امیرمهدی نادری| خبرآنلاین؛ یورش به زندان باستیل در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ [۲۴ تیر ۱۱۶۸] تنها حمله به یک دژ سنگی در قلب پاریس نبود؛ این رویداد لحظهای بود که خشم انباشته مردم، بحران اقتصادی، بیاعتمادی به سلطنت و آرزوی اصلاحات سیاسی در نقطهای واحد به هم رسید. باستیل در آن روز از نظر نظامی اهمیت چندانی نداشت و تنها چند زندانی در آن نگهداری میشدند، اما در ذهن مردم فرانسه، نماد قدرت خودسرانه پادشاه، بازداشتهای بیمحاکمه و سایه سنگین «رژیم کهن» بود. سقوط آن، انقلاب فرانسه را از سطح گفتوگوهای سیاسی و پارلمانی به خیابانهای پاریس کشاند و نشان داد که از آن پس مردم عادی نیز بازیگران اصلی تاریخ خواهند بود.
منبع: ویکیمدیا کامنز/کتابخانه کنگره، واشنگتن دیسی
فرانسه در آستانه انفجار
برای فهم اهمیت سقوط باستیل، باید به فرانسه پیش از تابستان ۱۷۸۹ بازگشت؛ کشوری که در ظاهر هنوز یکی از قدرتهای بزرگ اروپا بود، اما در درون با بحرانی عمیق دستوپنجه نرم میکرد. دولت فرانسه با بدهیهای سنگین، نظام مالیاتی ناعادلانه و هزینههای فراوان اداره دربار و جنگهای خارجی روبهرو بود. مشارکت فرانسه در جنگ استقلال آمریکا نیز اگرچه از نظر سیاسی ضربهای به رقیب دیرینهاش، بریتانیا، وارد کرد، اما فشار مالی بر خزانه پادشاهی را افزایش داد.
در کنار بحران مالی، جامعه فرانسه گرفتار شکافی عمیق میان طبقات بود. روحانیون و اشراف، یعنی دو طبقه ممتاز، از بسیاری امتیازات مالیاتی و اجتماعی برخوردار بودند، در حالی که بار اصلی مالیاتها و هزینههای حکومت بر دوش طبقه سوم قرار داشت؛ طبقهای گسترده که از بورژواهای شهری و وکلا و بازرگانان تا پیشهوران، کارگران و دهقانان را دربر میگرفت. اکثریت عظیم مردم فرانسه به این طبقه تعلق داشتند، اما سهم آنان از قدرت سیاسی بسیار اندک بود.
در سالهای منتهی به انقلاب، افزایش قیمت نان به بحرانی روزمره تبدیل شد. نان برای مردم فقیر پاریس فقط یک خوراک ساده نبود؛ پایه اصلی زندگی بود. هر اختلال در عرضه آرد یا افزایش قیمت نان، امنیت خانوادههای فرودست را تهدید میکرد. برداشتهای نامطلوب کشاورزی، کمبود مواد غذایی و شایعات درباره احتکار گندم، فضای شهرها را ملتهبتر کرد. گرسنگی و ترس از گرسنگی، به اندازه بحثهای سیاسی، مردم را به خیابان کشاند.
در همین دوره، اندیشههای روشنگری نیز بهتدریج جایگاه سنتی سلطنت، کلیسا و امتیازات اشرافی را به چالش میکشید. سخن گفتن از حقوق طبیعی، قانون اساسی، آزادی فردی و حاکمیت ملت، دیگر تنها در محافل فلسفی محدود نبود. بخشی از طبقه متوسط شهری و حتی برخی اشراف اصلاحطلب، به این نتیجه رسیده بودند که ادامه حکومت مطلقه بدون اصلاحات بنیادین ممکن نیست.

مجلس طبقات و تولد مجلس ملی
لویی شانزدهم که با بحران مالی بیسابقهای روبهرو شده بود، ناچار شد برای یافتن راهحلی سیاسی، مجلس طبقات را فراخواند؛ نهادی که از سال ۱۶۱۴ تشکیل نشده بود. این مجلس در ماه مه ۱۷۸۹ در ورسای آغاز به کار کرد و نمایندگانی از سه طبقه جامعه فرانسه را گرد آورد. هدف اولیه پادشاه، کسب موافقت برای اصلاحات مالیاتی و جلوگیری از ورشکستگی دولت بود، اما این نشست خیلی زود از کنترل دربار خارج شد.
نمایندگان طبقه سوم، که خود را نماینده اکثریت ملت میدانستند، با شیوه سنتی رأیگیری مخالفت کردند. در نظام قدیم، هر طبقه یک رأی داشت و بدین ترتیب روحانیون و اشراف میتوانستند طبقه سوم را کنار بزنند. اما طبقه سوم خواهان رأیگیری براساس تعداد نمایندگان بود؛ روشی که به آنان وزن سیاسی واقعیتری میداد.
در ژوئن ۱۷۸۹، نمایندگان طبقه سوم گامی تعیینکننده برداشتند و خود را «مجلس ملی» نامیدند. آنان اعلام کردند که نماینده ملت فرانسهاند، نه فقط یک طبقه اجتماعی. چندی بعد، در ماجرای مشهور سوگند سالن تنیس، نمایندگان تعهد کردند تا تدوین قانون اساسی برای کشور از هم جدا نشوند. این اقدام، پایههای سلطنت مطلقه را لرزاند؛ زیرا برای نخستین بار قدرت سیاسی به نام ملت و در برابر اراده پادشاه اعلام موجودیت میکرد.
لویی شانزدهم در ظاهر گاهی عقبنشینی میکرد، اما دربار و محافل محافظهکار اطراف او از قدرتگیری مجلس ملی بیمناک بودند. حضور نیروهای نظامی در اطراف پاریس و ورسای، بهویژه سربازان خارجی در خدمت سلطنت، این نگرانی را در میان مردم و نمایندگان مجلس برانگیخت که پادشاه قصد دارد با کودتایی نظامی، مجلس ملی را منحل و مخالفان را سرکوب کند.
هدف این نیرو دوگانه بود: از یک سو باید در برابر سرکوب احتمالی سلطنت از پاریس دفاع میکرد و از سوی دیگر وظیفه داشت نظم داخلی شهر را حفظ کند. این دوگانگی، از همان آغاز یکی از ویژگیهای انقلاب فرانسه بود؛ انقلابی که هم از انرژی مردم در خیابانها نیرو میگرفت و هم از بیمهاری همان انرژی بیم داشت.
برکناری نکر؛ جرقهای در انبار باروت و شکلگیری نیروی شهروندی
در چنین فضای پرالتهابی، برکناری ژاک نکر، وزیر دارایی محبوب و اصلاحطلب، جرقه نهایی را زد. نکر در افکار عمومی به عنوان چهرهای میانهرو، درستکار و حامی طبقه سوم شناخته میشد. بسیاری از مردم پاریس او را مانعی در برابر تصمیمات تندروانه دربار میدانستند. وقتی لویی شانزدهم در ۱۱ ژوئیه ۱۷۸۹ [۲۱ تیر ۱۱۶۸] او را برکنار کرد و فرمان خروجش از کشور را داد، این اقدام در پاریس نشانهای روشن از آغاز سرکوب تلقی شد.
خبر برکناری نکر در ۱۲ ژوئیه به پاریس رسید و شهر را به حرکت درآورد. مردم در پالهروآل، یکی از مراکز مهم تجمع و بحث سیاسی، گرد آمدند. در آنجا کامی دمولن، روزنامهنگار جوان و پرشور، بر روی میزی رفت و با سخنانی آتشین مردم را به مقاومت فراخواند. او هشدار داد که نیروهای سلطنتی ممکن است دست به کشتار بزنند و از مردم خواست برای دفاع از آزادی خود سلاح بردارند.
از آن لحظه، پاریس وارد مرحلهای تازه شد. جمعیتهای خشمگین در خیابانها به راه افتادند. نمادهای اقتدار سلطنتی، ازجمله عوارضخانههایی که مالیاتهای منفور بر کالاهای ورودی شهر را دریافت میکردند، هدف حمله قرار گرفتند. برخی از این مراکز به آتش کشیده شدند و اسناد مالیاتی از میان رفت. مردم نه فقط علیه سیاستهای دربار، بلکه علیه سازوکارهای روزمره فشار اقتصادی نیز شوریده بودند.
در روزهای ۱۲ و ۱۳ ژوئیه [۲۲ و ۲۳ تیر ۱۱۶۸]، شایعاتی هراسآور در شهر پیچید. گفته میشد نیروهای سوئیسی و آلمانی پادشاه آماده حمله به پاریساند. بسیاری باور داشتند که شاه قصد دارد مجلس ملی را منحل کند و مردم پایتخت را بهزور خاموش سازد. در چنین شرایطی، جستوجوی اسلحه به اولویت تبدیل شد. شهروندان، پیشهوران، کارگران و حتی برخی سربازان ناراضی، در خیابانها به دنبال تفنگ، شمشیر، باروت و هر وسیله دفاعی میگشتند.
در میانه آشوب، طبقات مرفهتر پاریس نیز دریافتند که اگر اقدامی برای نظمدهی به وضعیت انجام نشود، شهر ممکن است به هرجومرج کامل فرو رود. مجامع انتخاباتی نواحی پاریس، که پیشتر برای انتخاب نمایندگان طبقه سوم فعال شده بودند، بار دیگر نقش سیاسی یافتند. آنان کمیتهای برای اداره شهر تشکیل دادند و زمینه شکلگیری یک نیروی مسلح شهروندی را فراهم کردند؛ نیرویی که بعدها با نام «گارد ملی» شناخته شد.
هدف این نیرو دوگانه بود: از یک سو باید در برابر سرکوب احتمالی سلطنت از پاریس دفاع میکرد و از سوی دیگر وظیفه داشت نظم داخلی شهر را حفظ کند. این دوگانگی، از همان آغاز یکی از ویژگیهای انقلاب فرانسه بود؛ انقلابی که هم از انرژی مردم در خیابانها نیرو میگرفت و هم از بیمهاری همان انرژی بیم داشت.
صبح ۱۴ ژوئیه [۲۴ تیر ۱۱۶۸]، جمعیت بزرگی به سوی انوالید، مجموعهای نظامی و زرادخانهای در پاریس، حرکت کرد. مردم در آنجا هزاران تفنگ به دست آوردند، اما مشکل اصلی همچنان باقی بود: باروت کافی در اختیار نداشتند. باروتی که میتوانست این تفنگها را به سلاحی مؤثر تبدیل کند، چند روز پیش به باستیل منتقل شده بود. به این ترتیب، نگاه پاریس انقلابی به سوی دژی برگشت که قرنها بر شهر سایه انداخته بود.
در تاریخ سیاسی، همیشه واقعیت عینی تعیینکننده نیست؛ نمادها قدرتی مستقل دارند. باستیل شاید دیگر آن زندان مخوف گذشته نبود، اما در چشم مردم همان معنای قدیمی را حفظ کرده بود: قدرت بیپاسخ، فرمان بیدادگاه و دیواری میان مردم و عدالت
باستیل؛ زندانی کوچک، نمادی بزرگ
باستیل سنآنتوان در قرن چهاردهم برای دفاع از دروازه شرقی پاریس ساخته شده بود. این دژ با برجهای بلند، دیوارهای ضخیم و پلهای متحرک، هنوز ظاهر یک قلعه قرون وسطایی را حفظ کرده بود. اما نقش تاریخی آن بهتدریج تغییر کرد و از یک بنای دفاعی به زندانی دولتی بدل شد. شهرت هولناک باستیل بیش از هر چیز از آنجا میآمد که افراد میتوانستند به فرمان مستقیم پادشاه و بدون محاکمه در آن زندانی شوند.
در ذهن مردم، باستیل خانه سیاهچالها، زندانیان فراموششده و قربانیان قدرت مطلقه بود. خاطرات برخی زندانیان سابق و روایتهای اغراقآمیز درباره شرایط حبس، این تصویر را تقویت کرده بود. برای فرانسویانی که خواهان قانون، آزادی و پایان بازداشتهای خودسرانه بودند، باستیل نمادی کامل از آن چیزی بود که باید فرو میریخت.
با این حال، واقعیت باستیل در سال ۱۷۸۹ کمتر از تصویر افسانهای آن ترسناک بود. در روز حمله، تنها هفت زندانی در آن نگهداری میشدند؛ چند متهم عادی، چند بیمار روانی و یک اشرافزاده که بنا به درخواست خانوادهاش زندانی شده بود. حتی پیش از انقلاب، بحثهایی درباره تعطیلی زندان و تبدیل محل آن به فضای عمومی مطرح شده بود. برخی زندانیان اشرافی در گذشته از امکاناتی برخوردار بودند که با تصویر سیاهچالهای مرگبار فاصله داشت.
اما در تاریخ سیاسی، همیشه واقعیت عینی تعیینکننده نیست؛ نمادها قدرتی مستقل دارند. باستیل شاید دیگر آن زندان مخوف گذشته نبود، اما در چشم مردم همان معنای قدیمی را حفظ کرده بود: قدرت بیپاسخ، فرمان بیدادگاه و دیواری میان مردم و عدالت.
منبع: Wikimedia Commons/Musée Carnavalet, Paris
فرماندار باستیل و مدافعان دژ و نبرد نهایی
فرماندار باستیل، برنار-رنه دو لونِه، خود در همین دژ به دنیا آمده بود؛ زیرا پدرش نیز زمانی فرماندار آن بود. او در تابستان ۱۷۸۹ با وضعیتی دشوار روبهرو شد. پادگان او کوچک و برای دفاع طولانیمدت از چنین دژی نامناسب بود. بیشتر مدافعان باستیل را سربازان بازنشسته یا ازکارافتاده تشکیل میدادند و تنها چند ده سرباز سوئیسی به عنوان نیروی کمکی در اختیار او قرار داشتند.
دژ دارای توپهایی بود که بر فراز دیوارها قرار داشتند و میتوانستند در صورت استفاده، تهدیدی جدی برای محلههای اطراف باشند. درون باستیل نیز صدها بشکه باروت نگهداری میشد؛ همان ذخیرهای که مردم مسلح پاریس به دنبال آن بودند. اما دو لونِه برای محاصره طولانی امکانات کافی نداشت. ذخیره غذا و آب محدود بود و او نمیتوانست مطمئن باشد که نیروهای سلطنتی به کمکش خواهند آمد.
صبح ۱۴ ژوئیه، جمعیتی انبوه در برابر دژ گرد آمد. آنان در آغاز بیش از آنکه قصد تخریب یا تصرف کامل باستیل را داشته باشند، خواهان تحویل باروت و پایین آوردن توپها بودند. نمایندگانی از شهرداری پاریس برای مذاکره وارد دژ شدند. دو لونِه حاضر شد درباره برخی خواستهها گفتوگو کند، اما تحویل باروت بدون دستور مستقیم را ننگآور و خطرناک میدانست.
مذاکرات طولانی شد و همین تأخیر، سوءظن مردم را افزایش داد. بیرون دژ، جمعیت بیتابتر میشد. بسیاری باور داشتند که هر لحظه ممکن است نیروهای سلطنتی برسند و آنان را سرکوب کنند. در چنین فضایی، هر حرکت مبهم میتوانست به انفجار بینجامد.
در جریان تجمع، چند نفر از معترضان توانستند وارد بخش بیرونی دژ شوند. یکی از پلهای متحرک پایین افتاد و بخشی از جمعیت تصور کرد که دروازه به روی آنان گشوده شده است. همزمان، مدافعان باستیل از مردم خواستند عقبنشینی کنند، اما فریادها، هیاهو و آشفتگی موجب شد پیامها درست شنیده نشود. اندکی بعد تیراندازی آغاز شد.
اینکه نخستین گلوله از کدام سو شلیک شد، در روایتهای تاریخی محل بحث است، اما نتیجه روشن بود: مذاکره به نبرد تبدیل شد. مدافعان از موضعی برتر شلیک میکردند و مهاجمان، که بخشی از آنان سلاح داشتند، پاسخ میدادند. درگیری چند ساعت ادامه یافت و تلفات عمدتاً از میان مردم بود. کشته شدن دهها نفر از مهاجمان، خشم جمعیت را بیشتر کرد. بسیاری اکنون باور داشتند که دو لونِه عمداً مردم را به دام انداخته تا آنان را قتلعام کند.
بعدازظهر، ورق برگشت. شماری از سربازان گارد فرانسه که از ارتش سلطنتی جدا شده و به مردم پیوسته بودند، به میدان آمدند. حضور آنان اهمیت زیادی داشت؛ زیرا تجربه نظامی و توپخانه در اختیار داشتند. توپهایی به سوی دروازه باستیل نشانه رفت. دو لونِه دریافت که اگر حمله توپخانهای آغاز شود، دژ دوام نخواهد آورد و احتمال انفجار باروت نیز فاجعهای بزرگ به بار خواهد آورد.
فرماندار ابتدا تهدید کرد که اگر شروطش پذیرفته نشود، باروت را منفجر خواهد کرد، اما اطرافیانش او را از این تصمیم بازداشتند. سرانجام پرچم سفید تسلیم بالا رفت و پل متحرک دوم پایین آورده شد. جمعیت به درون دژ هجوم برد. باستیل سقوط کرده بود.
پیروزی همراه با خشونت
با ورود مردم به دژ، هفت زندانی آزاد شدند و ذخایر باروت و سلاح به تصرف درآمد. برخی مدافعان، بهویژه سربازان سوئیسی که لباس خود را تغییر داده بودند، توانستند از خشم جمعیت جان سالم به در ببرند، اما همه چنین اقبالی نداشتند. در فضای انتقام و بیاعتمادی، چند تن از مدافعان کشته شدند.
دو لونِه نیز بازداشت شد و او را به سوی شهرداری پاریس بردند تا درباره سرنوشتش تصمیم گرفته شود. اما خشم جمعیت مجال محاکمه نداد. فرماندار باستیل در مسیر یا نزدیک شهرداری به دست مردم کشته شد. ژاک دو فلسل، مقام ارشد شهری که مردم او را به فریب و خیانت متهم میکردند، نیز به قتل رسید. سرهای بریده آنان بر نیزهها در خیابانهای پاریس گردانده شد؛ تصویری تکاندهنده که نشان میداد انقلاب، از همان نخستین پیروزی بزرگ خود، با خشونت و انتقام نیز همراه شده است.
تلفات حمله به باستیل در منابع مختلف اندکی متفاوت گزارش شده، اما روشن است که دهها نفر از مهاجمان کشته شدند و شمار بیشتری زخمی شدند. از نظر نظامی، نبردی محدود رخ داده بود؛ اما از نظر سیاسی، ضربهای سنگین بر اقتدار سلطنت وارد شد.
واکنش ورسای؛ «این انقلاب است»
خبر سقوط باستیل به کاخ ورسای رسید و معنای آن برای همه روشن بود: پاریس از کنترل مستقیم پادشاه خارج شده بود. روایت مشهور میگوید وقتی لویی شانزدهم پرسید آیا آنچه رخ داده یک شورش است، پاسخ شنید: «نه، اعلیحضرت، این یک انقلاب است.» حتی اگر این جمله به همان شکل دقیق گفته نشده باشد، حقیقت سیاسی آن انکارناپذیر بود.
پادشاه ناچار شد عقبنشینی کند. نیروهای نظامی از اطراف پاریس خارج شدند و ژاک نکر بار دیگر به مقام خود بازگشت. در پایتخت، ساختار سیاسی تازهای شکل گرفت. ژان سیلوان بایی، از چهرههای برجسته مجلس ملی، شهردار پاریس شد و مارکی دو لافایت، قهرمان جنگ استقلال آمریکا و چهرهای محبوب در میان اصلاحطلبان، فرماندهی گارد ملی را برعهده گرفت.
در همین دوره، نشان سهرنگی پدید آمد که رنگهای قرمز و آبی پاریس را با سفید، رنگ سلطنت بوربون، ترکیب میکرد. این نشان بهتدریج به پرچم سهرنگ فرانسه تبدیل شد؛ نمادی از پیوند میان ملت، شهروندی و نظم سیاسی جدید.
سقوط باستیل همچنین نخستین موج مهاجرت اشراف محافظهکار را به دنبال داشت. برخی از نزدیکان دربار و اشراف تندرو که آینده سلطنت را در خطر میدیدند، فرانسه را ترک کردند و در سالهای بعد در بیرون از کشور به یکی از کانونهای مخالفت با انقلاب بدل شدند.
تخریب باستیل و ساختن یک اسطوره
پس از تصرف دژ، تصمیم بر تخریب آن گرفته شد. این تصمیم فقط جنبه امنیتی نداشت؛ معنایی سیاسی و نمادین نیز داشت. اگر باستیل نماد استبداد بود، ویرانی آن باید نشانه پایان آن استبداد میشد. کارگران در ماههای بعد دیوارها و برجهای دژ را فرو ریختند و از بنایی که قرنها بر پاریس سایه انداخته بود، تنها بقایایی اندک باقی ماند.
در این میان، بقایای باستیل خود به اشیای یادبود انقلابی تبدیل شد. از سنگها و فلزات آن یادگاریهایی ساختند و قطعاتی از آن به شهرهای مختلف فرانسه فرستاده شد. این کار به گسترش اسطوره سقوط باستیل کمک کرد؛ گویی هر شهر میتوانست بخشی از آن پیروزی را در اختیار داشته باشد.
منبع: ویکیمدیا کامنز / موزه کارناواله، پاریس
کلید باستیل نیز سرنوشتی نمادین یافت. مارکی دو لافایت آن را به جرج واشینگتن، رئیسجمهور ایالات متحده و نماد انقلاب آمریکا، هدیه داد. این اقدام، پیوندی معنوی میان دو انقلاب بزرگ اواخر قرن هجدهم ایجاد کرد: انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه؛ دو رخدادی که هر دو زبان تازهای درباره آزادی، حقوق شهروندی و حاکمیت مردم به جهان معرفی کردند.
اهمیت سقوط باستیل در تعداد زندانیان آزادشده نبود؛ هفت زندانی نمیتوانستند بهتنهایی چنین جایگاهی در تاریخ بسازند. ارزش نظامی دژ نیز در آن زمان محدود بود. آنچه باستیل را به نقطه عطف تبدیل کرد، معنای سیاسی آن بود.
تا پیش از ۱۴ ژوئیه، انقلاب فرانسه بیشتر در ورسای و در قالب منازعهای میان پادشاه و نمایندگان مجلس ملی جریان داشت. سقوط باستیل نشان داد که خیابانهای پاریس نیز قدرتی مستقل دارند. مردم عادی، بهویژه پیشهوران، کارگران، فروشندگان و سربازان جداشده از ارتش، ثابت کردند که میتوانند توازن قدرت را تغییر دهند.
این رویداد اقتدار پادشاه را بهشدت تضعیف کرد و جایگاه مجلس ملی را تقویت کرد. پس از آن، شهرهای دیگر فرانسه نیز از پاریس الگو گرفتند. دولتهای شهری تازه شکل گرفتند، گاردهای شهروندی تشکیل شدند و اقتدار سنتی نمایندگان سلطنت در مناطق مختلف به چالش کشیده شد.
از نظر اجتماعی نیز سقوط باستیل به گسترش ناآرامیهای روستایی کمک کرد. در هفتههای بعد، موجی از ترس و شایعه در مناطق روستایی فرانسه پدید آمد که به «وحشت بزرگ» شهرت یافت. دهقانان، نگران توطئه اشراف و حمله نیروهای مسلح، به املاک اربابی حمله کردند و اسناد مربوط به حقوق فئودالی را از میان بردند. این فشار اجتماعی درنهایت راه را برای لغو امتیازات فئودالی در مجلس ملی هموار کرد.
سقوط باستیل پایان همه مشکلات فرانسه نبود. انقلاب پس از آن وارد دورههایی پرآشوب، خونین و پیچیده شد؛ سلطنت سرنگون شد، جمهوری شکل گرفت، دوران وحشت فرا رسید و سرانجام ناپلئون بناپارت قدرت را در دست گرفت. با این حال، ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ همچنان نقطهای است که بدون فهم آن، فهم انقلاب فرانسه ممکن نیست.
میراث دوگانه؛ آزادی و خشونت؛ روزی که از تاریخ فراتر رفت
سقوط باستیل از یک سو نماد رهایی از استبداد و پیروزی مردم بر قدرت خودسرانه بود. این رویداد نشان داد که حکومت نمیتواند بدون رضایت مردم و تنها با تکیه بر سنت، ارتش و فرمان پادشاه دوام آورد. از همین رو، ۱۴ ژوئیه در حافظه فرانسه به روز وحدت ملی و آغاز عصر شهروندی تبدیل شد.
اما سویه دیگر این رخداد نیز مهم است. قتل دو لونِه و فلسل، گرداندن سرهای بریده در خیابانها و شور انتقامجویانه جمعیت، نشان داد که انقلاب میتواند به خشونتی مهارنشده نیز آلوده شود. سالهای بعد، انقلاب فرانسه بارها شاهد لحظاتی بود که جمعیتهای مسلح یا بسیجشده، مسیر سیاست را تغییر دادند؛ گاه در دفاع از آزادی و گاه در خدمت حذف رقیبان.
به همین دلیل، سقوط باستیل هم الهامبخش است و هم هشداردهنده. این رویداد از قدرت مردم در برابر استبداد سخن میگوید، اما همزمان یادآور میشود که عدالت بدون قانون و خشم بدون مهار میتواند خود به بیعدالتی تازهای بینجامد.
نخستین سالگرد سقوط باستیل در ۱۴ ژوئیه ۱۷۹۰ [۲۳ تیر ۱۱۶۹] با عنوان «جشن فدراسیون» برگزار شد؛ مراسمی که قرار بود نماد وحدت ملت، پادشاه و انقلاب باشد. هرچند تحولات بعدی فرانسه نشان داد که این وحدت پایدار نماند، اما ۱۴ ژوئیه در تقویم سیاسی فرانسه ماندگار شد. این روز بعدها به جشن ملی فرانسه تبدیل شد و در جهان با نام «روز باستیل» شناخته شد.
امروزه اهمیت باستیل بیش از آنکه به خود بنای ازمیانرفته مربوط باشد، به معنایی بازمیگردد که در تاریخ پیدا کرده است. از آن دژ بزرگ تنها نشانههایی اندک باقی مانده، اما نام آن همچنان یادآور لحظهای است که مردم پاریس تصمیم گرفتند در برابر ترس بایستند.
سقوط باستیل پایان همه مشکلات فرانسه نبود. انقلاب پس از آن وارد دورههایی پرآشوب، خونین و پیچیده شد؛ سلطنت سرنگون شد، جمهوری شکل گرفت، دوران وحشت فرا رسید و سرانجام ناپلئون بناپارت قدرت را در دست گرفت. با این حال، ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ همچنان نقطهای است که بدون فهم آن، فهم انقلاب فرانسه ممکن نیست.
باستیل در روز سقوطش بیش از آنکه زندانی واقعی باشد، زندانی در ذهن مردم بود؛ نمادی از قرنها فرمانروایی بیپاسخ و فاصله میان قدرت و ملت. وقتی دیوارهای آن فرو ریخت، پیام آن در سراسر فرانسه پیچید: قدرت سلطنت مطلقه دیگر شکستناپذیر نیست. همین پیام بود که از یک نبرد چندساعته در پاریس، رویدادی جهانی ساخت؛ رویدادی که همچنان در بحثهای مربوط به آزادی، انقلاب، دموکراسی و مسئولیت سیاسی زنده است.
منابع:
۲۵۹







نظر شما