به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ ویلیام پاتریک استوارت-هیوستون (با نام خانوادگی پیشین هیتلر)، پسر آلویس هیتلر جونیور، برادرزاده ناتنی آدولف هیتلر بود. او در سال ۱۹۱۱ در منطقه توکستث شهر لیورپول انگلستان به دنیا آمد؛ در خانهای که بعدها در جریان حمله هوایی آلمان ویران شد.
آلویس هیتلر جونیور و بریجت داولینگ، زنی ایرلندی، در سال ۱۹۰۹ در دوبلین با یکدیگر آشنا شدند. آنها در سال ۱۹۱۰ در منطقه ماریلبون لندن ازدواج کردند و سپس به لیورپول بازگشتند.
آلویس هیتلر همسر و پسرش را در انگلستان ترک کرد و به آلمان بازگشت؛ جایی که خانواده جدیدی تشکیل داد.
به گزارش موزه هوانوردی لیون، ویلی در ۱۸ سالگی دوباره با پدرش ارتباط برقرار کرد. او به آلمان سفر کرد و پدر پیر و دوستداشتنیاش، «او را به یک گردهمایی نازیها برد؛ جایی که عمویش آدولف را دید.»
به صورت حضوری دیدار کرد و عکسی امضاشده از او گرفت.
این روزهای خوش در کنار هیتلر دوام چندانی نداشت. ویلیام پس از بازگشت از سفر سال ۱۹۳۱ به آلمان، چند مقاله درباره عمویش منتشر کرد. رفتار نمایشی و صعود سریع هیتلر به جایگاهی برجسته، او را به چهرهای مورد توجه افکار عمومی اروپا و آمریکا تبدیل کرده بود.
اما به گفته ویلیام، رهبر نازیها از شیوهای که این مقالهها او را به تصویر کشیده بودند خوشش نیامد. بنا بر گزارشها، هیتلر ویلیام را به برلین فراخواند و به او دستور داد مقاله را پس بگیرد.
به نیروی دریایی ایالات متحده سوگند داده میشود.
مقالههای ویلیام درباره عمویش در سال ۱۹۳۱ پیامدهای غیرمنتظره دیگری نیز داشت. اکنون که رابطه او با آدولف هیتلر علنی شده بود، ویلیام در انگلستان به چهرهای نامطلوب تبدیل شد. او در سال ۱۹۳۲ از کارش اخراج شد.
ویلیام که نتوانست در کشور خود شغل دیگری پیدا کند، تصمیم گرفت در آلمان به دنبال کار بگردد؛ شاید میتوانست عموی بانفوذش را متقاعد کند که به او کمک کند.
در سال ۱۹۳۳، ویلیام به آلمانِ آن زمان که به حکومت نازیها تبدیل شده بود بازگشت تا از قدرت روزافزون عموی ناتنیاش بهره ببرد.
آدولف، که اکنون صدراعظم شده بود، برای او شغلی در بانک رایشکردیت در برلین پیدا کرد؛ شغلی که ویلیام بیشتر دهه ۱۹۳۰ در آن مشغول بود. او بعدها در کارخانه خودروسازی اوپل و همچنین بهعنوان فروشنده خودرو کار کرد.
روی پوستر زمان جنگ به «برلین، پایتخت آلمان نازیِ عمویش آدولف» اشاره میکند.
ویلیام که از این شغلها ناراضی بود، بار دیگر از عموی ناتنیاش خواست شغل بهتری برای او پیدا کند. او در نامهای هیتلر را تهدید کرد که اگر کمکش نکند، داستانهای شرمآوری درباره خانواده را به روزنامهها خواهد فروخت.
در سال ۱۹۳۸، آدولف از ویلیام خواست در ازای گرفتن شغلی بلندپایه، تابعیت بریتانیایی خود را کنار بگذارد. ویلیام که به نقشهای فریبکارانه مشکوک شده بود، از آلمان نازی گریخت و بار دیگر عمویش را تهدید به باجگیری کرد.
این بار ویلیام تهدید کرد که به مطبوعات خواهد گفت پدربزرگ پدری ادعایی آدولف درواقع تاجری یهودی بوده است.
ترخیص خود از نیروی دریایی ایالات متحده
ویلیام به لندن بازگشت و برای مجله «لوک» مقالهای با عنوان «چرا از عمویم متنفرم» نوشت. گفته میشود او برای مدت کوتاهی در سال ۱۹۳۸ بار دیگر به آلمان رفت. نقش دقیق ویلیام در آلمانِ اواخر دهه ۱۹۳۰ مشخص نیست.
پس از بازگشت به انگلستان، ویلیام تلاش کرد به نیروهای مسلح بریتانیا بپیوندد، اما به دلیل رابطه مستقیمش با آدولف هیتلر پذیرفته نشد.
ازاینرو، در فوریه ۱۹۳۹، همراه مادرش راهی ایالات متحده شد. او مشتاق بود اطلاعاتی را که درباره عمویش آدولف و حکومت نازیها داشت با مردم در میان بگذارد. ویلیام این کار را در جریان یک تور سخنرانی انجام داد که روزنامهدار معروف، ویلیام راندولف هرست، از آن حمایت میکرد.
پس از آنکه ویلیام درخواست ویژهای از رئیسجمهور فرانکلین دی. روزولت مطرح کرد، سرانجام در سال ۱۹۴۴ اجازه یافت به نیروی دریایی ایالات متحده بپیوندد. او در محله سانسایدِ کویینز، نیویورک، ساکن شد.
ویلیام در جریان جنگ جهانی دوم به نیروی دریایی ایالات متحده فراخوانده شد و به عنوان دستیار داروساز خدمت کرد؛ عنوانی که بعدها به «بهدار نیروی دریایی» تغییر یافت. او در سال ۱۹۴۷ از خدمت مرخص شد.
هنگامی که برای آغاز خدمت مراجعه کرد، افسر پذیرش نامش را پرسید. ویلیام پاسخ داد: «هیتلر.»
عنوان روزنامه چنین است: «به جهنم با هیتلر.»
افسر که تصور میکرد او شوخی میکند، پاسخ داد: «از دیدنت خوشحالم، هیتلر. اسم من هِس است.» ویلیام در جریان جنگ در عملیات مجروح شد و نشان «قلب ارغوانی» دریافت کرد؛ نشان نظامیای که به نیروهای مجروح یا کشتهشده در نبرد اعطا میشود.
ویلیام که سرانجام از توجهی که نام خانوادگی جنجالیاش جلب میکرد خسته شده بود، پس از بازگشت به زندگی غیرنظامی نام خانوادگی خود را به استوارت-هیوستون تغییر داد.
او با فیلیس ژان-ژاک، زنی زاده آلمان، ازدواج کرد و این زوج در پچوگ، در لانگآیلندِ نیویورک، ساکن شدند.
ویلیام در خانه خانوادگی خود آزمایشگاه تجزیه خون «بروکهیون لابراتریز» را اداره میکرد. ویلیام استوارت-هیوستون در ۱۴ ژوئیه ۱۹۸۷ [۲۳ تیر ۱۳۶۶] درگذشت و در کنار مادر فقیدش در کورامِ نیویورک به خاک سپرده شد.
استوارت-هیوستون و همسرش چهار پسر داشتند: الکساندر آدولف، متولد ۱۹۴۹؛ لوئیس، متولد ۱۹۵۱؛ هاوارد رونالد، متولد ۱۹۵۷ که در سال ۱۹۸۹ درگذشت؛ و برایان ویلیام، متولد ۱۹۶۵. هیچیک از پسران او صاحب فرزند نشدند.
و مادر ویلیام پاتریک هیتلر ــ در غرفهای مشغول تبلیغ کمک
به بریتانیای جنگزده از طریق «انجمن کمکرسانی جنگی بریتانیا» است.
دیوید گاردنر، نویسنده کتاب «آخرین هیتلرها» که در سال ۲۰۰۱ منتشر شد، میگوید:
«آنها پیمان رسمی امضا نکردند، اما با یکدیگر صحبت کردند؛ درباره باری که در پسزمینه زندگیشان بر دوش میکشید گفتوگو کردند و تصمیم گرفتند هیچکدام ازدواج نکنند و هیچکدام بچهدار نشوند. این پیمانی است که تا امروز به آن پایبند ماندهاند.»
بااینحال، اگرچه هیچیک از پسران استوارت-هیوستون فرزندی نداشتند، پسرش الکساندر که در سال ۲۰۰۲ مددکار اجتماعی بود، گفت برخلاف این گمانهزنیها، هیچ پیمان عمدی برای پایان دادن به نسل هیتلر وجود نداشته است.
«چرا از عمویم متنفرم»، نوشته ویلیام هیتلر
مجله لوک، ۱۹۳۹
این مقاله برای مجله لوک توسط ویلیام نوشته شده و نشان میدهد زندگی به عنوان برادرزاده آدولف هیتلر چگونه بوده است. در ادامه بخشهایی از آن آمده است.
«از آنجا که در آن زمان رابطه بسیار نزدیکی با پدرم داشتم، هیتلر این عکس را برایم امضا کرد. ما کیک و خامه زدهشده خوردیم؛ دسر مورد علاقه هیتلر. شدت نگاه و حرکات زنانه او مرا تحت تأثیر قرار داد. روی کتش شوره دیده میشد.
«وقتی در سال ۱۹۳۱ به برلین رفتم، خانواده در وضعیت دشواری قرار داشت. گِلی راوبال، دختر خواهر هیتلر ــ که خواهر پدر من نیز بود ــ خودکشی کرده بود.
همه میدانستند که رابطه هیتلر و او مدتها صمیمانه بوده و گِلی باردار بوده است؛ واقعیتی که هیتلر را خشمگین کرده بود. هفتتیر هیتلر در کنار جسد او پیدا شد.
«پس از بازگشت به انگلستان، چند مقاله درباره عمویم منتشر کردم. بلافاصله مرا به برلین فراخواندند و همراه پدر و عمهام به هتل هیتلر بردند. او بهشدت خشمگین بود.
با چشمانی وحشی و گریان، در اتاق قدم میزد و مرا وادار کرد قول بدهم مقالههایم را پس بگیرم. همچنین تهدید کرد اگر مطلب دیگری درباره زندگی خصوصیاش نوشته شود، خودش را خواهد کشت.
این خانه جدید هیتلر در برشتسگادن است؛ خانهای که نخستین بار در سال ۱۹۳۶ آن را دیدم. همراه دوستانم با خودرو به آنجا رفتم و مرا به باغ راهنمایی کردند. هیتلر در آنجا از چند زن بسیار زیبا با چای پذیرایی میکرد.
وقتی ما را دید، به سویمان آمد؛ درحالیکه شلاقی را در دست میچرخاند و هنگام راه رفتن سر گلها را میزد.
او از همان فرصت استفاده کرد تا به من هشدار دهد دیگر هرگز اشاره نکنم که برادرزادهاش هستم. سپس درحالیکه همچنان با خشونت شلاقش را تکان میداد، نزد مهمانانش بازگشت.
هرگز آخرین باری را که مرا احضار کرد فراموش نمیکنم. وقتی رسیدم، بهشدت خشمگین بود. درحالیکه شلاقی از پوست اسب را تکان میداد، عقب و جلو میرفت و با لحنی شبیه به یک سخنرانی سیاسی، به من ناسزا میگفت.»
نامه ویلیام هیتلر به رئیسجمهور روزولت
ویلیام پاتریک هیتلر با نوشتن نامهای جالب ــ که در ادامه آمده است ــ مستقیماً از رئیسجمهور ایالات متحده درخواست کرد اجازه ثبتنام برای خدمت نظامی پیدا کند.
این نامه بهسرعت برای جی. ادگار هوور، رئیس اداره تحقیقات فدرال، ارسال شد. هوور نیز درباره برادرزاده هیتلر تحقیق کرد و سرانجام صلاحیت او را برای خدمت تأیید کرد.
۳ مارس ۱۹۴۲ [۱۲ اسفند ۱۳۲۰]
عالیجناب فرانکلین دی. روزولت
رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا
کاخ سفید
واشنگتن دیسی
رئیسجمهور محترم،
آیا اجازه دارم اندکی از وقت ارزشمند شما و کارکنانتان در کاخ سفید را بگیرم؟
با توجه به روزهای بحرانیای که ملت اکنون پشت سر میگذارد، تنها به این دلیل چنین درخواستی میکنم که حل وضعیت دشوار و منحصربهفرد من، تنها در اختیار و صلاحیت مقام عالی شماست.
اجازه دهید شرایط خود را تا حد امکان کوتاه توضیح دهم؛ شرایطی که احساس میکنم اگر شما لطف کرده و در آن مداخله و تصمیمگیری کنید، بهآسانی قابل حل خواهد بود.
من برادرزاده و تنها نواده آن صدراعظم و رهبر بدنام آلمان هستم؛ مردی که امروز با استبداد میکوشد مردم آزاد و مسیحی سراسر جهان را به بردگی بکشد.
تحت رهبری نیرومند شما، مردانی از همه ادیان و ملیتها جنگی سخت و ناامیدانه را پیش میبرند تا سرانجام مشخص شود آیا باید در جامعهای اخلاقی و تحت فرمان خدا زندگی و خدمت کنند، یا بهدست حکومتی شیطانی و بتپرست به بردگی کشیده شوند.
امروز هر انسانی در جهان باید از خود بپرسد که در خدمت کدام آرمان خواهد بود. برای مردم آزادیخواه و عمیقاً مذهبی، تنها یک پاسخ و یک انتخاب وجود دارد؛ انتخابی که آنان را تا پایان، حتی تا واپسین لحظه تلخ، استوار نگه خواهد داشت.
من یکی از افراد بسیار هستم، اما میتوانم به این آرمان بزرگ خدمت کنم و زندگیای دارم که تقدیم کنم تا این آرمان، با یاری همگان، سرانجام پیروز شود.
تمام خویشاوندان و دوستانم بهزودی زیر پرچم ستارهها و نوارها برای آزادی و شرافت به میدان خواهند رفت.
به همین دلیل، آقای رئیسجمهور، با احترام از شما درخواست میکنم بررسی کنید آیا اجازه دارم در مبارزه آنان علیه استبداد و سرکوب شرکت کنم؟
در حال حاضر این اجازه از من سلب شده است، زیرا هنگامی که در سال ۱۹۳۹ از رایش گریختم، تبعه بریتانیا بودم. همراه مادرم که ایرلندی است به آمریکا آمدم؛ در درجه نخست برای آنکه دوباره به خویشاوندانم در اینجا بپیوندم.
در همان زمان، قراردادی برای سخنرانی و نوشتن در ایالات متحده به من پیشنهاد شد و فشار و گرفتاری ناشی از آن اجازه نداد بهموقع برای پذیرش در چارچوب سهمیه مهاجرت درخواست بدهم. بنابراین ناچار شدم به عنوان یک بازدیدکننده وارد آمریکا شوم.
تلاش کردم به نیروهای بریتانیا بپیوندم، اما موفقیتم به عنوان سخنران باعث شد احتمالاً به یکی از پرطرفدارترین سخنرانان سیاسی تبدیل شوم؛ به گونهای که پلیس اغلب مجبور بود جمعیت مشتاق ورود را در بوستون، شیکاگو و شهرهای دیگر کنترل کند. مقامهای بریتانیایی نیز در واکنش، دعوتی نسبتاً منفی از من کردند که به همان فعالیت سخنرانی ادامه دهم.
بریتانیاییها مردمی جزیرهنشین هستند و گرچه مهربان و مؤدباند، این تصور را دارم ــ درست یا نادرست ــ که در درازمدت نمیتوانند نسبت به فردی با نامی مانند نام من، احساس صمیمیت یا همدلی زیادی داشته باشند.
هزینه سنگینی که روند قانونی انگلستان برای تغییر نام مطالبه میکند، راهحلی احتمالی است که از توان مالی من خارج است. همچنین نتوانستهام مشخص کنم آیا ارتش کانادا ورود من به نیروهای مسلح را تسهیل خواهد کرد یا نه.
در شرایط کنونی، و درحالیکه هیچ راهنمایی رسمیای در اختیار ندارم، تلاش برای نامنویسی به عنوان برادرزاده هیتلر به شجاعت عجیبی نیاز دارد؛ شجاعتی که من، محروم از هرگونه طبقهبندی یا حمایت رسمی از سوی هر نهادی، قادر به جمعآوری آن نیستم.
درباره درستکاریام، آقای رئیسجمهور، تنها میتوانم بگویم که این موضوع در سوابق ثبت شده است و تا اندازهای با روح آیندهنگری شما قابل مقایسه است؛ همان روحیهای که با بهرهگیری از هر تدبیر شناختهشده در علم کشورداری، آن سلاحها را از کنگره آمریکا گرفت که امروز در این بحران، بزرگترین ابزار دفاعی ملت به شمار میروند.
همچنین میتوانم یادآوری کنم که در دورانی سرشار از رضایتمندی و ناآگاهی، کوشیدم کارهایی را انجام دهم که به عنوان یک مسیحی میدانستم درست هستند. زمانی که از دست گشتاپو میگریختم، از طریق مطبوعات به فرانسه هشدار دادم که هیتلر همان سال به آن کشور حمله خواهد کرد.
به مردم انگلستان نیز از همین طریق هشدار دادم که «راهحل» موسوم به مونیخ افسانهای بیش نیست و پیامدهای هولناکی به دنبال خواهد داشت.
پس از ورودم به آمریکا، بیدرنگ به مطبوعات اطلاع دادم که هیتلر همان سال در برابر تمدن، به هیولای فرانکنشتاین خود خواهد باخت. گرچه هیچکس به حرفهایم توجهی نکرد، به سخنرانی و نوشتن در آمریکا ادامه دادم.
اکنون زمان نوشتن و سخن گفتن گذشته است و من تنها به دین بزرگی میاندیشم که مادرم و من به ایالات متحده داریم.
بیش از هر چیز مایلم هرچه زودتر در نبرد واقعی شرکت کنم و از این طریق، دوستان و همرزمانم مرا یکی از خودشان بدانند؛ یکی از کسانی که در این مبارزه بزرگ برای آزادی میجنگند.
تصمیم مساعد شما درباره درخواست من بهتنهایی تضمین خواهد کرد که روحیه خیرخواهانه مردم آمریکا ــ روحیهای که امروز خود را بخشی از آن میدانم ــ همچنان ادامه یابد.
با نهایت احترام به شما اطمینان میدهم، آقای رئیسجمهور، همانگونه که در گذشته کوشیدهام، در آینده نیز تمام تلاش خود را خواهم کرد تا شایسته افتخار بزرگی باشم که با یاری شما در پی دستیابی به آن هستم. این را با اطمینان میگویم که تلاشهای من در راه اصول بزرگ دموکراسی، دستکم در مقایسه با فعالیتهای بسیاری از افرادی که سالها شایستگی برخورداری از امتیاز ارزشمند نامیدن خود بهعنوان آمریکایی را نداشتهاند، سربلند خواهد بود.
بنابراین، آقای رئیسجمهور، آیا میتوانم امیدوار باشم که در هیاهوی این درگیری عظیم، درخواست مرا به دلایلی که هیچ مسئولیتی در قبال آنها ندارم رد نکنید؟
برای من، آقای رئیسجمهور، هیچ افتخار بزرگتری از این وجود ندارد که در دوران زندگیام اجازه یابم در خدمت شما باشم؛ شما که مردم آمریکا را از فقر و نیاز رهایی میبخشید. همچنین هیچ امتیاز بزرگتری برای من وجود ندارد جز اینکه بکوشم و سهم کوچکی در ثبت عنوانی داشته باشم که آیندگان روزی بر شما خواهند نهاد: بزرگترین رهاییبخش بشریت رنجدیده در تاریخ سیاسی.
با کمال میل هرگونه اطلاعات بیشتری را که لازم باشد ارائه خواهم کرد. همچنین اجازه میخواهم برگهای حاوی جزئیات مربوط به خودم را به پیوست ارسال کنم.
آقای رئیسجمهور، اجازه دهید صمیمانهترین آرزوهای خود را برای سلامت و شادکامی آینده شما ابراز کنم؛ همراه با این امید که بهزودی همه انسانهایی را که در سراسر جهان به شرافت باور دارند، به سوی پیروزی باشکوه هدایت کنید.
با احترام فراوان،
پاتریک هیتلر
منبع: rarehistoricalphotos.com
۲۵۹






نظر شما