۰ نفر
۱۹ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۰

جلال و روش روشنفکری او

امید طبیب‌زاده*
جلال و روش روشنفکری او

کاری به درست و غلط آرای سیاسی و اجتماعی جلال آل‌احمد ندارم، که غالباً هم غلط بود، بلکه از روش روشنفکری او سخن می‌گویم، که همواره صحیح بود!

روشنفکر ایرانی بیشتر سلبریتی بوده‌ است تا روشنفکر، زیرا بیش از آنکه حرف خودش را بزند، به پسند مخاطبان خود توجه داشته است. مانند آوازخوانی که چون مخاطبانش تصنیف و ترانه می‌پسندند، او هم یکسره قید آواز را می‌زند و تابع پسند آن‌ها تصنیف‌خوان و ترانه‌خوان می‌شود! و البته گاهی هم روشنفکران سکوت می‌کنند، نه چون از حکومت می‌ترسند، بلکه چون مخاطبانشان هنوز تصمیم خود را نگرفته‌اند! آل‌احمد هیچکدام این‌ها نبود.

روشنفکر ایرانی مانند ملانصرالدین است که به مردم گرسنه می‌گوید انگار در کوچه بالایی آش می‌دهند و چون یورش مردم را به کوچه بالایی می‌بیند، خود نیز قابلمه‌ای به دست می‌گیرد و بدان سو می‌شتابد!

روشنفکر ایرانی ویژگی دیگری هم دارد که او را از سلبریتی‌ها متمایز می‌کند و اتفاقاً همین ویژگی نشان می‌دهد که چقدر درایتش از سلبریتی‌ها کمتر است: او حاضر است مطابق پسند زمانه، حتی به استقبال مرگ برود! امیرپرویز پویان در سال ۱۳۴۸، در جزوه‌ای با عنوان «خشمگین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب» که به مناسبت مرگ جلال نوشته بود، آورده بود که اتفاقاً خوب شد جلال مرد چون اگر زنده می‌ماند به اردوگاه شاه می‌پیوست! و همو در همان سال جزوه‌ای دیگر منتشر کرد خالی از هرگونه عقلانیتی با عنوان پرهیبت «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» و با همان جزوه کودکانه به استقبال مرگ رفت و دیری نگذشت که در ابتدای جوانی، هم جان خودش را از دست داد و هم جامعه را وارد مسیری پرمخافت کرد.

اما جلال نه اهل مُد بود و نه اهل مُدارا. او درست یا غلط حرف خودش را می‌زد و اگر احساس می‌کرد، حرفش غلط است هیچ ابایی از اعلام و تصحیح آن نداشت؛ همین سبب شد که پیش از سال ۱۳۲۶، که تقریباً تمام روشنفکران ایرانی به حزب توده وابستگی یا علاقه داشتند، با شجاعت بسیار مبدل به موتور محرک انشعاب در حزب توده بشود؛ و در سال ۱۳۳۲ که اکثر روشنفکران ایرانی اسیر و شیفته کیش شخصیت استالین شده بودند، جرئت کند و فریاد بزند هرکس در اردوگاه شوروی شعر بخواند، شریک جنایت‌های استالین است! او تا پایان عمر کوتاهش بر این میثاق باقی ماند و بعد از مرگ او بود که مبارزات مسلحانه شروع شد و حکومت یکسر به چنگ وحوشی چون پرویز ثابتی و نیز به دام استبداد بی‌رحمانه شاه گرفتار آمد.

من مطلقاً با سیمین موافق نیستم که زندگی جلال را چنین خلاصه کرده بود: «به ماجرا یا حادثه‌ای پناه بردن، از آن سر خوردن و رها کردنش ـ که خود غالباً به حادثه‌ای انجامیده است‌ ـ آن‌گاه به خلق حادثه‌ای تازه یا به استقبال ماجرایی نو شتافتن» (غروب جلال، رواق، ص ۷-۸).

به گمان من جلال همواره می‌کوشید تا با نگاهی انتقادی به مسائل بیندیشد و عقاید خود را ابراز و اصلاح و درصورت لزوم رد و حتی شجاعانه تصریح کند.

باری او هم عیب‌ها و ضعف‌های خودش را داشت اما نه‌تنها هرگز سرخورده نشد، بلکه در همه حال با سرخوردگی مقابله کرد و حتی در نهایت ناامیدی و درماندگی نیز دست از تلاش برای هرچه بیشتر فهمیدن جهان خود و اصلاح آن برنداشت.

* زبان‌شناس و استاد پژوهشکده زبانشناسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

۵۹۲۴۲

کد مطلب 2272529

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 12 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین