تولستوی؛ از قمار و میدان جنگ تا «جنگ و صلح» و بحران ایمان

لئو تولستوی فقط نویسنده «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا» نیست؛ مردی است که بخش بزرگی از عمرش را صرف جنگیدن با خودش کرد؛ با اشرافیت، ثروت، شهرت، ایمان، خانواده و حتی تصویری که از خودش ساخته بود. او از دل میدان جنگ به ادبیات رسید و از قله ادبیات به جست‌وجوی معنای زندگی رفت؛ تا جایی که در سال‌های پایانی عمر، بیش از آنکه صرفاً یک رمان‌نویس باشد، به یک وجدان اخلاقی جهانی تبدیل شد.

ریحانه اسکندری: ۹ سپتامبر، سالروز تولد یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ ادبیات جهان است؛ لئو نیکلایویچ تولستوی، نویسنده روسی که در سال ۱۸۲۸ در خانواده‌ای اشرافی در «یاسنایا پولیانا» به دنیا آمد. خانه‌ای که برای بیش از شش دهه محل زندگی او بود و بعدها به یکی از مهم‌ترین مکان‌های ادبی جهان تبدیل شد.

تولستوی در طول ۸۲ سال زندگی، از جوانی بی‌قرار و ماجراجو به نویسنده‌ای جهانی و سپس به متفکری اخلاق‌گرا تبدیل شد؛ مسیری که در آن بارها خودش را زیر سؤال برد، از باورهای پیشینش فاصله گرفت و حتی در نهایت با کلیسای ارتدوکس روسیه به تقابل رسید. یاسنایا پولیانا امروز همچنان به عنوان موزه و میراث ادبی تولستوی حفظ شده است.

کودکی در خانه‌ای اشرافی؛ آغاز زودهنگام تنهایی

تولستوی چهارمین فرزند خانواده‌ای از اشراف قدیمی روسیه بود. اما کودکی برای او با فقدان گره خورد. مادرش را در سال‌های نخست زندگی و پدرش را چند سال بعد از دست داد و خیلی زود با تجربه‌ای روبه‌رو شد که بعدها بارها در آثارش بازتاب پیدا کرد: مرگ، فقدان و تلاش انسان برای پیدا کردن معنایی در جهانی که همیشه مطابق خواسته او پیش نمی‌رود.

سال‌هایی را در کازان گذراند و مدتی در دانشگاه به تحصیل پرداخت، اما تحصیلات دانشگاهی را به پایان نرساند. تولستوی جوان هنوز نمی‌دانست قرار است چه باشد؛ دیپلمات، حقوقدان، نظامی یا نویسنده. زندگی‌اش در این دوره بیشتر شبیه آزمون و خطا بود تا یک مسیر روشن.

او بعدها در «کودکی»، «نوجوانی» و «جوانی» بخشی از این تجربه‌ها را به ماده ادبی تبدیل کرد. نخستین اثر مهمش، «کودکی»، در سال ۱۸۵۲ در مجله «معاصر» منتشر شد و خیلی زود توجه محافل ادبی روسیه را جلب کرد. موزه دولتی تولستوی نیز این دوره را مرحله‌ای می‌داند که نویسنده در آن تلاش کرد تجربه‌های شخصی را به اثری تبدیل کند که خواننده بتواند خودش را در آن ببیند.

اما ادبیات برای تولستوی از پشت میز آغاز نشد؛ از میدان جنگ آغاز شد.

از قمار و بی‌قراری تا میدان جنگ

تولستوی در جوانی زندگی یک اشراف‌زاده آرام و منظم را تجربه نمی‌کرد. قمار، بدهی، روابط عاطفی، سفر و بی‌قراری بخشی از سال‌های جوانی او بود. در نهایت در سال ۱۸۵۱ به قفقاز رفت و وارد ارتش شد. چند سال بعد، در میانه جنگ کریمه، به سواستوپل رفت و در یکی از خطرناک‌ترین بخش‌های جبهه، یعنی سنگر چهارم، حضور داشت.

جنگ برای او قرار نبود داستانی قهرمانانه درباره شکوه ارتش باشد. آنچه دید، تصویر دیگری بود: ترس، زخم، مرگ، بیمارستان، اضطراب و انسان‌هایی که در چند قدمی مرگ، رفتارهایی کاملاً متفاوت از آنچه در روایت‌های رسمی جنگ گفته می‌شد از خود نشان می‌دادند.

تولستوی در همین دوره «داستان‌های سو استپول» را نوشت؛ آثاری که به دلیل تصویر واقع‌گرایانه از جنگ اهمیت ویژه‌ای پیدا کردند. او در این نوشته‌ها هم شجاعت سربازان را دید و هم خشونت و بی‌رحمی جنگ را.

جالب آنکه تجربه نظامی بعدها یکی از پایه‌های مهم جهان ادبی او شد. «جنگ و صلح» بدون شناخت مستقیم او از ارتش، میدان نبرد و روان انسان در شرایط جنگی، احتمالاً هرگز به شکل کنونی نوشته نمی‌شد.

اما جنگ، برخلاف انتظار، او را به نظامی‌گری علاقه‌مند نکرد؛ برعکس، آرام‌آرام او را به سمت ادبیات کشاند. تولستوی سرانجام از ارتش کنار رفت و به این نتیجه رسید که سلاح اصلی‌اش نه شمشیر، که قلم است. حتی ایوان تورگنیف، نویسنده مشهور روس، در نامه‌ای به او تأکید کرده بود که جایگاه واقعی‌اش در ادبیات است، نه در ارتش.

تولستوی؛ از قمار و میدان جنگ تا «جنگ و صلح» و بحران ایمان
لئو تولستوی

مردی که می‌خواست خانواده بسازد

در سال ۱۸۶۲، تولستوی با سوفیا آندری‌یونا برس ازدواج کرد؛ دختری ۱۸ ساله که قرار بود ۴۸ سال در کنار او زندگی کند. تولستوی در آن زمان ۳۴ سال داشت و پیش از ازدواج، زندگی پرآشوبی را پشت سر گذاشته بود.

ازدواج آنها یکی از پیچیده‌ترین فصل‌های زندگی تولستوی است؛ رابطه‌ای که هم عشق، همکاری و همراهی در آن وجود داشت و هم اختلاف، رنج و بحران.

سوفیا فقط همسر نویسنده نبود. او مدیریت بخش بزرگی از زندگی خانوادگی را برعهده داشت، از کودکان مراقبت می‌کرد و بارها نسخه‌های دست‌نویس آثار تولستوی را پاک‌نویس می‌کرد. در دوره نوشتن «جنگ و صلح» نیز نقش او در آماده‌سازی نسخه‌های اثر و اداره خانه بسیار مهم بود.

حاصل این زندگی مشترک، ۱۳ فرزند بود؛ خانواده‌ای بزرگ که البته همه آنها تا بزرگسالی زنده نماندند. هشت فرزند به بزرگسالی رسیدند.

با این حال، تصویر این خانواده را نمی‌توان با یک روایت ساده از «زندگی خانوادگی خوشبخت یک نابغه» توضیح داد. رابطه تولستوی و سوفیا در سال‌های پایانی زندگی نویسنده به شدت متشنج شد و اختلاف آنها بر سر مسائل مالی، مالکیت آثار، سبک زندگی و باورهای جدید تولستوی به یکی از تراژدی‌های شخصی زندگی او تبدیل شد.

این تناقض شاید از مهم‌ترین نکات برای فهم تولستوی باشد: مردی که درباره عشق، خانواده، اخلاق و بخشش می‌نوشت، در زندگی خصوصی خود نیز با همان مسائل درگیر بود.

«جنگ و صلح»؛ وقتی یک رمان تبدیل به جهان می‌شود

اگر قرار باشد فقط یک اثر را برای توضیح جایگاه تولستوی انتخاب کنیم، «جنگ و صلح» انتخاب طبیعی است؛ رمانی که در فاصله ۱۸۶۵ تا ۱۸۶۹ شکل گرفت و تاریخ، سیاست، جنگ و زندگی خصوصی انسان‌ها را در مقیاسی کم‌سابقه کنار هم قرار داد.

اما «جنگ و صلح» فقط داستان ناپلئون، ارتش روسیه یا خانواده‌های اشرافی نیست. تولستوی در این اثر یک سؤال بزرگ‌تر را دنبال می‌کند: تاریخ را چه کسی می‌سازد؟

قهرمانان مشهور؟ پادشاهان؟ فرماندهان؟ یا میلیون‌ها انسانی که در کنار هم جریان تاریخ را به وجود می‌آورند؟

او به جای آنکه تاریخ را فقط از زاویه قهرمانان بزرگ روایت کند، زندگی روزمره آدم‌ها را به همان اندازه مهم می‌بیند. سرباز، کشاورز، مادر، عاشق، کودک و اشراف‌زاده، همه در این جهان سهم دارند.

همین نگاه باعث شد «جنگ و صلح» از یک رمان تاریخی فراتر برود و به نوعی تأمل درباره قدرت، اراده، جنگ و سرنوشت انسان تبدیل شود.

«آنا کارنینا»؛ سقوط یک زن و بحران یک جامعه

چند سال بعد، تولستوی به سراغ جهانی رفت که ظاهراً از میدان‌های جنگ بسیار دور بود: خانواده.

«آنا کارنینا» در ظاهر داستان زنی است که وارد رابطه‌ای ممنوعه می‌شود و در نهایت بهای سنگینی برای انتخابش می‌پردازد. اما تولستوی در این رمان، بسیار فراتر از یک داستان عاشقانه حرکت می‌کند.

او درباره ازدواج، خیانت، حسادت، مادرانگی، میل، قضاوت اجتماعی و شکاف میان خواسته‌های فرد و قوانین جامعه می‌نویسد.

در کنار آنا، شخصیت کنستانتین لوین قرار دارد؛ مردی که مدام درباره معنای زندگی، کار، ایمان، خانواده و مرگ سؤال می‌کند. بسیاری از دغدغه‌های فکری خود تولستوی در این شخصیت بازتاب پیدا کرده است.

به همین دلیل، «آنا کارنینا» هم‌زمان یک رمان اجتماعی، عاشقانه، روان‌شناختی و فلسفی است؛ اثری که همچنان می‌توان آن را خواند و احساس کرد پرسش‌هایش به قرن نوزدهم محدود نیست.

تولستوی؛ از قمار و میدان جنگ تا «جنگ و صلح» و بحران ایمان
لئو تولستوی

بحران میانسالی؛ وقتی نویسنده از خودش هم راضی نیست

اما بزرگ‌ترین چرخش زندگی تولستوی بعد از خلق شاهکارهایش اتفاق افتاد.

در میانسالی، نویسنده‌ای که به شهرتی عظیم رسیده بود، دچار بحرانی عمیق شد. ثروت، خانواده، شهرت و موفقیت ادبی دیگر نمی‌توانستند به سؤال اصلی او پاسخ دهند: برای چه باید زندگی کرد؟

تولستوی در «اعتراف» این بحران را بی‌پرده روایت کرد. او به گذشته خود نگاه کرد و از زندگی‌ای که تا آن زمان داشته بود، احساس رضایت نمی‌کرد.

از همین‌جا تولستوی جدید متولد شد؛ نویسنده‌ای که دیگر فقط به داستان فکر نمی‌کرد، بلکه می‌خواست شیوه زندگی انسان را تغییر دهد.

او به مطالعه ادیان پرداخت، درباره مسیحیت و اخلاق نوشت، به ساده‌زیستی گرایش پیدا کرد، لباس ساده پوشید و تلاش کرد فاصله خود را با اشرافیت و امتیازهای طبقاتی کمتر کند. در همین مسیر، به آموزش کودکان روستایی علاقه‌مند شد و مدرسه‌ای برای فرزندان دهقانان در یاسنایا پولیانا راه انداخت.

این تحول، البته بدون تناقض نبود. مردی که مالک زمین و عضو طبقه اشراف بود، حالا علیه مالکیت و امتیازات طبقاتی سخن می‌گفت. نویسنده‌ای که آثارش ثروت و شهرت جهانی برایش به ارمغان آورده بود، از مادی‌گرایی و زندگی اشرافی انتقاد می‌کرد.

همین تناقض‌هاست که تولستوی را به شخصیتی بسیار انسانی‌تر از تصویر معمول «نابغه ادبی» تبدیل می‌کند.

تولستوی در برابر کلیسا و حکومت

با گذشت زمان، نقدهای تولستوی از ساختارهای قدرت صریح‌تر شد. او کلیسای رسمی، دولت، ارتش و خشونت را به چالش کشید و به این باور رسید که انسان نباید در برابر خشونت، خشونت بیشتری تولید کند.

این نگاه در آثار فلسفی و مذهبی او، از جمله «ملکوت خدا در درون شماست»، به شکل جدی مطرح شد.

در سال ۱۹۰۱، کلیسای ارتدوکس روسیه او را تکفیر کرد؛ اتفاقی که نه تنها از محبوبیتش کم نکرد، بلکه جایگاه او را به عنوان یک منتقد اخلاقی و اجتماعی بیش از پیش تثبیت کرد.

تولستوی در سال‌های پایانی عمر به شخصیتی جهانی تبدیل شده بود. نامه‌هایی از سراسر جهان دریافت می‌کرد و درباره مسائل اخلاقی، جنگ، صلح، فقر و ایمان اظهار نظر می‌کرد.

حتی مهاتما گاندی نیز با او مکاتبه داشت. گاندی بعدها از تأثیر عمیق نوشته‌های تولستوی بر اندیشه خود درباره مقاومت بدون خشونت سخن گفت. تولستوی در نامه‌هایش به گاندی، مسئله «مقاومت منفعل» و نفی خشونت را موضوعی با اهمیت برای تمام بشریت می‌دانست.

این ارتباط یکی از مهم‌ترین بخش‌های میراث فکری تولستوی است؛ نویسنده‌ای که از دل ادبیات قرن نوزدهم روسیه، به یکی از منابع فکری جنبش‌های اخلاقی و ضدخشونت قرن بیستم تبدیل شد.

مردی که نوبل را هم نخواست

یک نکته جالب درباره تولستوی این است که با وجود شهرت جهانی، هرگز جایزه نوبل دریافت نکرد؛ اما این به معنای نادیده گرفته شدن او نبود. نام او در سال‌های نخست شکل‌گیری جایزه، بارها در فهرست نامزدهای نوبل ادبیات قرار گرفت و حتی برای جایزه صلح نوبل نیز نامزد شد.

اسناد رسمی نوبل نشان می‌دهند که تولستوی در سال‌های مختلف برای جایزه ادبیات نامزد شده بود. در مورد جایزه صلح نیز در سال ۱۹۰۹ چهار نماینده پارلمان نروژ او را نامزد کردند و در توضیح نامزدی، آثار ادبی و مواضع ضدجنگ او مورد اشاره قرار گرفت. در همان اسناد آمده که تولستوی گفته بود در صورت دریافت جایزه، آن را نمی‌پذیرد.

این اتفاق شاید بیش از هر چیز با شخصیت سال‌های پایانی او سازگار بود: تولستوی به تدریج از خودِ مفهوم افتخار و تجلیل فاصله گرفته بود.

آخرین فرار؛ مرگی که شبیه یکی از داستان‌هایش بود

در سال‌های پایانی، اختلاف میان تولستوی و سوفیا شدیدتر شد. نویسنده پیر که از زندگی اشرافی و کشمکش‌های خانوادگی خسته شده بود، سرانجام در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت خانه را ترک کند.

او در ۸۲ سالگی یاسنایا پولیانا را مخفیانه ترک کرد؛ اما سفرش به پایان نرسید. در مسیر بیمار شد و در ایستگاه راه‌آهن آستاپوو توقف کرد. خبر حضور او خیلی زود منتشر شد و خبرنگاران، پزشکان و مقام‌های مختلف اطراف ایستگاه جمع شدند.

تولستوی در ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ در همان‌جا درگذشت.

مرگ او نیز مانند بسیاری از فصل‌های زندگی‌اش، یک پایان ساده نبود: نویسنده‌ای که تمام عمر درباره مرگ، ایمان، اخلاق و معنای زندگی نوشته بود، در آخرین روزها در یک ایستگاه راه‌آهن، دور از خانه‌ای که بیش از نیم قرن در آن زیسته بود، با مرگ روبه‌رو شد.

تولستوی؛ از قمار و میدان جنگ تا «جنگ و صلح» و بحران ایمان
لئو تولستوی

چرا هنوز تولستوی را می‌خوانیم؟

اهمیت تولستوی فقط در این نیست که دو رمان بزرگ نوشته است. نویسندگان بزرگ فراوانی شاهکار خلق کرده‌اند؛ چیزی که تولستوی را متمایز می‌کند، گستره نگاه او به انسان است.

او می‌توانست یک جنگ را روایت کند و در همان حال به ذهن یک سرباز برود. می‌توانست یک ازدواج را توصیف کند و پشت آن، ساختارهای اجتماعی و اخلاقی یک جامعه را نشان دهد. می‌توانست درباره یک خانواده بنویسد و در دل همان داستان، مسئله مرگ، ایمان و معنای زندگی را مطرح کند.

شخصیت‌های او نیز معمولاً ساده و یک‌بعدی نیستند. آدم خوب همیشه کاملاً خوب نیست و آدم بد الزاماً هیولا نیست. انسان‌های تولستوی اشتباه می‌کنند، پشیمان می‌شوند، عاشق می‌شوند، خیانت می‌کنند، خودشان را فریب می‌دهند و دوباره تلاش می‌کنند معنایی برای زندگی پیدا کنند.

شاید به همین دلیل است که بیش از یک قرن بعد، «آنا کارنینا» هنوز درباره تنهایی حرف می‌زند، «جنگ و صلح» هنوز درباره جنگ و قدرت سؤال می‌پرسد و «مرگ ایوان ایلیچ» هنوز می‌تواند خواننده را با ترس خودش از مرگ روبه‌رو کند.

تولستوی در نهایت نتوانست همه تناقض‌های زندگی خودش را حل کند؛ شاید هیچ انسانی نمی‌تواند. او همان‌قدر که فیلسوف اخلاق بود، انسانی گرفتار ضعف‌های معمول انسان‌ها باقی ماند. همان‌قدر که از ثروت انتقاد می‌کرد، از طبقه اشراف آمده بود؛ همان‌قدر که درباره خانواده و عشق می‌نوشت، در زندگی مشترک خود با بحران روبه‌رو شد؛ و همان‌قدر که از خشونت بیزار شد، جوانی‌اش را با ارتش و جنگ گذراند.

اما شاید ارزش تولستوی دقیقاً در همین باشد: او مدعی نبود که پاسخ همه پرسش‌ها را پیدا کرده است. بخش مهمی از زندگی‌اش را صرف پرسیدن کرد.

یاسنایا پولیانا، جایی که او در آن متولد شد، بیش از ۶۰ سال خانه‌اش بود و سرانجام نیز در همان‌جا به خاک سپرده شد. امروز این مکان به عنوان موزه و مجموعه‌ای تاریخی و ادبی، همچنان یکی از مهم‌ترین نقاط مرتبط با میراث اوست.

تولستوی را می‌توان با «جنگ و صلح» به خاطر آورد، با «آنا کارنینا» شناخت، با «مرگ ایوان ایلیچ» از مرگ ترسید و با «اعتراف» به بحران معنای زندگی نزدیک شد. اما شاید برای فهم خودِ تولستوی، باید همه این آثار را کنار هم گذاشت و مردی را دید که در تمام عمر، میان دو میل متضاد سرگردان بود: میل به نوشتن درباره زندگی و میل به یافتن راهی برای بهتر زندگی کردن.

او در نهایت به پاسخی قطعی نرسید؛ اما پرسش‌هایش را آن‌قدر صادقانه و عمیق مطرح کرد که بیش از یک قرن پس از مرگش، هنوز خوانندگان در آثار او بخشی از اضطراب، عشق، شکست، امید و تنهایی خودشان را پیدا می‌کنند.

و شاید این همان دلیلی باشد که تولستوی، برخلاف بسیاری از نویسندگان بزرگ، نه فقط در تاریخ ادبیات، که در حافظه انسان‌ها زنده مانده است.

منابع: نوبل - آکسفورد

۵۹۲۴۴

کد مطلب 2272175

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 3 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین