مذاكرات اسلام آباد

۰ نفر
۲۶ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۳۸

امیر احمدی آریان

کتاب ششم با بحث درباره حکمای شهر، یا همان فلاسفه، آغاز می‌شود. سقراط در انتهای کتاب پنجم مفهوم نامتناهی را پیش کشیده بود، مفهومی که پس از او بر کل فلسفه غرب سایه انداخته است، و معتقد بود فیلسوف آن کسی است که لایتناهی را درک می‌کند. همین نقطه تمایز فیلسوف از مردمان عادی است، و همین است که او را شایسته زمام‌داری بر شهر می‌کند. این اما تمام ماجرا نیست. سقراط بحث مفصلی را در باب ویژگی‌های حاکم شهر آغاز می‌کند، که مبنای آن سنجش تجربه و علم زمام‌داران، یا همان افراد دوستدار حکمت، برای درک شایستگی‌هایشان است.

نخستین معیار عمده، پرهیز از دروغ است. از دید سقراط، دوستدار حکمت نمی تواند آگاهانه به دروغ تن دهد، اگر چنین باشد دیگر فیلسوف نیست. راستی و حکمت در یک مسیراند، و دوستدار حکمت از همان ابتدا عاشق راستی خواهد بود. از سوی دیگر، دنائت طبع و پست‌فطرتی در فیلسوف راه ندارد، چرا که عشق به حکمت همواره عشق به والایی و ارزش‌های برتر است، و وجود چنین عشقی کافی است که با دنائت در تضاد باشد. صفات دیگری نظیر حافظه قوی و اعتدال نیز به این مجموعه افزوده می‌شود، و در نهایت سقراط تنها موجود دارای تمام این صفات را فیلسوف می‌داند.

گلاوکن در این‌جا پس از مدت‌ها از در مخالفت وارد بحث می‌شود، و به سقراط تذکر می‌دهد که خواسته‌ها و تصوراتش بیش از حد آرمان‌گرایانه است. به زعم گلاوکن، فیلسوفان در اغلب شهرها مردمی عاطل و باطل و بدنام‌اند، انسان‌هایی ایرادگیرند که مردم از آن‌ها نفرت دارند، و به همین سبب نمی‌توانند زمام‌داران قابل اتکایی باشند. سقراط دفاعی شجاعانه از فیلسوفان می‌کند، مردم را به ملوانان بی‌فرهنگ و بی‌سوادی تشبیه می‌کند که قدر ناخدا را نمی‌دانند و علیه او می‌ایستند، و با جهل و نادانی خود می‌خواهند هدایت کشتی را بر عهده گیرند. این که فیلسوفان عاطل و باطل‌اند گناه ایشان نیست، مقصر مردم نفهمی‌اند که از قدرت فلاسفه استفاده نمی‌کنند.

سقراط اما از سوی دیگر می‌پذیرد که فیلسوفان در معرض فساد روح‌اند، و در شرایط جامعه همین اندک افراد واجد صلاحیت نزدیکی به حقیقت و درک نامتناهی، ممکن است فاسد گردند. اما ابتدا باید ببینیم تعریف فساد از دید سقراط چیست. سقراط بر این باور است که فساد یعنی محرومیت طبایع ممتاز از غذای مناسب. پس اگر فیلسوفی فاسد شود اشکال از طبع او نیست، مسأله این است که جامعه او را از غذای مناسب و شرایط قابل دفاع محروم کرده است. سقراط یکی از مهم‌ترین عوامل انحطاط روح را مجالست با سوفسطاییان می‌داند. به هر حال، از دید سقراط اخلاق و شرایط عمومی جامعه عصر او، از هر نظر فاسدکننده است، و عجیب نیست که طبایع عالی به چنین سرنوشتی دچار می‌شوند. مثال او برای حمله به سوفسطاییان، گزارش کسی است که ناظر اعمال حیوانی وحشی است. به نظر سقراط، سوفسطاییان آنان‌اند که غرایز حیوانی وحشی را به منزله امر خیر و شر درک می‌کنند. سقراط می‌خواهد بگوید مشکل اصلی سوفسطاییان، در یک کلام، نداشتن معیاری برای سنجش اخلاقی است. سوفسطاییان نمی‌توانند خیر و شر را از هم تفکیک کنند، و درست به همین دلیل است که عامل فساد جامعه‌اند. پس آنان که صلاحیت نام «فیلسوف» را دارند عده‌ای بسیار قلیل‌اند، کسانی که طبع والایی داشته‌اند و در جایی دور از محیط فاسد شهرهای آن روز رشد کرده‌اند و استعداد درک امر مطلق در آنان زنده مانده است. اما همین فرد هم نمی‌تواند در شرایط فعلی بر مردم حکومت کند، چون گویی انسانی عاقل بخواهد راهنمای عده‌ای وحشی باشد و آنان را هدایت کند. شهرها و حکومت‌ها به هیچ وجه مناسب فرمان‌روایی فیلسوف نیست، پس پیش از آن‌که سکان کشتی را به دست فیلسوف بسپاریم، باید خود کشتی را آماده و تجهیز کنیم.

سقراط اما معتقد است که باید حقیقت را به مردم گفت و برایشان توضیح داد که چرا فلاسفه حکام خوبی خواهند شد، در این صورت مردم قانع می‌شوند. به عقیده او، از آن پس باید به فکر اجرایی کردن ایده‌ها بود، و از این پس سقراط می‌خواهد نشان دهد که چطور می‌شود فیلسوف را حاکم بر شهر کرد.

سقراط اما راه دوری برمی‌گزیند، گویی به دنبال چیدن مقدمات بحث است و برای رسیدن به شکل عملی بر تخت نشستن فیلسوفان نیاز به مقدماتی دارد. برای همین ابتدا از تعریف و تدقیق امر خیر حرف می‌زند و مدعی است می‌خواهد خیر را بشناسد، بعد ادعا می‌کند که درک درست خیر از عهده او بر نخواهد آمد و به فرعیاتش خواهد پرداخت، و از آن‌جا به حکم «درک معقولات از طریق محسوسات ممکن است» می‌رسد، و بعد می‌پردازد به مزیت قوه باصره بر دیگر قوا، به این دلیل که واسطه چشم با محیط پیرامون چیز شریف و مقدسی به نام روشنایی است. هنوز درست مشخص نیست که سقراط چه می‌خواهد بگوید، اما ناگهان سه بحث کوتاه اخیر خود را به هم گره می‌زند و نتیجه می‌گیرد که «حقیقت فقط به نور خیر دیده تواند شد».

بخش دیگری از نظریات مشهور افلاطون درباره عالم مثال و عالم واقعی، در این بخش از کتاب جمهور مورد بحث قرار گرفته است. سقراط مثال ریاضی‌دانی را می‌زند که اشکال هندسی رسم می‌کند. این ریاضی‌دان مقصودش از رسم یک مربع همان مربع خاص نیست، او شکل مجرد و مطلق مربع را در ذهن دارد. والاترین سطح معقولات همین اشکال مجرد است. سقراط سپس چهار سطح مشخص می‌کند، یکی ادراک که با عالی‌ترین جز منطبق است، دوم استدلال، سوم عقیده، ونازل‌ترین سطح حدس و گمان است. .

کتاب هفتم با مشهورترین ایده فلسفه افلاطون، یعنی تمثیل غار آغاز می‌شود. برای درک تمثیل غار، این صحنه را تصور کنید: غاری که دهانه آن به نور باز می‌شود، و در آن آدمیانی هستند که دست و پایشان با زنجیر بسته شده و تمام آن‌چه می‌توانند ببینند دیوار انتهای غار است. این‌ها در همین حالت به دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند و جز این دیوار چیزی ندیده‌اند. بیرون غار، روی ارتفاعی آتشی هست و بین آتش و دهانه غار، جاده‌ای عریض. جلو در غار دیوار کوتاهی است شبیه به دیوار نمایش عروسکی، و از پشت این دیوار باربرانی می‌گذرند که بارشان انسان و حیوان و اشیاء و هر چیز دیگری می‌تواند باشد. پس ساکنان غار از جهان بیرون فقط مشتی سایه می بینند که روی دیوار انتهای غار می‌افتد، و هر‌گاه بخواهند درباره جهان حرف بزنند، اطلاعات‌شان محدود به همین سایه‌ها خواهد بود. تصور این مردمان از حقیقت جز همین سایه‌ها نیست. پس اگر شرایطی مهیا شود که یکی از این افراد بتواند از زنجیر خلاص گردد و روی برگرداند، تابش شدید نور چشمش را خواهد زد، و قبولاندن این که تا به حال جز مشتی اوهام نمی‌دیده، کار بسیار دشواری خواهد بود. اما پس از آن که چشمش به نور معرفت آشنا شد و به جای سایه اشیا خود آنان را دید، و به جای تصویر نور با خود خورشید مواجه شد، دیگر نمی‌تواند به غار برگردد، و مسلماً در غار به خاطر کندی‌اش در تشخیص اشیا در آن فضای تیره و تار مورد استهزای اطرافیان خواهد بود.

سقراط می‌گوید عالم ما همان عالم درون غار است و خورشید جایی دور از غار، که فقط سایه‌اش بر دیوار می‌افتد. کسی که خورشید را ببیند دیگر به سایه اکتفا نخواهد کرد، و همین است که آنان که نور معرفت را به عینه دیده‌اند از اداره امور انسان‌ها سرباز می‌زنند. پس آنان که تمام عمر را وقف حقیقت کرده‌اند نیز هرگز بار گران حکومت و هدایت مردمان را قبول نخواهند کرد. باید از فیلسوفان تقاضا کرد مدتی در غار بنشینند و به تاریکی خو بگیرند، و آن وقت است که می‌توانند بهترین رهنمودها را برای زندگی سعادتمندانه هم‌نوعان‌شان فراهم آورند.

پس از این، سقراط دوباره به سراغ موضوع مورد علاقه‌اش، یعنی تعلیم و تربیت می‌رود. سقراط دوباره به شرایط تربیت فیلسوف باز می‌گردد، و این بار از جای تازه‌ای شروع می‌کند: علم حساب. به عقیده سقراط، ریاضی نزدیک‌ترین علم به کمال است، چرا که انتزاعی‌ترین علوم است و از سوی دیگر، هم مرد جنگی را به کار می‌آید که باید در میدان جنگ توان محاسبه و شمارش لشکریان را داشته باشد، و هم فیلسوف را که اصولاً تفکر او نشأت گرفته از تنش بین وحدت و کثرت است. به این ترتیب، علم حساب به دلیل توانایی‌اش برای نزدیک شدن به مطلق، علمی است که انصراف از آن ناممکن می‌نماید. علم بعد هندسه است، که همانند حساب هم به کار مردمان جنگی می‌آید و هم به کار هر کس که بخواهد به مطلق دست یابد. سقراط در حال شمردن علومی است که برای تمام مردم شهر دانستن‌شان لازم است، و این لزوم به طریق اولی به فیلسوف هم برمی‌گردد. علم سوم نجوم است، به این دلیل که توجه انسان را از مسایل زمینی به آسمان بالای سرشان معطوف می‌کند. سقراط اما بلافاصله این فرض را رد می‌کند، و نجوم را واجد چنین شأنی نمی‌داند. موسیقی را اما به عنوان علم واسط این مجموعه، به عنوان علمی که وظیفه هماهنگی را در علوم دیگر بر عهده دارد می‌شناسد. به عقیده سقراط در هر علمی باید موسیقی را به وساطت عقل به کار گرفت، و از این طریق به هماهنگی درونی هرچیز دست یافت.

پس از آن بحث فن مناظره باز می‌شود، و سقراط مدعی است که با این بحث، در واقع مسأله خیر فی‌نفسه به میان می‌آید. یگانه روش مناظره از دید سقراط، کنار گذاشتن و فراموش کردن پیش‌فرض‌ها، و حرکتی خالصانه به مقصد خیر مطلق است. سقراط صاحب فن مناظره را از آنِ کسی می‌داند که بتواند به حقیقت مجرد اشیا پی ببرد. صاحب فن مناظره پس به خیر مجرد نیز پی می‌برد، و منطق او همواره منطق خیر خواهد بود. مناظره از دید سقراط سرآمد علوم است، و مهم‌ترین چیزی است که باید به کودکان شهر آموخت.

اما نحوه آموختن علوم چنین است که حساب و هندسه و دیگر علوم مقدماتی فن مناظره را باید از همان کودکی به افراد آموخت، البته به شیوه‌ای که بوی اجبار از آن نیاید، چون هر نوع محدودیت آزادی با شأن انسان آزاد در تضاد است. پس از آن تربیت‌بدنی و ورزش آغاز می‌شود و این تعلیمات تا بیست سالگی ادامه خواهد یافت. در فاصله بیست تا سی سالگی، عده‌ای از جوانان که قابلیت هضم و تلفیق علوم را داشته‌اند، انتخاب می‌شوند، و پس از سی سالگی توان آنان در فن مناظره آزموده خواهد شد. اما برای پیش‌گیری از فساد این عده، بهترین کار این است که نگذاریم لذت مناظره را زودتر از موعد تجربه کنند. انسان پخته دیگر مناظره را بازی‌ای برای آزمون استدلال‌ها فرض نمی‌گیرد، واحترام فلسفه را نگه می‌دارد. از دید سقراط، پنج سال آموزش برای آموختن فن مناظره کافی است، و پس از آن می‌توان فرد را به غار باز گرداند. در آن‌جا نیز پانزده سال تجربه عملی لازم است، و آنان که پنجاه سالگی را رد کنند و از فساد روح در امان مانده باشند، از هر نظر شایسته حکومت بر هم‌نوعان خویش‌اند. به این ترتیب است که سقراط عملی بودن طرح خویش را ثابت می‌کند و به آرمان‌شهر سر و شکلی واقعی نیز می‌بخشد.

هفته آینده کتاب جمهور را تمام خواهیم کرد. منتظر ایمیل‌ها و کامنت‌های شما هستیم.

Amir.ahmadi.arian@gmail.com

 

 

کد مطلب 2252

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 9 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • آزاده IR ۲۳:۵۵ - ۱۳۸۷/۱۰/۳۰
    18 1
    خسته نباشید. :)
  • هوایی IR ۱۵:۲۹ - ۱۳۸۸/۱۰/۲۵
    0 0
    عالیه. ممنون میشم اگه مطالب فلسفی رو برام ایمیل کنین

آخرین اخبار