روایت آیت‌الله خامنه‌ای از مبارزه در بیرجند و رویارویی با قدرت اسدالله علم

در بیرجند بودم، می‌شنیدم که سخنران در ابتدای سخنان خود، عباراتی در ستایش و حمد و ثنای علم به عربی می‌خواند! هنوز جمله‌ای را که سخنران با صدای کشیده می‌خواند به یاد دارم: «صاحب السیف و القلم، امیر اسدالله علم!»

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از تابناک، یکی از خاطرات دوران مبارزه و زندان رهبر شهید انقلاب اسلامی، مربوط به روزهای پس از حمله رژیم شاه به علمای قم و کشتار مدرسه است که، ایشان در آن‌ خاطره به... قدرت اسدالله علم از مردان دربار پهلوی حمله کرد...

در ادامه مشروح این ‌خاطره را می‌خوانیم:

***

خردادماه ۱۳۴۲ (محرم ۱۳۸۳ ه ق) که کشتار بزرگ تهران و برخی شهرهای دیگر اتفاق افتاده بود و صدها تن از مردم به قتل رسیده بودند، من در بیرجند بودم. رفتن من به آن ‌شهر و در آن‌ هنگام، با هدف افشاگری و رسواسازی رژیم حاکم، به‌ویژه هتک حرمت علما و روحانیون در مدرسه فیضیه قم، و نیز به قصد افشای برنامه‌هایی که رژیم برای نابود کردن هویت اسلامی ملت مسلمان ایران طراحی کرده بود، صورت گرفت.

قلعه عَلَم

من بیرجند را از این‌جهت انتخاب کردم که این ‌شهر دژ امیر اسدالله علم بود. او در آن ‌زمان نخست‌وزیر بود ولی بعدها تا آخر عمر ظاهرا مقام وزارت دربار را داشت، اما درواقع جایگاهش خیلی از این‌ مقام بالاتر بود. او یکی از رجال قدرتمند کشور بود و در جلد دوم خاطرات «فردوست» جایگاه علم در ایران بیان شده است.

خانواده علم به خاطر خدمات صمیمانه‌شان به انگلیسی‌ها این‌جایگاه را به دست آورده بودند. آن‌ها در شیوع و رواج تریاک در منطقه خراسان نقش مهمی داشتند. بنابراین، این‌ خاندان در مزدوری و خدمت به بیگانگان، سابقه دیرینه‌ دارد.

من پیش از این ‌سفر نیز دو بار به بیرجند رفته بودم و نفوذ و سلطه این ‌شخص را در آن‌ منطقه مشاهده کرده بودم. در مراسم و مناسبات دینی، خطبه به نام علم خوانده می‌شد. همه علمای دینی در مجلس شرکت می‌کردند و وای بر کسی که شرکت نمی‌کرد! در محرم یکی از سال‌ها که در بیرجند بودم، می‌شنیدم که سخنران در ابتدای سخنان خود، عباراتی در ستایش و حمد و ثنای علم به عربی می‌خواند! هنوز جمله‌ای را که سخنران با صدای کشیده می‌خواند به یاد دارم: «صاحب السیف و القلم، امیر اسدالله علم!»

بیشتر اعیان و بزرگان بیرجند، به ‌طور مستقیم یا غیرمستقیم، جزو خدم و حشم و نوکران علم بودند. حتی چهره‌های معروفی مانند رئیس سابق جزیره کیش، از نوکران علم بودند. شاه وقتی می‌خواست برای مدتی استراحت کامل کند، به بیرجند می‌رفت و در یکی از باغ‌های علم اقامت می‌کرد. این‌باغ‌های ویژه، به شراب‌ها و آشپزهای زبردست خود مشهور بود.

گریه سیاسی

من در بیرجند دوستانی داشتم که طی دو سفر قبلی با آن‌ها آشنا شده بودم. روز سوم محرم به بیرجند رسیدم. البته برای کسی که بخواهد در یک منطقه منبر برود، روز سوم محرم دیر است. سخنران باید اندکی پیش از محرم بیاید تا برایش مجلس را مهیا کنند. در عین حال دوستان برای من فرصت منبر رفتن در چند مسجد را فراهم کردند.

روز هفتم محرم فرا رسید؛ و این همان روز موعودی بود که امام خمینی (ره) توصیه کرده بود سخنران‌ها افشاگری علیه رژیم شاه را آغاز کنند. روز هفتم مصادف با جمعه بود. کار را به ‌گونه‌ای ترتیب دادم که به مجلس بزرگی در «مسجد مصلی» دعوت شوم. تا نزدیک مغرب فرصت شروع سخنرانی فراهم نشد، زیرا مقرر بود سخنران دیگری پیش از من منبر برود. این ‌سخنران به شکل غیرمعمول سخنان خود را طول داد. من نگران بودم که این‌ فرصت گران‌بها از دست برود. اما او ۲۰ دقیقه پیش از نماز مغرب وعظ خود را خاتمه داد و من منبر رفتم.

در این ‌اجتماع انبوه، تمام آن‌چه را که در سینه داشتم، بیرون ریختم و همه‌چیز را گفتم. سخن را با بیان نقشه بیگانگان برای جدایی دین از زندگی آغاز کردم و با شرح توطئه رژیم شاه علیه اسلام و مسلمین و علمای دین، ادامه دادم؛ بعد هم با توصیف ماجرای مدرسه فیضیه، آن را به پایان رساندم.

حوادث روز دوم فروردین را که شرح دادم، مردم به گریه افتادند و شور عظیمی بر مجلس حاکم شد. سپس طبق معمول همیشگی، منبر را با ذکر مصیبت حسین بن علی (ع) پایان دادم. اما گریستن مردم بر امام حسین (ع)، از گریه آن‌ها بر ذکر مصیبت فیضیه بیشتر نبود!

اولین تجربه بازداشت

تا روز تاسوعا که دستگیر شدم، این‌ قبیل سخنرانی‌ها را ادامه دادم. مرا به پاسگاه پلیس بردند، و این ‌نخستین تجربه من از دستگاه تحقیقات پلیسی بود. تا پیش از آن‌ روز، من درون پاسگاه پلیس را ندیده بودم. مرا نزد افسر جوانی با درجه ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگ‌های گردن برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمی‌توانی انجام دهی. صلاحیت اعدام مرا هم نداری. آن‌چه در قدرت و اختیارات تو است، کمتر از اعدام‌ کردن است؛ پس هر کاری می‌خواهی بکنی؛ من آماده‌ام؛ زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم؛ لذا خودت را خسته نکن!

آن ‌افسر، انتظار چنین پاسخی را نداشت؛ لذا متعجب و بهت‌زده شد. خشم و خروشش فرو نشست، لحن خود را تغییر داد و چندبار تکرار کرد: من به شما چه بگویم؟ بعد مدتی خاموش ماند و سپس گفت: شما پدر و مادر و همسر دارید؟ گفتم: پدر و مادر دارم اما متاهل نیستم. با تحیر حرفش را تکرار کرد: من با شما چه بکنم؟ به او گفتم: من مامورم و شما هم مامورید؛ بنابراین شما وظیفه خودت را انجام بده و من و هم به وظیفه خود عمل می‌کنم.

تا ظهر روز عاشورا در پاسگاه پلیس ماندم. نمی‌دانستم بیرون بازداشتگاه چه می‌گذرد. بعد مطلع شدم اوضاع در سراسر ایران آبستن حوادث بزرگی است. چنان‌که بعدا آیت‌الله تهامی - که شخصیت برجسته‌ای در میان علمای بیرجند و فقیه و ادیب و خطیب و شجاع بود - برایم تعریف کرد، در همان بیرجند نیز هنگام دستگیری من، اوضاع انفجارآمیز بوده. آقای تهامی به من گفت: «مردم آماده شده بودند برای آزاد کردن شما از بازداشتگاه، پاسگاه پلیس را محاصره کنند و با پلیس درگیر شوند. هیات‌های عزاداری نیز برای این‌امر به من مراجعه می‌کردند.»

ظاهرا مقامات هم متوجه این ‌مطلب شده بودند و ترسیده بودند آن قیام‌های خروشان مردمی که در تهران و دیگر شهرهای ایران اتفاق افتاده، در بیرجند هم اتفاق بیافتد؛ برای همین در شورای تامین شهر، جلسه‌ فوق‌العاده تشکیل داده بودند. این ‌شورا صلاحیت صدور حکم تبعید را داشت؛ لذا حکمی مبنی بر تبعید من به مشهد (شهر خودم) صادر کرد. ظاهرا مقامات خواسته بودند پیش از تبعید من، خشم مردم را فرو بنشانند؛ لذا مرا آزاد کردند و با من شرط کردند منبر نروم.

مردم بیرجند به من به چشم همدلی و محبت می‌نگریستند، و من خوشحال بودم که می‌دیدم مردم این‌شهر - علی‌رغم ترس از قدرت علم - با مبلغان اسلام یک ‌چنین همبستگی عاطفی دارند.

طی روزهایی که در بیرجند بودم - بین دستگیری تا تبعید (دهم تا پانزدهم محرم) - اوضاع ایران با یک ‌جنبش انفجارآمیز علیه قدرت حاکمه، آشفته و هیجانی بود. در تهران مجالس روضه امام حسین (ع) به مجالس نوحه‌خوانی‌های انقلابی تبدیل شد و طاغوت را به وحشت انداخت. روز عاشورا، امام سخنرانی تاریخی خود را که آغازی برای پایان کار رژیم شاه بود، در قم ایراد کرد و در پانزدهم خرداد سال ۱۳۴۲ ایشان دستگیر شد.

در همان ‌روزها، یک ‌بازپرس نظامی با درجه سرهنگی از مشهد به بیرجند آمد و خواست مرا ببیند. و من تا به امروز نمی‌دانم او چه ‌ماموریتی در آن‌سفر داشت. او به من گفت: شما را به مشهد خواهیم فرستاد، اما اوضاع آن‌جا ناآرام است و تعداد بسیاری دستگیر شده‌اند؛ به ‌نحوی که زندان‌های مشهد دیگر جا ندارد. او می‌کوشید با تصویر کردن اوضاع ناآرام مشهد، در دل من وحشت ایجاد کند؛ لذا به من گفت: بهتر است چند روزی در بیرجند بمانید تا اوضاع آرام شود!

به نظر می‌رسید ماموریت این‌ سرهنگ، تنها همین بود که این ‌عبارت را به من ابلاغ کند. اما چرا برای ابلاغ این حرف به من، فردی را از مشهد فرستادند؟‌ حال آن‌که می‌شد مطلب را یکی از نظامیان بیرجند هم ابلاغ کند. بعد هم چرا فردی با درجه سرهنگی؟ ظاهرا تشویش و اضطراب دستگاه‌های رژیم به حد اعلی رسیده بود و در مورد هرچیزی هزارگونه فکر و خیال می‌کردند.

منبع: کتاب «خون دلی که لعل شد؛ خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی»

۲۵۹

کد مطلب 2242248

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین