محمد صادقی، روزنامهنگار و پژوهشگر تاریخ| خبرآنلاین: کمونیستها در سالِ ۱۹۴۸ در چکسلواکی به قدرت رسیدند و با تکیه بر دروغ، فریب و زور تا سالِ ۱۹۸۹ حکومت کردند، اما در این فاصله، فصلی متفاوت نیز پدید آمد که به آن بهارِ پراگ نام دادهاند. بهارِ پراگ نام دورهای است که از ۵ ژانویه ۱۹۶۸ [۱۵ دی ۱۳۴۶] آغاز شد و تا ۲۱ آگوست ۱۹۶۸ [۳۰ مرداد ۱۳۴۷] که الکساندر دوبچک قدرت را در دست داشت، ادامه یافت. در بهارِ پراگ، فضایی برایِ رهایی از خفقان ایجاد شد و شور و نشاطِ اجتماعی به چکسلواکی بازگشت. دوبچک که خواهانِ استقرار عدالت، آزادی، حقوق بشر و دموکراسی، و بازنگری در اندیشهها و روشهایِ نادرست پیشین بود، با اراده محکم برایِ اصلاحاتِ اقتصادی، اعاده حیثیت از قربانیانِ سرکوبهایِ سیاسی، ایجادِ فضایِ بحث و گفتوگو، و گسترشِ ارتباطها و همکاریهایِ جهانی کوشید، و سعی کرد کشورش را از وضعیتِ وخیمی که در آن گرفتار شده بود، نجات دهد.
الکساندر دوبچک در کتابِ «در ناامیدی بسی امید است» ترجمه نازی عظیما میگوید:«دوران آغازین بهار پراگ، از ژانویه تا آوریل ۱۹۶۸ موضوع تحلیلهای انتقادی بسیاری بوده است. اما همه آنها، تا جایی که خواندهام، به دو نتیجه کاملاً متضاد میرسند: گروهی از نویسندگان برآناند که من بسیار کُند عمل کردهام، و گروهی دیگر میگویند که زیاد تند رفتهام. مسلم است که محدودهای زمانی که به کار میبرند، دوران بین رسیدن من به مقام دبیر اولی و اشغال پراگ توسط ارتش شوروی است. مشکل من این بود که جام جهانبینی در اختیار نداشتم تا اشغال از سوی شوروی را پیشبینی کنم. درواقع، از ژانویه تا ۲۰ اوت، حتی برای یک لحظه نیز به چنین رویدادی باور نداشتم. بنابراین، حرفهایی که پس از وقوع واقعه زدهاند عمدتاً نامربوط است.»
دوبچک پس از اینکه به دبیر اولی حزب رسید، برنامههای اصلاحگرایانه خود را پی گرفت و افرادی را که در سرکوبهایِ سالهایِ پیشین نقش داشتند برکنار کرد و فضایِ آزادی برایِ مطبوعات فراهم آورد تا بدون فشار بتوانند کار خود را انجام دهند و در برابرِ تندروهایی که بر تحکیمِ دوباره سانسور اصرار میورزیدند، ایستاد. اما با وجودِ روشِ آرام و مسالمتجویانه وی، برنامههایاش از سوی مسکو تحمل نشد. در میانِ برنامههایِ دوبچک، موضوعِ اعاده حیثیتها جایگاه ویژهای داشت. در سالِ ۱۹۶۸ اعدامهایِ ننگینی که سالها قبل انجام گرفته بود، پس از مرگِ محکومان توسطِ دیوانِ عالی لغو شد. برایِ نمونه، میلادا هوراکووا که زنی شجاع بود، هرچند به خاطرِ سلطه کمونیستها فضایِ چندانی برایِ کار سیاسی نیافت و ماندن در کشور برایش خطرناک بود کشورش را ترک نکرد و به فعالیتِ پرداخت. میلادا سرانجام به اتهامِ توطئه بر ضدِ رژیم کمونیستی بازداشت و زندانی شد، در دادگاه شجاعانه سخن گفت، باورهایِ خود را کتمان نکرد و در ۲۷ ژوئن ۱۹۵۰ [۶ تیر ۱۳۲۹] به دار آویخته شد. همچنین، در آخرین روزهایِ بهارِ پراگ، چارچوبِ اداری و اجراییِ اعاده حیثیتِ عمومی قضایی از همه قربانیانِ سرکوبها از سویِ وزارتِ کشور تدوین شد. دوبچک باور داشت، سوسیالیسم در کشورش بدونِ آزادی و دموکراسی نمیتواند زنده بماند، اما مسکو انتظار داشت همان الگویِ دیکتاتوریِ تکحزبی استقرار یابد و این اختلاف کوچکی نبود. با تمام اینها دوبچک هیچگاه نمیپنداشت که روسها با مداخله نظامی (روسها عبارت اشغالگر را درباره خود نمیپذیرفتند) به بهار پراگ پایان دهند. در ۲۰ آگوست ۱۹۶۸ [۲۹ مرداد ۱۳۴۷] ارتش شوروی با همراهیِ برخی از نیروهایِ نظامیِ کشورهایِ عضوِ پیمانِ ورشو، وحشیانه به پراگ هجوم بردند و فصلی تلخ را برای مردمی شادمان و سرشار از امید، رقم زدند. به تعبیرِ میلان کوندرا در کتابِ «جسم و جان» (ترجمه احمد میرعلایی) گویی «کاروان شادی به پایان رسیده بود.»
ایوان کلیما در کتابِ «روح پراگ»، وضعیتِ دشواری که کمونیستها برایِ مردم در چکسلواکی پدید آورده بودند را بهخوبی شرح داده است. او مینویسد:«رژیم توتالیتری جیرهای از آنچه در طول رسیدنش به قدرت مصادره کرده یا دزدیده است برای شهروندان مقرر میکند؛ رژیم توتالیتری آنهایی را که با این رژیم مخالفت میکنند میترساند، حبس میکند، یا میکُشد و به این ترتیب یک وحدت و انسجام ملی را به نمایش میگذارد. در نگاه نخست چنین رژیمی قوّتی جادویی دارد، و این قوّت را با تظاهرات و جشنها و رژههای پرشکوه و چشمگیر هرچه بیشتر تقویت میکند.» و در ادامه این پرسش را مطرح میکند که چه رخ میدهد که چنین رژیمی پس برآمدن یک یا دو نسل فرومیریزد؟ و میافزاید:«زمانی که شمار شهروندان بهظاهر وفادار، آن خدمتگزاران حلقه به گوش اما غیرخلاق، به اوج خودش میرسد، زمانی که نتیجه انتخابات به طرزی قاطع و یک صدا به نفع رژیم است، آنگاه، به نحوی پارادوکسی، رژیم کمکم تَرَک برمیدارد... بحران گریبان اقتصاد، روابط انسانی و اخلاقیات را میگیرد، و نهایتاً در موضوعاتی نظیر آلودگی آب و هوا، که کسی نمیتواند مسئولیتش را به عهده بگیرد، انعکاس مییابد، قدرت توتالیتری معمولاً منکر میشود که اصلاً بحرانی وجود دارد، و میکوشد از این موقعیت به نفع خویش بهره ببرد. یعنی میکوشد هر آن چیزی را که تا همین اواخر یک نیاز معمولی انسانی بود یک امتیاز مهم جلوه دهد... آنگاه به شهروندانش رشوه میدهد: حق داشتن سقفی بالای سر خود بدل به یک امتیاز میشود، و همچنین حق داشتن غذایی سالم، بهداشت و درمان، اطلاعات سانسورنشده، اجازه سفر، تعلیم و تربیت، گرما، و سرانجام خود زندگی.» و اینجاست که به نظر کلیما، وفاداران به نظام که از امتیازهایِ ویژه برخوردار هستند و فراتر از نقد و قانون قرار میگیرند و مهمترین جایگاههای حکومتی را اشغال میکنند، به خاطر بیلیاقتی و ناتوانی، بحرانهایِ اجتماعی را عمیقتر میکنند.
منبع: از مجموعه عکس کسرا صدقیانی.
پایان دادن به بهارِ پراگ با اعزامِ تانک و سرباز برایِ مقابله با راهی که یک ملت برگزیده بود، شکستِ منطقی بود که براساسِ ایدئولوژیکاندیشی و خشونت شکل گرفته بود. دوبچک، نمادِ مبارزهای درخشان بود، مبارزه برایِ انسان بودن. مبارزهای که فصلی فراموشنشدنی را در تاریخ سیاسی جهان رقم زد و سرانجام، شادی و لبخندهایِ او و هاول، در کنار هم و در زیباترین لحظاتِ تاریخ قرن بیستم، ثابت کرد که پیوندِ اخلاق و سیاست امکانپذیر است. تیموتی گارتون اش، در کتابِ «فانوس جادو» ترجمه فرزانه سالمی، گزارشی از روزهای پایانی حکومتِ کمونیستی در چکسلواکی ارائه کرده که بسیار خواندنی است. او در تاریخ ۲۴ نوامبر ۱۹۸۹ [۳ آذر ۱۳۶۸] مینویسد: «اوایل بعدازظهر دوبچک میآید. به نظر میآید انگار مستقیماً از یک عکس سیاه و سفید مربوط به ۱۹۶۸ بیرون جهیده است، البته چهرهاش شکستهتر شده است، چینوچروکهای صورتش بیشتر شده است، اما باز همان کت خاکستریاش را به تن دارد... همان لبخند محجوب و جذابش را به لب دارد... وقتی دوبچک قدم به بالکن میگذارد، در آن هوای سرد غروب که آدم یخ میزند، و نورافکنهای تلویزیون روشنش کردهاند، چنان غرشی از مردم برمیآید که به عمرم نشنیدهام. دوبچک! دوبچک! این فریاد از همه طرف از خانههای بالا و پایین از میدان تنگ و دراز طنینانداز میشود... بعد از دوبچک نوبت به هاول میرسد. مردم شعار میدهند: دوبچک-هاول، یکی نام ۱۹۶۸ است و یکی نام ۱۹۸۹.»
وقتی به تاریخِ چکسلواکی بنگریم، شاید به نظر آید که اقدامِ سرکوبگرانه شوروی و همراهیِ برخی از نیروها و سیاستمدارهایِ چکسلواکی با آن، و سلطه فضایی یأسآلود پس از بهارِ پراگ جایی برای امید باقی نمیگذاشت، اما چنین نبود. تانکها و نیروهایِ سرکوبگر نشانه قدرتِ شوروی و همراهاناش نبود، بلکه ضعف و ترسِ آنها را در برابرِ حقیقت و روشنایی نمایان میکرد. واقعیت این بود که آنها با ایجادِ وحشت و تاریکی، قدرتِ پوشالی خود را نمایش میدادند ولی هرچه پیش میرفتند این نمایش مضحکتر میشد، تا جایی که شعارها و ادعاهایِ حاکمانِ اردوگاه کمونیسم، فقط میتوانست مایه خنده مردم شود. سرانجام، مردمی که خاطره پرشور بهارِ پراگ و رویاهایِ زیبایِ خود را فراموش نکرده بودند، ۲۱ سالِ بعد و در بزنگاهی دیگر، یکصدا به زیستن در دروغ و فریب «نه» گفتند تا زیستن در حقیقت امکان یابد. اینبار، واسلاو هاول که نویسنده و نمایشنامهنویسی انساندوست بود، با تکیه بر مبارزه و مقاومتی محکم، و بدونِ خشونت، نقشی موثر در هدایتِ مردمِ معترض برعهده گرفت. مردم، یک ماه و یک هفته و پنج روز (از ۱۷ نوامبر ۱۹۸۹ تا ۲۹ دسامبر ۱۹۸۹ [۲۶ آبان تا ۸ دی ۱۳۶۸) ایستادند، و با همبستگی و قدرت به حکومتِ کمونیستها پایان دادند. شوروی نیز که هدایتِ اردوگاه چپ را برعهده داشت و خود را کشور شوراها شناسانده بود، سرانجام به کشور صفها تبدیل شد و در سال ۱۹۹۱ فروریخت. به تعبیرِ مصطفی رحیمی «دیکتاتوری اخلاق را به تباهی کشاند و فرهنگ را و معنویت را. دیکتاتوری مردم را مأیوس و دلزده و بیرمق کرد. دیکتاتوری کشوری پهناور را که طبیعت همه چیز در اختیارش گذاشته بود به تکدی کشاند. دیکتاتوری جلوی رشد معنوی مردم را گرفت و به دزدی و رشوهخواری وادارشان کرد. دیکتاتوری موجب شد که یکی از دولتمردان همان دیار به تلخی اعتراف کند که: ما مدتها با هوش و اندیشه و کاردانی درافتادیم.»
۲۵۹







نظر شما