۰ نفر
۱۱ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۳
آیا استادان دانشگاه والدین خوبی‌اند؟

جومپا لاهیری، نویسنده آمریکایی-هندی، در داستان «جهنم-بهشت» نکته‌ی جالبی درباره‌ی پدرش می‌گوید؛ پدری که استاد دانشگاه است و بخش مهمی از زندگی‌اش را در کار و تحقیقاتش می‌گذراند. او درباره‌ی پدرش می‌نویسد که «با کارش، با تحقیقاتش ازدواج کرده بود» و در «حبابی» غرق شده بود که همسر و فرزندش نمی‌توانستند به آن نفوذ کنند.

این تصویر در ذهنم ماند. نه به این دلیل که پدر لاهیری را مردی بی‌عاطفه یا خانواده‌گریز نشان می‌دهد. اتفاقاً چیزی که در این توصیف جالب است، همین است که مسئله چندان به دوست داشتن یا دوست نداشتن خانواده ربط ندارد. مرد در خانه است، زندگی‌اش را می‌کند، نیازهای روزمره‌اش را دارد؛ اما بخش مهمی از خودش جای دیگری است. در آزمایشگاه، در تحقیقاتش، در جهانی که دیگران راه چندانی به آن ندارند.

از همین‌جا به این فکر کردم که آیا استادان دانشگاه والدین خوبی هستند؟ از شما چه پنهان، نیم‌نگاهی هم به زندگی خودم و زندگی همکاران دانشگاهی‌ام داشتم. البته این سؤال را نباید به معنای آزمونی اخلاقی گرفت. قرار نیست در این جُستار ادعا شود که استادان والدین بدی‌اند. بیشتر طرح این پرسش است که آیا نوع خاصی از زندگی فکری که دانشگاه از آدم می‌خواهد، ممکن است روی شکل حضور او در خانه اثر بگذارد؟

شاید این صحنه برای ما بسیار آشنا باشد: پدر یا مادری سر میز شام نشسته و فرزندش از اتفاقی که در مدرسه افتاده تعریف می‌کند. گوشی کنار گذاشته شده، تلویزیون خاموش است و ظاهراً همه‌چیز برای یک گفت‌وگوی خانوادگی آماده است. بااین‌حال، جواب پدر یا مادر با کمی تأخیر می‌آید؛ چون ذهنش هنوز جای دیگری است.

این «جای دیگر» می‌تواند هر چیزی باشد: ایمیلی که باید جواب داده شود، مقاله‌ای که جمله‌ی آخرش هنوز درست از آب درنمی‌آید، دانشجویی که برای دفاع آماده می‌شود، یا ایده‌ای که صبح در دانشگاه به ذهن آدم رسیده و هنوز رهایش نکرده است. مشکل از همین‌جا شروع می‌شود: آدم می‌تواند از محل کارش بیرون بیاید، اما از کارش بیرون نیاید.

برای استاد دانشگاه این وضعیت پررنگ‌تر است. بخش زیادی از کار او پشت میز و در جلسه اتفاق نمی‌افتد؛ در ذهنش اتفاق می‌افتد. مقاله را می‌بندد، اما مسئله بسته نمی‌شود. لپ‌تاپ را خاموش می‌کند، اما استدلالی که هنوز به نتیجه نرسیده، خاموش نمی‌شود. ممکن است در راه برگشت به خانه، موقع خرید از فروشگاه یا حتی هنگام مسواک زدن، همان مسئله در ذهن ادامه پیدا کند. به همین دلیل، مرز میان دانشگاه و خانه برای بعضی استادان مرز روشنی نیست. دانشگاه را می‌شود ترک کرد؛ مسئله‌ای که در دانشگاه به آن فکر کرده‌ای، لزوماً نه.

یک استاد ممکن است بعدازظهر زود به خانه برسد و از نظر ساعت، وقت زیادی هم برای خانواده داشته باشد. اما همان موقع تلفنش را بردارد تا فقط «یک ایمیل را جواب بدهد». ایمیل به ایمیل دیگری وصل شود. بعد یادش بیاید که باید چیزی را برای فردا بخواند. کودکی که کنارش نشسته و دارد بازی می‌کند، چند بار سعی می‌کند توجهش را جلب کند و هر بار فقط چند ثانیه آن را به دست می‌آورد. از بیرون، اتفاق خاصی نیفتاده است؛ اما ممکن است کودک در همین لحظه‌های کوچک فهمیده باشد که برای پدرش، مسئله‌ای نامرئی مهم‌تر از بازی اوست.

این همان چیزی است که شاید با مفهوم ساده‌ی «حضور» بتوان توضیحش داد. حضور فقط این نیست که بدن ما در یک اتاق باشد. همه‌ی ما این تجربه را داشته‌ایم که کسی روبه‌رویمان نشسته، اما می‌دانیم حواسش جای دیگری است. از آن طرف، احتمالاً تجربه‌ی عکسش را هم داشته‌ایم: گفت‌وگویی ده‌دقیقه‌ای با کسی که تمام ده دقیقه به ما توجه کرده و بعد از آن احساس کرده‌ایم زمان بیشتری با او گذرانده‌ایم.

کودک این تفاوت را شاید بهتر از بزرگسال درک نماید. وقتی اتفاقی را تعریف می‌کند، لزوماً دنبال تحلیل نیست. نمی‌خواهد کسی استدلالش را اصلاح کند یا از حرفش نتیجه‌گیری بگیرد. گاهی فقط می‌خواهد کسی تا آخر داستان را بشنود. این‌جا یک تناقض جالب درباره‌ی شغل دانشگاهی شکل می‌گیرد. استاد دانشگاه قرار است به ذهن دیگران توجه کند. باید حرف دانشجو را بشنود، استدلالش را دنبال کند، سؤال بپرسد، ایراد بگیرد و به او کمک کند بهتر فکر کند. اما همین فرد ممکن است در خانه نتواند پنج دقیقه درباره‌ی چیزی که برای خودش هیچ اهمیت علمی ندارد، با همان میزان توجه گوش کند. پس مسئله خودِ «فکر کردن» نیست. مسئله شاید این باشد که آیا فرد می‌تواند از یک جهان ذهنی بیرون بیاید و وارد جهان دیگری شود. و البته، این امکان و فرصت برای استاد زن و مرد لزوماً یکسان نیست.

به نظر می‌رسد یک استاد مرد، دست‌کم در بسیاری از خانواده‌ها، امکان بیشتری دارد که برای چند ساعت از جهان خانه کنار بکشد و به جهان خودش برگردد. می‌تواند بگوید باید مقاله‌ام را تمام کنم، در اتاق را ببندد و انتظار داشته باشد بقیه‌ی اعضای خانه این غیبت را مدیریت کنند. اما برای یک مادر، به‌خصوص مادری که فرزندی کوچک دارد، بستن در اتاق و اعلام اینکه «حالا دیگر در دسترس نیستم» کار بسیار دشوارتری است.

آلیس مونرو جایی به همین تفاوت اشاره می‌کند: برای یک مادر، بستن در اتاق برای نوشتن کار ساده‌ای نیست؛ همیشه کسی پشت آن در کاری دارد، چیزی می‌خواهد، صدایش می‌زند یا به حضورش احتیاج دارد. در مورد یک پدر، جامعه و خانواده اغلب راحت‌تر می‌پذیرند که او برای مدتی از زندگی روزمره کنار برود و مشغول کار خودش باشد.

با این حساب، شاید نتوان تجربه‌ی استاد مرد و استاد زن را کاملاً یکسان دید. هر دو ممکن است درگیر یک مسئله‌ی علمی باشند، هر دو ممکن است ساعت‌ها به مقاله‌ای فکر کنند، اما فقط یکی از آن‌ها ممکن است واقعاً بتواند در را ببندد. این تفاوت، حباب ذهنی را هم به مسئله‌ای اجتماعی تبدیل می‌کند. حباب فقط چیزی نیست که آدم در ذهن خودش می‌سازد؛ گاهی خانواده و جامعه هم تعیین می‌کنند چه کسی اجازه دارد وارد آن شود و چه کسی باید مرتب از آن بیرون بیاید.

شاید در نتیجه‌ی همین است که در مورد مادران دانشگاهی، مسئله گاهی نه «غیبت ذهنی»، بلکه برعکس، ناتوانی در غیبت کردن باشد. مادری که هم‌زمان درگیر مقاله، کلاس، دانشجو و کودک است، ممکن است اصلاً فرصت پیدا نکند به اندازه‌ی کافی در حباب خودش فرو برود. ذهنش به محض اینکه در یک مسئله عمیق می‌شود، با صدای بچه، آماده کردن شام، تکلیف مدرسه یا یک کار روزمره دوباره به خانه کشیده می‌شود. در این معنا، شاید حباب برای بعضی مردان دانشگاهی یک پناهگاه باشد و برای بعضی زنان دانشگاهی چیزی که مدام ترک می‌شود.

این تفاوت را شاید بشود با دو مثال روشن‌تر دید. مثلاً فرض کنیم مادری استاد دانشگاه است و شب قبل از موعد تحویل مقاله، بالاخره به ایده‌ای می‌رسد که فکر می‌کند مقاله را نجات می‌دهد؛ صبح روز بعد کودک وارد آشپزخانه می‌شود و می‌گوید مدرسه نمی‌رود. برای کودک این مهم‌ترین اتفاق صبح است، برای مادر همچنان مقاله. هیچ‌کدام لزوماً خودخواه نیستند، اما دو جهان با دو مقیاس متفاوت از اهمیت روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند. یا پدری را تصور کنیم که دانشجویش همان روز از پایان‌نامه دفاع کرده و کارش خوب پیش نرفته است. پدر در راه برگشت به خانه همچنان در ذهنش با آن جلسه درگیر است. وقتی وارد خانه می‌شود، فرزندش می‌پرسد چه خبر است؛ او جوابی کوتاه و بی‌تفاوت می‌دهد و می‌رود سراغ لپ‌تاپش، در حالی که در ذهنش شاید ده‌ها بار همان جلسه را مرور کرده باشد. این‌جا مسئله فقط زمان نیست؛ رقابت میان جهان‌های ذهنی است.

در زندگی امروز، شغل برای بسیاری از آدم‌ها دیگر چیزی نیست که در ساعت مشخصی شروع و تمام شود. شغل بخشی از هویت افراد شده است. استاد بودن فقط تدریس در چند ساعت مشخص نیست؛ پژوهش کردن، خواندن، نوشتن، فکر کردن و حتی فکر نکردن به نتیجه‌ی یک کار هم بخشی از آن است. فرد می‌تواند در خانه باشد و همچنان «استاد» بماند. این شاید همان چیزی باشد که در تصویر لاهیری از پدرش می‌بینیم: مردی که کارش فقط یکی از فعالیت‌های زندگی‌اش نیست؛ جهانی است که در آن زندگی می‌کند.

و هر جهانی که آدم سال‌ها در آن زندگی کند، کم‌کم برایش طبیعی می‌شود. زبان خودش را پیدا می‌کند، آدم‌های خودش را دارد، مسئله‌های خودش را دارد و حتی سکوت خودش را. کسانی که بیرون آن جهان‌اند، ممکن است دوست داشته باشند واردش شوند، اما همیشه راهی برای ورود ندارند. برای همین استعاره‌ی «حباب» به نظرم مهم است. حباب لزوماً جای بدی نیست. آدم برای فکر کردن، کار کردن و خلق کردن به خلوت نیاز دارد. استاد اگر هیچ‌وقت نتواند در ذهن خودش فرو برود، احتمالاً نمی‌تواند کار فکری عمیقی هم انجام دهد. مسئله از جایی آغاز می‌شود که حباب فقط برای چند ساعت یا چند روز ساخته نمی‌شود؛ وقتی تبدیل می‌شود به جایی که آدم تقریباً همیشه در آن زندگی می‌کند. آن وقت ممکن است خانواده درست کنار آدم باشد و باز هم فاصله‌ای وجود داشته باشد.

شاید به همین دلیل، پرسش «آیا استادان دانشگاه والدین خوبی هستند؟» در نهایت پرسش چندان دقیقی نباشد. سؤال جالب‌تر این است که آیا می‌توان هم‌زمان در یک جهان فکری عمیق زندگی کرد و از جهان روزمره‌ی آدم‌های نزدیکمان غایب نشد؟ چون زندگی خانوادگی بیشتر از آنکه با اتفاق‌های بزرگ ساخته شود، با همین لحظه‌های کوچک ساخته می‌شود: وقتی فرزندمان می‌گوید «ببین»، وقتی همسر چیزی را برای سومین بار تعریف می‌کند، وقتی کسی سر میز شام منتظر است تا طرف مقابل سرش را از روی صفحه بردارد. این لحظه‌ها مقاله و کتاب و جلسه نیستند. شاید حتی هیچ‌وقت دوباره تکرار نشوند. کار فکری معمولاً می‌تواند صبر کند. زندگی روزمره کمتر این‌طور است. شاید مسئله‌ی اصلی هم همین باشد: نه اینکه آدم حبابی داشته باشد، بلکه اینکه بداند چه وقت باید از آن بیرون بیاید.

* جامعه‌شناس

کد مطلب 2266038

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 0 =

آخرین اخبار