فوکو؛ بازخوانی کانت یا خروج از عصر روشنگری؟ / عقلانیت زیر تیغ دیرینه‌شناسی؛ چرا فوکو فیلسوف «خودانتقادی» است؟

به‌باور مترجم: «فوکو از ما نمی‌خواهد بدون هنجار زندگی کنیم؛ بلکه از ما می‌خواهد هیچ هنجاری را پیش از آن‌که تاریخ، مناسبات قدرت و شرایط امکان شکل‌گیری آن را بشناسیم، طبیعی، ازلی و غیرقابل تغییر نپنداریم. این همان روح نقدی است که فوکو آن را میراث اصیل پروژه روشنگری کانت می‌داند؛ نقدی که نه به نفی عقل، بلکه به عقلانی‌سازی عقلانیت می‌انجامد و افق‌های تازه‌ای برای اندیشیدن و زیستن می‌گشاید.»

 به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، رضا دستجردی در مقدمه گفت وگویش با فرهاد فربان زاده ربطی در سرویس دین‌واندیشه ایبنا نوشت: «دیرینه‌شناسی عقل علمی میشل فوکو» به‌قلم گاری گاتینگ فیلسوف آمریکایی با ترجمه فرهاد قربان‌زاده‌ربطی از تازه‌های انتشارات کرگدن است. صاحب فقید کرسی فلسفه در دانشگاه نوتردام در این کتاب، به روش دیرینه‌شناسی فوکو که به‌دنبال کشف ساختارهای زیربنایی حاکم بر معرفت و علم بود پرداخته، متون کلیدی فوکو، از جمله «تاریخ جنون در عصر عقل»، «تولد درمانگاه»، «نظم اشیا» و «دیرینه‌شناسی علم» را تحلیل می‌کند. اثر به‌مثابه راهنمایی تفسیری، به خوانندگان کمک می‌کند تا در مجرای ایده‌های پیچیده ارائه‌شده توسط فوکو حرکت کنند و اهمیت آن‌ها را در زمینه‌های وسیع‌تر تفکر فلسفی و استدلال علمی درک کنند. به‌مناسبت انتشار این کتاب، با فرهاد قربان‌زاده‌ربطی پژوهشگر دکتری حقوق خصوصی به گفت‌وگو نشسته ایم. از گاتینگ، «فلسفه‌های قاره‌ای علم» هم به فارسی ترجمه شده است.

****

فیلسوف آزادی انتقادی
فرهاد قربان‌زاده‌ربطی

 در پیشگفتار کتاب «دیرینه‌شناسی عقل علمی میشل فوکو» به مقاله «روشنگری چیست؟» کانت اشاره کرده‌اید. اهمیت این مقاله و نسبت فوکو با آن چیست؟

یکی از رایج‌ترین سوءبرداشت‌ها درباره میشل فوکو این است که او را متفکری ضدروشنگری یا ضدعقل معرفی می‌کنند. این تصویر، نه‌تنها با آثار فوکو به‌ویژه فوکوی متأخر سازگار نیست، بلکه با تصریح‌های خود او نیز ناسازگار است. اگر بخواهیم نقطه عزیمت پروژه فلسفی فوکو را بشناسیم، ناگزیر باید به مقاله کوتاه اما بسیار مهم کانت، یعنی «روشنگری چیست؟» بازگردیم؛ مقاله‌ای که فوکو آن را نه یک متن حاشیه‌ای، بلکه نقطه‌عطفی در تاریخ فلسفه مدرن می‌داند.

آن‌چه این مقاله را از منظر فوکو ممتاز می‌کند، صرفاً پاسخ کانت به پرسش «روشنگری چیست؟» نیست، بلکه نوع طرح خود پرسش است. برای نخستین‌بار، فیلسوفی بزرگ به‌جای آن‌که صرفاً درباره حقیقت، خدا، طبیعت یا معرفت سخن بگوید، از اکنونی که خود در آن زندگی می‌کند پرسش می‌کند.

کانت از یک رویداد تاریخی سخن می‌گوید که خود نیز در دل آن قرار دارد. فوکو این رخداد را تولد نوعی «هستی‌شناسی اکنون» می‌نامد؛ یعنی فلسفه‌ای که موضوع آن نه حقیقتی جاودانه، بلکه نسبت ما با زمان حال است. به همین دلیل است که فوکو کانت را آغازگر چیزی می‌داند که با تعبیری جالب از آن به «ژورنالیسم فلسفی» یاد می‌کند.

این تعبیر به‌معنای تقلیل فلسفه به روزنامه‌نگاری نیست، بلکه نشان می‌دهد فلسفه برای نخستین‌بار وارد عرصه مسائل روز جامعه می‌شود. کانت مقاله خود را نه در کتابی تخصصی، بلکه در یک نشریه عمومی منتشر می‌کند و مخاطب او صرفاً فیلسوفان نیستند، بلکه شهروندان نیز هستند. از این منظر، فلسفه به‌جای آن‌که از فراز تاریخ درباره جهان داوری کند، در متن تاریخ حاضر می‌شود و درباره وضعیت اکنون پرسش می‌کند.

فیلسوف آزادی انتقادی

اما اهمیت دیگر این مقاله در نسبت میان روشنگری و نقد است. معمولاً تصور می‌شود روشنگری صرفاً دعوت به استفاده از عقل است؛ همان شعار مشهور کانت که «دلیر باش در به‌کاربردن عقل خویش». این برداشت البته درست است، اما کامل نیست. کانت هم‌زمان پروژه دیگری را نیز آغاز می‌کند: نقد خود عقل. به تعبیر دیگر، روشنگری صرفاً رهایی از مرجعیت‌های بیرونی نیست، بلکه مستلزم شناخت حدها و امکان‌های خود عقل نیز هست. فوکو این دو حرکت را از یکدیگر تفکیک می‌کند.

نخست، رهایی از نابالغی و وابستگی به اقتدارهای بیرونی؛ و دوم، سنجش مرزهای درونی عقل. دقیقاً در همین نقطه است که راه فوکو از بسیاری از مفسران روشنگری جدا می‌شود. او معتقد است مهم‌ترین میراث کانت نه دفاع از عقل، بلکه آغاز پروژه نقد عقل است. البته نقد، نزد فوکو، دیگر به معنای تعیین حدود جهان‌شمول عقل نیست. او از کانت می‌آموزد که باید عقل را نقد کرد، اما معتقد است خود این حدود نیز تاریخی‌اند. بنابراین، پرسش اصلی دیگر این نیست که عقل ذاتاً چه می‌تواند بشناسد، بلکه این است که در هر دوره تاریخی، چه چیزی به‌عنوان عقلانی تعریف شده و چه مناسباتی این تعریف را ممکن ساخته است.

از این منظر، پروژه فوکو را باید ادامه پروژه کانت دانست، نه نفی آن. خود فوکو نیز در درس‌گفتارهای کلژ دو فرانس تصریح می‌کند که مسئله او همچنان همان مسئله کانت است، اما با روشی متفاوت. اگر کانت می‌پرسید «شرایط امکان معرفت چیست؟»، فوکو می‌پرسد «شرایط تاریخی امکان این صورت خاص از معرفت چیست؟».

به همین دلیل است که به جای فلسفه استعلایی، به دیرینه‌شناسی و سپس تبارشناسی روی می‌آورد. به گمان من، یکی از دلایل ماندگاری فوکو نیز همین نسبت پیچیده با کانت است. او نه در اردوگاه مدافعان بی‌چون‌وچرای روشنگری قرار می‌گیرد و نه در صف مخالفان آن. او پروژه روشنگری را از درون بازخوانی می‌کند و می‌کوشد امکان نوعی «روشنگری انتقادی» را فراهم سازد؛ روشنگری‌ای که خود عقلانیت را نیز از نقد معاف نمی‌داند. از این حیث، اگر کانت فیلسوف خودآیینی بود، فوکو فیلسوف خودانتقادی است.

فیلسوف آزادی انتقادی
ایمانوئل کانت

 کران‌مندی عقل که کشف مهم کانت بود چیست و مختصات آن کدام است؟

کران‌مندی عقل یکی از مهم‌ترین دستاوردهای فلسفه کانت است. پیش از کانت، چه در سنت عقل‌گرایی دکارتی و چه در بخش مهمی از متافیزیک کلاسیک، عقل غالباً نیرویی تلقی می‌شد که می‌تواند درباره همه امور داوری کند. کانت نخستین کسی بود که خود عقل را به محکمه نقد فراخواند و پرسید: عقل تا کجا حق داوری دارد؟ از همین‌جاست که پروژه نقد آغاز می‌شود. واژه نقد نزد کانت به‌معنای نفی یا تخریب نیست؛ بلکه به‌معنای تعیین حدود مشروعیت است. همان‌گونه‌که قانون، قلمرو صلاحیت نهادها را مشخص می‌کند، نقد نیز قلمرو اعتبار عقل را تعیین می‌کند. بنابراین، عقل برای آنکه حقیقتاً خودآیین باشد، ابتدا باید حدهای خود را بشناسد.

فوکو این دستاورد را یکی از بزرگ‌ترین رخدادهای تاریخ اندیشه می‌داند، زیرا با کانت، برای نخستین‌بار، نامتناهی بودن شناخت جای خود را به آگاهی از محدودیت‌های آن می‌دهد. به تعبیر فوکو، عصر مدرن دقیقاً از همین لحظه آغاز می‌شود؛ لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد شناخت او همواره درون افقی محدود و تاریخی صورت می‌گیرد.

اما در همین نقطه، تفاوت اساسی فوکو با کانت نیز آشکار می‌شود. کانت می‌کوشد حدود عقل را به‌صورت استعلایی و جهان‌شمول تعیین کند؛ یعنی حدودی که برای همه انسان‌ها و در همه زمان‌ها معتبر باشند. اما فوکو معتقد است خود این حدود نیز محصول تاریخ‌اند.

آن‌چه امروز مرز عقل تلقی می‌شود، ممکن است در دوره‌ای دیگر وجود نداشته باشد یا به شکل دیگری تعریف شود. به همین دلیل، فوکو نقد استعلایی کانت را به نوعی نقد تاریخی تبدیل می‌کند. او به‌جای آن‌که بپرسد «شرایط امکان معرفت چیست؟»، می‌پرسد «این شرایط چگونه و در چه شرایط تاریخی پدید آمده‌اند؟» این جابه‌جایی، همان چیزی است که دیرینه‌شناسی و سپس تبارشناسی فوکو را از فلسفه استعلایی متمایز می‌کند.

نکته دیگر این است که نگاه فوکو به کران‌مندی عقل، صرفاً سلبی نیست. کانت عمدتاً کرانه‌های عقل را مرزهایی می‌بیند که نباید از آن‌ها عبور کرد؛ اما فوکو همین مرزها را به منزله نقاطی می‌بیند که می‌توان امکان عبور از آنها را آزمود.

او در مقاله «روشنگری چیست؟» می‌گوید وظیفه نقد امروز دیگر ترسیم محدودیت‌های ضروری نیست، بلکه باید نشان دهد کدام بخش از آن‌چه ضروری و بدیهی تصور می‌شود، در حقیقت تاریخی، پیشایندی و دگرگونی‌پذیر است. از این منظر، کران‌مندی عقل نه پایان اندیشیدن، بلکه آغاز آزادی است. زیرا تنها هنگامی که بفهمیم مرزهای عقلانیت تاریخی‌اند، می‌توانیم امکان شکل‌های دیگری از اندیشیدن و زیستن را نیز تصور کنیم.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که بسیاری از منتقدان فوکو از آن غفلت کرده‌اند. آنان گمان می‌کنند فوکو با نقد عقل، عقلانیت را نفی می‌کند؛ حال‌آن‌که او اساساً به‌دنبال «عقلانی‌سازی عقلانیت» است. نقد فوکو متوجه خودِ اندیشیدن نیست، بلکه متوجه صورت‌های تاریخی خاصی از عقلانیت است که خود را طبیعی، ضروری و جهان‌شمول جلوه می‌دهند.

فیلسوف آزادی انتقادی

یکی دیگر از مفاهیم مورد استفاده شما در کتاب، «هستی‌شناسی اکنونیت» است. این مفهوم به چه معناست و در پی چیست؟

به اعتقاد من، اگر بخواهیم تمام پروژه فلسفی متأخر فوکو را در یک مفهوم خلاصه کنیم، آن مفهوم «هستی‌شناسی اکنونیت» است. خود فوکو بارها تأکید می‌کند که فلسفه امروز دیگر نمی‌تواند صرفاً به‌دنبال کشف حقیقتی جاودانه یا ذات ثابت انسان باشد؛ بلکه باید از وضعیت تاریخی‌ای که در آن زندگی می‌کنیم پرسش کند.

هستی‌شناسی اکنونیت یعنی مطالعه آن چیزی که امروز ما را به این «ما»ی کنونی تبدیل کرده است. فوکو به‌جای پرسش کلاسیک «انسان چیست؟» می‌پرسد: «ما امروز چگونه به این چیزی که هستیم تبدیل شده‌ایم؟» این جابه‌جایی، تغییری صرفاً لفظی نیست؛ بلکه کل روش فلسفه را دگرگون می‌کند.

در سنت دکارتی، پرسش بنیادی، «من کیستم؟» است؛ پرسشی که به‌دنبال یافتن سوژه‌ای جهان‌شمول و فراتاریخی است. اما کانت با طرح پرسش «روشنگری چیست؟» و سپس فوکو با طرح پرسش «اکنون چیست؟»، سوژه را درون تاریخ قرار می‌دهند.

بنابراین، انسان دیگر موجودی ثابت نیست، بلکه محصول فرایندهای تاریخی، گفتمان‌ها، نهادها و مناسبات قدرت است. این همان چیزی است که در آثار دیرینه‌شناسانه و تبارشناسانه فوکو بارها مشاهده می‌کنیم. او در «تاریخ جنون» نشان می‌دهد مفهوم جنون چگونه ساخته شده است؛ در «پیدایش درمانگاه» تاریخ نگاه پزشکی را بررسی می‌کند؛ در «واژه‌ها و چیزها» از اختراع تاریخی مفهوم انسان سخن می‌گوید؛ در «مراقبت و تنبیه» نشان می‌دهد چگونه بدن مطیع و تحت انقیاد ساخته می‌شود؛ و در «تاریخ جنسیت» حتی میل و هویت جنسی را نیز اموری تاریخی و گفتمانی می‌داند.

در همه این آثار، پرسش واحدی وجود دارد: ما چگونه به آن‌چه امروز هستیم تبدیل شده‌ایم؟ اما هستی‌شناسی اکنونیت صرفاً توصیف گذشته نیست. هدف فوکو آشکار کردن خطوط گسست و انقطاع اکنون است. او می‌خواهد نشان دهد آن‌چه امروز طبیعی، بدیهی و ضروری می‌پنداریم، در واقع حاصل مجموعه‌ای از رخدادهای تاریخی پیشایندی، تصمیم‌های سیاسی اعتباطی، سازوکارهای قدرت و صورت‌بندی‌های دانایی است. بنابراین، چون این وضعیت ساخته شده است، می‌تواند به‌گونه‌ای دیگر نیز ساخته شود. از همین مدخل می‌توان به مفهوم رهایی و امکان‌های آن نزدیک شد.

از همین رو، هستی‌شناسی اکنونیت نزد فوکو پروژه‌ای عمیقاً سیاسی و اخلاقی نیز هست. سیاسی است، زیرا امکان دگرگونی نهادها را نشان می‌دهد؛ و اخلاقی است، زیرا انسان را به کار مداوم بر روی خویشتن فرامی‌خواند. این همان مسیری است که بعدها در آثار متأخر فوکو، به‌ویژه درس‌گفتارهای «حکومت‌مندی»، «حکومت خود و دیگران» و «شجاعت حقیقت» به بحث درباره شیوه‌های سوژه‌شدن و مراقبت از خود می‌انجامد.

لذا به باور من، تعبیر «هستی‌شناسی اکنونیت» که در پیش‌گفتار خود بر ترجمه کتابم تصریح کرده‌ام، صرفاً یک اصطلاح فلسفی نیست؛ بلکه چکیده تمام پروژه فکری فوکو است. این مفهوم به ما یادآوری می‌کند که وظیفه فلسفه، ارائه نسخه‌ای نهایی از حقیقت نیست، بلکه گشودن امکان اندیشیدن به شکل‌های دیگری از زندگی است. فلسفه، از این منظر، نه علم به آن‌چه هست، بلکه کاوش در امکان آن چیزی است که هنوز می‌تواند باشد.

فیلسوف آزادی انتقادی

پرسش از روشنگری و نقد عقلانیت در آلمان چه تفاوت‌هایی با سنن مشابه در فرانسه دارد؟

آن‌چه نباید مغفول واقع شود تفاوت دو سنت بزرگ اندیشه اروپایی یعنی سنت آلمانی و سنت فرانسوی در مواجهه با عقلانیت است. بدون درک این تفاوت، جایگاه واقعی فوکو نیز به‌درستی فهمیده نمی‌شود. در سنت آلمانی، از کانت آغاز می‌کنیم و سپس به هگل، مارکس، نیچه، وبر، مکتب فرانکفورت و هابرماس می‌رسیم.

مسئله اصلی در این سنت، ماهیت عقل و سرنوشت پروژه روشنگری است. پرسش غالب این است که عقل چیست؟ چگونه باید از آن دفاع کرد؟ آیا عقل مدرن به سلطه انجامیده یا همچنان ظرفیت رهایی‌بخش خود را حفظ کرده است؟ برای نمونه، ماکس وبر از دو گونه عقلانیت، یعنی عقلانیت صوری و عقلانیت ماهوی سخن می‌گوید. آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری نشان می‌دهند که چگونه عقل روشنگری، برخلاف انتظار، به عقل ابزاری و سلطه‌گر تبدیل شده است.

هابرماس نیز در پاسخ به این نقد، از عقل ارتباطی دفاع می‌کند و می‌کوشد ظرفیت رهایی‌بخش عقل را احیا کند. بنابراین، در سنت آلمانی، گفت‌وگو عمدتاً بر سر گونه‌های مختلف عقل و نسبت عقل‌گرایی و عقل‌ستیزی است. اما سنت فرانسوی مسیر دیگری را طی می‌کند. در فرانسه، نقد عقلانیت نه از فلسفه محض، بلکه از تاریخ علم آغاز می‌شود. اندیشمندانی مانند گاستون باشلار، ژرژ کانگیلم و الکساندر کویره نشان دادند که علم نیز امری تاریخی است و آن‌چه امروز حقیقت علمی تلقی می‌شود، محصول گسست‌ها، تغییرات و تحولات تاریخی است.

آنان به‌جای بحث انتزاعی درباره عقل، تاریخ شکل‌گیری عقلانیت‌های علمی را مطالعه کردند. فوکو فرزند همین سنت است. او خود بارها تصریح کرده که نخستین آموزش‌های فکری‌اش را از باشلار و کانگیلم دریافت کرده است. گری گاتینگ در فصل اول کتاب «دیرینه‌شناسی عقل علمی میشل فوکو» مفصلاً به این موضوع می‌پردازد که به‌جرأت می‌توان آن را یکی از رفرنس‌های قابل اعتنا برای پژوهش در باب باشلار و کانگیلم معرفی کرد. فوکو درعین‌حال، از آنان نیز فراتر می‌رود.

تاریخ علم هنوز درون مرزهای علم حرکت می‌کند؛ یعنی هنجارهای علم را مفروض می‌گیرد و تحول آن‌ها را بررسی می‌کند. اما فوکو یک گام عقب‌تر می‌ایستد و می‌پرسد اصلاً این هنجارها چگونه پدید آمده‌اند؟ چه شرایط تاریخی باعث شده است که مجموعه‌ای از گزاره‌ها علمی و مجموعه‌ای دیگر غیرعلمی تلقی شوند؟ از این‌جا، پروژه دیرینه‌شناسی آغاز می‌شود. موضوع فوکو دیگر صرفاً علم نیست، بلکه «شرایط امکان ظهور علم و علوم انسانی» است. او نشان می‌دهد که چگونه پزشکی، روان‌پزشکی، جرم‌شناسی، اقتصاد یا زبان‌شناسی، هر یک در بستر صورت‌بندی‌های خاصی از دانش و قدرت پدید آمده‌اند.

از این رو، فوکو هیچ‌گاه وارد بازی رایج عقل‌گرایی و عقل‌ستیزی نمی‌شود. او در مصاحبه معروف «ساختارگرایی و پساساختارگرایی» تصریح می‌کند که این دوگانه، خود نوعی دام فکری است. مسئله او دفاع از عقل یا حمله به عقل نیست، بلکه مطالعه تاریخی شیوه‌هایی است که انسان‌ها در دوره‌های مختلف، جهان را عقلانی کرده‌اند.

این یکی از بنیادی‌ترین تفاوت‌های فوکو با سنت فرانکفورتی است. متفکران مکتب فرانکفورت همچنان به‌دنبال یافتن صورت صحیح عقل هستند؛ اما فوکو اساساً چنین جوهر ثابتی را نمی‌پذیرد. او به‌جای عقل، از عقلانیت‌ها سخن می‌گوید و به‌جای فلسفه عقل، تاریخ عقلانیت‌ها را می‌نویسد.

بنابراین، اگر بخواهم این تفاوت را در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم: سنت آلمانی عمدتاً می‌پرسد «عقل چیست؟» اما سنتی که فوکو نماینده برجسته آن است، می‌پرسد «چه چیزی در یک دوره تاریخی عقلانی شمرده می‌شود و چرا؟» این جابه‌جایی، به‌ظاهر کوچک، در واقع یکی از بزرگ‌ترین تحولات فلسفه معاصر است.

از منظر فوکو، با چند گونه عقلانیت مواجه هستیم؟

گفتیم که سوءبرداشت‌های متعددی در مورد میشل فوکو وجود دارد و یکی از رایج‌ترین آن‌ها این است که او را منتقد عقل یا حتی عقل‌ستیز معرفی می‌کنند. این برداشت بیش از آن‌که حاصل خواندن آثار فوکو باشد، نتیجه قرار دادن او در دوگانه‌ای است که خود او بارها آن را رد کرده است؛ یعنی دوگانه عقل‌گرایی و عقل‌ستیزی.

واقعیت این است که فوکو هرگز علیه عقل سخن نمی‌گوید؛ بلکه علیه تصور متافیزیکی از عقل سخن می‌گوید؛ تصوری که عقل را جوهری واحد، ثابت، جهان‌شمول و فراتاریخی می‌داند. از نگاه فوکو، چیزی به‌نام عقل، علی‌الاطلاق، وجود ندارد؛ آن‌چه وجود دارد، عقلانیت‌های تاریخی است.

مقصود از عقلانیت، مجموعه قواعد، رویه‌ها، نهادها و شیوه‌هایی است که در یک دوره تاریخی تعیین می‌کنند چه چیزی معقول، چه چیزی نامعقول، چه چیزی علمی، چه چیزی انحراف و چه چیزی حقیقت تلقی شود. برای مثال، عقلانیتی که در پزشکی قرن هجدهم حاکم بود، با عقلانیت پزشکی امروز یکسان نیست. آن‌چه در قرون وسطی جنون تلقی می‌شد، با تعریفی که روان‌پزشکی مدرن از بیماری روانی ارائه می‌دهد، تفاوت اساسی دارد. همین‌طور عقلانیت حقوقی، عقلانیت اداری، عقلانیت اقتصادی یا عقلانیت امنیتی، هر یک منطق خاص خود را دارند.

فیلسوف آزادی انتقادی

فوکو در آثار مختلف خود، اشکال متعددی از عقلانیت را مطالعه می‌کند. در پیدایش درمانگاه از عقلانیت پزشکی سخن می‌گوید؛ در تاریخ جنون عقلانیت روان‌پزشکی را بررسی می‌کند؛ در مراقبت و تنبیه عقلانیت انضباطی را تحلیل می‌کند؛ در تاریخ جنسیت عقلانیت زیست‌سیاسی را نشان می‌دهد و در درس‌گفتارهای متأخر، مفهوم عقلانیت حکمرانی یا حکومت‌مندی را بسط می‌دهد. این نکته بسیار مهم است که فوکو میان عقلانیت و حقیقت نیز تمایز قائل می‌شود.

او نمی‌گوید حقیقت وجود ندارد، بلکه می‌گوید هر جامعه، رژیم خاصی از حقیقت تولید می‌کند؛ یعنی مجموعه‌ای از قواعد که تعیین می‌کنند چه چیزی حقیقت تلقی شود و چه کسانی حق سخن گفتن درباره حقیقت را داشته باشند. در این خصوص باید گفت ارتباط موجود میان معرفت، قدرت و حقیقت نیز بیت‌الغزل اندیشه فوکو است.

از این منظر، عقلانیت همواره با قدرت پیوند دارد. البته این سخن نیز نباید بد فهمیده شود. فوکو هرگز نمی‌گوید حقیقت صرفاً ابزار قدرت است یا دانش چیزی جز سلطه نیست. مقصود او این است که تولید حقیقت، همواره درون نهادها، روابط اجتماعی و سازوکارهای قدرت صورت می‌گیرد. هیچ دانشی در خلأ به وجود نمی‌آید.

از این‌رو، اهمیت این دیدگاه برای جهان امروز بسیار بیشتر از زمان خود فوکو است. امروز ما با عقلانیت‌های متکثری مواجهیم؛ عقلانیت الگوریتمی، عقلانیت داده‌محور، عقلانیت امنیتی، عقلانیت اقتصادی نولیبرال و انواع دیگر.

اگر بخواهیم این پدیده‌ها را بفهمیم، پرسش فوکویی همچنان زنده است: این عقلانیت‌ها چگونه شکل گرفته‌اند؟ چه نوع سوژه‌ای می‌سازند؟ و چه امکانات و محدودیت‌هایی برای زندگی انسان ایجاد می‌کنند؟ بنابراین، فوکو نه مدافع یک عقل جهان‌شمول است و نه دشمن عقل؛ او مورخ و منتقد عقلانیت‌های تاریخی است.

ترسیم کرانه‌های عقلانیت چه دستاوردهایی از منظر فوکو داشت؟

از نگاه فوکو، یکی از مهم‌ترین پیامدهای پروژه انتقادی کانت، آشکار شدن کران‌مندی انسان بود. البته این نکته را باید با دقت فهمید. فوکو نمی‌گوید کانت مستقیماً علوم انسانی را بنیان گذاشت، بلکه معتقد است نقد کانتی شرایطی را فراهم کرد که در آن، انسان خود به موضوع شناخت تبدیل شد.

در عصر کلاسیک، آن‌گونه که فوکو در واژه‌ها و چیزها توضیح می‌دهد، انسان بیش از آن‌که موضوع شناخت باشد، ناظر و طبقه‌بندی‌کننده جهان بود. طبیعت، گیاهان، حیوانات و اشیا موضوع علم بودند، اما خود انسان هنوز در مرکز این شبکه قرار نگرفته بود.

از اواخر قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم، وضعیت تغییر می‌کند. انسان ناگهان در جایگاهی دوگانه قرار می‌گیرد؛ از یک سو، همان سوژه‌ای است که جهان را می‌شناسد و از سوی دیگر، خود به ابژه شناخت تبدیل می‌شود. زیست‌شناسی، اقتصاد سیاسی، زبان‌شناسی، روان‌شناسی، جرم‌شناسی و جامعه‌شناسی، همگی درباره انسان سخن می‌گویند.

فوکو این وضعیت را «دوگانگی تجربی ـ استعلایی» انسان می‌نامد؛ وضعیتی که در آن، انسان هم شناسنده است و هم شناخته‌شونده. همین امر، به اعتقاد او، مهم‌ترین ویژگی معرفت مدرن است. اما این تحول پیامد مهم‌تری نیز داشت.

هنگامی‌که انسان به موضوع شناخت تبدیل شد، دیگر نمی‌شد او را موجودی نامحدود و استعلایی تصور کرد. انسان اکنون موجودی است که با مرگ، بیماری، زبان، کار، جنسیت، اقتصاد و تاریخ محدود می‌شود. این همان چیزی است که فوکو از آن با عنوان کران‌مندی انسان یاد می‌کند. در همین چارچوب است که جمله مشهور پایان کتاب واژه‌ها و چیزها معنا پیدا می‌کند؛ جمله‌ای که بسیار بد فهمیده شده است: «انسان همچون چهره‌ای بر شن‌های ساحل، محو خواهد شد.»

فیلسوف آزادی انتقادی

بسیاری این جمله را اعلام نفرت فوکو از انسان یا دفاع او از ضدانسان‌گرایی دانسته‌اند، درحالی‌که مقصود او چیز دیگری است. فوکو نمی‌گوید انسان نابود خواهد شد؛ بلکه می‌گوید «تصور مدرن از انسان» پدیده‌ای تاریخی است، نه حقیقتی ازلی.

همان‌گونه‌که این تصور در دوره‌ای خاص پدید آمده، ممکن است در آینده نیز جای خود را به صورت دیگری از فهم انسان بدهد. از این رو، ترسیم کرانه‌های عقلانیت، تنها محدود کردن عقل نبود؛ بلکه آشکار کردن تاریخی بودن خود انسان نیز بود. این دستاورد، علوم انسانی را نیز دگرگون کرد. دیگر نمی‌توان انسان را نقطه آغاز همه چیز دانست؛ بلکه باید خود انسان را نیز موضوع پژوهش تاریخی قرار داد.

به اعتقاد من، این دقیقاً همان نقطه‌ای است که اهمیت فوکو برای علوم انسانی امروز آشکار می‌شود. او ما را دعوت می‌کند که هیچ نهاد، هیچ مفهوم، هیچ هنجار و حتی هیچ تصویری از انسان را طبیعی و ابدی ندانیم. همه این‌ها تاریخ دارند و آنچه تاریخ دارد، می‌تواند دگرگون شود.

به همین دلیل، فوکو در نهایت نه فیلسوف یأس، بلکه فیلسوف امکان است. او با ترسیم کرانه‌های عقلانیت، قصد ندارد آزادی را محدود کند؛ بلکه می‌خواهد نشان دهد آزادی دقیقاً از همان جایی آغاز می‌شود که بداهت‌ها و ضرورت‌های ظاهری را تاریخی و قابل تغییر ببینیم.

بدن انسان چگونه در سایه ظهور روان‌شناسی، روان‌پزشکی و پزشکی به موضوع شناخت تبدیل می‌شود؟

یکی از بنیادی‌ترین نوآوری‌های فکری میشل فوکو این است که بدن را از یک واقعیت صرفاً زیستی به یک مسئله تاریخی، معرفتی و سیاسی تبدیل می‌کند. پیش از فوکو، طنین مسلط علوم تجربی ما را بر آن می‌داشت که معمولاً بدن را موضوعی طبیعی تلقی کنیم؛ گویی پزشکی، روان‌پزشکی یا روان‌شناسی صرفاً واقعیتی را که از پیش وجود داشته، کشف کرده‌اند. اما فوکو این پیش‌فرض را به چالش می‌کشد و می‌پرسد: چگونه اساساً بدن به ابژه شناخت علمی تبدیل شد؟ چه شرایط تاریخی و چه صورت‌های خاصی از عقلانیت، امکان چنین شناختی را فراهم کردند؟

فیلسوف آزادی انتقادی

در همین‌جاست که اهمیت دوره دیرینه‌شناسی فوکو آشکار می‌شود. در کتاب «پیدایش درمانگاه»، او نشان می‌دهد که پزشکی مدرن صرفاً با پیشرفت ابزارهای علمی متولد نشد، بلکه مستلزم ظهور نوعی «نگاه پزشکی» (Medical Gaze) بود؛ نگاهی خیره، که بدن را به موضوع مشاهده، طبقه‌بندی، مقایسه و اندازه‌گیری تبدیل کرد.

پزشک دیگر فقط به روایت بیمار گوش نمی‌دهد، بلکه بدن را به مثابه متنی می‌بیند که باید خوانده شود. به تعبیر فوکو، در پزشکی مدرن، «دیدن» جای «شنیدن» را می‌گیرد. بیماری دیگر صرفاً تجربه زیسته فرد نیست، بلکه حقیقتی است که در بدن او قابل مشاهده و ثبت است.

این تحول فقط یک تغییر در روش درمان نبود؛ بلکه به تعبیر فوکو، نوعی دگرگونی معرفت‌شناختی بود. پزشکی جدید، بدن را از تجربه شخصی انسان جدا کرد و آن را به موضوع دانش عینی تبدیل ساخت. از همینجاست که کلینیک، بیمارستان، کالبدشکافی، پرونده پزشکی و طبقه‌بندی بیماری‌ها به عناصر اصلی عقلانیت پزشکی مدرن بدل می‌شوند.

نباید از نظر دور داشت که تحلیل فوکو به پزشکی محدود نمی‌شود. او در تاریخ جنون نشان می‌دهد که روان‌پزشکی نیز صرفاً علم کشف بیماری‌های روانی نیست. آن‌چه ما امروز بیماری روانی می‌نامیم، حاصل فرایندی تاریخی است که طی آن، مرز میان عقل و جنون به شیوه‌ای خاص ترسیم شده است.

فوکو نشان می‌دهد که در دوره کلاسیک، دیوانگان از جامعه طرد و در نهادهای بسته نگهداری شدند و سپس، در قرن نوزدهم، روان‌پزشکی با ادعای شناخت علمی جنون، جایگزین شیوه‌های پیشین مواجهه با آن شد.

این بدان معنا نیست که فوکو وجود بیماری روانی را انکار می‌کند؛ بلکه می‌خواهد نشان دهد آن‌چه جامعه در هر دوره جنون می‌نامد، همواره درون شبکه‌ای از دانش، قدرت، اخلاق و هنجار تعریف می‌شود. بنابراین، روان‌پزشکی صرفاً بیماری را توصیف نمی‌کند، بلکه هم‌زمان مرز میان عادی و غیرعادی (امر بهنجار و ناهنجار) را نیز ترسیم می‌کند.

همین تحلیل را می‌توان درباره روان‌شناسی نیز مشاهده کرد. از منظر فوکو، روان‌شناسی مدرن صرفاً علم شناخت ذهن نیست؛ بلکه بخشی از مجموعه علوم انسانی است که انسان را به موضوع شناخت تبدیل کرده‌اند. آزمون‌های شخصیت، سنجش هوش، طبقه‌بندی اختلالات، پرونده‌های روان‌شناختی و نظام‌های ارزیابی، همگی سازوکارهایی هستند که انسان را در قالب مجموعه‌ای از شاخص‌ها و هنجارها تعریف می‌کنند. به تعبیر فوکو، علوم انسانی نه فقط انسان را مطالعه می‌کنند، بلکه نوع خاصی از انسان را نیز تولید می‌کنند.

این نکته، پیوند مستقیمی با مفهوم شناخته‌شده قدرت/معرفت دارد. فوکو معتقد است هر جا معرفت یا دانشی درباره انسان شکل می‌گیرد، هم‌زمان شکلی از قدرت نیز پدید می‌آید. البته قدرت در این‌جا صرفاً به معنای سرکوب نیست. قدرت تولید می‌کند؛ هویت می‌سازد، هنجار تعیین می‌کند، رفتارها را سامان می‌دهد و افراد را به سوژه‌هایی خاص تبدیل می‌کند. بنابراین، پزشکی، روان‌پزشکی و روان‌شناسی نه صرفاً نهادهای درمان، بلکه نهادهایی برای تولید سوژه‌های مدرن نیز هستند.

در آثار متأخر، به‌ویژه مراقبت و تنبیه، این تحلیل به سطحی گسترده‌تر می‌رسد. فوکو نشان می‌دهد که بدن تنها در بیمارستان موضوع قدرت نیست؛ بلکه مدرسه، زندان، کارخانه، پادگان و حتی نظام آموزشی نیز بدن را تربیت، نظم‌بخشی و قابل کنترل می‌کنند. او از مفهوم «بدن‌های رام» (Docile Bodies) استفاده می‌کند تا نشان دهد چگونه انضباط مدرن، بدن‌هایی تحت انقیاد، کارآمد و قابل مدیریت تولید می‌کند.

اهمیت این تحلیل امروز حتی بیش از زمان فوکو است. اکنون جامعه‌شناسی بدن به ما می‌گوید که بدن تنها در اختیار پزشکی کلاسیک نیست؛ بلکه در معرض رژیم‌های غذایی، صنعت مد، فناوری‌های زیستی، داده‌های سلامت، ساعت‌های هوشمند، اپلیکیشن‌های پایش بدن، ژنتیک، هوش مصنوعی و صنعت سلامت قرار گرفته است. امروز نیز بدن همچنان در مرکز تولید دانش و اعمال قدرت قرار دارد، هرچند اشکال این قدرت به‌مراتب پیچیده‌تر و نامرئی‌تر شده‌اند. به همین دلیل، خواندن فوکو صرفاً برای فهم تاریخ پزشکی نیست؛ بلکه برای فهم نسبت بدن، دانش و قدرت در جهان معاصر نیز ضرورتی انکارناپذیر دارد.

رویکرد فوکو نسبت به پذیرش هنجارهای اجتماعی به چه معناست؟

این سوال ما را به بحث درباره یکی دیگر از سوتفاهم‌ها درباره فوکو گسیل می‌دارد. شاید کمتر بخشی از اندیشه فوکو به اندازه نسبت او با «هنجار» دچار سوءبرداشت شده باشد. گاه گفته می‌شود فوکو مخالف هرگونه هنجار، قانون یا نظم اجتماعی است و به‌نوعی نسبی‌گرایی مطلق یا حتی هرج‌ومرج‌گرایی دعوت می‌کند.

به نظر من، این تصویر بیش از آن‌که حاصل خواندن آثار فوکو باشد، ناشی از خواندن او از خلال کلیشه‌هاست. مسئله فوکو هرگز نفی هنجار نیست؛ بلکه نقد «طبیعی جلوه دادن» هنجارهاست. او می‌خواهد بپرسد هنجارهایی که امروز بدیهی و جهان‌شمول به نظر می‌رسند، چگونه به وجود آمده‌اند؟ چه نیروهایی آنها را تثبیت کرده‌اند؟ و چرا ما آن‌ها را اموری طبیعی تلقی می‌کنیم؟ برای فهم این مسئله باید میان «قانون» و «هنجار» که فوکو بر آن تأکید می‌کند، تمایز قائل شد.

قانون معمولاً با ممنوع کردن عمل می‌کند؛ اما هنجار از طریق مقایسه، اندازه‌گیری، رتبه‌بندی و اصلاح رفتارها عمل می‌کند. در جامعه مدرن، به تعبیر فوکو، قدرت بیش از آن‌که افراد را صرفاً مجازات کند، آن‌ها را نرمال و بهنجار می‌کند. این همان چیزی است که او در مراقبت و تنبیه از آن با عنوان قدرت هنجارساز یاد می‌کند. برای مثال، مدرسه فقط محل آموزش نیست؛ بلکه جایی است که دانش‌آموزان به‌طور مداوم ارزیابی، رتبه‌بندی و مقایسه می‌شوند.

بیمارستان صرفاً محل درمان نیست؛ بلکه مرز میان سلامت و بیماری را تعیین می‌کند. روان‌شناسی فقط شخصیت را توصیف نمی‌کند؛ بلکه الگوهای شخصیت طبیعی را نیز تعریف می‌کند. افرادی که برای نظم مسلط و گفتمان غالب سیاسی بی‌ضررتر باشند، طبیعی توصیف می‌شوند و سایر گونه‌های مختلف زیستن در جامعه که با نظم حاکم زاویه داشته باشند، برچسب نابهنجار به خود می‌گیرند.

فیلسوف آزادی انتقادی

حتی آمارهای جمعیتی، آزمون‌های استاندارد و شاخص‌های بهره‌وری نیز در همین فرایند هنجارسازی مشارکت دارند. بنابراین، پرسش فوکو این نیست که آیا جامعه باید هنجار داشته باشد یا نه؛ بلکه این است که چرا این هنجار خاص، در این زمان خاص، بدیهی تلقی می‌شود.

او می‌خواهد تاریخ هنجارها را بنویسد، نه این‌که صرفاً آنها را تأیید یا رد کند. از این منظر، دیرینه‌شناسی و تبارشناسی هر دو نوعی تاریخ‌زدایی از بداهت‌ها هستند. آنچه امروز طبیعی می‌نماید، در گذشته وجود نداشته و ممکن است در آینده نیز به شکل دیگری وجود داشته باشد.

برای مثال، مفاهیمی مانند سلامت روان، انحراف، بزهکاری، ناهنجاری یا حتی کودکی، همگی دارای تاریخ‌اند و در دوره‌های مختلف معانی متفاوتی داشته‌اند. همین نگاه است که سبب شده فوکو نسبت به بسیاری از علوم انسانی موضعی انتقادی اتخاذ کند.

البته باید تأکید کرد که فوکو ضدعلم نیست؛ همان‌گونه‌که در پیش‌گفتار کتاب نیز اشاره کرده‌ام، منظور او از «ضدعلم» نفی دانش یا ستایش جهل نیست. او با این پیش‌فرض مخالفت می‌کند که هنجارهای علوم انسانی را بتوان حقیقت‌هایی طبیعی و فراتاریخی تلقی کرد. علوم انسانی نیز همچون سایر صورت‌های معرفت، در بستر تاریخ شکل گرفته‌اند و باید امکان نقد آنها همواره حفظ شود.

به همین دلیل، فوکو از مفهوم پروبلماتیزاسیون یا مسئله‌مند کردن استفاده می‌کند. او نمی‌خواهد هنجارها را نابود کند، بلکه می‌خواهد آن‌ها را از وضعیت بدیهی خارج کند تا دوباره بتوان درباره‌شان اندیشید. به تعبیر زیبایی که در مقاله «روشنگری چیست؟» می‌آورد، وظیفه نقد آن است که نشان دهد آن‌چه ضروری به نظر می‌رسد، تا چه اندازه ممکن است محصول رخدادهای تاریخی و تصمیم‌های پیشایندی باشد.

از نظر من، این نکته یکی از مهم‌ترین جنبه‌های پروژه فکری فوکو است. او ما را دعوت نمی‌کند که همه ارزش‌ها را کنار بگذاریم؛ بلکه دعوت می‌کند نسبت به منشأ ارزش‌ها حساس باشیم. به همین دلیل، فوکو را باید فیلسوف آزادی انتقادی دانست، نه فیلسوف نفی هنجار.

در نهایت، اگر بخواهم رویکرد فوکو را در یک جمله خلاصه کنم، خواهم گفت: او از ما نمی‌خواهد بدون هنجار زندگی کنیم؛ بلکه از ما می‌خواهد هیچ هنجاری را پیش از آن‌که تاریخ، مناسبات قدرت و شرایط امکان شکل‌گیری آن را بشناسیم، طبیعی، ازلی و غیرقابل تغییر نپنداریم. این همان روح نقدی است که فوکو آن را میراث اصیل پروژه روشنگری کانت می‌داند؛ نقدی که نه به نفی عقل، بلکه به عقلانی‌سازی عقلانیت می‌انجامد و افق‌های تازه‌ای برای اندیشیدن و زیستن می‌گشاید.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2253485

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 0 =