تمام ایدئولوژی‌های استبدادی در طول تاریخ شده است. از این منظر، خودکامگی تاریخی پیچیده‌تر و درعین‌حال آسیب‌پذیرتر است، زیرا وابسته به پذیرش اجتماعی و ساخت نمادهای پایدار می‌شود.

عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق

نخستین کسانی که کوشیدند ماهیت قدرت و انحراف از آن را توضیح دهند که بودند؟

فلاسفه یونان باستان پیشگامان جدی این کاوش فکری بودند. افلاطون در کتاب «جمهوری» با طرح الگوی «فیلسوف-شاه»، قدرت را به معرفت حقیقی و فضیلت گره زد. او حاکمی آرمانی را تصور می‌کرد که فقط به عدالت می‌اندیشد.

با این‌حال، همین الگوی والا خطر بزرگی در خود نهفته دارد؛ زیرا فیلسوف-شاه به هیچ نهاد مهارکننده‌ای پایبند نیست و خود منبع عدالت تلقی می‌شود. بسیاری از متفکران بعدی، این را نوعی خودکامگی روشنفکرانه دانسته‌اند که اگر تعادل و نظارت وجود نداشته باشد، به‌راحتی به سلطه فردی بدل می‌شود. ارسطو با روشی علمی‌تر و واقع‌بینانه‌تر در کتاب «سیاست» عمل کرد.

او حکومت‌ها را به شش دسته تقسیم کرد: سه نوع مشروع (سلطنت، آریستوکراسی و پولیتی) و سه نوع فاسد (استبداد، الیگارشی و دموکراسی افراطی). از نظر او استبداد دقیقاً زمانی رخ می‌دهد که حاکم خیر عمومی را رها کند و قدرت را صرفاً برای منافع شخصی به کار گیرد.

رواقیان مانند سیسرون و سنکا نیز با تأکید بر «قانون طبیعی» و اخلاق مدنی، قدرت بی‌مهار را بزرگ‌ترین تهدید برای آزادی و فضیلت انسانی دانستند. آنها هشدار می‌دادند که حتی تمرکز موقت قدرت در بحران‌ها، اگر تداوم یابد، جامعه را از درون می‌فرساید. این اندیشه‌ها پایه‌های مهمی برای درک انحراف قدرت شدند که بعدها در آثار متفکران مدرن نیز ادامه یافت.

معاهده وستفالیا را فصل تازه تاریخ اروپا دانسته‌اید. استبداد در این دوران واجد چه ویژگی‌هایی بود؟

معاهده وستفالیا در سال ۱۶۴۸، پس از جنگ‌های طولانی مذهبی، نقطه تولد دولت-ملت مدرن و انتقال قدرت از نهاد کلیسا به دولت‌های سکولار بود. این معاهده فصل تازه‌ای گشود که در آن استبداد شکل نهادینه‌تری پیدا کرد.

قدرت دیگر صرفاً شخصی و موروثی نبود، بلکه در ساختارهایی مانند ارتش دائمی، دیوان‌سالاری منظم و قوانین مدون ریشه دواند. لویی چهاردهم، پادشاه خورشید فرانسه، با شعار مشهور «دولت، منم» تجسم کامل این دوران بود.

با این حال، حتی او در چارچوب‌هایی از سنت‌های درباری، مشاوران و رویه‌های اداری عمل می‌کرد. استبداد خالص‌تر در این دوره بیشتر در حاشیه اروپا مانند روسیه تزاری، امپراتوری عثمانی یا ایران صفوی دیده می‌شد، جایی که اراده فردی حاکم محدودیت‌های کمتری داشت. ویژگی اصلی این دوران، ترکیب قدرت شخصی با نهادهای نوظهور بود که قدرت را هم پایدارتر و هم پیچیده‌تر می‌کرد.

عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق
دین ای. هیکاک

 چه عواملی سبب تمرکز قدرت در این دوران شد؟

چند عامل ساختاری و فکری هم‌زمان دست به دست هم دادند. نخست، زوال نظام فئودالیسم که قدرت را از اشراف محلی به مرکز منتقل کرد. دوم، پیدایش ارتش‌های ملی و حرفه‌ای که مستقیماً زیر فرمان پادشاه بودند. سوم، گسترش دستگاه دیوان‌سالاری که اداره قلمروهای وسیع را ممکن ساخت. عامل چهارم و مهم، ایدئولوژی‌های توجیه‌گر بودند؛ از «حق الهی پادشاهان» گرفته تا اندیشه توماس هابز در کتاب «لویاتان» که دولت قوی مرکزی را برای جلوگیری از جنگ همه علیه همه ضروری می‌دانست. این عوامل خلأ قدرت پراکنده را پر کردند و زمینه دولت مطلقه را فراهم آوردند.

استبداد در قرن بیستم چه ویژگی داشت؟

قرن بیستم عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق، اما این بار در لباس ایدئولوژی‌های سکولار و توتالیتر بود. دیکتاتورها دیگر به‌نام نیروهای پنهانی سخن نمی‌گفتند، بلکه به‌نام نژاد، طبقه کارگر یا ملت برتر ادعای انحصار حقیقت داشتند. این ادعا اجازه می‌داد هر مخالفی نه فقط سرپیچی سیاسی، بلکه جنایت علیه تاریخ یا بشریت تلقی شود. ویژگی بارز این دوران، استفاده از فناوری‌های جدید مانند رادیو، سینما و پروپاگاندای سازمان‌یافته، همراه با پلیس مخفی و کیش شخصیت بود که کنترل را به عمق جامعه برد.

آیا می‌توان میان استبداد هیتلر، استالین و موسولینی تمایز قائل شد؟

بله، تمایزها هم در سطح ایدئولوژیک و هم روان‌شناختی معنادار هستند. هیتلر استبدادش را بر پایه اسطوره نژادی و بیولوژیک بنا کرد و اراده پیشوا را آشکارا برتر از هر قانون مکتوبی قرار داد. استالین با رویکرد بوروکراتیک و حفظ ظاهر قانونی عمل می‌کرد، اما در عمل قانون را به ابزاری برای اراده شخصی تبدیل کرده بود.

موسولینی بیشتر بر جنبه نمایش، بسیج توده‌ای و کیش شخصیت تکیه داشت و سرکوب در ایتالیا نسبت به آلمان و شوروی ملایم‌تر بود. با وجود این تفاوت‌ها، هر سه در ویژگی‌های روان‌شناختی مشترک بودند: خودشیفتگی مخرب، بدگمانی شدید و عطش کنترل مطلق که کتاب «ذهن جباران» به‌تفصیل به آن پرداخته است.

عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق

چرا نویسنده معتقد است کنترل داده و رسانه، ابزار دیکتاتوری در عصر فناوری بوده است؟

پژوهش‌ها و تحلیل‌های مشابه تأکید دارند که ابزارهای کنترل همیشه با ساختار اطلاعاتی هر عصر تطبیق پیدا می‌کنند. در عصر فناوری، کنترل داده، الگوریتم‌ها و رسانه‌های دیجیتال اجازه می‌دهد بدون حذف فیزیکی گسترده، صداها را خاموش کنند، افکار را رصد نمایند و حتی حقیقت را بازسازی کنند. این ابزارها فراگیر و عمدتاً نامرئی هستند و مقاومت در برابر آن‌ها را بسیار دشوارتر کرده‌اند. نمونه آن را در مدل‌های ترکیبی مانند روسیه تحت ولادیمیر پوتین یا کره شمالی تحت کیم‌جونگ‌اون می‌بینیم، جایی‌که ظاهر انتخابات حفظ می‌شود اما محتوای قدرت کاملاً استبدادی است.

در کل، استبداد زاده چیست؟

استبداد زاده تقاطع چهار نیروی اصلی است: شخصیت آسیب‌دیده روانی شامل خودشیفتگی مخرب، بدگمانی شدید، عطش کنترل و فقدان همدلی؛ نهادهای سیاسی ضعیف و فاسد؛ بحران‌های تاریخی عمیق مانند جنگ، بحران اقتصادی یا تحقیر ملی؛ و رضایت ضمنی یا فعال بخش‌هایی از نخبگان و مردم. بدون این هم‌افزایی، افراد دارای ویژگی‌های آسیب روانی هرگز به قدرت مطلق دست پیدا نمی‌کنند.

عصر بازگشت هیولای قدرت مطلق

آیا نمی‌توان زمینه فرهنگی و اجتماعی را هم عامل پیدایش دیکتاتور دانست؟

قطعاً می‌توان و حتی باید. یکی از نقاط ضعف رویکرد صرفاً روان‌شناختی کتاب هایکاک همین‌جاست که باید با تحلیل فرهنگی و اجتماعی غنی شود. فرهنگ اطاعت، پدیده «گریز از آزادی» که اریک فروم توصیف کرده، ضعف سنت شهروندی و تاریخی از مشارکت مدنی، بسترهای ضروری برای رشد استبداد هستند. جوامعی که انتقاد را ناسپاسی و اطاعت را فضیلت می‌دانند، به مراتب مستعدترند. بنابراین استبداد پدیده‌ای کاملاً دوطرفه است: رهبر آسیب‌دیده در یک سو و جامعه آماده پذیرش در سوی دیگر.

آیا ابزار مستبدان تنها سلاح و بهره‌گیری از زور است؟

خیر، این از نکات مهم مقدمه‌ای است که در «ذهن جباران» نوشته‌ام. زور آخرین ابزار است، نه نخستین. پیش از آن، روایت‌سازی هوشمندانه، اسطوره‌سازی کیش شخصیت، ایجاد ترس پراکنده و خودسانسوری قرار دارد. مستبدان ابتدا ذهن‌ها را تسخیر می‌کنند تا در آینده بر بدن‌ها چیره شوند. از این‌رو، مقاومت واقعی و پایدار نیز باید از همان سطح آغاز شود یعنی از بازپس‌گیری روایت‌ها، تقویت فرهنگ نقد و احیای سنت شهروندی. تاریخ نشان می‌دهد که هیچ قدرتی، حتی اگر بر خون و سرکوب بنا شود، نمی‌تواند برابر حقیقت و عدالت تا ابد دوام بیاورد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2233744

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 2 =

آخرین اخبار