گروه اندیشه: دکتر هومن قاپچی، فوق دکترای مدیریت رسانه و علوم شناختی دانشگاه تهران در مقاله علمی پیش رو، با عبور از نگاههای صرفاً تاریخی، مناسکی یا ایدئولوژیک، واقعه عاشورا را به مثابه یک «ابرروایت» (Meta-Narrative) و زیرساخت شناختی حیاتی در فرهنگ ایرانی مطرح میکند. از منظر علوم شناختی و مدیریت رسانه، جوامع همانطور که با نان زنده میمانند، با داستانها و نظامهای معنایی نفس میکشند؛ در این میان، عاشورا مانند یک «فناوری فرهنگی» و ماشین بازتولید معنا عمل میکند که رنج جمعی را به مسئولیت، و فقدان را به امید و تابآوری روایی بدل میسازد. قاپچی راز ماندگاری این پدیده را در سه مؤلفهٔ شناختی یعنی «وضوح اخلاقی»، «قهرمان الگوساز» و اصالت «انتخاب و عاملیت» در شرایط نابرابر جستوجو کرده و با مقایسهٔ آن با روایت رستاخیز مسیح (ع) در غرب، مانیفست کربلا را فراتر از تحمل رنج، متمایل به کنشگری فعال میداند. تکصدایی نبودن و امکان زایش «خردهروایتهای متکثر» (از وهب نصرانی تا شهدای معاصر نظیر حججی)، ضامن پویایی این سیستم پیچیده است؛ با این حال، قاپچی هشدار میدهد که بزرگترین خطری که این سرمایه فرهنگی را تهدید میکند، «انجماد روایت» و تقلیل آن به شعارهای مکانیکی است. او نتیجه میگیرد که در عصر مدرن و نبرد بر سر تصرف ذهنها، عاشورا در صورتی میتواند به عنوان پناهگاه پادشکنندگی جامعهٔ ایران عمل کند که خوانش معاصر آن به جای قطبیسازی و بازتولید درماندگی، به تقویت سلامت روان، همدلی میاننسلی و کرامت انسانی بینجامد. این مقاله را در ادامه می خوانید:
****
چرا برخی روایتها قرنها دوام میآورند، اما برخی دیگر در هیاهوی زمان فراموش میشوند؟ چرا در بزنگاههای بحران، جوامع به سراغ داستانهایی میروند که بتوانند رنج را معنادار، فقدان را قابل تحمل و آینده را همچنان ممکن تصور کنند؟ پاسخ این پرسش را نمیتوان صرفاً در تاریخ، دین یا سیاست جستوجو کرد. این مسئله در نقطه تلاقی مطالعات رسانه، علوم شناختی، ارتباطات بحران، رتوریک و حافظه جمعی قرار دارد؛ جایی که روایتها نه فقط به عنوان ابزار انتقال پیام، بلکه به مثابه سازوکارهایی برای تولید معنا، تنظیم هیجان و بازسازی هویت جمعی عمل میکنند.
اگر قرار باشد درباره عاشورا سخن بگوییم، نباید آن را صرفاً به مثابه یک واقعه تاریخی مقدس یا صرفاً یک ابزار ایدئولوژیک تحلیل کنیم. آنچه عاشورا را برای پژوهشگران رسانه، ارتباطات و علوم شناختی به پدیدهای منحصربهفرد تبدیل کرده، ظرفیت آن برای تبدیل شدن به یک «ابرروایت» است؛ ابرروایتی که طی قرنها توانسته هزاران خردهروایت را در خود جای دهد و در دورههای مختلف تاریخی، به عنوان یک مخزن معنایی برای بازسازی امید، هویت و کنش جمعی عمل کند
از همین منظر، اگر قرار باشد درباره عاشورا سخن بگوییم، نباید آن را صرفاً به مثابه یک واقعه تاریخی مقدس یا صرفاً یک ابزار ایدئولوژیک تحلیل کنیم. آنچه عاشورا را برای پژوهشگران رسانه، ارتباطات و علوم شناختی به پدیدهای منحصربهفرد تبدیل کرده، ظرفیت آن برای تبدیل شدن به یک «ابرروایت» است؛ ابرروایتی که طی قرنها توانسته هزاران خردهروایت را در خود جای دهد و در دورههای مختلف تاریخی، به عنوان یک مخزن معنایی برای بازسازی امید، هویت و کنش جمعی عمل کند.
اگر در جهان غرب، روایت رنج و رستاخیز حضرت مسیح(ع) به یکی از مهمترین منابع تولید معنا در مواجهه با بحران تبدیل شده است، در فرهنگ ایرانی نیز عاشورا را میتوان فراتر از یک واقعه تاریخی یا مجموعهای از مناسک آیینی، به مثابه نوعی فناوری فرهنگی تولید تابآوری روایی فهم کرد؛ روایتی که در لحظات دشوار، به جامعه کمک میکند میان رنج و معنا، فقدان و مسئولیت، و بحران و امید پیوند برقرار کرده و در دل بحران، احساس عاملیت، همبستگی و کرامت انسانی را حفظ کنند.
در سالهای اخیر، مفاهیمی مانند تابآوری، سرمایه اجتماعی، جنگ شناختی و امنیت روانی بیش از گذشته وارد ادبیات سیاستگذاری، رسانه و علوم اجتماعی شدهاند. با این حال، اغلب وقتی از تابآوری سخن میگوییم، ذهن ما به سمت زیرساختهای فیزیکی، منابع اقتصادی یا ظرفیتهای نهادی میرود. در حالی که جوامع تنها با اقتصاد، انرژی، جاده و فناوری زنده نمیمانند. آنها به چیزی عمیقتر نیز نیاز دارند؛ نیاز به معنا. در شرایط بحران، انسانها فقط نمیپرسند چه اتفاقی افتاده است؟ بلکه پرسش مهمتری را مطرح میکنند: این اتفاق چه معنایی دارد؟
پاسخ به این پرسش، بیش از آنکه در آمارها و گزارشها یافت شود، در روایتها شکل میگیرد. روایتها ماشینهای تولید معنا هستند. آن ها به انسان کمک میکنند میان گذشته، حال و آینده ارتباط برقرار کند، رنج را تفسیر کند و برای ادامه مسیر انگیزه پیدا کند. از همین منظر، میتوان عاشورا را نه صرفاً یک واقعه تاریخی، بلکه یکی از مهمترین زیرساختهای روایی جامعه ایرانی دانست؛ زیرساختی که در دورههای مختلف تاریخی، از جنگ و ناامنی گرفته تا بحرانهای اجتماعی و فردی، به بازتولید معنا و انسجام اجتماعی کمک کرده است.
جوامع با نان زنده میمانند؛ با روایت نفس می کشند
مطالعات علوم شناختی نشان میدهد ذهن انسان ذاتاً روایی است. ما جهان را صرفاً از طریق دادهها درک نمیکنیم؛ بلکه از طریق داستانها آن را معنا میکنیم. حافظه، هویت، تصمیمگیری و حتی قضاوتهای اخلاقی ما تا حد زیادی در قالب روایتها سازمان مییابند. به همین دلیل است که در زمان بحران، جوامع به سمت روایتهای بنیادین خود بازمیگردند. زیرا روایتها به افراد کمک میکنند تا آشوب را به نظم، ترس را به فهم و ابهام را به معنا تبدیل کنند
مطالعات علوم شناختی نشان میدهد ذهن انسان ذاتاً روایی است. ما جهان را صرفاً از طریق دادهها درک نمیکنیم؛ بلکه از طریق داستانها آن را معنا میکنیم. حافظه، هویت، تصمیمگیری و حتی قضاوتهای اخلاقی ما تا حد زیادی در قالب روایتها سازمان مییابند. به همین دلیل است که در زمان بحران، جوامع به سمت روایتهای بنیادین خود بازمیگردند. زیرا روایتها به افراد کمک میکنند تا آشوب را به نظم، ترس را به فهم و ابهام را به معنا تبدیل کنند.
در ادبیات مطالعات روایت، از مفهومی با عنوان «ابرروایت»(۱) یاد میشود. ابرروایتها، داستانهای بزرگی هستند که میتوانند صدها و هزاران خردهروایت را درون خود جای دهند و برای تجربههای متفاوت، چارچوبی مشترک از معنا فراهم کنند.
عاشورا در فرهنگ ایرانی، واجد چنین جایگاهی است. این روایت، صرفاً به یک گروه اجتماعی، یک نسل یا یک دوره تاریخی محدود نمانده است. طی قرنها، افراد مختلف با تجربههای متفاوت توانستهاند بخشی از زندگی خود را در آینه آن بازخوانی کنند.
مادری که فقدان را تجربه کرده، رزمندهای که در شرایط دشوار ایستادگی کرده، بیماری که با رنج دست و پنجه نرم میکند، معلمی که برای عدالت تلاش میکند و حتی جوانی که با بحران هویت مواجه است، همگی میتوانند نقطهای برای همذاتپنداری در این روایت پیدا کنند.
راز ماندگاری عاشورا چیست؟
پرسش مهم این است که چرا عاشورا پس از قرنها همچنان زنده مانده است؟ پاسخ را میتوان در ساختار رتوریکی این روایت جستوجو کرد.
مطالعات علوم شناختی نشان میدهد برخی الگوهای داستانی با معماری ذهن انسان سازگاری بیشتری دارند. ذهن ما به طور طبیعی به روایتهایی جذب میشود که در آن ها انتخاب اخلاقی، مسئولیتپذیری، فداکاری، عدالت و امید حضور داشته باشد. عاشورا دقیقاً واجد چنین مؤلفههایی است.
نخست، این روایت دارای وضوح اخلاقی است. ذهن انسان در شرایط پیچیده و بحرانی، برای کاهش بار شناختی به چارچوبهایی نیاز دارد که بتوانند جهان را قابل فهمتر کنند. بسیاری از روایتهای ماندگار تاریخ، واجد نوعی ساختار اخلاقی روشن هستند که به مخاطب امکان میدهد جایگاه خود را در داستان پیدا کند.
دوم، عاشورا دارای قهرمان اخلاقی است. در علوم شناختی، قهرمانان صرفاً شخصیتهای تاریخی نیستند؛ آنها الگوهای ذهنیاند که به انسانها کمک میکنند درباره رفتار مطلوب تصمیم بگیرند. به بیان دیگر، قهرمانان روایی نوعی میانبر شناختی برای قضاوت اخلاقی محسوب میشوند.
عاشورا تنها نمیگوید چگونه باید رنج را تحمل کرد؛ بلکه میپرسد در برابر رنج و بیعدالتی چه باید و می توان کرد. این تفاوت ظریف، اما مهم است. اگر روایت مسیح در بسیاری از خوانشها بر معنابخشی به رنج تأکید دارد، روایت عاشورا علاوه بر معنابخشی به رنج، بر مسئولیتپذیری و کنشگری نیز تأکید میکند. به همین دلیل است که این روایت در فرهنگ ایرانی، صرفاً یک منبع سوگواری نبوده، بلکه در دورههای مختلف به منبعی برای بسیج اجتماعی، همبستگی جمعی و بازتعریف مسئولیت اخلاقی تبدیل شده است
سوم، عاشورا روایت انتخاب است. این شاید مهمترین ویژگی آن باشد. بسیاری از روایتهای تاریخی درباره پیروزی سخن میگویند، اما عاشورا درباره انتخاب سخن میگوید. انتخاب در شرایط نابرابر. انتخاب در وضعیتی که نتیجه ظاهری از پیش معلوم به نظر میرسد. انتخابی که بر حفظ کرامت انسانی و مسئولیت اخلاقی تأکید دارد. همین عنصر «عاملیت» است که عاشورا را از صرفاً یک روایت تراژیک متمایز میکند.
از کربلا تا اورشلیم؛ روایتهایی که امید میسازند
اگر بخواهیم عاشورا را در چارچوبی جهانیتر تحلیل کنیم، میتوان آن را در کنار برخی دیگر از روایتهای بنیادین تمدنی قرار داد. در سنت مسیحی غرب، روایت مصلوب شدن و رستاخیز حضرت مسیح(ع) طی قرنها به یکی از مهمترین منابع معنا برای جوامع غربی تبدیل شده است. این روایت، به ویژه پس از جنگهای جهانی، در ادبیات، هنر، روانشناسی و الهیات نقش مهمی در بازسازی امید اجتماعی ایفا کرده است.
در بسیاری از روایتهای مسیحی، محور اصلی بر رنج، بخشش، رستگاری و امید به آینده است. اما در عاشورا، عنصر دیگری برجستهتر میشود: عاملیت اخلاقی. عاشورا تنها نمیگوید چگونه باید رنج را تحمل کرد؛ بلکه میپرسد در برابر رنج و بیعدالتی چه باید و می توان کرد.
این تفاوت ظریف، اما مهم است. اگر روایت مسیح در بسیاری از خوانشها بر معنابخشی به رنج تأکید دارد، روایت عاشورا علاوه بر معنابخشی به رنج، بر مسئولیتپذیری و کنشگری نیز تأکید میکند. به همین دلیل است که این روایت در فرهنگ ایرانی، صرفاً یک منبع سوگواری نبوده، بلکه در دورههای مختلف به منبعی برای بسیج اجتماعی، همبستگی جمعی و بازتعریف مسئولیت اخلاقی تبدیل شده است.

خردهروایتها؛ راز زنده ماندن ابرروایتها
یکی از مهمترین دلایل ماندگاری عاشورا، تکصدایی نبودن آن است. ابرروایتهایی که تنها یک تفسیر مجاز از خود ارائه میکنند، معمولاً در بلندمدت دچار فرسایش میشوند. اما روایتهایی که امکان شکلگیری خردهروایتهای متنوع را فراهم میکنند، قدرت بیشتری برای بقا و بازتولید دارند.
تعزیه، نوحه، شعر آیینی، ادبیات، سینما، خاطرات دفاع مقدس، روایت مادران شهدا، هنرهای تجسمی و حتی بسیاری از روایتهای معاصر درباره مسئولیت اجتماعی و عدالتخواهی را میتوان خردهروایتهایی دانست که پیرامون هسته مرکزی عاشورا شکل گرفتهاند.
زمانی که تصویر اسارت و شهادت محسن حججی در رسانهها منتشر شد، بسیاری از مخاطبان، آگاهانه یا ناخودآگاه، عناصر آشنایی همچون انتخاب آگاهانه، ایستادگی در شرایط نابرابر، حفظ کرامت در مواجهه با تهدید و ترجیح ارزش بر منفعت را در این روایت تشخیص دادند؛ عناصری که پیشتر در حافظه فرهنگی جامعه از طریق عاشورا رمزگذاری شده بودند
در واقع، قدرت عاشورا فقط در متن اصلی آن نیست؛ بلکه در توانایی آن برای تولید روایتهای جدید است. در نظریه سیستمهای پیچیده، از مفهومی به نام «تنوع در عین انسجام» یاد میشود. سیستمهایی که بتوانند میان هویت مشترک و تنوع درونی تعادل برقرار کنند، ظرفیت بیشتری برای بقا دارند. عاشورا نیز طی قرنها توانسته چنین تعادلی را حفظ کند.
برای فهم بهتر این مسئله کافی است به نحوه بازنمایی برخی رخدادهای معاصر در حافظه جمعی ایرانیان نگاه کنیم. زمانی که تصویر اسارت و شهادت محسن حججی در رسانهها منتشر شد، بخش مهمی از واکنش اجتماعی صرفاً معطوف به یک فرد یا یک رخداد نظامی نبود.
آنچه در افکار عمومی بازتولید شد، پیوند خوردن یک خردهروایت معاصر با یک ابرروایت تاریخی بود. بسیاری از مخاطبان، آگاهانه یا ناخودآگاه، عناصر آشنایی همچون انتخاب آگاهانه، ایستادگی در شرایط نابرابر، حفظ کرامت در مواجهه با تهدید و ترجیح ارزش بر منفعت را در این روایت تشخیص دادند؛ عناصری که پیشتر در حافظه فرهنگی جامعه از طریق عاشورا رمزگذاری شده بودند.

نمونه مشابه را میتوان در بازنمایی شهدای نبرد خان طومان مشاهده کرد. فارغ از ارزیابیهای سیاسی درباره آن رویداد، آنچه از منظر مطالعات روایت اهمیت دارد، نحوه شکلگیری معنا در پیرامون این رخداد است. خانوادهها، رسانهها، مستندسازان، شاعران و کاربران شبکههای اجتماعی، هر کدام بخشی از این روایت را بازآفرینی کردند.
در نتیجه، یک رویداد محدود به زمان و مکان مشخص، به مجموعهای از خردهروایتهای انسانی درباره وفاداری، فقدان، رفاقت، مسئولیت و ایثار تبدیل شد. همین فرآیند نشان میدهد ابرروایتها چگونه از طریق بازتولید مستمر در قالب روایتهای کوچکتر، زنده میمانند و کارکرد اجتماعی خود را حفظ میکنند.
برای درک بهتر ظرفیت ابرروایتها، شاید بد نباشد نگاهی به یکی از شخصیتهای کمتر مورد توجه عاشورا بیندازیم؛ وهب نصرانی. جوانی مسیحی که بنا بر روایتهای تاریخی، در جریان حرکت امام حسین(ع) به کاروان او پیوست و در کربلا جان خود را از دست داد. فارغ از جزئیات تاریخی و اختلاف روایتها، آنچه این داستان را از منظر مطالعات روایت جذاب میکند، صرفاً حضور یک مسیحی در کربلا نیست؛ بلکه نوع پیامی است که در دل خود حمل میکند. وهب، در واقع پلی میان دو جهان روایی است؛ میان رتوریک مسیحی مبتنی بر ایمان، فداکاری و رستگاری، و رتوریک عاشورایی مبتنی بر انتخاب آگاهانه، مسئولیت اخلاقی و ایستادگی در برابر بیعدالتی.


از این منظر، عاشورا از همان آغاز صرفاً یک روایت درونگروهی نبوده است. یکی از پیامهای نهفته در حضور وهب، قابلیت فرامذهبی و حتی فرادینی برخی ارزشهای بنیادین این روایت است؛ ارزشهایی همچون کرامت انسانی، وفاداری، مسئولیت و انتخاب اخلاقی.
اگر در جهان معاصر بخواهیم نمونهای مشابه از این سازوکار را مشاهده کنیم، میتوان به واکنش افکار عمومی غرب نسبت به برخی چهرههای امدادگر، پزشکان داوطلب یا فعالان بشردوستانه در مناطق جنگی اشاره کرد. برای مثال، در سالهای اخیر بسیاری از روایتهایی که درباره پزشکان و امدادگران حاضر در جنگ اوکراین، غزه یا مناطق بحرانزده آفریقا ساخته شدهاند، صرفاً گزارش خبری نیستند؛ بلکه بر همان الگوی رتوریکی دیرینه استوارند: انسانی که میتواند کنار بایستد اما انتخاب میکند وارد میدان شود. این دقیقاً همان نقطهای است که ابرروایتها عمل میکنند. آنها به افراد نمیگویند چه فکر کنند؛ بلکه چارچوبی در اختیارشان قرار میدهند تا تجربههای جدید را معنا کنند.
وهب نصرانی، جوانی مسیحی که بنا بر روایتهای تاریخی، در جریان حرکت امام حسین(ع) به کاروان او پیوست و در کربلا جان خود را از دست داد، صرفاً حضور یک مسیحی در کربلا نیست؛ بلکه نوع پیامی است که در دل خود حمل میکند. وهب، در واقع پلی میان دو جهان روایی است؛ میان رتوریک مسیحی مبتنی بر ایمان، فداکاری و رستگاری، و رتوریک عاشورایی مبتنی بر انتخاب آگاهانه، مسئولیت اخلاقی و ایستادگی در برابر بیعدالتی.از این منظر، عاشورا از همان آغاز صرفاً یک روایت درونگروهی نبوده است. یکی از پیامهای نهفته در حضور وهب، قابلیت فرامذهبی و حتی فرادینی برخی ارزشهای بنیادین این روایت است؛ ارزشهایی همچون کرامت انسانی، وفاداری، مسئولیت و انتخاب اخلاقی
شاید به همین دلیل باشد که مخاطب غربی هنگام تماشای فیلمی مانند(۲) «Hacksaw Ridge» با شخصیت یک امدادگر مسیحی همدلی میکند و مخاطب ایرانی با روایت وهب نصرانی یا بسیاری از روایتهای معاصر مدافعان حرم ارتباط برقرار میکند. در هر دو مورد، ما با یک سازوکار شناختی مشترک مواجهیم: انسانهایی که در شرایط پرهزینه، انتخابی اخلاقی انجام میدهند. آنچه تفاوت ایجاد میکند، نه ساختار بنیادین روایت، بلکه زبان فرهنگی و نمادهایی است که هر جامعه برای بازنمایی آن انتخاب میکند.
از این منظر، عاشورا را نباید صرفاً یک روایت شیعی یا حتی صرفاً یک رخداد تاریخی دانست. همانگونه که روایت مصلوب شدن حضرت مسیح(ع) در طول قرنها به مخزنی برای بازتولید معنا در تمدن غرب تبدیل شده، عاشورا نیز در فرهنگ ایرانی و بخش مهمی از جهان اسلام به یک «زیرساخت روایی» بدل شده است؛ زیرساختی که در هر نسل، چهرههای جدیدی را در قالب خردهروایتهای تازه بازتولید میکند. وهب نصرانی در قرن نخست هجری، یک نمونه از این بازتولید معناست؛ همانگونه که بسیاری از چهرههای معاصر در موقعیتهای بحرانی، به خردهروایتهایی تبدیل میشوند که همچنان از همان ابرروایت بزرگ تغذیه میکنند.
از منظر علوم شناختی، جامعهها زمانی بیشترین ظرفیت تابآوری را دارند که بتوانند رخدادهای جدید را در چارچوبهای معنایی آشنا تفسیر کنند. به همین دلیل است که برخی وقایع، حتی سالها پس از وقوع، همچنان در حافظه جمعی حضور دارند؛ زیرا صرفاً به عنوان یک خبر یا حادثه ثبت نشدهاند، بلکه به خردهروایتهایی تبدیل شدهاند که به یک ابرروایت بزرگتر متصل هستند. در فرهنگ ایرانی، عاشورا یکی از مهمترین این ابرروایتهاست؛ چارچوبی که همچنان توانایی جذب، تفسیر و بازمعناسازی تجربههای جدید را دارد.
مناسک، هیجان و علوم شناختی
یکی دیگر از ابعاد کمتر مورد توجه عاشورا، کارکرد شناختی و هیجانی مناسک مرتبط با آن است. از منظر علوم اعصاب اجتماعی، بسیاری از مناسک جمعی کارکردی فراتر از بعد نمادین دارند. همآوایی، حرکت هماهنگ، مشارکت جمعی، سوگواری مشترک و تجربه هیجانی همزمان، میتوانند احساس تعلق اجتماعی را تقویت کرده و اضطراب فردی را کاهش دهند.
از منظر علوم اعصاب اجتماعی، بسیاری از مناسک جمعی کارکردی فراتر از بعد نمادین دارند. همآوایی، حرکت هماهنگ، مشارکت جمعی، سوگواری مشترک و تجربه هیجانی همزمان، میتوانند احساس تعلق اجتماعی را تقویت کرده و اضطراب فردی را کاهش دهند. پژوهشها نشان دادهاند که مشارکت در آیینهای جمعی، ادراک تنهایی را کاهش داده و احساس پیوند با دیگران را افزایش میدهد
پژوهشها نشان دادهاند که مشارکت در آیینهای جمعی، ادراک تنهایی را کاهش داده و احساس پیوند با دیگران را افزایش میدهد. این مسئله بهویژه در شرایط بحران اهمیت پیدا میکند. جامعهای که اعضای آن احساس کنند در رنجهای خود تنها نیستند، ظرفیت بیشتری برای عبور از بحران خواهد داشت. به همین دلیل، عاشورا را میتوان علاوه بر یک روایت، نوعی سازوکار تنظیم هیجان جمعی نیز دانست.
عاشورا و مفهوم تابآوری روایی
در سالهای اخیر، مفهوم «تابآوری روایی» در ادبیات ارتباطات بحران و مطالعات رسانه مورد توجه قرار گرفته است.تابآوری روایی به توانایی افراد و جوامع برای بازسازی معنا پس از تجربه بحران اشاره دارد. جامعه تابآور، صرفاً جامعهای نیست که دوام بیاورد؛ بلکه جامعهای است که بتواند از دل بحران، داستانی تازه برای ادامه مسیر خود خلق کند. از این منظر، عاشورا را میتوان یکی از مهمترین منابع تولید تابآوری روایی در فرهنگ ایرانی دانست.
نه به این دلیل که رنج را تقدیس میکند، بلکه به این دلیل که تلاش میکند رنج را به مسئولیت، فقدان را به همبستگی و شکست ظاهری را به بازتعریف کنش اخلاقی تبدیل کند. این همان نقطهای است که عاشورا از یک واقعه تاریخی فراتر میرود و به یک سرمایه فرهنگی تبدیل میشود.
خطر انجماد روایت
اما هر ابرروایتی با یک خطر جدی نیز مواجه است: انجماد.
روایتها زمانی زنده میمانند که بتوانند با مسائل جدید وارد گفتوگو شوند. اگر یک روایت صرفاً به تکرار مکانیکی نشانهها و شعارها تقلیل پیدا کند، به تدریج کارکرد تولید معنا را از دست خواهد داد. نسل جدید در جهانی زندگی میکند که اقتصاد توجه، الگوریتمها و رسانههای دیجیتال ساختار ادراک را تغییر دادهاند. در چنین شرایطی، روایتهای فرهنگی برای حفظ اثرگذاری خود باید بتوانند با دغدغههای جدید جامعه ارتباط برقرار کنند.
سلامت روان، مسئولیتپذیری اجتماعی، عدالت، همدلی میاننسلی، مشارکت مدنی و کرامت انسانی، از جمله حوزههایی هستند که میتوانند زمینههای بازخوانی معاصر عاشورا باشند. ابرروایتها زمانی زنده میمانند که بتوانند خردهروایتهای تازه تولید کنند.
عاشورا را نباید صرفاً یک روایت شیعی یا حتی صرفاً یک رخداد تاریخی دانست. همانگونه که روایت مصلوب شدن حضرت مسیح(ع) در طول قرنها به مخزنی برای بازتولید معنا در تمدن غرب تبدیل شده، عاشورا نیز در فرهنگ ایرانی و بخش مهمی از جهان اسلام به یک «زیرساخت روایی» بدل شده است؛ زیرساختی که در هر نسل، چهرههای جدیدی را در قالب خردهروایتهای تازه بازتولید میکند
عاشورا در عصر جنگ روایتها
در جهان امروز، رقابت اصلی دیگر بر سر تصرف سرزمینها نیست؛ بر سر تصرف ذهنهاست. در عصر شبکههای اجتماعی، هوش مصنوعی و الگوریتمهای شخصیسازیشده، جنگها بیش از آنکه فیزیکی باشند، شناختیاند. بازیگران مختلف تلاش میکنند چارچوبهای ادراکی مردم را شکل دهند، هیجانات جمعی را مدیریت کنند و روایتهای مطلوب خود را در ذهن مخاطبان تثبیت کنند.
در چنین شرایطی، جوامعی موفقتر خواهند بود که علاوه بر زیرساختهای اقتصادی و امنیتی، از زیرساختهای معنایی و روایی قدرتمندی نیز برخوردار باشند. عاشورا را میتوان یکی از مهمترین این زیرساختها در فرهنگ ایرانی دانست؛ مخزنی از معنا که در بزنگاههای مختلف تاریخی به جامعه کمک کرده است تا از دل بحران، انسجام، امید و مسئولیتپذیری بیشتری تولید کند.
شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که آیا عاشورا هنوز برای جامعه ایرانی معنا دارد یا نه. پرسش مهمتر این است که آیا ما هنوز میتوانیم آن را به گونهای روایت کنیم که به جای بازتولید درماندگی، احساس عاملیت ایجاد کند؛ به جای قطبیسازی، همدلی اجتماعی را تقویت کند؛ و به جای دعوت به انفعال، مسئولیتپذیری اخلاقی را پرورش دهد. در جهانی که نبردها بیش از هر زمان دیگری به ساحت ادراک و معنا منتقل شدهاند، جوامعی تابآورتر خواهند بود که مخازن معنایی خود را بشناسند، آنها را بازخوانی کنند و اجازه دهند خردهروایتهای متکثر، حول ارزشهای بنیادین آنها شکل بگیرند.

پانوشت
۱- Meta-Narrative
۲-داستان فیلم ستیغ ارهای: فیلم بر اساس داستان واقعیِ یک مخالف جنگ و پزشک ارتش آمریکا به نام دزموند داس (اندرو گارفیلد) است که حاضر نمی شود سلاحی حمل کند، اما طی نبرد اوکیناوا در جنگ جهانی دوم با وجود شلیکهای بی وقفهی دشمن، یک تنه جان بیش از ۷۵ نفر از هم رزمانش را نجات میدهد...
۲۱۶۲۱۶







نظر شما