گروه اندیشه: آنتون یگر، مورخ برجسته، در کتاب جدید خود با عنوان ابرسیاست (Hyperpolitics)، تحلیلی ارائه میدهد از اینکه چرا زندگی معاصر تا این حد قطبی و دچار منازعات سیاسی شده، اما در عین حال هیچ تغییر ملموس و ماهوی رخ نمیدهد. تحلیل او ریشه در فروپاشی سیاست تودهای قرن بیستم دارد؛ بهویژه زوال سندیکاها، احزاب و نهادهای مدنی که زمانی به مردم عادی قدرت جمعی واقعی میبخشیدند. با فرسایش این ساختارها از دهه ۱۹۷۰ به بعد، آنچه به جای آنها ظهور کرد پدیدهای بهمراتب گیجکنندهتر بود: عرصه عمومی لبریز از فوریتهای اخلاقی و خشمهای ویروسی (فراگیر در فضای مجازی). یگر این وضعیت را «ابرسیاست» مینامد: سیاستزدگی شدید بدون برآمد و نتیجه سیاسی.
نشریه نِیشن THE NATION در تاریخ ۱ ژوئن ۲۰۲۶ با یگر درباره مفهوم ابرسیاست، بستر تاریخی ظهور آن، تأثیرات فکری شکلدهنده به اندیشه او، و اینکه آیا ما اکنون در حال عبور از عصر ابرسیاست هستیم یا خیر، گفت وگو کرده است. این گفت و گو را دانیل استینمتز-جنکینز انجام داده است. دانیل استینمتز-جنکینز سلسله مصاحبههای منظمی را برای نشریه نِیشن اداره میکند. او استادیار دانشکده مطالعات اجتماعی در دانشگاه وسلیان است و در حال نگارش کتابی برای انتشارات دانشگاه ییل با عنوان صلح غیرممکن، جنگ غیراحتمالی: ریمون آرون و نظم جهانی است. او در حال حاضر همکار پژوهشی موینیهان در سیتی کالج است.
یگر در این تحلیل نشان میدهد که برخلاف دوران «پساسیاست» در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ که با بیتفاوتی عمومی، کاهش مشارکت و خصوصیسازی امور عمومی شناخته میشد، یک دهه و نیم اخیر شاهد موج گستردهای از بازسیاسیشدن جامعه، افزایش نرخ مشارکت، فوریتهای اخلاقی و اعتراضات خیابانی بوده است. با این حال، پارادوکس عمیق عصر حاضر در این واقعیت نهفته است که این حجم عظیم از خشمهای فراگیر و هیجانات سیاسی، برآمد و نتیجه ملموسی به همراه نداشته و ناظر بر نوعی «بازسیاسیشدن بدون بازنهادینهشدن» است.
یگر با بررسی تبارشناسانه جنبشهای اعتراضی پس از بحران مالی ۲۰۰۸، میان سه مفهومِ «ضد سیاست» (Anti-politics)، «پوپولیسم» و «ابرسیاست» تمایز قائل میشود. او توضیح میدهد که جنبشهای ابتدایی مانند «اشغال والاستریت» یا «جلیقهزردها» با شعارهایی نظیر «آنها نماینده ما نیستند» اصل نمایندگی را نفی کرده و به سمتی حرکت کردند که هرگونه ساختار، تشکل و وکالت قانونی را غیرمشروع قلمداد کنند. در مقابل، کوششهای بعدیِ احزاب نوین (نظیر سیریزا یا پودموس) برای نهادینهسازی هیجانات مردمی نیز به دلیل ساختارهای سیال و امتناع از قالبهای سنتی، با درهای بسته قدرت مواجه شد. در نتیجه، الگوی «ابرسیاست» پدید آمد که نیازمند هیچ افق نهادی، ساختار ماندگار یا برنامهریزی بلندمدت نیست و صرفاً بر انگیزش و خودجوشیِ دائمی استوار است.
در بخش دیگری از این گفت وگو، مقایسههای رایج میان راست افراطی امروز و فاشیسم دهه ۱۹۳۰ به چالش کشیده میشود. یگر استدلال میکند که پیروزیهای انتخابی راست جدید بیشتر حاصل غیرفعالسازی سازماندهیشده و انفعال عمومی است تا جنبشهای تودهای عمیق. او در نهایت با ارزیابی جایگزینهای موجود، تأکید میکند که گروههای چپ و اصلاحطلب برای عبور از بنبست ابرسیاست چارهای جز بازگشت به مسئله «بازنهادینهسازی» و احیای مفهوم «حزب» ندارند؛ زیرا مبارزات اعتراضی فاقد نهاد، توان ایجاد تغییرات ساختاری در مناسبات قدرت را نخواهند داشت.
****
دانیل استینمتز-جنکینز: منظور دقیق شما از مفهوم «ابرسیاست» (Hyperpolitics) در کتابتان چیست؟
آنتون یگر: این کتاب به بررسی یک جهش در فرهنگ سیاسی منطقهای میپردازد که برانکو میلانوویچ آن را «غرب سیاسی» نامیده است. کتاب با یک تقابل آغاز میشود: در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰، بحث مباحث فلسفه سیاسی حول «پساسیاست» (Post-politics) و بیعلاقگی عمومی به امور عمومی میچرخید. چنین تشخیصی امروز کهنه به نظر میرسد.
در دهه گذشته، شاهد بازگشت مداوم فعالیتهای سیاسی در سراسر غرب بودهایم: میزان مشارکت در انتخابات، اعتراضات، خشونتهای خیابانی و درگیریهای گفتمانی همگی افزایش یافتهاند. این وضعیت بهطور طبیعی مقایسه با دورههای قبلی سیاستزدگیِ بالا—عمدتاً دهه ۱۹۳۰—را برمیانگیزد.
اما همانطور که کتاب نشان میدهد، این شباهت گمراهکننده است: برخلاف سیاست تودهای «وحشی» دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، سیاستزدگی امروز بهندرت قالبی نهادی و پایدار به خود میگیرد. بنابراین، ابرسیاست مورد بحث، نماینده فرایندی از «بازسیاسیشدن بدون بازنهادینهشدن» است. البته این به هیچ وجه یک سبک همهشمول یا مفهوم کلیدی یکهتاز نیست؛ ابرسیاست نشاندهنده یک کانون جاذبه مهم و نسبتاً جدید در فرهنگ سیاسی معاصر است، اما تنها گرایش موجود نیست.
استینمتز-جنکینز: به نظر میرسد شما از آن نه تنها به عنوان یک مفهوم سیاسی، بلکه برای مشخص کردن یک برهه تاریخی خاص استفاده میکنید.
یگر: دقیقاً. این کتاب بیش از آنکه صرفاً تغییر در الگوهای انتخاباتی یا رقابت حزبی باشد، تاریخِ یک تحول در فرهنگ سیاسی است. این یک محکومیت یا ادعانامه اخلاقی هم نیست؛ بلکه درباره یک دگرگونی ساختاری جدید در عرصه عمومی—به تعبیر هابرماس—است که بازیگران سراسر طیفهای سیاسی را تحت تأثیر قرار میدهد.
همانطور که اشاره شد، ابرسیاست مورد بحث در تمایز با دو دوره متولد میشود: نخست، «پساسیاست» در دهه ۱۹۹۰ِ که پیش از آن آغاز شده بود، و دوم، «سیاست تودهای» که مشخصه قرن بیستم بود. دوره دوم با نوعی از سیاستزدگی همراه بود که به سمت فرمهای نهادی تمایل داشت.
اما دهه ۱۹۹۰ نشاندهنده افول در دو محور بود: نهادینهشدن و سیاستزدگی. با کاهش مشارکت در انتخابات و افت فعالیتهای اعتصابی، زندگی انجمنی و مدنی نیز وارد یک بحران کهنه و دیرپا شد. این «منهای دوگانه»، نقطه ورود جذابی به حساسیتهای دهه ۱۹۹۰ به دست میدهد: دورهای که در آن شهروندان از عرصه عمومی عقبنشینی میکنند و سیاست دچار نوعی privatize یا خصوصیسازی میشود.
حتی این فکر که کسی ترجیحات انتخاباتی خود را علناً به اشتراک بگذارد عجیب و خارج از عرف تلقی میشد؛ سیاست به قلمرو متخصصان یا خوره (خورههای سیاست) تبدیل شد و فکر بکر اقدام جمعی از نظر فلسفی مشکوک به نظر میرسید. باز هم بگویم، نمیخواهم ادعا کنم که با این مفهوم کل یک عصر را در بر گرفتهام. همانطور که گوته زمانی گفت: «همه نظریه ها خاکستری است و درخت زندگی سبز و پربرگ.»
استینمتز-جنکینز: پس آیا این در نهایت کتابی درباره پوپولیسم است؟
یگر: نادرست خواهد بود اگر تداوم این اثر با کارهای قبلیام را انکار کنم—اصالت و بازآفرینی مداوم خود، معیارهای بسیار سنگینی هستند که ما کارهای فکری را با آنها میسنجیم. اما من میان «پادسیاست» (Anti-politics)، «پوپولیسم» و «ابرسیاست» تفکیک قائل میشوم؛ تفکیکی که کتاب هم سعی دارد آن را واکاوی کند.
سال ۲۰۰۸، همزمان با بحران اعتباری و مالی، نقطه عطفی برای بازسیاسیشدنی است که کتاب در یک دهه و نیم گذشته ثبت میکند. اما موجهای سیاستزدگی پس از ۲۰۰۸ در واقع در دو مرحله متمایز رخ دادند. نخست، شلیک اولیه «پادسیاست» بود که عمدتاً چالشی علیه روشهای مدیریت بحران پس از ۲۰۰۸ به شمار میرفت و در آن، طبقه سیاسی غرب با بنبست پساسیاسی همذاتپنداری میشد.
چنین انتقادی از پساسیاست میتوانست به زیر سؤال بردن اصل «نمایندگی» منجر شود، اما در اینجا یک ابهام بنیادی وجود داشت: از یک سو، شعار «آنها نماینده ما نیستند» (شعار معترضان جنبش ایندیگنادوس در اسپانیا) بر کمبود و عیب نمایندگی تأکید میکرد؛ از سوی دیگر، این شعار میتوانست به یک موضع رادیکالتر بلغزد: «ما اصلاً نمیخواهیم کسی نماینده ما باشد.» این منطق به وضوح در جنبش اشغال والاستریت مشهود بود و دوباره در جنبش جلیقهزردها ظهور کرد.
این ابهام بهشدت مورد سوءاستفاده «پادسیاستمداران» قرار گرفت. با این حال، از اواسط دهه ۲۰۱۰ به بعد، شاهد ظهور جنبشهایی بودیم که گرچه از همین بستر پادسیاسی ریشه میگرفتند، اما افق نهادیتری را اتخاذ کردند. چه بپه گریلو، خیرت ویلدرس، ژان لوک ملانشون یا جرمی کوربین؛ هر یک از این بازیگران به «مردم» متوسل شدند و کوشیدند از طریق احزاب، سازوکارهای انتخاباتی و اشکال نمایندگی، پیوندی میان بدنه و رأس ایجاد کنند. این امر مستلزم احیای آرمان «حاکمیت مردمی»—و در نتیجه نمایندگی، نهادها و ساختارها—بود.
به ویژه در جناح چپ، چنین تلاشهایی بهسرعت با پیچیدگیهای نهادینهسازی برخورد کرد. دسترسی به قدرت، دشوارتر از حد انتظار از آب درآمد و اعمال قدرت حتی محدودکنندهتر بود. نمونههای زیادی وجود دارد—از سیریزا در یونان تا پودموس در اسپانیا و فرانسهتسلیمناپذیر—از جنبشهایی که اشکال جدیدی از سازماندهی را ابداع کردند که با احزاب قرن بیستم بسیار متفاوت بود: احزاب دیجیتال، ساختارهای مبتنی بر همهپرسی، و مرزهای تار میان رهبران و فعالان.
«حزب گازگونه» ملانشون و امتناع از ثبت رسمی و قانونیِ سنتی، بخشی از همین منطق است. وقتی متوجه میشویم ورود به سیاست رسمی پر از موانع است، جذابیت «ابرسیاست» بسیار قوی میشود. ابرسیاست نیازمند هیچ افق نهادی، هیچ نمایندگی و هیچ ساختار پایدار و ماندگاری نیست. این مفهوم اجازه انگیزش و خودجوشی دائمی، بدون انتخابات، بدون سازماندهی و بدون چشماندازهای بلندمدت را میدهد.
به همین دلیل است که من مرز پررنگی میان پادسیاست، پوپولیسم و ابرسیاست میکشم. پادسیاست هنوز بعد نهادی—اگرچه کشمکشآمیز—خود را حفظ میکند؛ اما ابرسیاست تقریباً بهطور کامل از آن عاری است. در میان جلیقهزردها، دیگر موضوع فقط این نیست که بگویند «آنها نماینده ما نیستند»، بلکه هرگونه ادعای نمایندگی اصولاً مشکوک است و هر تلاشی برای اخذ وکالت و نمایندگی بلافاصله غیرمشروع میشود. این یک تفاوت تعیینکننده است.
استینمتز-جنکینز: دو تأثیرگذار فکری اصلی در کتاب شما غیرمنتظره هستند: میشل وئلبک (رماننویس فرانسوی) و ژان بودریار (فیلسوف فرانسوی). چرا آنها برای فهم ابرسیاست راهگشا و بصیرتبخش هستند؟
یگر: «تأثیرگذار» توصیف زیادی متعهدانهای است. من درباره وئلبک همان چیزی را میگویم که کلود لوی-استروس درباره روسو گفت: او در دو جمله چیزی را میگوید که من فقط میتوانم در پنج صفحه بیان کنم.
با وجود دیدگاههای سیاسی نهچندان الهامبخشش، او همچنان منشور فوقالعاده مفیدی برای شناخت این عصر است. در مورد بودریار، به نظر من او یکی از معدود چهرههای موج نظریهپردازی اواخر قرن فرانسه است که «ابرنظریه»اش در عمل دوام آورده است.
من کمتر به بودریار متفکر علاقهمندم و بیشتر به بودریار اخلاقگرا در سنت فرانسوی سنسیمون، بوفون یا گی دوبور توجه دارم. همه آنها نگاه تحقیرآمیز اشرافی و شیک پوش به ایالات متحده را با یک علاقه قومنگارانه دقیق به جامعهای که هم بسیار متفاوت و هم بهطرز عجیبی شبیه به جامعه ماست، ترکیب میکنند. این ترکیب فاصلهگیری و غوطهوری، دلیل اصلی تبدیل شدن آنها به قطبنماهای این کتاب است.
استینمتز-جنکینز: در تلاش برای فهم وضعیت اقتدارگرایانه فعلی در ایالات متحده، بسیاری از تحلیلگران، روشنفکران عمومی و مورخان به بحران دموکراسی در اروپای میان دو جنگ جهانی، قطبیشدن حزبی در «عصر طلایی» (Gilded Age) یا شکستهای دوران بازسازی پس از جنگ داخلی آمریکا نگاه میکنند. قضاوت شما درباره این مقایسههای تاریخی، با توجه به آنچه طبیعت منحصربهفردِ ابرسیاست امروز میدانید، چیست؟
یگر: انسانها موجوداتی استعارهپردازند؛ ما تنها با شبیهسازی جهان با آنچه از قبل میشناسیم میتوانیم آن را درک کنیم. استدلال برای فهم «فاشیست» و دیدن راست افراطی معاصر، معمولاً یا تبارشناسانه است یا مبتنی بر «تیپ ایدهآل». از یک سو، به پیوندها و خویشاوندیهای صریح میان چهرههای راست افراطی امروز و تشکلهای قبلی اشاره شده است—که بارزترین نمونه آن در حزب MSI ایتالیا و جورجیا ملونی دیده میشود. از سوی دیگر، شباهتهای پدیدارشناختی میان سیاست راست افراطی امروز و قرن بیستم نیز برجسته میشود: تمرکز بر شهروندی انحصاری، مفهوم بهشدت تکثرگرایانه از دموکراسی، بیتوجهی به قدرت پارلمان و تمرکز بر قوای مجریه، تعلیق حقوق لیبرالی، و نگاه توطئهباورانه به انحطاط ملی که باید از طریق فرض گسست از یک لیبرالیسمِ راکد معکوس شود.
این مسئله با یک سختی دیگر هم همراه است: در حالی که واژه «پوپولیست» کاربرد محدودی برای فهم «راست جدید» دارد، واژه «فاشیست» نیز به همان اندازه محدودکننده است. از نظر ایدئولوژمهای محبوب—از «جایگزینی بزرگ» گرفته تا سایر توهمات قومملتگرایانه—تداوم با قرن بیستم غیرقابلانکار است. با این حال، همانطور که کریستوفر هیل مورخ، زمانی اشاره کرد، در سیاست نیز مانند زیستشناسی، محیط غالباً به اندازه وراثت اهمیت دارد و فاشیستهای معاصر باید با پارامترهایی دستوپنجه نرم کنند که با پارامترهای اجدادشان قیاسناپذیر است.
این پارامترها شامل غیرنظامیسازی و عدم وجود یک تهدید پیشارادیکال و پیشاانقلابی از سوی چپ است که در خط تفسیری ابداعی دیمیتروف و گسترشیافته توسط چهرههایی چون نویمان و پولانزاس حائز اهمیت حیاتی بودند. با این حال، همانطور که دیلان رایلی اشاره کرده، غرابت و ویژگی خاص راست افراطی زمانی روشن میشود که با این واقعیت سنجیده شود که فاشیستها هرگز نتوانستهاند حمایت پایدار طبقه کارگر را حفظ کنند؛ موضوعی که مایه ناامیدیِ مداوم کادرهای راست افراطی بوده است.
حزب جورجیا ملونی در انتخابی پیروز شد که در آن تقریباً از هر ۱۰ ایتالیایی ۴ نفر خانه ماندند و میزان مشارکت نسبت به رایگیری قبلی کشور حدود ۱۰ درصد کاهش یافت. در فرانسه، حزب «تجمع ملی» مارین لوپن مدتهاست بهترین آرای خود را در مناطقی به دست میآورد که بالاترین نرخ امتناع از رایدهی را دارند. در لهستان، حزب «قانون و دادگستری» بر کشوری حکومت میکند که کمتر از ۱ درصد از شهروندان آن عضو یک حزب سیاسی هستند.
اینها جنبشهای تودهای نیستند، بلکه مانورهایی برای غیرفعالسازی و انفعال، سازماندهیشدهاند. همانطور که دیوید برودر درباره نمونه ایتالیا اشاره کرده، اگرچه «آخرین پیشروی یک حزب راست افراطی در زادگاه فاشیسم مطمئناً زمینهساز قیاسهای خاطرهانگیز میشود»، اما این «به آن معنا نیست که وارثان موسولینی صرفاً گذشته را در حال، تکرار میکنند، یا حتی عناصر فاشیستی فرهنگ آنها همواره از اروپای میان دو جنگ گرفته شده است.» این موارد نشاندهنده خصلت کاملاً معاصر اوجگیری راست افراطی در اروپاست.
استعارهها و شبیهسازیهای بهتر کدامند؟ مارسل گوشه، فیلسوف فرانسوی، به جای نگاه به مظنونان همیشگی در دهههای ۱۹۳۰ یا ۱۹۷۰، اخیراً پیشنهاد جسورانه و معکوسی مطرح کرده است: به دهههای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ نگاه کنید؛ مدرنیتهای پیشاصنعتی که بسیار از مدرنیسم عالی مرتبط با قرن بیستم فاصله دارد. این دوره شامل ظهور آنچه گوشه «نخستین بحران لیبرالیسم» مینامد و ساخت یک تخیل دموکراتیک مدرن است، از جمله غیبت نهادها—پیش از همه احزاب سیاسی—که اکنون در سراسر جهان غرب گرفتار بحرانی عمیق هستند. از نظر فیلسوف سیاسی، تمام عناصر آنجا حاضرند: عصری از بسیج مردمی که در آن سوژه «مردم» نقطه مرجع مرکزی است، سیاست به عنوان امر اعیان و سرشناسان حرفهای، یک سیستم سیاسی فاقد احزاب تودهای، و عرصه عمومی است که در آن کنش عمومی جز از طریق انجمنهای مخفیانه و توطئهآمیز بهشدت ضعیف نهادینه شده است. به گفته گوشه، ما به آن عصر اولیه پس از انقلاب بازگشتهایم.
با کنار گذاشتن خطرات نابههنگامی (Anachronism)، پیشنهاد گوشه وسوسهانگیز است—و سرنخهای مفیدی درباره برهه بهظاهر پسالیبرالی دهه ۲۰۲۰ به دست میدهد. هم در جناح چپ و هم در راست، وابستگی سرسختانه به الگوهای قرن بیستمی این احتمال را کتمان کرده است که عصر کنونی ما بیشتر شبیه به اعصار کمتر حماسیِ دموکراسی و دورهای ابتداییتر از توسعه سیاسی است.
شبیهسازی مناسب دیگر، دوره پیش از انقلاب ۱۸۴۸ است؛ زمانی که اعتراض، حالت غالبِ رقابت سیاسی بود و جامعه بهشدت دچار کمبود سازماندهی باقی مانده بود. دلیلی وجود دارد که مارکس و انگلس بیانیه خود را «بیانیه حزب کمونیست» نامیدند—فراخوانی برای هدایت انرژی رادیکال به درون یک ظرف سازماندهیشده مشخص. اما حتی در آن جا هم تفاوتهای عمدهای وجود دارد: دهقانان دیگر طبقه اکثریت نیستند؛ «رژیم سابق» (Ancien Régime) دیگر در کنار ما نیست؛ ما در انتهای عصر صنعتی غرب هستیم نه در آستانه آن. بنابراین شاید مجبور باشیم در سال ۲۰۲۶ خودمان تفکر کنیم، به جای اینکه به الگوهای تسلیبخشِ گذشته تکیه کنیم.
استینمتز-جنکینز: با توجه به پیروزیهای انتخاباتی پیاپی، به نظر میرسد راست اقتدارگرا بسیار سریعتر از مخالفان لیبرال و چپ خود را با ابرسیاست تطبیق داده است. چرا اینطور است؟
یگر: دو واقعیت بنیادی در اینجا وجود دارد که تکرار آنها لازم است. آسیبپذیری راست در برابر ابرسیاست به دو دلیل ساده بهطور ساختاری کمتر از چپ است. نخست، معیار و حد نصاب پایینتر برای موفقیت سیاسی، که خود به این حقیقت مربوط است که راست «حزب نظم» (به تعبیر مارکس) است که میکوشد مجموعهای از روابط اجتماعی را تثبیت یا حفظ کند، نه اینکه دست به بازسازی و دگرگونی بنیادی آن بزند. دوم و مرتبط با آن، دسترسی به منابع مالی حامیان خصوصی است که آنها را از وابستگی به حق عضویتی که چپ تاریخی به آن متکی بود رها میسازد. این عوامل احیای یک سیاست تودهای در راست را هم ممکن و هم محدود میسازند: پولهای خصوصی بهراحتی در دسترس هستند، اما همین امر ساخت یک جامعه مدنی محکم را به تأخیر میاندازد؛ با این حال بدنه آن نیز انتظارات کمتری از آن دارد.
میتوان گفت یک دلیل اقتضاییتر هم وجود دارد که چرا راست مسابقه ابرسیاست را «برده است»، که به حس همبستگی و انضباط طبقاتی، یا تلاش برای اشکال غلیظتری از جامعهپذیری مربوط میشود. اما من میزان بحران در آنجا را هم دستکم نمیگیرم. دموکراسی حزبی به هیچ وجه پدیدهای صرفاً چپگرایانه نبود—و اغلب پیششرطهای انسانشناختیِ بسیار خاصی داشت، قطعاً در بلژیک اینگونه بود. مجموعه طولانی از سنتیپژوهیها و رویکردهای پیشاسیاسی وجود دارد که قبلاً پایهای برای فعالیت سیاسی راست فراهم میکرد و دیگر نمیتوان آنها را بدیهی فرض کرد. حتی این رویکردهای پیشاسیاسی زمانی موضوع تصمیمات سیاسی بودند؛ دینداری و جامعهپذیری میتوانند به متغیرهای وابسته تبدیل شوند نه مستقل.
ممکن است راست در راهاندازی مجدد یک اقتدارگرایی مدنی موفقتر عمل کند؛ فاشیسم قرن بیستم بالاخره پایگاه محکمی در نیروهای امنیتی و پلیس پیدا کرد. دولت واشنگتن در حال پیادهسازی یک ماشین اخراج خودسرانه و بیرحمانه است، اما این خطر همچنان باقی است که جسارت دادن اداره ترامپ به مأموران فدرال، به جای استحکام اجتماعی، بیشتر نمایشهای ۲۴ ساعته و مداوم وعده بدهد—که نمونه آن در عقبنشینی آنها در مینیاپولیس مشهود بود. اما ممکن است در شهرهای آینده خلاف این معیار بر من ثابت شود؛ نظریههای علوم اجتماعی ابزارهای پیشبینی سخت و قطعی نیستند.
استینمتز-جنکینز: چپ برای مقابله با چنین کاستیها و عدم مزیتهایی چه باید بکند؟
یگر: این یک کتاب آشپزی برای آینده نیست؛ نسخه نویسی چیزی نیست که این کتاب بهراحتی به آن بپردازد. اما با توجه به تعریفی که ارائه شد، هرگونه حرکت به ماورای بنبست ابرسیاست باید با مسئله «بازنهادینهسازی» درگیر شود.
از نظر من، چنین پرسشی اجتنابناپذیر بر مسئله «حزب» متمرکز است. میترسم از این حیث یک لنینستِ بسیار قدیمی باشم: از منظر چپ، من تغییرات اجتماعی معنادار را بدون احزاب ممکن نمیبینم.
این امر با تمام هشدارهای همیشگی همراه است. اینکه احزاب مستعد الیگارشیکشدن، دیوانسالاری و کارتلشدن هستند، حقایق قدیمی در علوم سیاسی هستند که بسیاری از نظریهپردازان و استراتژیستهای سیاسی برای آنها راهکارهای دقیق اندیشیدهاند. من فکر میکنم این ادبیات باید دوباره بازخوانی شود. همانطور که اریک هابسبام درباره ماجرای «تانجنتوپولی» (رسوایی بزرگ فساد مالی) و کمپین علیه حزبسالاری در ایتالیای اوایل دهه ۱۹۹۰ گفت: ایتالیاییها هنگام پاکسازی سیاست حزبی، نوزاد را همراه با آب کثیف حمام بیرون انداختند. احزاب همواره پتانسیل انحصارگرایی دارند، چه عمودی (تسخیر توسط نخبگان) و چه افقی (پویاییهای درونگروهی). مسئله این است که چگونه ابزارهای کنترلی ابداع کنیم که از آنها در برابر این گرایشها محافظت کند.
برداشت من عمدتاً این است که جایگزینهای حزبگرایی نیز محدود هستند: یا فشار نخبگان، که تکلیفی قدرنشناسانه برای چپی است که نمیتواند بهطور طبیعی متحدانی در سطح نخبگان پیدا کند؛ یا «چانهزنی جمعی از طریق شورش»، همانطور که هابسبام تعبیر کرد. در طبقهبندی آلبرت اولاف هیرشمن، تنها گزینه باقیمانده، بیپناهی و بیتفاوتی پساسیاسی یا خروج است.
استینمتز-جنکینز: آیا نشانههایی وجود دارد که ما اکنون در حال عبور از عصر ابرسیاست هستیم؟
یگر: همانطور که اشاره شد، نظریههای علوم اجتماعی ابزارهای پیشبینیِ سخت و قطعی نیستند، بهرغم اشتیاقی که اقتصاددانان به آنها دارند. در مقالهای برای نیویورک تایمز در اوایل امسال، راس بارکانِ روزنامهنگار بهطور رسمی اعلام کرد که سال ۲۰۲۵ پایان ابرسیاست را رقم خواهد زد. بارکان در ژانویه ۲۰۲۵ ادعا کرد: «با مقاومت خداحافظی کنید» و «تمام آن انرژی ضد ترامپ اکنون کجا رفته است؟»
حتی در جناح چپ، رویدادهای سیاسی دلایلی برای اثبات تز بارکان ارائه میدهند: پیروزی زهران ممدانی در انتخابات شهرداری نیویورک یا جهش اخیر در تعداد اعضای حزب چپ آلمان (Die Linke). آنها نشان میدهند که حالت پیشفرض درگیری سیاسی در دهه ۲۰۱۰—یعنی فعالیتهای اعتراضی—بخشی از درخشانی و جذابیت خود را از دست داده است. همانطور که یک نظریهپرداز بزرگ سیاسی زمانی گفت، هیچ وضعیتی غیرممکن نیست، و باطل شدن فرضیه کتاب شاید برای فروش آن چندان سودمند نباشد، اما یقیناً برای جهان خوب خواهد بود.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما