گروه اندیشه: دکتر جواد حیدری استاد دانشگاه کتاب «روایتی فشرده از کتاب نیکزیستی: علم و سیاستگذاری [Wellbeing: Science and Policy]» اثر ریچارد لایارد را در سایت مشق نو در سه بخش معرفی کرده است شامل: سرمایهداری ناتوان از تحقق ارزش های «زندگی» (بخش نخست)، علم نیکزیستی، معیار موفقیت را از نو نوشت (بخش دوم)، رمزگشایی از جغرافیای روان؛ چگونه علیت، جای همبستگی را در علم نیکزیستی گرفت؟ (بخش سوم) . اینک بخش چهارم و پایانی آن از نظرتان می گذرد. در این بخش، حیدری دیدگاه های 11 گانه کلیدی ریچارد لایارد را در سنجش و ارتقای کیفیت زیست انسان از منظر روانشناسی، اقتصاد رفتاری و سیاستگذاری عمومی معرفی کرده است. حیدری به نقل از لایارد تاکید می کند نویسنده با نقد دوگانه انفعال فردی و جبر ساختاری، عوامل نیکزیستی را در دو محور «درونی» (شامل رفتارهای اصلاحی، مهارتهای شناختی-ذهنی و استعدادهای ژنتیکی) و «محیطی» (شامل سلامت روان، روابط خانوادگی و آموزشی، کیفیت کار و امنیت شغلی، درآمد تا آستانه امنیت، محیطزیست، سرمایه اجتماعی و کارآمدی حکمرانی) صورتبندی میکند. مطلب با بطلان فرضیه «انسان حسابگر اقتصادی» و استناد به پارادوکس ایسترلین، نشان میدهد که رشد اقتصادی خالص بدون تقویت اعتماد اجتماعی و درمان بیماریهای روانی—بهعنوان بزرگترین منبع رنج قابلدرمان—پایدار نخواهد بود. در نهایت، این نوشتار با تاکید بر «سیاستگذاری بر مبنای عدم سازگاری با رنجهای مزمن» و لزوم تحول در اولویتهای آموزشی و رفاهی، اثبات میکند که ارتقای نیکزیستی یک آرزوی انتزاعی نیست، بلکه پروژهای محاسپهپذیر و کاملاً اجرایی در سطح کلان است. این مطلب را که در سایت «مشق نو» منتشر شده در ادامه می خوانید:
****
محورِ چهارم: یازده عاملِ نیکزیستیِ ما
پرسشِ نهایی این است: چه چیزی حالِ ما را میسازد؟ پاسخ، در یازده عامل خلاصه میشود که در دو خانواده جای میگیرند: آنچه از درونِ ما برمیآید، و آنچه بر ما میگذرد. پیش از آغاز، هشداری لازم است. این تقسیمبندی، دو روایتِ رقیب و هر دو ناقص را نقد میکند: روایتی که تمام بارِ خوشبختی را بر دوشِ فرد میگذارد («فقط مثبت فکر کن») و روایتی که تمام آن را به ساختار حواله میدهد («تا اوضاع درست نشود، کاری نمیشود کرد»). حقیقت، در هر دو محور است. به همین دلیل این گفتار دو محور دارد.
الف) محورِ عاملمحور: آنچه از ما برمیآید
یکم. رفتار ما: پایانِ افسانهی «انسانِ حسابگر»
دنیل کانمن، جملهای دارد که کلِ اقتصادِ کلاسیک را با یک ضربه بیاعتبار میکند: «برای یک روانشناس کاملاً بدیهی است که انسانها نه کاملاً منطقیاند، نه کاملاً خودخواه؛ و سلیقههایشان بههیچوجه ثبات ندارد.» قرنها، بنای اقتصاد بر موجودی خیالی استوار بود که نامش را «انسانِ اقتصادی» گذاشته بودند: حسابگر، خودخواه، با ترجیحاتی ثابت، که همیشه میداند چه میخواهد و در جهتِ آن حرکت میکند.
این موجود وجود ندارد. انسانِ واقعی، در سرنوشتسازترین تصمیمهایش، بدترین پیشگویِ حالِ آیندهی خودش است. شغلی را برمیگزیند که پولاش بیشتر و رفتوآمدش یک ساعت طولانیتر است، و سالها بعد میفهمد آن یک ساعت، بیصداتر از هر چیزی، شادیاش را خورده است. خانهای بزرگتر در محلهای دورتر میخرد و دوستاناش را جا میگذارد. گوشی را برمیدارد تا «فقط دو دقیقه» ببیند و چهل دقیقه بعد، با حالی بدتر، زمین میگذارد.
پس پرسشِ درست این نیست که «چه میخواهم؟» بلکه این است: «شواهد چه میگویند؟» آزمایشِ پاکتِ پول را دیدیم. اما آن، تنها نوکِ کوه یخ است. داوطلبی، کمک به دیگران، مهربانیِ روزمره- همه در سنجشهای مکرر با بهبودِ حالِ بخشنده همراه بودهاند.
آدام اسمیت- همان که پدرِ اقتصادِ بازار میدانندش- دو قرن پیشتر در کتابی کمخواندهشدهتر نوشته بود: «هر قدر هم انسان را خودخواه بپندارند، آشکارا اصولی در سرشتِ او هست که او را به سعادتِ دیگران علاقهمند میکند.» علمِ امروز فقط او را تصدیق کرد. و نتیجهی اخلاقیاش زیباست: در اقتصادِ نیکزیستی، بازیِ حاصلجمعصفر وجود ندارد. من میتوانم شادتر شوم بدون آنکه از سهمِ تو کم کنم- و در واقع، مطمئنترین راهاش این است که به سهمِ تو بیفزایم.
چهار رفتاری که بیشترین بازده را دارند
پژوهشها با تکرارِ خستهکنندهای به چند رفتارِ مشخص میرسند:
۱) رابطه. تنهایی، بهلحاظ آماری، خطری در حدِ عادتهای شناختهشدهی مضر برای سلامت است. کیفیتِ روابطِ نزدیک، قویترین پیشبینیکنندهی رضایت از زندگی در مطالعاتِ بلندمدت است- قویتر از درآمد، شهرت و موفقیت.
۲) حرکت. ورزشِ منظم، در آزمایشهای بالینی، اثری قابلمقایسه با درمانهای استاندارد بر افسردگیِ خفیف تا متوسط دارد. مسئله عضله نیست؛ شیمیِ مغز است.
۳) خواب. کمخوابیِ مزمن، ظرفیتِ تنظیمِ هیجان را تخریب میکند. آدمِ بیخواب، آدمِ زودخشم و کمتحمل است- نه بهخاطرِ شخصیتاش، بهخاطرِ بیولوژیاش.
۴) پرهیز از تلههای لذتِ فوری. الکل، مواد، قمار، و شکلِ نوینِ آنها: طراحیِ اعتیادآورِ صفحهی نمایش. همه معماریِ مشترکی دارند: لذتِ فوری در ازای رنجِ تعویقشده. و مغزِ ما در معاملهی «حالا در برابر بعدا»، بهطرزِ فاجعهباری بد است.
خلاصهی ستونِ نخست: حالِ خوب، تا حدِ چشمگیری محصولِ عادت است، نه شانس.
دوم. افکار ما: همانجا که واقعاً زندگی میکنیم
اپیکتتوس، بردهی فیلسوفِ رومی، جملهای گفت که دو هزار سال بعد پایهی مؤثرترین درمانِ روانشناختیِ جهان شد: «آدمیان را نه رخدادها، بلکه باورهایشان دربارهی رخدادها آشفته میکند.» میانِ آنچه بر ما میگذرد و آنچه احساس میکنیم، لایهای نامرئی هست: تفسیر. و آن لایه، برخلافِ جهانِ بیرون، تا حدِ زیادی در اختیارِ ماست. ما دو تلهی بزرگِ ذهن- مقایسه و سازگاری- را در محورِ سوم دیدیم؛ آنها در واقع ساکنانِ همین ستون هستند. اما ذهن، سلاحهایی هم دارد.
سه سلاح آزموده
۱) درمانِ شناختیرفتاری (CBT). آموزشِ نظاممندِ بازبینیِ افکارِ خودکار. اینکه یاد بگیریم فکر را از واقعیت جدا کنیم؛ که «من شکستخوردهام» یک گزارش نیست، یک تفسیر است- و تفسیرها قابلِ بازنگریاند. این روش، در آزمایشهای کنترلشده، در درمانِ افسردگی و اضطراب اثری در حدِ دارو نشان داده، با مزیتی مهم: اثرش پس از پایانِ درمان پایدارتر است، چون مهارت است، نه ماده.
۲) ذهنآگاهی و مراقبه. تمرینِ برگرداندنِ توجه به لحظهی حاضر. نه بهعنوانِ آیینی معنوی، بلکه بهعنوانِ تمرینی برای عضلهی توجه. و اگر یافتهی «ذهنِ سرگردان» را به یاد آورید، منطقاش روشن میشود: اگر ناشادیِ ما در جای دیگر بودن ریشه دارد، آنگاه بازگشت به اینجا درمان است.
۳) سپاسگزاریِ فعال. سادهترین مداخلهی مؤثرِ تاریخِ روانشناسیِ مثبت: هر شب سه چیز را بنویس که امروز بابتشان سپاسگزاری. هفتهها بعد، خلقوخوی افراد بالاتر است. دلیلاش پیچیده نیست: مغزِ ما تراشیده شده تا تهدیدها را برجسته و نعمتها را نامرئی کند- چون نیاکانِ ما با همین سوگیری زنده ماندند. سپاسگزاری، تصحیحِ دستیِ این خطای تکاملی است.
و در پسِ همهی اینها، یک یافتهی بنیادی نشسته است: ارزشهای ما، حالِ ما را میسازند. پژوهشها بهطور مکرر نشان دادهاند کسانی که اهدافِ بیرونی را در اولویت میگذارند- پول، شهرت، تصویر- بهطور نظاممند ناشادترند از کسانی که اهدافِ درونی را- رابطه، رشد، مشارکت. و این، ربطی به میزانِ موفقیتشان در رسیدن به آن اهداف ندارد. خودِ جهتگیری، هزینه دارد.
خلاصهی ستونِ دوم: بخشی از خوشبختی، مهارت است- و مهارت را میتوان آموزش داد، همانگونه که خواندن و نوشتن را.
سوم. ژن ما: کارتهایی که به ما دادند
اما بگذارید صادق باشیم، چون علمِ صادق، امیدبخشتر از علمِ تبلیغاتی است: همه از یک نقطه شروع نمیکنند. مطالعاتِ دوقلوها به نتیجهای تکرارشده رسیدهاند: حدودِ یکسوم تا چهل درصد از تفاوتهای میانِ آدمها در سطحِ نیکزیستی، ریشهی وراثتی دارد. هر یک از ما با یک «دمای پایه»ی خلقی به دنیا میآید. کسانی هستند که در بدترین شرایط، تهماندهای از سرخوشی دارند؛ و کسانی که در بهترین شرایط، سایهای از دلتنگی همراهشان است. پس مقایسهی خود با آن دوستِ همیشهخندان، مقایسهی منصفانهای نیست: شما دو سازِ مختلف هستید. این یافته، یک رهاییِ روانی در خود دارد. بخشی از ناشادیِ ما، تقصیرِ ما نیست. سرزنشِ خود برای داشتنِ خلقی که انتخاباش نکردهایم، مثل سرزنشِ خود برای قدِ خویش است.
اما این حکمِ ابدی نیست. دو نکته، جبرگراییِ ژنتیکی را در هم میشکند. نخست، حسابِ ساده: اگر یکسوم ارثی است، دوسوم جای مانور دارد. و در مقیاسِ یک ملت، همین دوسوم است که تفاوتِ میانِ جامعهای افسرده و جامعهای سرزنده را میسازد. دوم، و عمیقتر: ژن یک فرمان نیست؛ یک استعداد است. دانشِ اپیژنتیک نشان داده که بسیاری از ژنها تنها در محیطهای خاصی «روشن» میشوند. الگوی مشهورِ آن این است: حاملانِ برخی گونههای ژنی، در برابرِ افسردگی آسیبپذیرترند- اما عمدتاً در صورتی که در کودکی بدرفتاری یا استرسِ شدید دیده باشند. همان افراد، اگر در محیطی امن و حمایتگر رشد کنند، گاه بهتر از دیگران عمل میکنند.
پژوهشگران نامی زیبا بر این پدیده گذاشتهاند: کودکانِ ارکیده و کودکانِ قاصدک. قاصدک هر جا بیفتد میروید؛ در شکافِ آسفالت هم. ارکیده اما در شرایطِ بد پژمرده میشود و در شرایطِ خوب، شکوهمندتر از هر گلی میشکفد. تفاوتِ این دو، نه در قدرت، که در حساسیت است. و این، نتیجهگیریِ اخلاقیِ عمیقی دارد: حساسیتِ ژنتیکی، دلیلی برای سرزنش نیست؛ دلیلی برای مراقبت است. جامعهای که محیطاش را بهبود میدهد، بیشترین سود را نه به مقاومترینها، که به شکنندهترینها میرساند. و این، یکی از قویترین استدلالها به نفعِ سیاستگذاریِ اجتماعی است که از دلِ زیستشناسی بیرون آمده.
سه ستونِ نخست، درونِ ماست: رفتاری که برمیگزینیم، فکری که میپرورانیم، و سرشتی که با آن آمدهایم. اما اگر تمامِ حرفِ این علم همین بود، به یک کتابِ خودیاری تقلیل مییافت. عظمتِ آن جای دیگری است: در اثباتِ اینکه حالِ ما، تا حدِ زیادی، محصولِ ساختارهایی است که در آنها زندگی میکنیم. و ساختارها را میتوان عوض کرد.
ب) محورِ محیطمحور: آنچه بر ما میگذرد
چهارم) خانواده و مدرسه: جایی که آینده نوشته میشود
اگر بخواهیم یک یافته را از این علم برجسته کنیم که بیشترین توانِ تغییرِ سیاست را دارد، همین است. پژوهشگران در مطالعاتِ بلندمدتی که کودکان را از تولد تا میانسالی دنبال کردند، پرسیدند: چه چیزی در کودکی، بهترین پیشبینیکنندهی رضایت از زندگی در بزرگسالی است؟ پاسخ، نمراتِ درسی نبود. قویترین پیشبینیکننده، سلامتِ عاطفیِ کودک بود. سپس رفتارِ اجتماعیاش. و در آخر- با فاصله- عملکردِ تحصیلیاش.
این یافته، مثلِ ترقهای در سالنِ ساکتِ نظامهای آموزشیِ جهان منفجر شد. چون تمامِ معماریِ مدرسه- از رتبهبندی و آزمونِ سرنوشتساز گرفته تا اضطرابِ خانوادگیِ شبِ امتحان- بر فرضِ عکسِ آن بنا شده است. ما بیست سال از زندگیِ کودک را صرفِ بهینهسازیِ متغیری میکنیم که ضعیفترین رابطه را با خوشبختیِ آیندهاش دارد. توجه کنید: این حرف بهمعنای بیارزش بودنِ سوادِ آموزشی نیست. به این معناست که ما سلسلهمراتبِ اولویتها را وارونه چیدهایم، و بهای آن را کودکان میپردازند.
آنچه واقعاً اهمیت دارد چیست؟
۱) سلامتِ روانِ مادر و پدر. یکی از قویترین یافتهها این است که افسردگیِ والدین، اثری بر آیندهی کودک میگذارد که با درآمدِ خانواده قابلِ جبران نیست. حالِ خوبِ والد، زیرساختِ حالِ خوبِ فرزند است- و این یعنی درمانِ یک مادرِ افسرده، در واقع یک سیاستِ آموزشی است. هیچ بودجهای در نظامِ تعلیم و تربیت، بازدهی به این اندازه ندارد.
۲) کیفیتِ رابطه، نه ساختارِ آن. پژوهشها نشان میدهند آنچه به کودک آسیب میزند، لزوماً جداییِ والدین نیست؛ تعارضِ مزمن و فرساینده است. کودکی که در خانهای پرتنش اما «حفظشده» زندگی میکند، وضعیتِ بدتری دارد تا کودکی در دو خانهی آرام. این یافته، بسیاری از قضاوتهای رایجِ اجتماعی را به پرسش میکشد.
۳) معلم، فراتر از انتقالِ اطلاعات. وقتی اثرِ معلمها را بر دو متغیرِ جدا سنجیدند- نمرهی دانشآموز و نیکزیستیاش- معلوم شد این دو همبستگیِ چندانی ندارند. یعنی معلمی که بهترین نمرهها را میگیرد، لزوماً همان معلمی نیست که بهترین حال را در کلاس میسازد. و اثرِ دومی، بر زندگیِ بزرگسالیِ دانشآموز ماندگارتر است. ما معلمها را بر اساسِ متغیرِ اشتباهی ارزیابی میکنیم.
۴) جنبشی جهانی. آموزشِ نیکزیستی در قالب یک درسِ رسمی، نه نصیحتِ اخلاقی و نه شعارِ انگیزشی درآمد که مبتنی بر شواهدِ مهارتهایی مثل تنظیمِ هیجان، مدیریتِ اضطراب، همدلی، حلِ تعارض و مراقبت از سلامتِ روان بود. برنامههای آزمودهشده در مدارسِ بریتانیا، استرالیا و آمریکا، کاهشِ اضطراب و بهبودِ روابطِ همسالان را نشان دادهاند- و در برخی موارد، نمرهها هم بالا رفته است، چون ذهنِ آرام بهتر یاد میگیرد. منطقاش ساده و کوبنده است: ما به کودک خواندن میآموزیم چون قرار است تمامِ عمر بخواند. حساب میآموزیم چون قرار است تمامِ عمر حساب کند. اما مهارتِ زیستن با ذهنِ خویش را- که قرار است هر ثانیهی عمرش به آن نیاز داشته باشد- به شانس و تصادف واگذار میکنیم.
پنجم) سلامتِ روان: نابرابریِ فراموششده
اگر یک یافته باشد که بهتنهایی هزینهی کلِ این علم را برگردانده باشد، این است: بیماریِ روانی، بزرگترین منبعِ رنجِ قابلِدرمان در جهانِ امروز است- و کمترین سهم از منابع به آن میرسد. به عدد نگاه کنید. در تحلیلهای دادههای ملی، هنگامِ توضیحِ تفاوتهای نیکزیستی میانِ افراد، سلامتِ روان قویتر از درآمد ظاهر میشود. یعنی افسردگی و اضطراب، بیش از فقر، رضایت از زندگی را تخریب میکنند. لایارد این را با فرمولی تیز خلاصه میکند: بیماریِ روانی، ارزانترین رنجِ جهان برای درمان و گرانترین رنجِ جهان برای رها کردن است. با این حال، در بسیاری از کشورها سهمِ سلامتِ روان از بودجهی سلامت، در حدودِ چند درصد است- و بیش از دوسومِ مبتلایان هیچ درمانی دریافت نمیکنند.
بگذارید عمقِ این بیعدالتی را نشان دهم: هیچ بیماریِ جسمیِ دیگری با این ابعاد را نمیتوانید نام ببرید که جامعه چنین بیخیال از کنارش بگذرد. اگر دوسومِ بیمارانِ قلبیِ یک کشور بدون درمان میماندند، آن را فاجعهی ملی مینامیدند. اما وقتی دوسومِ افسردگان بدونِ درمان میمانند، ما آن را «شرایطِ زندگی» مینامیم. چرا؟ به سه دلیل که هر سه شکستِ فرهنگیاند: انگ اجتماعی (شرمِ اعتراف)، نامرئی بودن (رنجی که عکسِ رادیولوژی ندارد)، و آن باورِ ویرانگر که رنجِ روانی، نشانهی ضعفِ اراده است، نه یک وضعیتِ درمانپذیر.
استدلالی که سیاستمداران را وادار به گوش دادن کرد این بود؛ لایارد کاری کرد که نابغهای عملگرا میکند: بهجای موعظهی اخلاقی، حساب کرد. او و همکاراناش نشان دادند هزینهی یک دورهی کاملِ درمانِ روانشناختیِ مبتنی بر شواهد، در مقایسه با آنچه یک انسانِ افسرده برای اقتصاد هزینه میکند- غیبت از کار، افتِ بهرهوری، مراجعاتِ مکررِ پزشکی، بارِ خانواده، هزینهی مراقبت- ناچیز است. از دلِ این استدلال، یکی از بزرگترین برنامههای سلامتِ روانِ تاریخ زاده شد: برنامهی ملیِ بریتانیا برای دسترسیِ همگانی به رواندرمانی، که مراکزی در سراسر کشور گشود و به میلیونها نفر خدماتِ رایگان داد. نتیجهگیریِ ارزیابیها این بود که برنامه، از طریقِ بازگشتِ مردم به کار و کاهشِ هزینههای پزشکی، هزینهی خودش را بازمیگرداند. پیام، تیز و بیتخفیف است: درمانِ سلامتِ روان گران نیست؛ درمان نکردناش گران است.
الگوی سلامتِ جسمانی هم روشن است: بدن، تا وقتی کار میکند، دیده نمیشود. اما دو استثنا وجود دارد که مردم به آنها عادت نمیکنند: دردِ مزمن و بیماریهای پیشرونده و ناتوانکننده. در مقابل، شگفتآور است که انسانها به بسیاری از معلولیتهای ثابت تا حدِ چشمگیری سازگار میشوند. این یافته، هم امیدبخش است، هم هشداری در برابرِ ترحمِ نابهجا: ما زندگیِ افرادِ دارای معلولیت را بهطرزِ نظاممندی بدتر از آنچه هست تصور میکنیم- و از دلِ همین تصورِ غلط، سیاستهای نادرست میسازیم.
ششم) بیکاری و کار ما: زخمی که جوش نمیخورد
بیکاری، یکی از ویرانگرترین رخدادهای زندگیِ انسان است. اما یافتهی حیرتآور این است که آسیبِ اصلیاش مالی نیست. پژوهشگران این را با دقتی مثالزدنی سنجیدند: حتی هنگامی که درآمدِ ازدسترفته کاملاً جبران شود، بخشِ عمدهی آسیبِ روانیِ بیکاری باقی میماند. چرا؟ چون کار، چیزهایی میدهد که پول نمیدهد:
– ساختارِ زمانی برای روز؛ ذهنِ انسان بدونِ ساختار، در خود فرو میرود،
– هویت؛ پاسخی به پرسشِ «تو کی هستی؟»،
– جایگاهِ اجتماعی و احترام؛
– حسِ مفید بودن؛ همان نیازِ یودامونیک که در محورِ نخست دیدیم
– شبکهای از روابطِ انسانیِ روزمره
و بدتر از همه: بیکاری، از معدود وضعیتهایی است که مردم به آن عادت نمیکنند. برخلافِ بسیاری از رخدادهای تلخ که منحنیِ سازگاری دارند، نیکزیستیِ افرادِ بیکار حتی پس از سالها به خطِ پایه بازنمیگردد. و از آن غریبتر: حتی پس از بازگشت به کار، ردی از آن باقی میماند- نوعی بیاعتمادی دائمی به آینده. پژوهشگران این را «زخمِ بیکاری» مینامند.
دو نکتهی مهم دربارهی بیکاری اهمیت دارد. نخست، اثرِ سرریز. بیکاری، فقط بیکار را نمیآزارد. ترسِ از بیکاری، حالِ شاغلان را هم خراب میکند. در جامعهای با نرخِ بیکاریِ بالا، حتی کسی که شغل دارد، شبها راحت نمیخوابد. این هزینه، در هیچ آماری ثبت نمیشود. دوم، اثرِ هنجار. یافتهای ظریف و تلخ: آسیبِ روانیِ بیکاری در جوامعی که بیکاری نادر است، شدیدتر است- چون فردِ بیکار حس میکند تنها بازندهی جامعه است. آنجا که بیکاری فراگیر است، بارِ شرم سبکتر میشود، هرچند بارِ رنج سنگینتر.
نتیجهی سیاسیِ این ستون، صریح است: اشتغال، نه فقط یک هدفِ اقتصادی، بلکه یکی از مهمترین سیاستهای سلامتِ روان است. و پرداختِ بیمهی بیکاری، هرچند لازم، کافی نیست- چون آنچه از دست رفته، عمدتاً پول نبوده.
هفتم) کیفیتِ کار ما: آنچه یک شغل را قابلِ زندگی میکند
اما داشتنِ کار، تنها نیمی از ماجراست. ما یکسومِ ساعاتِ بیداریمان را در کار میگذرانیم؛ پس کیفیتِ آن ساعات، سرنوشتساز است. و یافتهی اصلیِ این حوزه، غافلگیرکننده است: حقوق، در صدرِ فهرستِ عوامل. آنچه واقعاً اهمیت دارد، به ترتیبِ اهمیت، چنین است:
۱) استقلال و کنترل؛ حسِ اینکه بر چگونگی و زمانبندیِ کارت اختیار داری. و اینجا یکی از قاطعترین یافتههای علمِ سلامتِ شغلی را داریم: کارِ پرفشار با اختیارِ بالا، استرسزا نیست؛ کارِ پرفشار با اختیارِ صفر، بیمارکننده است. در مطالعهی مشهورِ کارمندانِ دولتیِ بریتانیا که هزاران نفر را سالها دنبال کرد، پژوهشگران انتظار داشتند مدیرانِ ردهبالا- با آن همه فشار و مسئولیت- بیشترین سکتهی قلبی را داشته باشند. نتیجه، دقیقاً برعکس بود. ردههای پایینِ سازمانی، که کمترین کنترل را بر کارِ خود داشتند، بیشترین نرخِ بیماریِ قلبی را نشان دادند- حتی پس از کنار گذاشتنِ اثرِ سیگار، رژیمِ غذایی و ورزش. آنچه بدن را میفرساید، فشار نیست؛ بیاختیاری است.
۲) امنیتِ شغلی؛ ترسِ مزمن از دست دادنِ کار، میتواند از خودِ بیکاری هم فرسایندهتر باشد. چون بیکاری یک ضربه است و ترس، یک شکنجهی ممتد. ذهنِ انسان، برای مواجهه با تهدیدِ حلنشدهی بیپایان ساخته نشده.
۳) رابطه با مدیرِ مستقیم؛ پژوهشها به جملهای مشهور رسیدهاند که در ادبیاتِ مدیریت تکرار میشود: مردم از شرکتها استعفا نمیدهند، از مدیران استعفا میدهند.
۴) اعتماد و انصاف؛ حسِ اینکه با شما منصفانه رفتار میشود، از حقوقِ بالاتر مؤثرتر است. بیعدالتیِ آشکار در محلِ کار، یکی از قویترین پیشبینیکنندههای فرسودگی است.
۵) معنا؛ حسِ اینکه کارت بر چیزی، جایی، کسی اثر میگذارد. کارگرِ ساختمانی که فکر میکند «آجر میچینم» و آن که فکر میکند «خانه میسازم»، دو زندگیِ متفاوت دارند.
۶) تعادل و آن دزدِ نامرئی. و در پایان، رفتوآمدِ روزانه. در سنجشِ لحظهبهلحظه، ساعتِ ترافیک پایینترین امتیازِ روز را دارد- پایینتر از کار کردن. اما ما شغلهایی را برمیگزینیم که پولاش را میبینیم و هزینهی ساعتیِ نشستن در ترافیک را نمیبینیم. این، شاید روشنترین نمونهی همان «خطای پیشبینی» باشد که در آغاز دیدیم.
هشتم) درآمد ما: پول چقدر شادی میخرد؟
اکنون به حساسترین بخش میرسیم- جایی که هم سادهانگاریِ «پول خوشبختی نمیآورد» غلط است، هم توهمِ «پول همهچیز است». واقعیت، در یک منحنی خلاصه میشود: رابطهی پول و شادی، مثبت است اما لگاریتمی. معنایاش این است: پول اثر دارد، اما اثرش با درصد کار میکند، نه با مبلغ. مبلغی معین که به درآمدِ یک انسانِ فقیر افزوده شود، بینهایت بیشتر از همان مبلغ در درآمدِ یک ثروتمند اثر میگذارد. برای آنکه ثروتمند همان مقدار شادی بهدست آورد، باید درآمدش را به همان نسبت بالا ببرد- یعنی مبلغی بسیار عظیمتر. از این یک منحنی، دو نتیجهی سنگین بیرون میآید:
یک) بازتوزیع، مجموعِ نیکزیستی را بالا میبرد. اگر مقداری پول از ثروتمند به فقیر منتقل شود، آنچه از دست میرود بسیار کمتر است از آنچه بهدست میآید. توجه کنید: این دیگر یک شعارِ ایدئولوژیک نیست؛ یک نتیجهی ریاضی از شکلِ منحنی است. (و البته لایارد بلافاصله هشدار میدهد که مالیاتِ بیش از حد، انگیزهها را تخریب میکند و کیک را کوچکتر- پس مسئله، یافتنِ نقطهی بهینه است، نه شعارِ حداکثری.)
دو) رشدِ اقتصادی، بهتنهایی کافی نیست. اینجا دوباره به پارادوکسِ ایسترلین میرسیم: کشورهای غربی در نیمقرن گذشته چند برابر ثروتمندتر شدند، اما میانگینِ رضایت از زندگی تقریباً ثابت ماند. علتاش، همان دو تلهای است که دیدیم: مقایسه و سازگاری.
اما اینجا باید انصاف داشت و این نکته، برای خوانندهی ایرانی حیاتی است: این یافتهها عمدتاً در کشورهای ثروتمند و باثبات بهدست آمدهاند. در جامعهای که تورمِ مزمن، بیثباتی و ناامنیِ اقتصادی بیداد میکند، پول مستقیماً در حالِ خریدنِ آرامش است- چون در حالِ خریدنِ امنیت و پیشبینیپذیری است. و آن اضطرابِ ناشی از ندانستنِ فردا، یکی از سمّیترین حالاتِ ذهنِ انسان است؛ دقیقاً همان چیزی که ذهن به آن عادت نمیکند. پس گزارهی درست این نیست که «پول مهم نیست». گزارهی درست این است: پول تا رسیدن به آستانهی امنیت، تعیینکننده است؛ و پس از آن، بهسرعت اهمیتِ خود را از دست میدهد- و ما این نکته را همیشه دیر میفهمیم. و یک نکتهی ظریف: پژوهشها نشان میدهند نحوهی خرج کردنِ پول از مقدارِ آن مهمتر است. پول اگر خرجِ تجربه شود (سفر، آموختن، وقت گذراندن با دیگران) اثری ماندگارتر دارد تا خرجِ کالا- چون کالا در تردمیلِ سازگاری بخار میشود، اما تجربه به خاطره و هویت تبدیل میشود. و اگر خرجِ دیگران شود، بازدهیاش از خرجِ خود بیشتر است.
نهم) محیطزیست ما: زمینهای که در آن نفس میکشیم
محیط، بیصداترین عاملِ این فهرست است. هیچکس صبح از خواب برنمیخیزد و نمیگوید «امروز بهخاطرِ آلودگیِ هوا بیحوصلهام». اما آمار، چیزِ دیگری میگوید. آنچه ما را میفرساید عبارتند از:
۱) آلودگیِ هوا. فراتر از آسیبِ ریوی، پژوهشهای اخیر رابطهای میانِ ذراتِ معلق و افزایشِ افسردگی، اضطراب و افتِ شناختی یافتهاند. مطالعاتی در چند کشور نشان دادهاند در روزهای آلوده، نمراتِ نیکزیستیِ گزارششده افت میکند و حتی مراجعاتِ روانپزشکی بالا میرود. مکانیسمِ زیستیاش هم روشن شده: ذراتِ ریز از سدِ خونیمغزی میگذرند و التهاب بهجا میگذارند- و التهابِ مغزی، یکی از زبانهای بیولوژیکِ افسردگی است.
۲) سروصدا. یکی از معدود آزارهایی که انسان به آن عادت نمیکند. بدن، حتی وقتی ذهن دیگر صدا را «نمیشنود»، همچنان با ترشحِ هورمونهای استرس واکنش میدهد. زندگی در مجاورتِ یک بزرگراه، معادلِ سالها استرسِ فیزیولوژیکِ بیوقفه است- استرسی که هرگز از آن آگاه نمیشوید.
۳) فقرِ فضا. ازدحام، نبودِ نورِ طبیعی، مسکنِ نامناسب، و ناامنیِ محله.
آنچه ما را ترمیم میکند و در سوی مقابل، یافتهای که تقریباً بیش از حد شاعرانه به نظر میرسد تا علمی باشد- اما هست: دسترسی به طبیعت، اثری اندازهپذیر و بزرگ بر نیکزیستی دارد. در پژوهشهای بریتانیایی، برآورد شد که نقلمکان به محلهای با فضای سبزِ بیشتر، اثری بر رضایت از زندگی دارد که با افزایشی معنادار در درآمد قابلِ مقایسه است. در پژوهشی دیگر، بیمارانی که پنجرهی اتاقشان رو به درخت باز میشد، سریعتر بهبود یافتند و مسکّنِ کمتری خواستند از بیمارانی که به دیوارِ آجری نگاه میکردند. نظریهی توضیحدهندهاش نامی زیبا دارد: نظریهی بازیابیِ توجه. ذهنِ ما در شهر، مدام در حالِ مهارِ فعال است- نادیده گرفتنِ بوق، پرهیز از خودرو، فیلترِ تبلیغات. این کار، عضلهی توجه را میفرساید. طبیعت اما توجه را بدونِ تلاش جذب میکند؛ و در آن غفلتِ آرام، باتریِ شناختیِ ما شارژ میشود.
اینجا علمِ نیکزیستی به مسئلهی اقلیم گره میخورد و استدلالی میسازد که شایستهی تأمل است. رفتارِ زیستمحیطی، معمولاً بهعنوانِ فداکاری فروخته میشود: کمتر مصرف کن، کمتر سفر کن، کمتر داشته باش. اما این چارچوببندی شکست خورده است- چون از انسانی که در تردمیلِ مقایسه میدود، میخواهد امروز رنج بکشد تا آیندهای که نمیبیند نجات یابد. علمِ نیکزیستی چارچوبِ دیگری پیشنهاد میکند: بسیاری از رفتارهای سبز، همین امروز حالِ ما را بهتر میکنند. پیادهروی و دوچرخه، هم کربنِ کمتر است هم خلقِ بهتر. شهرِ کمخودرو، هم آلودگیِ کمتر دارد هم روابطِ همسایگیِ بیشتر. مصرفِ کمتر، هم زمین را نجات میدهد هم ما را از تردمیل بیرون میکشد. به بیانِ دیگر: بخشِ بزرگی از آنچه سیاره را نجات میدهد، اتفاقاً همان چیزی است که ما را هم نجات میدهد. این، همسوییِ نادری است- و حیف است که از آن بهره نبریم.
دهم) اجتماعِ ما: زیرساختِ نامرئیِ خوشبختی
و اکنون به عاملی میرسیم که شاید مهمترین یافتهی کلِ این علم باشد؛ عاملی که در هیچ آمارِ اقتصادی ثبت نمیشود اما در حالِ مردم، لحظه به لحظه ثبت میشود: اعتماد. در گزارشهای جهانیِ شادی، هنگامی که پژوهشگران کوشیدند بفهمند چرا مردمِ برخی کشورها بهطورِ نظاممند شادترند، یکی از قویترین متغیرهای توضیحدهنده، پاسخ به پرسشی بهظاهر پیشِپاافتاده بود: «اگر کیفِ پولات را گم کنی، فکر میکنی یک غریبه آن را به تو برمیگرداند؟» کشورهایی که مردمشان به این پرسش «بله» میگویند، حتی با درآمدِ کمتر، شادترند. چرا این پرسش اینقدر قدرتمند است؟ چون کلِ کیفیتِ زیستنِ جمعی را در یک جمله فشرده میکند.
در جامعهی بیاعتماد، هر معاملهی ساده به مذاکرهای فرساینده بدل میشود. هر رابطه با احتیاط آغاز میشود. هر قراردادی به ضامن و شاهد و سند نیاز دارد. و مهمتر از همه: هر انسان، بخشی از انرژیِ روانیِ محدودِ خود را صرفِ دفاع میکند- انرژیای که میتوانست صرفِ زیستن شود. این، مالیاتِ پنهانِ بیاعتمادی است؛ مالیاتی که هیچ دولتی وضعاش نکرده اما همه میپردازند. اعتماد، تنها بخشی از مفهومِ بزرگترِ سرمایهی اجتماعی است: شبکهی روابط، هنجارهای همیاری، و حسِ تعلق به یک جمع. و شواهدِ آن، انکارناپذیر است:
– تعلقِ محلی. حسِ اینکه به محلهات تعلق داری، پیشبینیکنندهی مستقلِ رضایت از زندگی است- مستقل از درآمد و سلامت.
– مشارکتِ مدنی. عضویت در انجمنها و گروههای داوطلب مشارکتِ مدنی و تجمعاتِ مذهبی و فرهنگی- همه با نیکزیستیِ بالاتر همراهاند. و نکته اینجاست که بخشِ عمدهی این اثر، نه از محتوای آن گروه میآید، بلکه از پیوندِ انسانی که فراهم میکند.
– نابرابری و انسجام. جوامعِ بسیار نابرابر، سرمایهی اجتماعیِ کمتری دارند. نابرابریِ شدید، فاصلهی اجتماعی میسازد؛ و در فاصله، اعتماد نمیروید. مردمی که در دو جهانِ موازی زندگی میکنند، بهسختی به یکدیگر باور خواهند داشت.
– تنوع و مهاجرت. یافتهای ظریف و صادقانه: در کوتاهمدت، تغییراتِ سریعِ جمعیتی میتواند اعتمادِ عمومی را کاهش دهد- اما این اثر با گذشتِ زمان و با نهادهای فراگیر جبران میشود. علمِ صادق، یافتههای ناخوشایند را هم گزارش میکند.
نمیتوان از اجتماع گفت و از فروپاشیِ آرامِ آن در دهههای اخیر نگفت. رابرت پاتنم، جامعهشناسِ آمریکایی، در پژوهشی مشهور نشان داد که آمریکاییها بهتدریج عضویت در انجمنها، شبِ مهمانی، و گفتوگو با همسایه را ترک کردند. تصویرِ استعاریِ او این بود: مردم همچنان بولینگ بازی میکنند، اما تنها- نه در تیمها. و امروز، آن روند شکلِ جدیدی یافته: جایگزینیِ رابطهی حقیقی با رابطهی مجازی. شواهد نشان میدهد استفادهی سنگین از شبکههای اجتماعی- خاصه در نوجوانان و خاصه در دخترانِ نوجوان- با افزایشِ اضطراب و افسردگی همبسته است. چرا؟ چون این شبکهها دو کارِ ویرانگر را با هم انجام میدهند: دایرهی مقایسه را بینهایت گسترده میکنند (تلهی دوم)، و زمانی را میبلعند که پیشتر صرفِ رابطهی رویاروی میشد (بزرگترین منبعِ نیکزیستی). آنها ما را «متصل» کردند و تنها گذاشتند.
یازدهم) حکومتِ ما: ستونی که بقیه بر آن تکیه دارند
و به آخرین عامل میرسیم- عاملی که ده عاملِ پیشین در سایهی آن قرار دارند. چرا حکومت مهم است؟ چون هیچیک از آن ده عامل، کاملاً «شخصی» نیستند. کیفیتِ مدرسه، امنیتِ شغلی، پاکیِ هوا، دسترسی به درمانِ روان، نابرابریِ درآمد، سلامتِ اجتماع- همه محصولِ تصمیمهای جمعیاند. اما پژوهشها چیزی بسیار غافلگیرکنندهتر نشان میدهند. وقتی دانشمندان پرسیدند «کدام ویژگیِ حکومت، بیشترین همبستگی را با نیکزیستیِ ملتها دارد؟»، پاسخ نه نوعِ نظامِ سیاسی بود و نه حتی ثروتِ ملی. سه چیز، بالاتر از همه ایستادند:
نخست: کیفیت و درستکاریِ حکمرانی. فساد، بهشکلِ قابلِاندازهگیری، نیکزیستیِ ملتها را میخورد- و نه فقط چون منابع را میدزدد. بلکه چون پیشبینیپذیری را میدزدد. ذهنِ انسان برای زندگی در جهانی که قواعدش لحظهای عوض میشود، ساخته نشده است. در جامعهی فاسد، شما نمیدانید تلاشتان به نتیجه میرسد یا نه؛ و این ندانستن، همان اضطرابِ مزمنی است که ذهن به آن عادت نمیکند.
دوم: کارآمدیِ خدماتِ عمومی. آنچه در سنجشها اهمیت دارد، اندازهی دولت نیست؛ کیفیتِ آن است. مردم از دولتی که کوچک است رنج نمیبرند؛ از دولتی که کار نمیکند رنج میبرند.
سوم: آزادی و حقِ انتخاب. پرسشِ «آیا در انتخابِ مسیرِ زندگیتان آزادید؟» یکی از قویترین پیشبینیکنندههای رضایت از زندگی در دادههای جهانی است. انسان، موجودی است که تحملِ محدودیت را دارد، اما تحملِ بیاختیاری را ندارد. توجه کنید که این، دقیقاً همان یافتهی مطالعهی کارمندانِ دولتی است- اما در مقیاسِ یک ملت. بیاختیاری، در محلِ کار قلب را بیمار میکند و در سطحِ جامعه، روح را.
و در نهایت، نکتهای که لایارد بر آن پای میفشارد: دولتها اثری فراتر از سیاستهایشان دارند؛ آنها هنجارها را میسازند. آنچه یک نظامِ آموزشی تجلیل میکند، آنچه رسانهی عمومی تبلیغ میکند، آنچه قانون پاداش میدهد- همه در حالِ شکل دادن به ارزشهای مردم است. و ارزشها، چنان که در ستونِ دوم دیدیم، مستقیماً حالِ ما را میسازند. جامعهای که موفقیتِ مالی را یگانه معیارِ ارزش انسان جا میاندازد، در واقع در حالِ تولیدِ صناعیِ نارضایتی است.
بیایید عقب بایستیم و به تصویرِ کامل نگاه کنیم. یازده عامل: رفتار، افکار، ژن، خانواده و مدرسه، سلامتِ روان، بیکاری، کیفیتِ کار، درآمد، محیطزیست، اجتماع، و حکومت. از این نقشه، چهار درسِ بزرگ بیرون میآید.
درسِ اول: مسئولیت، مشترک است
هر روایتی که تمامِ بارِ خوشبختی را بر دوشِ فرد بگذارد، ظالمانه است- چون هوای آلوده، بیکاری و فساد با مثبتاندیشی درمان نمیشوند. گفتنِ «لبخند بزن» به انسانی که در تنگنای ساختاری گرفتار است، نوعی خشونتِ مؤدبانه است. و هر روایتی که تمامِ بار را بر دوشِ ساختار بگذارد، ناتوانکننده است- چون عادت و توجه و رابطه و سپاس، واقعاً در دستانِ خودِ ماست. انتظارِ اصلاحِ جهان برای آغازِ زیستن، خود نوعی تسلیم است. حقیقت، در هر دو محور است. به همین دلیل این جستار دو محور داشت.
درسِ دوم: ما اولویتهایمان را وارونه چیدهایم
علم به ما میگوید بیشترین بازدهِ نیکزیستی در سلامتِ روان، کیفیتِ روابط، امنیتِ شغلی، سلامتِ عاطفیِ کودکان و اعتمادِ اجتماعی است. و ما بیشترین منابعمان را صرفِ رشدِ کمّی، مصرفِ بیشتر، و رقابتِ موقعیتی میکنیم. اما این یک شکستِ اخلاقی نیست. یک خطای اندازهگیری است. و این تشخیص، تفاوتی بزرگ ایجاد میکند- چون خطای اندازهگیری، قابلِ تصحیح است. قاعده، بیرحم و روشن است: ما آنچه را بهینه میکنیم که میسنجیم. تا زمانی که تنها تولیدِ ناخالص را بسنجیم، تنها تولیدِ ناخالص را بیشینه خواهیم کرد- و از خود خواهیم پرسید چرا با این همه پیشرفت، حالمان بهتر نشده.
درسِ سوم: باید بدانیم به چه چیزی عادت نمیکنیم
اگر تمامِ این جستار را در یک قاعدهی عملی برای سیاستگذار خلاصه کنیم، همین است: رنجهایی را هدف بگیر که مردم به آنها عادت نمیکنند. افسردگی، دردِ مزمن، بیکاری، تنهایی، سروصدا، بیاعتمادی و ناامنی زخمهایی هستند که جوش نمیخورند. هر ریالی که به آنها برسد، ماندگار است. و در برابر، از سرمایهگذاریِ بیپایان در لذتهایی که در تردمیلِ سازگاری بخار میشوند، دست بردار. این، تفاوتِ میانِ سیاستگذاریِ عالمانه و سیاستگذاریِ پرسروصدا است.
درسِ چهارم، و امیدبخشترین: ما میدانیم چه باید کرد
بسیاری از بحرانهای بشری، بحرانِ دانش هستند: نمیدانیم سرطان را چگونه درمان کنیم، نمیدانیم پیری را چگونه معکوس کنیم. اما این یکی، نیست. شواهد موجود است. مداخلات آزموده شدهاند. هزینهها محاسبه شدهاند. برنامههای ملی اجرا و ارزیابی شدهاند. ما میدانیم رواندرمانی کار میکند و میدانیم چقدر هزینه دارد. میدانیم آموزشِ مهارتهای هیجانی به کودکان اثر دارد. میدانیم اشتغال و اعتماد و هوای پاک، حال مردم را بهتر میکنند. آنچه کم است، نه دانش است و نه پول. آنچه کم است، ارادهِی جمعی برای عوض کردنِ آن عددی است که به آن نگاه میکنیم.
و کلامِ آخر
جرمی بنتام، دو قرن پیش، اصلی پیشنهاد کرد که سادهتر از آن نمیشود: بیشترین خوشبختی برای بیشترین شمار. آن زمان، این یک آرزوی فلسفی بود؛ زیبا، اما بیابزار. امروز، برای نخستین بار در تاریخِ بشر، به یک پروژهی قابلِ اجرا تبدیل شده است. ما ابزارِ سنجش داریم، شواهدِ علّی داریم، واحدِ محاسبه داریم، و نمونههای اجرایی. اما شاید مهمترین دستاوردِ این علم، در سطحِ ملتها نباشد؛ در سطحِ همین امروزِ من و شما باشد. چون این پژوهشها، در پسِ همهی جدولها و منحنیهایشان، یک چیزِ ساده را به ما بازگفتهاند- چیزی که همهی سنتهای خرد، از ارسطو تا اپیکتتوس تا آدام اسمیت، از پیش میدانستند و ما در هیاهوی رشد و رقابت فراموشاش کردیم: حالِ خوب، در جایی نیست که ما دنبالاش میدویم.
در بیشتر داشتن نیست؛ در بیشتر بودن با دیگران است. در بالاتر رفتن از دیگری نیست؛ در افزودن به سهمِ دیگری است. در رسیدن به آیندهای نیست که برایاش امروز را قربانی میکنیم؛ در حاضر بودن در همین لحظهای است که در حالِ گذشتن است. و اگر این علم یک جمله برای گفتن داشته باشد، شاید همان جملهی هشتادسالهی آن مطالعهی بلندمدت باشد؛ جملهای که صدها زندگی برای اثباتاش صرف شد و در پایان، از هر معادلهای سادهتر بود: روابطِ خوب، ما را سالمتر و شادتر نگه میدارند. تمام.
۲۱۶۲۱۶






نظر شما