مناسبات درون حزب توده به روایت همسر سیاوش کسرایی / همه رفقا برابر بودند، اما بعضی برابرتر / دستور معرفی مجاهدین و  مقام‌های بلندپایه دولتی فامیل

گفتم من به این حزب به واسطه انسانیت و مردم‌دوستی علاقه‌مند شدم. گفتند کار امنیتی است. گفتم کار امنیتی نخواهم کرد و از جاسوسی خوشم نمی‌آید. این اتفاق دو هفته قبل از دستگیری اعضای حزب بود. من مجاهد می‌شناختم اما معرفی نکردم، فامیل‌هایم که رده دولتی بالا داشتند را هم معرفی نکردم.

امیرحسین جعفری، روزنامه‌نگار و پژوهشگر تاریخ: تاریخ شفاهی هاروارد با مرگ لاجوردی به پایان نرسید زیرا این کار ارشمند هر زمان که توسط پژوهشگری گوش داده شود، یعنی حبیب لاجوردی هم زنده است. از سوی دیگر بخش‌های مهمی از این مصاحبه‌ها در سال‌های بعد از انجام آن مصاحبه و یا مرگ حاضران منتشر شده است. یکی از مصاحبه‌های جالب این مجموعه که آخرین نوار ضبط‌شده توسط مرحوم لاجوردی است، گفت‌وگو با مهری نوذری، همسر سیاوش کسرایی و خواهر منوچهر نوذری است. این گفت‌وگو که اخیراً اجازه انتشار یافته، در هشت نوار منتشر شده است. اگرچه در بین نوار دوم و سوم یک اختلاف روایت وجود دارد که احتمالاً ناشی از قطع بخشی از روایت یا خواسته و یا ناخواسته است.

درباره سیاوش

سیاوش کسرایی متولد ۵ اسفند ۱۳۰۵ شاعر، عضو حزب توده ایران و شاگرد نیما یوشیج و سراینده نخستین منظومه حماسی آرش کمانگیر بود. او در اصفهان متولد شد، اما از کودکی در تهران رشد کرد و تحصیلات خود را در مدرسه ادب، مدرسه نظام، دارالفنون و دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران به پایان رساند. کسرایی از دهه ۱۳۲۰ به حزب توده پیوست و تا دهه‌ها به آرمان‌های چپ‌گرایانه وفادار ماند. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مدت کوتاهی زندانی شد. او از بنیان‌گذاران انجمن ادبی شمع سوخته و کانون نویسندگان ایران بود و در کنار شعر، به تدریس ادبیات و فعالیت در سازمان‌های مرتبط با بهداشت و مسکن نیز پرداخت.

شخصیت کسرایی ترکیبی از حساسیت عمیق انسانی، خوش‌معاشرتی و تعهد سیاسی بود. خانه او در تهران به محلی برای گردهمایی شاعران، نویسندگان و روشنفکران تبدیل شده بود؛ جایی که دوستان ادبی‌اش مانند هوشنگ ابتهاج، م. ا. به‌آذین، شاهرخ مسکوب، فریدون مشیری و دیگران آزادانه آمد و رفت می‌کردند. پس از سرکوب حزب توده در سال ۱۳۶۲ او همراه خانواده از ایران خارج شد، ابتدا در کابل و سپس در مسکو زندگی کرد و سرانجام به وین رفت. تجربه مهاجرت و فروپاشی آرمان‌های حزبی او را به افسردگی و ناامیدی کشاند؛ تجربه‌ای که در آخرین اثر حماسی‌اش، مهره سرخ، به‌روشنی بازتاب یافته است. کسرایی در وین بر اثر عوارض جراحی قلب و ذات‌الریه درگذشت و در گورستان مرکزی این شهر به خاک سپرده شد.

آشنایی مهری نوذری و کسرایی

مهری نوذری متولد ۱۳۰۸ طراح لباس و خیاط معروف تهران بود و خواهر منوچهر نوذری، هنرمند دوبله، بازیگری و مجری رادیو و تلویزیون. او در سال ۱۳۴۰ در منزل خواهر پرویز نیک‌خواه با کسرایی آشنا شد؛ آشنایی‌ای که بر پایه علاقه قبلی‌اش به شعر او شکل گرفت. آن‌ها در مرداد ۱۳۴۱ ازدواج کردند. مهری نقش مهمی در تأمین زندگی خانواده داشت. به گفته دخترشان بی‌بی کسرایی، او با سرانگشتان هنرمندانه‌اش لباس سفارش می‌گرفت و هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کرد.

مهری شخصیتی صبور، متحمل و حمایت‌گر داشت. او فضای خانه را برای دوستان سیاوش باز نگه می‌داشت و در دوره‌های سخت سیاسی و مهاجرت، کنار همسرش ماند. در روایت‌هایش از زندگی مشترک، بر رفاقت عمیق، دموکراسی خانگی کسرایی و در عین حال فشارهای روحی ناشی از فعالیت سیاسی مخفی تأکید می‌کند. او در مهاجرت نیز همراه همسرش بود و پس از درگذشت کسرایی در وین، سال‌ها به زندگی ادامه داد. مهری نوذری چند ماه قبل در سال ۱۴۰۴ درگذشت و تشییع‌جنازه‌اش در وین برگزار شد.

مصاحبه مهری نوذری یک شوک تاریخی برای هواداران حزب توده است

مصاحبه مهری نوذری یک شوک تاریخی برای هواداران حزب توده و یا وفاداران به قرائت‌های تاریخی این حزب است. مهری نوذری گزینه‌ای نیست که بتوان او را بایکوت کرد و یا روایت‌هایش را نامعتبر جلوه داد. او در سال ۱۳۷۷ و ۱۳۷۸در گفت‌وگویی مفصل با حبیب لاجوردی به زندگی‌نامه سیاوش کسرایی، آشنایی این دو نفر، عضویت در حزب توده، محدودیت‌های زمان شاه، بحران‌های پس از انقلاب، انتشار نشریه نوید، حیدر مهرگان، تخلفات اعضای حزب توده در افغانستان، ارتباطات با شوروی و اختلاف با حزب توده و خروج به سمت اروپا اشاره کرده است.

نوذری در این گفت‌وگو مسئله حزب توده را از نگاه یک دشمن نمی‌بیند، او حزب توده را محترم شمرده و چهره‌های برجسته آن ازجمله احسان طبری، نورالدین کیانوری، مریم فیروز و رحمان هاتفی نیز در کلام وی جایگاهی ویژه دارند. ازجمله رحمان هاتفی که وی مدعی است زندگی و تفکرات او تضادی با هم نداشت و بیشتر از دیگر افراد از او تمجید می‌کند. وی مدعی است که اولین انتقاد از شوروی را از همسر جوانشیر، دبیر دوم حزب توده ایران، شنیده است اما به‌مرور زمان انتقادات او به شوروی نیز آغاز می‌شود. اگرچه در لابه‌لای همین انتقادات نیز نگاه منصفانه خود را از دست نمی‌دهد و بابت حمایت روس‌ها از تحصیل فرزندانش در مسکو و زندگی خودشان در آن‌جا تشکر می‌کند.

او مدعی است:

«دکتر کیانوری روزهای سه‌شنبه با مریم فیروز به خانه ما می‌آمد. ورود آن‌ها برای من مطلوب بود چون هردوی آن‌ها را دوست داشته و دارم. از نظر حزبی و این‌که گفتند این‌ها جاسوس بودند، هیچ‌وقت نمی‌توانم تصور کنم این دو نفر جاسوس باشند. من شخصاً این دو نفر را خیلی دوست داشتم اما هروقت به خانه ما می‌آمدند اعتراضات من و دخترم شروع می‌شد. آقای دکتر کیانوری هم جواب می‌دادند اما اکثرا ما را قانع نمی‌کرد اما احترام ایشان باعث می‌شد زیادتر حرف نزنیم. کیانوری واقعاً آدم خوبی بود و هنوز هم نمی‌توانم باور کنم او جاسوس بوده است. من که در روابط سیاسی او حضور نداشتم. او فوق‌العاده آدم خوبی بود.»

وی به دستگیری و اعترافات تلویزیونی اعضای حزب توده هم اشاره می‌کند و می‌گوید خانواده‌اش از شنیدن این حرف‌ها دچار بحران روحی شده‌اند.

«من یک جاسیگاری بلور جلوی دستم بود که می‌خواستم به سمت تلویزیون پرت کنم که جلویم را گرفتند.»

او در ادامه اما به برخی رفتارهای چهره‌هایی اشاره می‌کند که نام آن‌ها را یاد ذکر نکرده و یا مدعی است که تنها نام مستعار آن افراد را می‌شناسد. مشخصاً وی مدعی است که حزب توده در ایران از نیروهای خود خواسته بود به عنوان بازوی اجرایی حاکمیت، اقدام به معرفی نیروهای سازمان مجاهدین خلق کرده و یا برخی از موضوعات سیاسی را به آن‌ها تحمیل کنند. یکی از مهم‌ترین این خواسته‌ها، معرفی آشنایان نیروهای حزبی بود که در دولت سمت بالایی داشتند.

«رهنمودهایی درباره حوزه‌ها می‌آمد که غیراصولی بود و من قبول نداشتم. مثلاً اگر مجاهدین را می‌شناسیم معرفی کنیم یا موضع‌گیری ما درباره جنگ ایران و عراق چه هست. اگر فامیل‌هایی داریم که در ارگان‌های دولتی صاحب مقامات بالایی بودند را با اسم و آدرس معرفی کنیم که در جلسه بعد که رفقا اسم وآدرس اقوام‌شان را آورده بودند از من پرسیدند که گفتم کسی را ندارم. در جلسه بعد گفتند تحقیق کردیم و شما عده‌ای فامیل مطرح دارید و چرا معرفی نکردید؟ این سرپیچی از اصول حزب است. گفتم من به این حزب به واسطه انسانیت و مردم‌دوستی علاقه‌مند شدم. گفتند کار امنیتی است. گفتم کار امنیتی نخواهم کرد و از جاسوسی خوشم نمی‌آید. این اتفاق دو هفته قبل از دستگیری اعضای حزب بود. من مجاهد می‌شناختم اما معرفی نکردم، فامیل‌هایم که رده دولتی بالا داشتند را هم معرفی نکردم. من به این کارها معتقد نبودم و هنوز هم نیستم.»

اگر این ادعاها را جلوی یک توده‌ای پیر بگذاریم که آن سال‌ها در ایران بوده شاید مدعی شود که مجاهدین خلق (منافقین) دشمن انقلاب شده بودند و معرفی آن‌ها طبیعی بود و از سوی دیگر شناخت اقوام نیروهای حزبی نیز به پیشبرد اهداف حزب و نفوذ سیاسی بیشتر آن و حتی شناخت بهتر خود نیروها کمک می‌کرد؛ اما آیا واقعیت به همین سادگی است؟ از سوی دیگر چرا حزب توده و هواداران آن تا به حال چنین موضوعاتی را به صورت علنی مطرح نکرده‌اند و باید پس از گذشت نزدیک چهل سال، با انتشار خاطرات همسر یکی از اعضای حزبی مشخص شود این جریان چه خواسته‌هایی از نیروهای خود داشته است؟

غروب کابل و رادیو حزب توده

بخش غم‌انگیز این خاطرات درباره افغانستان گفته می‌شود. زمانی که سیاوش کسرایی زودتر از خانواده و از طریق کانال‌های مربوط به حزب توده و سازمان فداییان خلق ایران اکثریت به افغانستان فرار می‌کند. با دستگیری سران حزب توده، باقی‌مانده نیروهای آن تصمیم به فرار می‌گیرند و عموم آن‌ها به سمت افغانستان می‌روند. سیر مهاجرتی که از افغانستان به ازبکستان و سپس شوروی و اروپا ادامه می‌یابد. سیاوش کسرایی در کابل مسئولیتی در رادیو زحمتکشان پیدا می‌کند. رادیویی که به صورت مشترک میان حزب توده و سازمان فداییان اکثریت اداره می‌شد. اولین انتقادی که کسرایی به صورت خصوصی به نوذری می‌گوید مسائل مالی حزب توده است که به گفته کسرایی در افغانستان بسیار مبهم بوده است. خانواده‌های توده‌ای از ابتدا در ساختاری طبقاتی قرار می‌گیرند. خانه‌ها، حقوق‌ها و حتی رفتار حزبی با نیروها در ساختاری نابرابر قرار می‌گیرد که موجب انتقاد مهری نوذی بوده است.

نوذری مدعی است که بارها از تفاوت حقوق‌ها انتقاد کرده اما مسئولین حزبی در پاسخ به او می‌گوید: «شما گویا دوست دارید در همین حیاط آتش‌تان بزنند!»

درحالی‌که پیشنهاد نوذری این بوده که حقوق‌ها به صورت برابر داده شود یا آن‌هایی که حقوق بیشتری می‌گیرند، ۱۰ هزار افغانی از حقوق ۲۴ هزار افغانی‌شان را به خانواده‌های زندانیان سیاسی در ایران ببخشند اما در آخر متوجه می‌شود که تنها خانواده سیاوش کسرایی حقوقش را برای این پروژه اختصاص داده و آن پول‌ها نیز به ایران نرسیده است. مشخصاً او اشاره می‌کند که آذر همسر احسان طبری در فقر و تنگدستی و بیماری در ایران روزگار می‌گذرانده و یک خانواده غیرتوده‌ای از او حمایت کرده بودند. این در حالی بود که حزب توده از وضعیت او مطلع بوده و امکان کمک مالی به او را هم داشته است. نکته قابل توجه این‌جاست که طبق روایت خانم نوذری، مردم افغانستان نیز با نیروهای شوروی اصلا ارتباط خوبی نداشتند و روس‌ها نتوانسته بودند اعتماد مردم را جلب کنند. این در حالی است که در تبلیغات آن‌ها، مردم افغانستان مردمی بی‌چاره جلوه داده می‌شوند که شوروی برای آن‌ها مدرسه و بیمارستان ساخته است. عینا مشابه روایتی که آمریکایی‌ها پس از اشغال عراق از خود منتشر می‌کنند.

یکی دیگر از انتقادات مهری نوذری مربوط به حسادت‌های شخصی در حزب توده بود. او مدعی است که برخی چهره‌ها که به قول خودش در ایران برای او حکم پیامبر داشتند، در افغانستان می‌توانستند قصد جان آن‌ها را هم بکنند. در یک مورد دختر نوذری به او توصیه می‌کند که پنجره اتاق‌شان را ببندد چون ممکن است همسایه که عضو مشاور کمیته مرکزی است آن‌ها را به قتل برساند. این به قتل رساندن در گفته نوذری به واسطه تضاد سیاسی یا دشمنی نیست بلکه به واسطه حسادت شخصی است که چرا کسرایی را همه می‌شناسند! در یک نمونه دیگر نوذری مدعی می‌شود که خانه آن‌ها را به دستور حزب می‌گیرند و کسرایی مجبور می‌شود در خانه یک خانواده افغانستانی ساکن شود چون خانه آن‌ها مورد طمع و خواسته مسئول رادیو زحمتکشان بوده است. در یک مورد دیگر او می‌گوید که پرونده‌سازی در میان توده‌ای‌ها در خارج امری رایج بود و در یک نمونه گزارشی دروغ بر علیه او توسط علی خاوری نوشته شده که مهری نوذری خواستار پناهندگی به پاریس بوده است.

این حجم از تضاد و چالش میان انسان‌هایی که مدعی برابری و انسانیت هستند نشان می‌دهد شرایط سخت تا چه حد می‌تواند انسان‌ها را از اصول انسانی جا بگذارد. حسادت شخصی آن هم با چهره‌ای مانند سیاوش کسرایی به‌واقع عجیب است و با آن‌چه درباره تاریخ حزب توده گفته شده متفاوت است.

زندگی در سرزمین شوراها

پس از افغانستان خانواده کسرایی به شوروی نقل مکان می‌کنند. در شوروی نیز تضادهای حزبی و حتی ساختار طبقاتی وجود داشت. در یک مورد نوذری می‌گوید حزب بسته‌های غذا به نیروهای رده‌بالای حزب می‌داد اما رده‌های پایین مجبور به کارهای سخت بودند.

تضاد میان کسرایی و دبیرکل حزب توده به جایی می‌رسد که کسرایی در تلفن آخر خود به علی خاوری می‌گوید:

«من دو گلوله می‌خواهم یکی به سر تو بزنم یکی به قلب خودم! من گلایه از دبیرکل حزب را کجا ببرم؟»

نوذری اشاره می‌کند که تمام تلاش خود را برای خروج فرزندانش از افغانستان کرده است. دختر و پسر او به مسکو می‌روند اما حزب توده در آن‌جا نیز حمایتی از این خانواده نمی‌کند. در این دوره کسرایی نیز از کمیته مرکزی استعفا داده بود و حزب توده اجازه نمی‌دهد او انتقاداتش را بیان کند و حتی در یک نوبت نامه‌های او را می‌گیرند. پس از این دوره نیز در مسکو حقوق سیاوش کسرایی از طرف حزب توده و با دستور علی خاوری توقیف می‌شود. کسرایی می‌گوید:

«من فکر می‌کردم این‌جا صلیب سرخ است، نمی‌دانستم حزب توده مسئول اینجاست»

سپس صلیب سرخ می‌گوید نامه بنویسید تا از نهاد دیگری به شما پول دهیم! پس از چند روز می‌گویند کتاب بنویس تا با پول چاپ کتابت زندگی کنی! نوذری می‌گوید وقتی بعد از دو سال به مسکو برگشت، متوجه شد حتی لباس‌های‌شان را هم فروخته‌اند تا زندگی کنند. پس از آن هم نوذری با خیاطی مانند آن‌چه از اول جوانی انجام داده بود، خرج این خانواده را پرداخت می‌کرد. او مدعی است که سیاوش کسرایی تا آخر عمر مدعی بود که به‌زودی به ایران بازمی‌گردد اگرچه زمانی که حزب توده پرچم‌دار شعار سرنگونی در خارج از کشور به سال ۱۳۶۵ شد، کسرایی باید می‌فهمید دیگر راه بازگشتی نیست. حزب توده مسیری را در خارج از کشور پیمود که نه‌تنها باعث برخورد تندتر در داخل ایران شد، بلکه نیروهای آن در خارج نیز دچار بن‌بست تئوریک و سیاسی شدند. کسرایی درنهایت، سرشار از ناامیدی و شکست ایدئولوژیک در وین به سال ۱۳۷۴ درگذشت.

این گفت‌وگو به عنوان یک سند معتبر نشان می‌دهد حزب توده در روابط درونی خود در خارج از کشور، به‌خصوص پس از عبور از کیانوری تا چه حد در میان امیال انسانی و بحران‌های هویتی گرفتار می‌شود. تجربه‌ای که در دیگر گروه‌های چپ مانند سازمان اکثریت کمتر دیده می‌شود اما حزب توده به عنوان میراث‌دار جریان چپ در تاریخ معاصر ایران، وضعیت بسیار اسفبارتر از دیگر گروه‌های جوان چپ‌گرا در خارج از کشور پیدا می‌کند که تنها یک نمونه آن برخوردی است که با سیاوش کسرایی انجام می‌شود و یا تبدیل شدن آن به چند خط متفاوت با نشریات مختلف که نشان از تضاد عمیق میان روایت‌های آن‌ها از مسائل سیاسی است. مشخصا امروزه بازماندگان حزب توده در یک جناح دنبال اصلاحات و اصلاح‌طلبان و صندوق انتخابات می‌گردند، یک جناح دیگر نیز کماکان دنبال شعار سرنگونی و یک جناح هم در داخل به جریان محور مقاومتی پیوسته است. هرچند با وجود تمامی این انتقادات، تلاش‌های حزب توده در سال‌های پیش از انقلاب در تقابل با رژیم سلطنتی و تلاش برای تحقق حقوق کارگران و زحمتکشان ایران قابل نقد نیست و بخشی از فرآیند مثبت تاریخی این جریان است اما رفتارهای درونی این حزب و ارتباطات خارجی آن کماکان محل انتقاد پژوهشگران تاریخی است.

به گزارش «خبرآنلاین» این گفت و گو همانند هر روایت فردی دیگری از این جنس، حاوی نکاتی ناگفته‌ای از یکی از نیرومندترین و پیچیده‌ترین احزاب سیاسی تاریخ معاصر ایران است اما پذیرش ادعاهای مطرح‌شده در آن نیازمند راستی‌آزمایی و مشروط به مستندسازی آنهاست.

۲۵۹

کد مطلب 2294309

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 7 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین