برادرم طبیب مظفرالدین‌شاه بود/ برای مسیو نوز بلژیکی نامه نوشتم

شهر مشهد در آن موقع شباهت به دهکده‌ای داشت که کمی از سایر دهات بزرگتر بود. کوچه‌های آن بسیار تنگ و اغلب سرپوشیده بودند. علت این طرز ساختمان هم حمله‌های مداوم و خطرناک ترکمن‌ها بود که هروقت احتیاج پیدا می‌کردند به شهر حمله کرده و خانه‌ها را غارت می‌کردند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، محمود جم (مدبرالملک) در سال ۱۳۰۵ هجری قمری [۱۲۶۷-۱۲۶۶ خورشیدی] در تبریز متولد شد. تحصیلات خود را در مدارس رشدیه، کمال، لقمانیه و مدارس قدیمه تبریز و تهران به پایان رسانده و در سال ۱۹۰۵ [۱۲۸۴-۱۲۸۳ خورشیدی] میلادی وارد خدمت دولتی گردید.

قبل از کودتای ۱۲۹۹ در کابینه مشیرالدوله خزانه‌دار کل کشور بود، و در کابینه کودتا سمت وزیر امور خارجه را داشت مدتی نخست‌وزیر بود چندی هم معاونت لشکری و کشوری «سردار سپه» [رضاخان] را برعهده گرفت، سپس به وزارت دارایی دربار، فواید عامه، کشور و جنگ منصوب شد جم بین سال‌های ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۸ نخست‌وزیر رضاشاه بود. در کرمان و خراسان و آذربایجان نیز مدتی استاندار بود. همچنین مدتی به عنوان سفیر در رم و قاهره خدمت کرد. در شهریور ۱۳۳۸ که به خواهش خبرنگار مجله اطلاعات جوانان بنا شد بخش کوچکی از خاطراتش را در اختیار این مجله قرار دهد، دو دوره بود که نمایندگی مردم کرمان را مجلس سنا به عهده داشت. اینک این بخش از خاطرات جم که در شماره ۳۷ اطلاعات جوانان به تاریخ ۴ شهریور ۱۳۳۸ منتشر شد در پی می‌خوانیم:

برادرم طبیب مظفرالدین‌شاه بود/ برای مسیو نوز بلژیکی نامه نوشتم
اطلاعات جوانان، شماره ۳۷، ۴ شهریور ۱۳۳۸، ص ۱۷

در خردسالی یتیم هم شدم

از حوادث و خاطرات ایام گذشته غیر از رفتار دایه خانم‌ها و ملاباجی‌ها که به ما الفبا و عمه‌جزء یاد می‌دادند چیز جالب دیگری در خاطر ما نمی‌تواند مانده باشد. آن موقع نه سینمایی بود و نه وسیله تفریح دیگری برای اطفال وجود داشت. من هم مثل سایر اطفال همین وضعیت را داشتم. با این تفاوت که در خردسالی یتیم هم شدم. خوب یادم است که من فقط پنج یا شش سال داشتم و برادرم احمد هفده‌ساله بود. یک روز عصر پدرم از دیوانخانه به منزل آمد و جلوی روی ما در حیاط خانه، با این‌که زمستان بود و هوا رو به سردی می‌رفت نشست و یکی از حکیم‌باشی‌های تبریز رگ او را برای گرفتن خون برید. یادم است که شب مرا به اتاق دوردستی فرستادند و صبح از صدای شیون و گریه اهل منزل از خواب بیدار شدم. سراغ پدرم را گرفتم و به من جواب دادند که بابا به مسافرت رفته است. به یک جای بسیار خوبی که اسمش بهشت است. با این حال من بزرگتر از آن بودم که با این حرف‌ها قانع بشوم. به‌خوبی می‌دانستم که چه اتفاقی رخ داده است. پدرم را در قبرستان «لَله بک» تبریز به خاک سپردند. در آن موقع دارایی و املاک پدرم سپرده دست بی‌بی صدر عمه‌ام بود و عمه‌زاده‌ها همه املاک را در تصرف داشتند.

برادرم طبیب و مترجم حضور ولیعهد وقت، مرحوم مظفرالدین‌شاه بود

بعد از فوت پدرم چون نمی‌توانستیم به سراغ املاک برویم عمه‌زاده‌ها همه املاک را تصرف کرده و از بین بردند. خوشبختانه مادرم فاطمه سلطان خانم که نوه حاجی حسین آقا بدربیگی بود به هیچ وجه در تربیت ما کوتاهی نکرد. در همان موقع برادرم طبیب و مترجم حضور ولیعهد وقت، مرحوم مظفرالدین‌شاه بود که در تبریز اقامت داشت و من هم تحصیلات خود را ادامه می‌دادم.

برای مسیو نوز بلژیکی نامه نوشتم

وقتی نوزده‌ساله شدم علاوه بر علوم قدیمه، زبان فرانسه را بسیار خوب می‌دانستم و به آن صحبت می‌کردم. همان وقت نامه‌ای به زبان فرانسه برای «مسیو نوز» بلژیکی که در آن موقع رئیس تشکیلات پستی و گمرکی ایران بود نوشتم و تقاضای ارجاع شغلی کردم. چندی بعد در تبریز تلگرافی دریافت کردم که امضای مسیو نوز را داشت. نوشته بود: «به میرزا محمودخان بگویید هرچه زودتر به تهران بیاید، آن‌جا کار منتظر اوست» به این ترتیب من وارد خدمت دولتی شدم. در اثر ابتکار و پشتکاری که در امور اداری نشان می‌دادم مدارج ترقی را سریعا طی کرده و توانستم مقامات مهمی را احراز کنم.

مسافرت ما از تبریز به مشهد ۲۸ روز طول کشید

از خاطرات جالب سال‌های اول زندگی من، ماجرای سفری که به مشهد مقدس کردیم به‌خوبی در خاطرام مانده است. مادرم به اتفاق عیال مرحوم آیت‌الله حاجی میرزا محمدتقی مجتهد عازم مشهد بودند و مرا هم با خود بردند. مسافرت ما با کجاوه انجام می‌شد. برادرم، سوار بر اسب همراه با دو تفنگدار شاهسون که از رعایای دهات دایی‌ام بودند در اطراف کجاوه‌ها قرار داشتند و از ما مواظبت می‌کردند. مسافرت ما از تبریز به مشهد ۲۸ روز طول کشید. در راه با حوادث و اتفاقاتی روبه‌رو شدیم که برای من خیلی جالب توجه بود. ازجمله ماجرایی بود که در سبزوار برای ما اتفاق افتاد. شب در خارج از شهر تصمیم گرفتیم در یک امامزاده قدیمی که تازه حجره‌های آن تعمیر شده بود و خیلی تمیز و پاکیزه به نظر می‌رسید اقامت کنیم. چون حجرات تمیز و مرتب آن برای اقامت مادر من و عیال آیت‌الله خیلی مناسب بود. یک چادر سرهنگی هم بیرون امامزاده، کنار چشمه زدند و حاجی نبی اصفهانی قافله‌سالار ما که مالک تمام اسب‌ها و قاطرها بود در چادر خوابید که در ضمن اثاثیه ما را هم مواظبت کند، گویا نیمه‌شب یکی از لوطی‌ها و اشرار معروف سبزوار که چند قتل و سرقت بزرگ کرده و فراری بود از آن‌جا می‌گذرد و می‌بیند کاروان مهمی در کنار امامزاده چادر زده و اقامت کرده است. آهسته به سراغ چادر سرهنگی می‌رود و خورجین حاجی نبی را برمی‌دارد و در همین لحظه حاجی نبی غفلتا سراپا ایستاده و لوطی غلامحسین سبزواری، سارق زبردست سبزوار را با دو دست بغل می‌کند و سایر چارپادارها را به کمک می‌طلبد. چارپادارها بیدار می‌شوند و به کمک هم لوطی غلامحسین سبزواری را طناب‌پیچ می‌کنند و به یکی از کجاوه‌ها می‌بندند. همراه او یک خنجر خون‌آلود و یک اسلحه کمری هم بود که آن‌ها را هم از او می‌گیرند.

صبح که ما بیدار شدیم و به تماشای او رفتیم دیدیم که لوطی معروف واقعا خودش را باخته است. از مسائل جالب این بود که به حاجی نبی می‌گفت من نامزد دارم و او چشم به راه من است. هر چقدر پول بخواهی به تو می‌دهم فقط مرا تحویل مامورین حکومت سبزوار نده و همین موقع مشهدی قربان خدمتکار هفتادساله‌ای که همراه ما بود با خنده جلو آمده و به لوطی غلامحسین گفت: «غصه نامزدت را نخور. تو را می‌دهیم حکومت اعدامت کنند، خودم هم نامزدت را می‌گیرم!» به هر حال در شهر پیچید که ترک‌ها لوطی شرور سبزوار را گرفته‌اند. بالاخره او را تحویل حکومت سبزوار دادیم و بعدا شنیدیم که به امر حاکم یک پای او را بریده‌اند. بعد از این‌که او را به دست مامورین سپردیم از ترس این‌که مبادا همدستان او به کاروان شبیخون بزنند غفلتا حرکت کرده و به‌سرعت دو منزل از سبزوار دور شدیم. در راه سبزوار به مشهد اتفاق دیگری برای ما افتاد که آن هم در جای خودش جالب و شنیدنی است.

یک شب کاروان ما راهش را گم کرد. از راهگذاری راه را سوال کردیم و او ما را راهنمایی کرد. بعد از طی دو سه فرسنگ خود را در میان دره‌ای دیدیم که مخرج نداشت و از آن نمی‌شد عبور کرد. حاجی نبی کاروانسالار خیال کرد که مخصوصا راه ما را به آن‌جا کشانده‌اند که هم‌دستان لوطی غلامحسین به سراغ ما آمده و با خیال راحت کاروان را غارت کنند و انتقام سر دسته‌شان را بگیرند. به همین دلیل آن مرد راهنما را گرفته و توقیف کرد. در همین احوال سوارها به راه افتادند و پس از مدتی جست‌وجو راه را پیدا کردند و با خیال راحت به طرف مشهد رهسپار شدیم.

شهر مشهد شباهت به دهکده‌ای داشت که کمی از سایر دهات بزرگتر بود

شهر مشهد در آن موقع شباهت به دهکده‌ای داشت که کمی از سایر دهات بزرگتر بود. کوچه‌های آن بسیار تنگ و اغلب سرپوشیده بودند. علت این طرز ساختمان هم حمله‌های مداوم و خطرناک ترکمن‌ها بود که هروقت احتیاج پیدا می‌کردند به شهر حمله کرده و خانه‌ها را غارت می‌کردند. حتی اطراف صحن مطهر حضرت رضا علیه‌السلام هم مثل سایر نقاط شهر کثیف و بدمنظره بود. امروز شهر مشهد با آن زمان از زمین تا آسمان فرق دارد...

۲۵۹

کد مطلب 2263879

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین