شعبون بی‌مخ در روز کودتا کجا بود؟

اصلاً و ابداً این چیزها نبود. ما طرفدار آیت‌الله کاشانی بودیم و مصدق. اون موقع اصلاً این بساط تو تهران بود که عده‌ای طرفدار مصدق و کاشانی بودن و عده‌ای مخالفشون و همش سر انتخابات و اینا دعوا مرافعه و بگیری و ببندی و اینا بود...

امیرمهدی نادری: شعبان جعفری، مشهور به «شعبان بی‌مخ»، یکی از چهره‌های پیچیده و تأثیرگذار تاریخ معاصر ایران است. نام او با رویدادهای سرنوشت‌سازی همچون انتخابات مجلس شانزدهم، واقعه ۹ اسفند ۱۳۳۱، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و انقلاب ۱۳۵۷ گره خورده است. بررسی زندگی او نیازمند نگاهی چندلایه است؛ لایه اول اسناد رسمی و گزارش‌های امنیتی است که او را عاملی برای سرکوب مخالفان معرفی می‌کنند و لایه دوم روایت شخصی خود اوست که در کتاب «خاطرات شعبان جعفری» به کوشش هما سرشار ثبت شده است. این کتاب از این جهت حائز اهمیت است که از قسمت هایی از زندگی شعبان جعفری پرده برداری می کند که منحصر به کودتا نیست و مسیر تبدیل شدن شعبان جعفری به شعبون بی‌مخ را به نمایش می گذارد با همه فراز و نشیب‌های آن.  

از سنگلج تا خیابان‌های تهران


شعبان‌علی جعفری فرزند غلامعلی، در سال ۱۳۰۰ شمسی در محله سنگلج تهران متولد شد. سنگلج از محله‌های سنتی و قدیمی جنوب تهران بود که شخصیت‌های دیگری همچون رضاشاه پهلوی و آیت‌الله طباطبایی نیز ریشه‌هایی در آن داشتند. شعبان تحصیلات رسمی را رها کرد و به ورزش باستانی روی آورد و به‌تدریج در زمره پهلوانان زورخانه‌ای قرار گرفت. نخستین گزارش‌های ثبت‌شده از فعالیت‌های خیابانی او به اواخر سال ۱۳۲۶ بازمی‌گردد، زمانی که در درگیری با مأموران تماشاخانه فردوسی و برهم زدن نمایشی از حزب توده، نزد حکومت وقت محبوبیتی کسب کرد. او مدتی نیز در لاهیجان ساکن بود، اما به دلیل شکایات متعدد مردمی و ایجاد اختلال در نظم عمومی، با حمایت دستگاه‌های امنیتی وقت از اتهامات تبرئه شد و به تهران بازگشت.
ورود جدی او به عرصه سیاست به انتخابات مجلس شانزدهم (۱۳۲۸) بازمی‌گردد. اسناد تاریخی نشان می‌دهند که او در این دوره به سازمان‌دهی افراد برای تأثیرگذاری بر آرای مردم در جنوب تهران می‌پرداخت. روزنامه باختر امروز در ۳ آبان ۱۳۲۸ در مقاله‌ای با عنوان «آخرین پرده کمدی انتخابات/ چاقوکش‌ها در اطراف صندوق‌ها چکار دارند؟» از حضور شعبان بی‌مخ و حسین رمضان‌یخی در محل شمارش آرا خبر داد. این نخستین بار بود که نام او به طور رسمی در مطبوعات به عنوان یک بازیگر سیاسی مطرح می‌شد. او در این دوران، بنا به اعتراف خودش، با زور و اجبار مردم را سوار اتوبوس می‌کرد و به پای صندوق‌های رأی می‌برد.


۱۴ آذر ۱۳۳۰؛ خشم خودجوش یا مأموریت سازمان‌یافته؟


یکی از جنجالی‌ترین رویدادهای زندگی جعفری، واقعه ۱۴ آذر ۱۳۳۰ است. در این روز، او و گروهش به چندین روزنامه و مرکز وابسته به حزب توده و جریان چپ حمله کردند. این حمله در واکنش به کشته شدن سرهنگ نوریشاد، رئیس کلانتری جلوی مجلس، توسط توده‌ای‌ها صورت گرفت. جعفری در گفت‌وگویش با هما سرشار این واقعه را نتیجه خشم خودجوش مردمی می‌داند و هرگونه دخالت یا دستور از سوی دولت را رد می‌کند:

«س - برگردیم سر صحبت قبلی. حالا آیت‌الله کاشانی برگشته، شما هم دور او هستید. آن زمان وضع حکومتی و وضع دولت ایران چطور بود؟
ج - دیگه مصدق سوار کار بود. ما با مصدق بودیم. من خیلی با مصدق بودم. چندین سال با مصدق بودم.ولی توده‌ای‌ها خیلی سر به سرمون می‌ذاشتن. هی تو روزنامه‌هاشون چرت و پرت می‌نوشتن!
س - این قضیه روزنامه‌هایی که در مورد شما می‌نوشتند، و به گمان شما بیخودی هم می‌نوشتند، چه بود؟ شما چه عکس‌العملی نسبت به آن‌ها نشان دادید، چکار کردید؟ این مطالبی که علیه شما می‌نوشتند چه اثری روی شما می‌گذاشت؟
ج - خب تأثری که زیاد می‌ذاشت...
س - شما در مقابل چکار می‌کردید؟ می‌رفتید با آن‌ها دعوا می‌کردید؟
ج - روز ۱۴ آذر رو می‌گین؟... بله اون روز دیگه من دقدلیمو سر روزنامه‌ها خالی کردم. یعنی اینا هی می‌نوشتن، هی من پیغام براشون می‌ذاشتم --روزنامه «مردم» و روزنامه «چلنگر»-- و به اینا هی می‌گفتم: «بابا جون من جایی نرفتم، من با کسی کاری ندارم، من اصلاً نمی‌دونم شما چه می‌گین. کمونیست چیه اصلاً؟ این حرفا چیه اصلاً؟» جدا، من اصلاً با اینا هیچ کاری نداشتم، هیچ. بعد دیدم نه، اینا ول کن معامله نیستن. ما دیگه هر روز هی این روزنامه‌ها رو می‌خوندیم تا حسابی کلافه شدیم و اینا و افتادیم تو این کارا...
س - در روزنامه «راهنمای ملت» راجع به همکاری شما و عشقی و فروهر نوشته، این کدام فروهر است؟
ج - همون فروهری که تازه کشتنش دیگه!
س - داریوش فروهر؟
ج - بله. تو این دعوا مرافعه‌هایی که به حساب برای انتخابات و اینا می‌شد، ایشون هم می‌آمد جلو...
س - ولی داریوش فروهر که یک چهره سیاسی ملی است!
ج - بعداً چهره سیاسی شد. خدا بیامرزدش اولش آدم شلوغی بود. آخه انتخابات اون وقتا بی‌زد و خورد نبود. هر انتخاباتی که می‌شد همیشه توش یه زد و خوردی بود دیگه...
س - حالا همه روزنامه‌های توده‌ای دارند مرتب به شما فحش می‌دهند. بعد چطور شد؟
ج - تا شد روز ۱۴ آذر. داستان ۱۴ آذر رو شما نمی‌دونم اطلاع دارین یا ندارید؟...
س - بله. روز ۱۴ آذر که شما رفتید به چندین روزنامه و خانه صلح حمله کردید.
ج - بله همون ۱۴ آذر. خدمت شما عرض کنم که، توده‌ای‌ها اون سرهنگ نوریشاد رو تو خیابون فردوسی زدن کشتن. بعد پسرش علی نوریشاد... اومد پیش من و گفت: «آقا بابامو زدن اونجا کشتن!»... گفت: «توده‌ای‌ها» حالا می‌خوان بیان نعشو وردارن، این توده‌ای‌ها سنگ می‌پرونن و شلوغ می‌کنن و نمی‌ذارن. خیلی پررو و زیاد شده بودن. نمی‌ذاشتن نعش اینو وردارن. ما رفتیم خلاصه یه خرده به اینا پریدیم و نعشو گذاشتیم تو ماشین دادیم بردن. بعد چند تایی به ما گفتن: «آقای جعفری، خانه صلح اون‌جاست تو خیابان فردوسی!» گفتیم: «بچه‌ها بریم خانه صلح!» و ریختیم اون تو... یه مشت لباسای روسی و چکمه‌های روسی و کبوتر سفید و خیلی چیزا اون تو بود... خلاصه، ما اون‌جا رو زدیم بهم و بچه‌هام صندلی‌ها رو شکستن... پایه صندلی‌ها رو گرفته بودن دست‌شون و می‌زدن به این صندلی‌ها و می‌خوندن: «خانه صلح آتیش گرفت! ج...خونه آتیش گرفت!»...
س - این روزنامه‌ها، نشریات و باشگاه‌ها همه مال توده‌ای‌ها بودند؟
ج - همه مال چپیا. هیچ‌کدوم دیگه رو نمی‌ذاشتیم دست بزنن...
س - یک عده‌ای نشان‌تان می‌دادند شما هم می‌ریختید بهم؟
ج - من جلو بودم و دو سه هزار نفر دنبالم بودن. خب اون عده‌ای که دنبال من بودن همه‌شون که نمی‌دونستن چه خبره! جداً می‌گم اینو، یه عده‌ای دنبال عقیده‌شون می‌اومدن یه عده‌ای هم از موقعیت سوءاستفاده می‌کردن و می‌اومدن یه چراغ زنبوری، فرشی، چیزی دست‌شون بیفته وردارن در رن...
س - آیا دست دکتر فاطمی توی این کار بود؟
ج - نه! گمان نکنم... من که تماسی با فاطمی نداشتم، شاید عده‌ای از دور و وریای من آدمای اون بودن!...
س - مطمئن هستید؟ چون روزنامه‌های توده‌ای هم نوشتند شما به دستور دولت مصدق این کارها را کردید.
ج - صد درصد مطمئنم. من خودم رو اصل اون سرهنگ نوریشاد که کشتنش رفتم، بعدشم یه دل پر از این روزنامه‌ها که برای من می‌نوشتن داشتم...
س - پس چند تا از روزنامه‌های دست راستی هم که این میان دم و دستگاه‌شان بهم ریخت، اشتباهی شد؟
ج - ممکنه «شورش» بود. مال کریم‌پور شیرازی! ولی اون که دست راستی نبود! اون بدتر از همه بود...
س - در مذاکرات مجلس آن روز آمده است که جمال امامی گفته: «شعبان جعفری روی لیست حقوق شهربانی است و ماهی سیصد تومان از شهربانی حقوق می‌گیرد.»
ج - نه. همچی چیزی نیست... من بارها گفتم که هیچ‌وقت صنار از هیچ سازمانی پول نمی‌گرفتم، هیچوقت اصلاً. اصلاً اون موقع که اینا این چیزا رو دارن می‌گن، من با دربار و شاه مربوط نبودم.
س - درست است. امامی هم می‌گوید «دولت» نه «دربار»، یعنی مصدق نه شاه.
ج - آخه دستگاه واسه چی به من پول بده؟
س - که بروید شلوغ کنید، مخالفان دولت را بزنید و ...
ج - نخیر هیچ‌وقت. نه. اصلاً و ابداً این چیزها نبود. ما طرفدار آیت‌الله کاشانی بودیم و مصدق. اون موقع اصلاً این بساط تو تهران بود که عده‌ای طرفدار مصدق و کاشانی بودن و عده‌ای مخالفشون و همش سر انتخابات و اینا دعوا مرافعه و بگیری و ببندی و اینا بود.»

با این حال، در مذاکرات مجلس شورای ملی، جمال امامی به‌صراحت اعلام کرد که شعبان جعفری حقوق‌بگیر شهربانی است و ماهیانه سیصد تومان دریافت می‌کند. جعفری این اتهام را به‌شدت رد کرده است. اما اسناد تاریخی و گزارش‌های متعدد آن دوره، ازجمله گزارش‌های ساواک، تصویر متفاوتی را ترسیم می‌کنند. این اسناد نشان می‌دهند که جعفری نه‌تنها با دربار ارتباط داشت، بلکه پس از کودتا به یکی از مهم‌ترین ارکان فشار خیابانی حکومت تبدیل شد. او باشگاه ورزشی بزرگی با حمایت شاه ساخت و از مزایای متعددی بهره‌مند شد. در نامه‌ای که خود او به اسدالله علم نوشته، صراحتاً به خدمات خود به شاه اشاره کرده و از حمایت‌های دریافت‌شده قدردانی کرده است.


کودتای ۲۸ مرداد و پس از آن


برجسته‌ترین نقش جعفری در تاریخ معاصر ایران، مشارکت او در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است. او که به دلیل واقعه ۹ اسفند در زندان بود، در روز کودتا آزاد شد و به دستور زاهدی، سازمان‌دهی نیروهای خیابانی را برعهده گرفت. برخی منابع به دیدار او با کرمیت روزولت، طراح اصلی کودتا، اشاره دارند، اما جعفری این دیدار را رد کرده و ادعا می‌کند که او را نمی‌شناخته است. او در نامه‌ای به علم می‌نویسد: «جان‌نثار در روزهای ۲۸ مرداد و ۹ اسفند و ۱۴ آذر فقط با احساس قلبی و وظیفه ملی گام برداشته‌ام.» با این حال، پس از موفقیت کودتا، شاه به پاس خدمات او، باشگاه ورزشی بزرگی در پارک‌شهر به او اعطا کرد و نشان رستاخیز به او اهدا شد. جعفری در نامه‌ای به تاریخ ۲۳ شهریور ۱۳۴۶ به ساواک می‌نویسد: «من یک فردی بودم که تا قبل از سال ۳۲ یک دست لباس حسابی نداشتم و به نان شب خود محتاج بودم ولی حالا از تصدق سر اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه آریامهر به همه چیز رسیده‌ام و یک زندگی مرفه بدون ناراحتی دارم و این را همه می‌دانند تا موقعی من خوشبخت هستم که سایه شخص اول مملکت بر سر من است...»
پس از کودتا، جعفری به سرکوب مخالفان ادامه داد. او در انتخابات مجلس هجدهم که به «انتخابات شعبان جعفری» معروف شد، نقش تعیین‌کننده‌ای در مدیریت فرآیند رأی‌گیری داشت. گزارش‌های ناظران خارجی از آن دوران حاکی از فضای متشنج و درگیری‌های خیابانی بود. همچنین، واقعه زخمی شدن دکتر حسین فاطمی در پله‌های شهربانی توسط گروهی چاقوکش به سرکردگی جعفری، از دیگر پرونده‌های جنجالی این دوره است. جعفری در خاطراتش ضمن پذیرش درگیری فیزیکی با فاطمی، استفاده از چاقو را رد می‌کند و مدعی است: «من به عنوان یک ورزشکار هرگز دستم را روی هیچ زنی بلند نکرده‌ام و هیچ پرونده‌ای در رابطه با چاقوکشی ندارم.» این ادعا در حالی است که خواهر دکتر فاطمی در آن واقعه مجروح شد و گزارش‌های پزشکی به ضربات چاقو اشاره دارند.

باشگاه جعفری و سال‌های افول؛ نماد قدرت غیررسمی دربار


در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، شعبان جعفری به نمادی از قدرت‌های غیررسمی وابسته به دربار تبدیل شد. باشگاه ورزشی او به کانونی برای تجمع طرفداران رژیم تبدیل شد و شاه و مقامات عالی‌رتبه همچون هویدا و اقبال در مراسم افتتاحیه آن شرکت کردند. با این حال، انعکاس منفی این حضور در محافل دانشجویی و بازاری باعث شد تا مقامات امنیتی توصیه‌هایی به جعفری بکنند تا اقداماتش شکلی معقول‌تر به خود بگیرد. او در این سال‌ها سفرهای متعددی به خارج از کشور داشت که هزینه‌های آن توسط دولت تأمین می‌شد. اسناد نشان می‌دهند که در سفرش به عراق با رئیس‌جمهور این کشور دیدار کرد و گلدانی طلایی را که شاه فرستاده بود تقدیم کرد.
در جریان وقایع ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، گزارش‌هایی وجود دارد که او مأموریت یافت تا با نیروهای خود در برابر معترضان قرار گیرد، هرچند باشگاه او مورد حمله انقلابیون قرار گرفت و تخریب شد. با این حال، نقش او در این دوره به‌تدریج کمرنگ‌تر شد. او در سال ۱۳۵۱ هدف یک سوءقصد مسلحانه قرار گرفت و گروه مجاهدین خلق مسئولیت این اقدام را برعهده گرفتند. جعفری از این حمله جان سالم به در برد و در خاطراتش ادعا می‌کند که این واقعه را به ۴-۳ سال قبل از انقلاب نسبت داده است. اما برخی تحلیلگران این واقعه را صحنه‌سازی برای افزایش اهمیت امنیتی او دانسته‌اند.


انقلاب اسلامی، فرار و سال‌های پایانی


با نزدیک شدن به انقلاب اسلامی، فعالیت‌های جعفری به‌شدت کاهش یافت. او که از گسترش موج انقلابی به‌شدت هراسان بود، در واپسین روزهای حکومت پهلوی تلاش کرد تا راهپیمایی‌ای به حمایت از قانون اساسی برگزار کند، اما این تلاش بی‌نتیجه ماند. پس از پیروزی انقلاب، دادستانی انقلاب اسلامی دستور دستگیری او را صادر کرد، اما او توانسته بود کشور را ترک کند. اموال او شامل دو ساختمان مسکونی، یک مجتمع تجاری، زمین‌ها و باغ‌ها مصادره و به بنیاد مستضعفان واگذار شد. 
او پس از سال‌ها سرگردانی در ژاپن، آلمان، فرانسه و بریتانیا، سرانجام در آمریکا ساکن شد. در سال‌های پس از انقلاب، برخی رسانه‌ها از مشارکت او در توطئه‌هایی علیه جمهوری اسلامی خبر دادند، اما او عملاً فعالیت سیاسی چندانی نداشت. شعبان جعفری در ۲۸ مرداد ۱۳۸۵، درست در پنجاه‌وسومین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد، در شهر لس‌آنجلس آمریکا درگذشت.


تحلیل نهایی و میراث تاریخی


مرور زندگی شعبان جعفری، تصویری از یک چهره چندوجهی ارائه می‌دهد که در برهه‌های مختلف تاریخ، با جریان‌های متفاوتی همراه شد و از هر یک به شکلی بهره برد. او نمادی از قدرت‌های خیابانی و فرهنگ زورخانه‌ای بود که به دلایل مختلف، ازجمله خلأ احزاب منسجم و ساختارهای دموکراتیک کارآمد، توانسته بود در تعیین سرنوشت سیاسی کشور تأثیر بگذارد. او خود در خاطراتش ادعا می‌کند که «هیچ‌وقت صنار از هیچ سازمانی پول نمی‌گرفتم» و انگیزه‌هایش را صرفاً ملی و مذهبی معرفی می‌کند، اما اسناد و شواهد متعدد نشان می‌دهند که از نفوذ و موقعیت خود برای کسب منافع مالی و اجتماعی استفاده می‌کرد. مقایسه روایت او با اسناد رسمی، شکاف عمیقی میان «واقعیت مستند» و «روایت شخصی» را آشکار می‌سازد. با این حال، نادیده گرفتن تأثیر او بر تحولات تاریخی ممکن نیست. او یادآور دورانی است که خیابان‌های تهران نه‌تنها صحنه اعتراضات مردمی، بلکه میدان بازی قدرت‌های پنهان و غیررسمی بود. بررسی زندگی او، به درک بهتر لایه‌های پنهان قدرت در ایران معاصر و نقش کنشگران حاشیه‌ای در تحولات کلان جامعه کمک می‌کند.


منابع و مآخذ:
۱. سرشار، هما (کوششگر). خاطرات شعبان جعفری. تهران: نشر ثالث، ۱۳۸۱.
۲. فاطمی نویسی، سیدعباس. شعبان جعفری (بی‌مخ) در آیینه اسناد. تهران: جهان کتاب، ۱۳۸۰.
۳. آبراهامیان، یرواند. ایران بین دو انقلاب. ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی. تهران: نشر نی، ۱۳۸۴.
۴. کاتوزیان، محمدعلی همایون. اقتصاد سیاسی ایران از مشروطه تا پایان سلسله پهلوی. ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی. تهران: نشر مرکز، ۱۳۷۴.
۵. نجاتی، غلامرضا. مصدق، سال‌های مبارزه و مقاومت. جلد دوم. تهران: انتشارات رسا، ۱۳۷۷.
۶. تفضلی، محمود. مصدق، نفت، کودتا. تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۸.
۷. دوانی، علی. نهضت روحانیون ایران. جلد دوم. تهران: انتشارات اطلاعات.
۸. عاقلی، باقر. روزشمار تاریخ، از مشروطه تا انقلاب اسلامی. جلد اول. تهران: نشر نامک.
۹. معتضد، خسرو. شادکامان کاخ مرمر، سراب جانشین پسر. جلد ۲. تهران: انتشارات البرز.
۱۰. موحد، محمدعلی. خواب آشفته نفت، دکتر مصدق و نهضت ملی ایران. جلد ۱. تهران: نشر کارنامه.
۱۱. حجازی، مسعود. رویدادها و داوری ۱۳۲۹-۱۳۳۹. تهران: انتشارات نیلوفر، ۱۳۷۵.
۱۲. مرکز بررسی اسناد تاریخی. آزادمرد شهید طیب حاج رضایی. تهران، ۱۳۹۳.

۲۵۹

کد مطلب 2261710

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 11 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین