امیرمهدی نادری: در تاریخ معاصر ایران، نام ناصرالدینشاه بیش از هر چیز با سلطنتی طولانی، سفرهای فرنگ، امتیازات اقتصادی و سرانجام ترور او در حرم حضرت عبدالعظیم شناخته میشود؛ اما در میان این تصویر آشنا، واقعیتی کمتر یکدست وجود دارد؛ دوره ناصری یکی از مهمترین مقاطع شکلگیری اندیشه اصلاح و نوسازی در ایران بود.
هنگامی که در ۲۲ شهریور ۱۲۲۷ ناصرالدینشاه به تخت نشست. مجموع اصلاحاتی را در این دوره آغاز کرد که علی رغم اینکه منسجم و یکپارچه نبودند تاثیراتی مهم بر تاریخ ایران داشتند. این اصلاحات گاهی از درون دولت و به فرمان شاه پیش میرفت، گاهی به ابتکار صدراعظمها و رجال اصلاحطلب شکل میگرفت و گاهی نیز بیرون از ساختار رسمی حکومت، در میان روشنفکران، روزنامهنگاران و گروههای فکری دنبال میشد. به همین دلیل، اصلاحات عصر ناصری را نمیتوان تنها با چند اقدام اداری یا فنی توضیح داد. مسئله اصلی، برخورد دو منطق متفاوت بود: از یک سو ضرورت سازگار کردن ایران با جهان در حال تغییر و از سوی دیگر ساختار سیاسی، اجتماعی و فرهنگیای که تغییر را تا جایی میپذیرفت که به پایههای قدرت موجود آسیب نزند.
ناصرالدینشاه در چنین فضایی همزمان هم بخشی از تغییرات را پیش برد و هم در برابر برخی پیامدهای طبیعی همان تغییرات ایستاد. همین دوگانگی، شاید مهمترین کلید فهم اصلاحات عصر ناصری باشد.
اصلاحات؛ میراث جنگ و ضرورت بقا
ریشههای اصلاحات ناصری را باید پیش از سلطنت ناصرالدینشاه جستوجو کرد. شکستهای ایران از روسیه در آغاز قرن نوزدهم، عباسمیرزا و سپس امیرکبیر را به این نتیجه رسانده بود که بدون اصلاح نظام نظامی، اداری و آموزشی، حفظ استقلال کشور دشوار خواهد بود. پژوهش درباره نوسازی ارتش نیز تأکید میکند که اصلاحات نظامی از عباسمیرزا آغاز شد و در دوره ناصرالدینشاه شتاب بیشتری گرفت.
با آغاز سلطنت ناصرالدینشاه در سال ۱۲۲۷ خورشیدی، این روند وارد مرحله تازهای شد. امیرکبیر در چهار سال صدارت خود کوشید دولت را منظمتر، ارتش را کارآمدتر و منابع مالی را قابل کنترلتر کند و همزمان دارالفنون را بنیان گذاشت. اصلاح نظامی بدون اصلاح آموزشی امکان استمرار نداشت؛ زیرا ارتش جدید به افسر، مهندس، پزشک و نیروی متخصص نیاز داشت.
دارالفنون از همین منظر تنها یک مدرسه نبود. این نهاد، نماد ورود نوع تازهای از دانش به ایران بود؛ دانشهایی که از پزشکی و مهندسی تا توپخانه و علوم طبیعی را دربرمیگرفت. منبع مربوط به اندیشه اصلاح آموزش ابتدایی در عصر ناصری نیز نشان میدهد که در همین دوره، آموزش از یک موضوع محدود به تربیت گروهی از نخبگان به مسئلهای مرتبط با آگاهی عمومی و ترقی جامعه تبدیل شد.
اهمیت دارالفنون نیز تنها به رشتههای آموزشی آن محدود نبود. بررسی تاریخی این نهاد نشان میدهد که مدرسه با حمایت دولت تأسیس شد و ناصرالدینشاه در سالهای نخست فعالیت آن شخصاً از دارالفنون بازدید میکرد و بر روند آموزشی آن نظارت داشت.
اما اصلاحات امیرکبیر عمر طولانی نداشت. برکناری و سپس قتل او نشان داد که اصلاح دولت در ایران صرفاً مسئله یافتن راهحلهای فنی نیست؛ هر اصلاحی که بخشی از منافع تثبیتشده را جابهجا کند، با مقاومت سیاسی روبهرو خواهد شد.
شاهی که میخواست تغییر را ببیند
ناصرالدینشاه برخلاف تصویری که او را صرفاً پادشاهی سنتگرا نشان میدهد، نسبت به برخی مظاهر جهان جدید کنجکاوی قابل توجهی داشت. آشنایی او با گفتمان تجدد پیش از پادشاهی و در دوران ولیعهدی در تبریز آغاز شد. تبریز بهسبب مجاورت با مرزهای عثمانی و روسیه اهمیت تجاری و راهبردی داشت و پس از جنگهای ایران و روس به مرکز اصلاحات بدل شده بود. دستگاه دولتی آذربایجان، برخلاف دربار سنتی تهران، روشهای تازهای در امور لشکری و دیوانی به کار میبست. ولیعهد در آنجا افزون بر آموزشهای سنتی، با زبان فرانسه و تاریخ و جغرافیای اروپا آشنا شد. مادرش او را برای آموختن فرانسه به مدرسهای سپرد که کشیشی فرانسوی در ۱۲۵۵ قمری در تبریز بنیاد نهاده بود. او در ۱۲۵۳ قمری در ایروان با تزار روسیه دیدار کرد؛ دیداری که نخستین تجربه او از روابط دیپلماتیک به شمار میآید.
این آشنایی پس از رسیدن به سلطنت با سه سفر به اروپا و خواندن ترجمهها و روزنامههای خارجی ادامه یافت. اصلاحطلبان طرح سفرهای شاه به غرب را با این هدف تدارک دیدند که او با دیدن پیشرفتهای اروپا به اجرای اصلاحات اجتماعی تشویق شود. با این حال، پژوهشها نشان میدهد که شاه غرب را بیشتر از دریچه پادشاهان اروپا میدید تا اندیشهگران آن. ناپلئون سوم، اسکندر دوم و حتی بیسمارک برایش الگوهایی بودند که دولتشان استبداد و نظام پارلمانی را کنار هم داشت. این نگرش به فهم مسیر بعدی کمک میکند؛ اصلاحاتی که ساختار قدرت را بازسازی میکرد، اما قدرت نهایی را در دست شاه نگه میداشت.
ناصرالدینشاه بیش از آنکه یک برنامهریز مدرن به معنای امروزی باشد، پادشاهی بود که بخشی از ضرورتهای جهان جدید را دیده بود و میخواست آنها را، تا جایی که با ساختار سلطنت سازگار باشند، وارد ایران کند. همین نکته، تناقض بزرگ عصر او را شکل داد؛ شاه به ابزارهای جدید علاقه داشت، اما ابزارهای جدید فقط ابزار نبودند؛ آنها بهتدریج نوع تازهای از دولت، جامعه و رابطه میان حکومت و مردم را نیز طلب میکردند.
دولت تازه؛ اصلاح از بالا
یکی از مهمترین تلاشهای اصلاحی دوره ناصری، بازسازی ساختار دولت بود. پژوهش درباره مراحل سهگانه تحول دولت در این دوره نشان میدهد که ناصرالدینشاه در ۱۲۷۶ قمری در حکمی شش وزیر را به ریاست وزارتخانهها گماشت که در برابر شاه مسئول بودند. حدود دو دهه بعد، متأثر از سفرهای فرنگ، در فرمانی به وزیران اعلام کرد که در امور دولت، از جزئی و کلی، مختارند و فرمانهایشان را رد نخواهد کرد.
کارکردهای تازه دولت نیز در همین سالها شکل گرفت؛ دارالفنون و گسترش دانش جدید، سامان دادن پلیس و امنیت عمومی، تشکیل مجلس حفظالصحه برای بهداشت همگانی و ایجاد مجلس اعانت به فقرا. پایتخت نیز دگرگون شد. در ۱۲۴۶ خورشیدی فرمان گسترش تهران صادر شد؛ برج و بارو و خندقهای قدیم برچیده شد و خیابانها و کوچههای تازه بر پایه نقشهای که معماری فرانسوی طراحی کرده بود، ساخته شد.
اما این اصلاحات یک ویژگی اساسی داشت: مرکز ثقل تصمیمگیری همچنان شخص شاه بود. ناصرالدینشاه در اصلاحات رسمی، ضمن واگذاری بخشی از امور به نهادهای جدید، حق تصمیمگیری نهایی و اعمال نظر شخصی خود را حفظ میکرد. پژوهشهای جامعهشناختی میان «اصلاح ساختار قدرت» و «واگذاری واقعی قدرت» تفاوت میگذارند. ایجاد شورا الزاماً به معنای شکلگیری حکومت شورایی نیست؛ تشکیل دیوانخانه به معنای حاکمیت قانون به معنای مدرن آن نیست؛ و رسیدگی به عرایض مردم نیز لزوماً به معنای مشارکت سیاسی آنان نیست. درحقیقت، بخشی از اصلاحات ناصری را میتوان تلاشی برای کارآمدتر کردن دولت سلطنتی دانست، نه الزاماً تبدیل آن به یک دولت مشارکتی.
تلگراف؛ فناوریای که سیاست را هم تغییر داد
شاید هیچ فناوریای مانند تلگراف نشان ندهد که چرا اصلاحات فنی میتواند پیامدهای سیاسی پیدا کند.
نخستین آزمایشهای تلگراف در ایران در دوره ناصرالدینشاه انجام شد. در سال ۱۲۳۶ خورشیدی، شاه خطی میان کاخ گلستان و باغ لالهزار را شخصاً آزمود و پس از مشاهده سرعت انتقال پیام، دستور داد این خط دائمی شود. سپس خطوط تلگراف بهتدریج گسترش یافتند و به حدود ۶۴۰۰ کیلومتر رسید. نظارت بر آنها در شمال با روسیه و در جنوب با انگلیس بود.
تلگراف در ابتدا ابزاری برای افزایش توان حکومت در اداره سرزمین بود. فرمانی که پیشتر هفتهها برای رسیدن از مرکز به یک ایالت زمان میبرد، اکنون میتوانست بسیار سریعتر منتقل شود. از این منظر، تلگراف به تمرکز دولت کمک کرد. اما این فناوری پیامد دیگری هم داشت؛ شبکه ارتباطی جدید فاصله میان مرکز و پیرامون را کاهش داد و ارتباط جامعه با جهان بیرون را آسانتر کرد. دانش، اخبار و ایدهها با سرعت بیشتری جابهجا شدند. منابع تاریخی نیز نقش ارتباطات جدید را در گسترش آگاهیهای اصلاحطلبانه و ملیگرایانه در نیمه دوم قرن نوزدهم مورد توجه قرار دادهاند.
بنابراین، همان ابزاری که دولت برای کنترل بهتر کشور ایجاد کرده بود، بهتدریج امکان شکلگیری افکار عمومی جدید را نیز افزایش داد. این یکی از تناقضهای بنیادی نوسازی در ایران بود؛ دولت برای تقویت خود ابزارهای مدرن را وارد میکرد، اما همان ابزارها جامعه را برای مطالبه تغییرات بیشتر آماده میکردند.
آموزش، اصلاحی که از مدرسه فراتر رفت
اگر ارتش و تلگراف ابزارهای فوریتر دولت برای افزایش قدرت بودند، آموزش میتوانست زیرساخت تغییرات بلندمدت جامعه باشد.
اندیشمندان عصر ناصری بهتدریج میان آموزش و آگاهی عمومی رابطهای مستقیم برقرار کردند. آنان معتقد بودند جامعهای که از دانش و سواد محروم باشد، نمیتواند خود را با جهان جدید هماهنگ کند. میرزا ملکمخان در رساله تنظیمات سه نوع مدرسه پیشنهاد کرد: تربیه، فضیله و عالیه. مدارس تربیه برای آموزش ابتدایی بود و باید سواد فارسی، خط، حساب، تاریخ، جغرافیا و مقدمات هندسه و علوم طبیعی را تدریس میکرد. میرزا یوسفخان مستشارالدوله در رساله «یک کلمه» آموزش اطفال، حتی فقرا و نابینایان، را از حقوق عامه شمرد و در کتاب «گنجینه دانش» با شیوه پرسش و پاسخ، شش کودک را زیر نظر معلمی به نام میرزا بهرام مباحثی از خداشناسی و حساب تا سکهها و وزنهای ایرانی میآموزاند. روزنامه اختر نیز خواستار آموزش دختران شد تا مادران آینده، نخستین معلمان کودکان باشند.
اما همین عرصه نیز با یک تناقض روبهرو بود؛ دولت از آموزش نوین حمایتهایی میکرد، اما آموزش عمومی گسترده هنوز به یک سیاست پایدار دولتی تبدیل نشده بود. به همین دلیل، برخی اندیشمندان راهحل را در اصلاح الفبا، تولید کتابهای تازه یا تغییر روشهای آموزشی جستوجو کردند. میرزا فتحعلی آخوندزاده با تکیه بر تجربه شخصی خود، دشواری الفبا را عامل بیسوادی گسترده میدانست و معتقد بود از هر ده هزار نفر در جهان اسلام تنها یک نفر باسواد است. پژوهشها نشان میدهد که بخشی از این راهکارها، هرچند از تشخیص درست اهمیت آموزش عمومی ناشی میشد، با واقعیتهای اجتماعی و اصول آموزش ابتدایی فاصله داشت. بهویژه تأکید افراطی بر اصلاح الفبا میتوانست پیوند نسل جدید با میراث مکتوب گذشته را تضعیف کند، در حالی که تجربه کشورهای اروپایی نشان میداد گسترش آموزش عمومی بیش از هر چیز به ایجاد نهادهای آموزشی، آموزش اجباری و سرمایهگذاری پایدار نیاز داشت.
از این منظر، اصلاح آموزشی عصر ناصری را باید بیشتر به عنوان تولد یک مسئله عمومی دید تا حل شدن آن مسئله. تجربه میرزا حسن رشدیه نیز گویای همین محدودیتهاست؛ او پس از سفر به استانبول، مصر و بیروت مدرسهای به شیوه جدید در ایروان بنیاد نهاد و با درخواست ناصرالدینشاه به ایران آمد، اما بیحمایت ماند و مدرسههایش در تبریز و مشهد بارها تا زمان مرگ شاه از سوی مخالفان تخریب شد.
اقتصاد، میل به رونق در برابر ساختارهای محدودکننده
در حوزه اقتصاد نیز نشانههایی از تلاش برای ایجاد تحرک دیده میشود. یکی از اقدامات دولت ناصری تأسیس وزارت تجارت و فلاحت در سال ۱۲۳۸ خورشیدی بود. همچنین با افزایش نقش تجار، «مجلس وکلای تجارت» شکل گرفت؛ نهادی که در پژوهشهای تاریخی به عنوان یکی از نخستین تشکلهای اقتصادی دارای ویژگیهای سیاسی پیش از مشروطه معرفی شده است.
این اقدامات نشان میدهد که مسئله تجارت و تولید بهتدریج از سطح فعالیتهای فردی و صنفی به موضوعی مورد توجه دولت تبدیل شده بود.
در همین دوره، تلاش برای توسعه راهها، صنایع جدید، ارتباطات و استفاده از فناوریهای جدید نیز دنبال شد. پژوهشی در سال ۱۴۰۵ درباره نگرش ناصرالدینشاه، این اقدامات را در چارچوب تأثیر نگرش و تجربههای شاه بر تحولاتی در علم، کشاورزی، صنعت، تجارت و ارتباطات بررسی کرده است.
با این حال، اقتصاد ایران همچنان با مشکلات عمیقی روبهرو بود. منابع تاریخی از ضعف اقتصادی، فساد در دستگاه حکومتی، فشار بر دهقانان و استمرار نفوذ روسیه و بریتانیا در امور ایران در بخشهایی از دوره ناصری سخن گفتهاند.
از این رو، تصویر دقیقتر نه «رکود مطلق» است و نه «ترقی اقتصادی همهجانبه». اقتصاد ایران در این دوره همزمان شاهد ورود برخی نهادها و فناوریهای جدید و استمرار ساختارهای قدیمی و محدودکننده بود.
ارتش، تلاش برای ساختن دولت مرکزی
یکی از بنیادیترین اهداف اصلاحات، ایجاد ارتشی بود که بتواند امنیت داخلی و تمامیت ارضی کشور را تضمین کند.
پژوهش درباره نوسازی ارتش در دوره ناصرالدینشاه نشان میدهد که اصلاحات نظامی در دو مرحله کلی ادامه یافت: مرحله نخست در دوره امیرکبیر، با تأکید بر ایجاد نیرویی مستقل از نفوذ روسیه و بریتانیا، و مرحله دوم پس از او که در آن اصلاحات با موانع داخلی و فشارهای خارجی روبهرو شد. امیرکبیر نیروی نظامی ایلاتی را از هم پاشاند و به ایجاد ارتش نوینی همت گماشت که مبتنی بر آیین بنیچه بود. براساس این نظام، سرتاسر کشور به چند بخش تقسیم میشد؛ مردم شهرها از خدمت سربازی معاف بودند و سربازی ویژه روستاییان بود. او اصول بنیچهبندی، سپاه تیرانداز، دوازده هنگ سوار، دو هزار نفر توپچی و دویست زنبورکچی تشکیل داد، لباس نظامیان را متحدالشکل کرد و کارخانههای اسلحهسازی در تهران و برخی ایالات دایر نمود.
اما ساخت ارتش جدید تنها یک مسئله نظامی نبود. ارتش منظم به معنای انتقال بخشی از قدرت از خاندانها، قبایل و نیروهای محلی به دولت مرکزی بود. بنابراین طبیعی بود که مقاومتهایی در برابر آن شکل بگیرد. از سوی دیگر، ایران در موقعیتی قرار داشت که دو قدرت بزرگ روسیه و بریتانیا نمیتوانستند نسبت به شکلگیری یک نیروی نظامی قدرتمند و مستقل در کشور بیتفاوت باشند. فشار خارجی و ساختار ایلی و قبیلهای داخلی از موانع مهم استمرار نوسازی نظامی بودند. تشکیل نیروی قزاق، سازماندهی نیروهای نظامی و تلاش برای ایجاد نهادهای جدید انتظامی بخشی از این روند بود، اما نتیجه نهایی با هدف اولیه فاصله داشت.
اصلاحات نظامی بنابراین یک نمونه روشن از محدودیت اصلاحات از بالا بود؛ دولت میخواست انحصار ابزارهای قهر را در دست بگیرد، اما هم ساختارهای داخلی و هم مداخلات خارجی این روند را محدود میکردند.
زنان، جایی که پروژه تجدد متوقف شد
یکی از مهمترین پرسشها درباره اصلاحات عصر ناصری این است که «جامعه» مورد نظر اصلاحطلبان چه کسانی بودند؟
پژوهش «زنان و برنامه تجدد عصر ناصری» با بررسی یادداشتها و سفرنامههای ناصرالدینشاه، بر این نکته تأکید دارد که برنامههای اصلاحی و تجددخواهانه این دوره، علیرغم ادعای اصلاح اجتماعی، زنان را تا حد زیادی بیرون از مرکز پروژه نوسازی قرار دادند. نویسندگان عواملی همچون ساختارهای مردسالارانه، برخی برداشتهای دینی، ذهنیت سنتی و تربیت و نگرش خود شاه را در این وضعیت مؤثر دانستهاند.
این نکته از نظر تاریخی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا نشان میدهد تجدد الزاماً به معنای دگرگونی همه روابط اجتماعی نبود.
ممکن بود دولت مدرسهای جدید تأسیس کند، تلگراف راه بیندازد، ارتش را سامان دهد و راههای تازه احداث کند، اما اگر تعریف «شهروند»، «آموزش»، «حقوق» و «مشارکت» همچنان در چارچوبهای سنتی باقی بماند، نوسازی در سطح فناوری و نهاد متوقف میشود.
درنتیجه، تجربه زنان در عصر ناصری یکی از بهترین نمونهها برای فهم شکاف میان نوسازی دولتی و تحول اجتماعی است.
مخالفان اصلاحات؛ چرا تغییر مقاومت ایجاد میکرد؟
هر اصلاحی مخالفانی داشت؛ اما بررسی استدلالهای مخالفان اصلاحات نشان میدهد که این مخالفتها را نمیتوان صرفاً به «نادانی» یا «دشمنی با پیشرفت» فروکاست. پژوهش ریحانه جوادی درباره مخالفت با اصلاحات در یکی از دورههای اصلاحی ناصرالدینشاه (۱۲۷۸–۱۲۷۵ قمری)، استدلالهای مخالفان را در سه گروه روحانیان، درباریان و دیوانیان بررسی کرده است. براساس یافتههای این پژوهش، استدلالهای مشترکی مانند به خطر افتادن کیان سلطنت، ناسازگاری اقدامات اصلاحی با سنت و نگرانی درباره پیامدهای سیاسی اصلاحات تکرار میشد. در مورد فراموشخانه نیز مخالفان، استدلالهایی درباره ناسازگاری آموزههای آن با دین، تهدید سنتهای سیاسی، احتمال تضعیف سلطنت، وابستگی به قدرتهای خارجی و ایجاد بیثباتی مطرح میکردند. حاج ملاعلی کنی از مهمترین چهرههای روحانی مخالف بود و راپورت فراموشخانه نیز نمونهای از ادبیات اعتراضی این دوره است.
فارغ از درستی یا نادرستی این استدلالها، یک واقعیت تاریخی مهم در آنها دیده میشود؛ اصلاحات منافع و جایگاه گروههای مختلف را تحت تأثیر قرار میداد. برای گروهی، اصلاحات به معنای افزایش کارآمدی دولت بود؛ برای گروهی دیگر، به معنای از دست دادن موقعیت یا امتیاز. برخی نیز واقعاً از پیامدهای فرهنگی و سیاسی ورود ایدههای جدید نگران بودند. بنابراین مقاومت در برابر اصلاحات، خود بخشی از تاریخ اصلاحات است.
پارادوکس بزرگ عصر ناصری
اصلاحات ناصرالدینشاه را اگر در یک جمله بخواهیم خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت: دولتی که برای نوسازی خود به ابزارهای جدید نیاز داشت، همزمان از پیامدهای اجتماعی و سیاسی همان ابزارها بیمناک بود.
تلگراف برای دولت ضروری بود، اما ارتباطات را گسترش میداد.
دارالفنون برای تربیت نیروی متخصص لازم بود، اما نسل تازهای از دانشآموختگان را پدید میآورد.
ارتش منظم برای امنیت کشور ضروری بود، اما قدرت نیروهای سنتی و محلی را کاهش میداد.
آموزش عمومی برای ترقی ضروری به نظر میرسید، اما آگاهی عمومی میتوانست پرسش درباره حکومت و قانون را نیز افزایش دهد.
مجلس مصلحتخانه برای مشورت ایجاد شد، اما نهاد مشورتی میتوانست بهتدریج مفهوم مشارکت سیاسی را مطرح کند.
حتی روزنامه و چاپ نیز که در ابتدا وسیله انتشار اخبار و فرامین دولت بودند، در بلندمدت به گسترش عرصه عمومی کمک کردند. ایرانیکا نیز گسترش ارتباطات و مطبوعات را از عوامل مؤثر در رشد جنبشهای اصلاحطلبانه و ملیگرایانه اواخر قرن نوزدهم میداند.
از همینرو، شکست یا محدود شدن بخشی از اصلاحات را نباید به معنای بیاثر بودن آنها دانست. برخی نهادها عمر کوتاهی داشتند، اما ایدههایی که تولید کردند ماندگارتر بودند.
میراث اصلاحات؛ تغییر آهستهتر از آنچه اصلاحطلبان میخواستند
اصلاحات عصر ناصری درنهایت نتوانست ساختار سیاسی ایران را به طور بنیادین دگرگون کند. دولت همچنان شخصمحور بود، قانون در معنای مدرن آن جایگاه مسلطی پیدا نکرد، زنان از بخش بزرگی از پروژه تجدد کنار گذاشته شدند و اصلاحات نظامی و اقتصادی نیز با محدودیتهای جدی داخلی و خارجی مواجه ماندند؛ اما از سوی دیگر، ایرانِ پایان سلطنت ناصرالدینشاه با ایران آغاز سلطنت او یکسان نبود؛ دارالفنون ایجاد شده بود، دانش جدید جایگاه بیشتری پیدا کرده بود، شبکه تلگراف کشور را به هم پیوند داده بود، آموزش نوین به موضوعی عمومی تبدیل شده بود، ایده حکومت قانون در میان بخشی از نخبگان گسترش یافته بود، گروههایی از تجار و روشنفکران به دنبال سازماندهی جدید بودند و مطبوعات داخلی و خارجی فضای تازهای برای انتقال اندیشه ایجاد کرده بودند.
حتی سانسور مطبوعات نیز نشان میدهد که دولت با پدیدهای تازه روبهرو شده بود؛ قدرت کلمه چاپشده. ناصرالدینشاه در سالهای پایانی سلطنت خود حتی دفتر سانسور داخلی را برای نظارت بر روزنامهها و رسالهها ایجاد کرد.
بنابراین، اصلاحات ناصری را نه میتوان داستان موفقیت کامل دانست و نه شکست مطلق. این دوره بیشتر به یک مرحله گذار شباهت داشت؛ مرحلهای که در آن ایران میان دو جهان قرار گرفت: جهان سنتیِ مبتنی بر سلطنت شخصی، روابط ایلی و دیوانسالاری غیرمنظم، و جهانی جدید که با مدرسه، ارتش منظم، ارتباطات سریع، تجارت سازمانیافته، قانون و افکار عمومی تعریف میشد.
ناصرالدینشاه در این گذار نقشی دوگانه داشت: او بخشی از دروازههای جهان جدید را گشود، اما هنگامی که تغییر از سطح ابزار و فناوری به سطح قدرت و مشارکت سیاسی نزدیک شد، محدودیتهای ساختار سلطنت آشکارتر شد.
این سرنوشت یک نکته اساسی را روشن میکند؛ نهادسازی بدون تغییر مناسبات قدرت، دشوار است.
شاید به همین دلیل است که اهمیت تاریخی اصلاحات ناصری نه فقط در تعداد مدرسهها، خطوط تلگراف، کارخانهها یا نهادهای تازهتأسیسشده، بلکه در تغییری است که در افق انتظار جامعه ایرانی ایجاد کرد.
از آن پس، مسئله دیگر فقط این نبود که «چگونه کشور را اداره کنیم؟»؛ پرسش تازه این بود که «چرا کشور را اینگونه اداره میکنیم و آیا میتوان آن را به شکل دیگری اداره کرد؟»
و شاید میراث اصلی عصر ناصری همین باشد؛ اصلاحات، پیش از آنکه ساختار سیاسی ایران را تغییر دهد، تصور ایرانیان از امکان تغییر را دگرگون کرد.
منابع
احمدزاده، محمدامیر (۱۳۹۶). «مراحل سهگانهٔ تحول دولت در ایرانِ دوره ناصرالدینشاه قاجار». تاریخ اسلام و ایران (دانشگاه الزهرا)، سال ۲۷، ش ۳۵.
افقه، سیدمرتضی؛ دارابی، ماریا؛ علم، محمدرضا (۱۴۰۵). «بررسی تأثیر بینش و نگرش ناصرالدینشاه بر ترقی اقتصادی ایران در عصر قاجار». تحقیقات تاریخ اقتصادی ایران، ۱۵(۱).
برزگر، شبنم. «اندیشههای توسعه و ترقی اقتصادی در عصر ناصرالدینشاه». فصلنامهٔ فرهنگ اندیشه، صص ۲۱۷–۲۴۲.
پاشازاده، غلامعلی (۱۴۰۰). «اندیشهٔ اصلاح آموزش ابتدایی در ایران عصر ناصرالدینشاه». جامعهشناسی تاریخی، دورهٔ ۱۳، ش ۲.
جوادی، ریحانه. «درآمدی بر جامعهشناسی تاریخی اصلاحات: استدلالهای مخالفان اصلاحات در اصلاحات ناصرالدینشاه (۱۲۷۵–۱۲۷۸) از دیدگاه انتخاب عقلانی». فصلنامهٔ مطالعات و تحقیقات اجتماعی در ایران، دورهٔ اول، ش ۳.
شیخنوری، محمدامیر؛ علیزادهبیرجندی، زهرا. «معابر آشنایی ناصرالدینشاه با گفتمان تجدد». مجلهٔ پژوهشهای تاریخی دانشگاه سیستان و بلوچستان.
ناظم، ریحانه؛ فاضلیپور، طوبی (۱۳۹۹). «زنان و برنامهٔ تجدد عصر ناصری (مطالعهٔ موردی سفرنامههای ناصرالدینشاه)». تحقیقات تاریخ اجتماعی، ۱۰(۱).
۲۵۹





نظر شما