فریدون هویدا: به برادرم گفتم شاه مدت‌هاست عوض شده، دیگر نظر کسی را نمی‌خواهد/ وزارت خارجه هیچ‌کاره بود

فریدون هویدا، دیپلمات پیشین و برادر نخست‌وزیر وقت، در خاطرات شفاهی خود از تغییر رفتار محمدرضا شاه در اواخر دهه ۴۰، نقش تشریفاتی وزارت امور خارجه و انحصار کامل تصمیم‌گیری‌های کلان در دربار روایت می‌کند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین: فریدون هویدا  (۳۰ شهریور ۱۳۰۳ – ۱۲ آبان ۱۳۸۵)، دیپلمات، نویسنده و برادر امیرعباس هویدا،  در دمشق به دنیا آمد. پدرش در آن زمان کنسول ایران در سوریه، لبنان و فلسطین بود. او دوران تحصیل خود را در بیروت و سپس اروپا گذراند و پس از ورود به دستگاه دیپلماسی ایران، مسئولیت‌هایی در وزارت امور خارجه ازجمله معاونت وزیر و نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد برعهده گرفت؛ او از آذر ۱۳۵۰ تا دی ۱۳۵۷ نماینده دائم ایران در سازمان ملل متحد بود. هویدا در گفت‌وگویی با مهناز افخمی در برنامه تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران، در دو نوبت، در بیستم ژوئن و پنجم مه ۱۹۸۸ [۱۵ اردیبهشت و ۳۰ خرداد ۱۳۶۷]، از تجربه‌های شخصی خود در دوران پهلوی، رابطه با محمدرضا شاه، وضعیت دستگاه دیپلماسی، فعالیت‌های ساواک و برداشت‌هایش از ساختار قدرت در ایران سخن گفته است. در ادامه قسمت هایی از این گفت‌وگو را می‌خوانید:

مدت‌هاست شاه عوض شده؛ دیگر نظر کسی را نمی‌خواهد

فریدون هویدا در این بخش از مصاحبه، از تغییر رفتاری می‌گوید که در اواخر دهه چهل خورشیدی در محمدرضا شاه مشاهده کرده بود. او همچنین از گفت‌وگوی خود با برادرش امیرعباس هویدا درباره این تغییر، سفر به یزد و بم، حضور مأموران امنیتی و ماجرای دیدار با رئیس عفو بین‌الملل سخن می‌گوید:

« اواخر ۱۹۶۹ [۱۳۴۸ خورشیدی] که من هر دفعه که می‌آمدم از یک سفر شرفیاب می‌شدم برای گزارش و این چیزها... یک چیز احساس کردم، یک تغییری در شاه و یک مرتبه این شخصی که اولی که من دیده بودم آدم متواضعی بود و می‌گفت بیایید و بکنید و گوش می‌داد به حرف‌ها، این چیز شده بود، یک مرتبه یک حالت آروگانس (Arrogance)، غرور، احساس کردم؛ یعنی هیچی. قبلش وقتی توی گزارشم یک چیزهای انتقادی می‌گفتم بحث می‌کرد، جواب می‌داد، این دفعه هیچی، زد، این این‌طور است، آن بد است، این خوب است. خیلی خیلی این تغییر برایم عجیب بود و نمی‌فهمیدم این چرا این‌طور است. پیش خودم فکر می‌کردم ممکن است یک خونریزی مختصری توی مغزی داشته باشد، آن اتفاق می‌افتد و آن‌وقت این خونریزی‌ها بستگی دارد از لحاظ طبی به مقدارش، اصلاً کاراکتر (Character) انسان را عوض می‌کند.

سؤال: یعنی این‌قدر شدید بود تغییر؟

آقای [فریدون] هویدا: این تغییر برای این‌که من آخر می‌رفتم مسافرت و می‌آمدم، فاصله آن‌هایی که هر روز می‌دیدند متوجه نمی‌شدند چون هر روز می‌دیدند، رفته‌رفته عادت شده بود. برای من که در سه ماه ندیده بودم، این را دیده بودم زمین تا آسمان فرق کرده بود. من این خیال را کردم. همان زمان بود که شنیدم سرطان دارد که می‌گفتند نخیر دروغ است و این‌ها. آن موقع مسافرت می‌رفت خارج، طبیب اتریشی داشت، می‌رفت اتریش... بعد شنیدم بدون والیوم نمی‌تواند بخوابد. یک مرتبه سر میز نهار بودم در دربار و صحبت والیوم شد. من به‌ طور شوخی داشتم می‌گفتم که والیوم یک می‌خورم من گاهی، شاه برگشت گفت نه والیوم یک که وجود ندارد. گفتم می‌دانم والیوم دو است، من دو تکه می‌کنم نصفش را می‌خورم، این می‌شود والیوم یک. خندید گفت والیوم که بد نیست، من والیوم ۱۲ می‌خورم. آن‌جا من فکر کردم که این والیوم برای این‌که والیوم را وقتی که آدم معتاد می‌شود مثل دراگ است، کاراکتر را عوض می‌کند. نمی‌دانستم چه فکر کنم چرا این‌طور شده، رفته‌رفته خیلی...

سؤال: صحبت چه کردید با برادرتان؟

آقای [فریدون] هویدا: بله‌بله، برادرم گفت که مدت‌هاست شاه عوض شده، دیگر چیز نمی‌کند، نظر کسی را دیگر نمی‌خواهد، همان نظر خودش هست. به برادرم گفتم چکار کنیم، آخر این‌که نمی‌شود، این راه غلطی است، برای این‌که یک نفر آدم که نمی‌تواند. برادرم گفت نمی‌دانم. این حرف برادرم را من هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. گفت ببین جانم، مملکت مهم است و این شاه اگر نباشد این مملکت از هم می‌پاشد. این مملکتی نیست که به حدود چیز رسیده باشد که یکی باقی بماند، می‌پاشد از هم، همه‌چیز از هم می‌پاشد [...] باید هر عیبی که داشته باشد این را تقویت کرد، نگه داشت تا این که این کارها انجام بشود. می‌گفت این چیز است، این را به‌هیچ‌وجه چیز نکن. من گفتم من می‌خواهم ول کنم بروم، من حوصله‌ام سر آمده، می‌خواهم برگردم به نویسندگی، هنر، این‌ها، کارهای خودم. آن‌وقت برادرم گفت [...] می‌خواستی از اول نیایی، وقتی منصور به تو گفت می‌خواستی نیایی. این جایی نیست که آدم استعفا بدهد، استعفا می‌دهی یعنی ضدی، این سیستم ما است. می‌خواهی بروی، خودت برو به شاه بگو مرخصی بگیر، ول کن برو.....

آن‌وقت در آن زمان هم بود موضوع شکنجه و این‌ها پیش آمد، برای این‌که من که چیز بودم، وارد نبودم، نمی‌دانستم چه خبر است. این رئیس امنستی اینترنشنال (Amnesty International) [عفو بین‌الملل] با من دوست بود، برای این‌که با هم کارمند بودیم در یونسکو و در یونسکو آن رئیس استاف اسوسیشن [انجمن کارمندان] بود، من هم نایب‌رئیس استاف اسوسیشن، او انگلیسی بود و من ایرانی و آن زمان با هم همکاری می‌کردیم. آن‌وقت آن ول کرد رفت امنستی اینترنشنال رئیسش شد، من هم دیگر تماسی باهاش نداشتم تا این‌که یک روزی در نیویورک نشسته بودم، سفیر بودم، این آمد سراغ من که آقا تورچر [شکنجه] هست و نمی‌دانم چه هست در ایران و چیز هست و هی اعتراضاتی می‌شود به ما. خوب ما این‌ها را منتشر می‌کنیم ولی اگر ما را بگذارند برویم آن‌جا راستش را خواهیم گفت، آن چیزی را که می‌بینیم خواهیم گفت. گفت من آمدم تو را ببینم برای این‌که با هم رفیقیم، هر ایرانی دیگر که می‌بینم رسمی است، نمی‌پذیرد مرا. من هم خوب چیز کردم، تلگراف کردم. گفتند غلط کردید شما این را راه دادید. من هم خیلی اوقاتم تلخ شد، گفتم استعفا می‌دهم، این رفیق من هست، من رفیقم را نپذیرم، دوستم را؟!

سؤال: یعنی شاه جواب داده بود؟

آقای [فریدون] هویدا: من هم رفتم تهران و شرفیاب شدم، گفتم این چیز است، نمی‌شود، دنیاست و نمی‌شود از این چیز رفت. گفت این کارها دروغ است. گفتم اگر دروغ است پس بگذارید بیاید، نمی‌شود چیز کرد. تا بالاخره گفت خوب شما بروید، راجی سفیر شده بود در لندن، گفت شما بروید لندن این را معرفی کنید به راجی بگویید که می‌تواند بیاید. من هم رفتم و این را در تماس گذاشتم و آن موقع چیز بود.»

وزارت خارجه هیچ‌کاره بود؛ یک پستخانه‌ای بودیم

در بخشی دیگر فریدون هویدا از نحوه تصمیم‌گیری در وزارت امور خارجه، جلسه مربوط به بحرین، مأموریت محرمانه‌اش درباره جنگ ویتنام و شیوه صدور دستور از سوی شاه سخن می‌گوید:

«سیستم کار این بود که یک مقداری تلگراف‌هایی می‌آمد یا جواب سؤال‌هایی که می‌شد یا گزارش چیزهایی که دیده می‌شد، این‌ها قبل از این‌که هرکسی ببیند هیچ‌کسی نمی‌دید، وزیرخارجه زیربغلش می‌گذاشت می‌برد پیش شاه نشان می‌داد و می‌آمد. وزارت خارجه هیچ تصمیمی نمی‌گرفت، هیچ‌کاره بود، یک پستخانه‌ای بودیم، یک چیزهایی می‌برد وزیر می‌داد، وزیر هم خودش چیز نمی‌کرد، دستور می‌گرفت، آن‌وقت این دستورها را می‌آمد ابلاغ می‌کرد: شما این کار را بکنید، شما آن را این‌طوری جواب بدهید و...

سؤال: یعنی شاه درحقیقت خودش وزیرخارجه بود؟

آقای  [فریدون] هویدا: خودش وزیر خارجه بود.

سؤال: آن‌وقت پس این به اصطلاح اداره بین‌المللی چکار بایستی می‌کرد؟

آقای [فریدون] هویدا: کارهای جزئیات. مثلاً می‌آمدند می‌گفتند که مبارزه با بی‌سوادی را شروع کنید، بالا که اهمیت نمی‌دادند. این‌ها چیزهای تکنیک بود، این‌ها را می‌بایستی جواب می‌دادید. کمیته زنان می‌خواهد تشکیل جلسه بدهد فلان‌جا، خوب بروید کارهایش را بکنید. خودمان می‌کردیم دیگر، این‌ها کارهای تکنیکی بود. مثلاً سازمان ملل سؤال می‌کرد چند تا مدرسه امسال باز کردید، ما می‌رفتیم می‌پرسیدیم از وزارت آموزش و پرورش و جواب می‌دادیم و کار ما این بود؛ یعنی کارهای تکنیکی معمولی می‌کردیم. گاهی هم خوب وقتی یک چیزی به نظرمان می‌رسید برمی‌داشتیم یک دوکلمه‌ای می‌نوشتیم به وزیرخارجه که آقا به عقیده این بنده این است، آن‌ هم می‌خواند اگر دلش می‌خواست می‌برد پیش شاه یا نمی‌برد، خیلی کم اتفاق می‌افتاد. مثلاً من خودم چندین گزارش نوشته بودم راجع به آفریقای جنوبی که نبرد پیش شاه هیچ‌کدامش را.

... یک‌دفعه ما را جمع کردند که نظر بدهید، یک چند تا یعنی تقریباً ده نفر از اعضای عالی‌رتبه وزارت خارجه، موضوع بحرین بود. آن‌وقت می‌خواستند بحرین را بدهند، که بیایید نظر بدهید که ما هم رفتیم تو آن جلسه نشستیم و اعلیحضرت هم آمد و هرکدام هم گفتیم، اغلب چیز بودیم که این نمی‌شود؛ یعنی البته این‌طوری صریحاً که نمی‌شد آن‌جا صحبت کرد. آن زمان ۱۹۷۰ [۱۳۴۹-۱۳۴۸]، همین‌طوری که گفتم تغییر اخلاقی شاه شده بود؛ یعنی نمی‌شد بحث کرد. چیز کردیم، یعنی باید ما پوزیسیون ناسیونالیستی خودمان را چیز کنیم و این‌ها. هر کدام نظر خودمان را با دلایلش دادیم و ایشان هم گوش کردند، هیچی نگفتند. بعد وزیرخارجه زاهدی بود، آمد شروع کرد به چیز کردن که بله بروید آن کار را بکنیم، کشتی بفرستیم، چیز بفرستیم.

آن آن‌جا بود که اعلیحضرت برگشتند یک لبخندی زدند، گفت شما واقعاً شمشیر چوبی‌تان را مثل دون‌ کیشوت درآوردید. بعد هم جلسه به هم خورد، آمدیم بیرون دیدم زاهدی دارد از دوستانش می‌پرسد این دانکی گفت، نفهمیده بود. وقتی که آمدیم بیرون فهمیدیم که تصمیم گرفته شده، حالا یک کمدی ما را آوردند آن‌جا.

سؤال: فکر می‌کنید چرا این تصمیم را شاه گرفته بود؟

آقای هویدا: برای این‌که می‌خواست آن جزایر را بگیرد. بحرین را که نمی‌توانست بگیرد ولی آن جزایر را می‌توانست بگیرد و آن‌ وقت فکر می‌کرد که این قضیه بحرین یک روابطی با عرب‌ها یک‌ طوری بهتر بکند و آن‌ وقت آن جزایر را که گرفته از لحاظ استراتژیک مهم بود و رفته‌رفته ایران هم قوی‌تر و پول‌دارتر و آدم بیشتر دارد و نیروی انسانی‌اش هم بیشتر است، چیز می‌شود مرکز می‌شود [...].

یک چیز دیگر می‌خواستم بگویم. این را وزارت خارجه برای این‌که این تنها دفعه‌ای بود که من یک کار خیلی مهمی یک مرتبه به من رجوع شد که هیچ ربطی به خود وزارت خارجه نداشت، که آن‌جا فهمیدم که سیاست شاه چه هست. زمان چیز بود، ۱۹۶۸ یا ۱۹۶۹، هنوز جانسون رئیس‌جمهوری آمریکا بود. حالا از لحاظ تاریخ می‌شود آن را پیدا کرد. من آمده بودم این‌جا برای سازمان، شب یک مرتبه وزیر خارجه هم این‌جاست، زاهدی، برای سازمان، شب یک مرتبه به من تلفن می‌کند زاهدی که شما بهتر است امشب بروید تهران. چه هست، چه خبر است؟

..... ما را برد کنار توی یک اتاق کوچکی و گفت بله، آمریکایی‌ها خسته شدند از جنگ ویتنام، می‌خواهند تمام کنند و به ما رجوع کردند و من فکر کردم که چون شما یک وقتی در پاریس با دوستان روزنامه‌نویس دست‌چپی دارید بروید از راه آن‌ها. چون آن زمان ویتنام مالی فقط چیز داشت، یک نماینده در پاریس، بروید سعی کنید با این نماینده تماس بگیرید و این فکر را بیندازید جلو که آمریکایی‌ها حاضرند ول کنند ویتنام را به شرط این‌که یک صلح عادلانه و آبرومندی برقرار بشود. و گفت پرزیدنت جانسون با من تماس گرفته برای این‌که از راه‌های دیگر نتوانستند با این‌ها تماس برقرار کنند. حالا شما بروید ببینید می‌توانید یک تماسی برقرار کنید. یعنی شاه در آن موقع با آمریکایی‌ها مجادله می‌کرد که باید جنگ ویتنام تمام بشود. این را که می‌گویند نوکرشان بود این‌طوری هم نبود؛ یعنی این فکر خودش بود که انداخته بود توی گوش چیز، برای این‌که حس می‌کرد که این جنگ ویتنام یک مانعی است در سیاست ایران.

خوب ما رفتیم و به‌ جای این‌که برگردیم این‌جا رفتیم پاریس. آها، آن‌وقت به من می‌گفت که اصلاً کسی نباید بفهمد این موضوع را یا نمی‌خواهم به وزارت خارجه گزارش بدهید، حتی تلگراف هم نکنید، هرچه پیش می‌آید طیاره سوار می‌شوید می‌آیید این‌جا شفاها به من می‌گویید. و ما رفتیم پاریس. آن دوست من که چیز بود، می‌دانستم با ویتنام شمالی خیلی چیز دارد، کلود بورده بود اسمش، و آدم پولدار فرانسوی بود، دست‌چپی ولی نه کمونیست. آن را رفتم دیدم، گفتم یک همچنین چیزی است و این یک عمل خیر است اگر بتوانی این جنگ را تمام کنی، هم برای ویتنامی‌ها هم برای همه کشته و این‌ها، از لحاظ این‌که هیومنی‌ترین [انسانی‌ترین] یک چیزی است و این چیزی است که شاه می‌گوید. ولی خوب تماس را برقرار کن.

رفت و وقت گرفت از نماینده چیز. آن می‌توانست رفت و چیز، آن نماینده قبول نکرد که مرا بپذیرد. آن‌وقت این خیلی اصرار کرد، هنوز هم زنده است، آدمی است که خیر این چیز را می‌دید، هر قدر هم بدش می‌آمد از ایران یا آمریکا دلش می‌خواست که این جنگ تمام بشود. اصرار کرد تا این‌که آن گفت خوب من یک تلگرافی می‌کنم به چیز، باید اجازه بگیرم. حالا ما یک چند روزی نشستیم، دیدم اجازه نمی‌آید. پا شدم آمدم تهران. چکار کنم؟ آمدم تهران گفتم این این‌طور است. به محض این‌که رسیدم به نیویورک دوباره، آها، آن فاصله هم چیز بود، گفتم تهران صبر می‌کنم. آن فاصله هم چیز بود، تاج‌گذاری شد، بعد از تاج‌گذاری من پا شدم آمدم به آمریکا. به محض این‌که [...] رسیدم گفتند نه، آن دوستم خبر داده بود به تهران برای من یک چیزی فرستاده بود، یک کاغذ، آن کاغذ آمد که بله این بالاخره می‌پذیرد. دوباره پا شدم رفتم پاریس، یارو را دیدم، مقداری صحبت کردیم و رفتم گزارش دادم، دوباره آمدم پاریس، دوباره یارو را دیدم تا بالاخره قرار شد تماس‌هایی با نماینده ایران مرتب برقرار بشود و یک نگوشی‌ای شنی (Negotiation) [مذاکره‌ای] چیز بشود.

آن موقع گفتند این نماینده‌شان در پاریس گفت من چیز ندارم، پووآر (Pouvoir) [اختیار] کافی ندارم، من فقط چیز اطلاعاتی‌ام. این‌که سفیرمان در مسکو، آن می‌تواند این مذاکرات را ادامه بدهد. من هم برگشتم. هر دفعه که می‌آمدم زاهدی به من می‌گفت برای چه؟ گفتم والله هیچی. گفتند راجع به روزنامه‌ها یک کارهایی بکنم از این چیزها، از این دروغ‌های این‌طوری می‌گفتم. هیچ‌کسی تمام اعضا، دکتر وکیلی آن‌جا سفیر بود، اصلاً این چه هست که تورا شبانه بردند و آمدی؟ گفتم هیچ چیز مهمی نبود، می‌خواهند در پاریس یک چیز پروپاگاندی درست کنند و این‌ها از این حرف‌ها. رفتیم بالاخره دوباره آمدم تهران، گفتند خوب به سفیرمان در مسکو بگوییم که ادامه بدهند، من هم دیگر آمدم این‌جا.

سؤال: نتیجه‌اش را هیچ‌وقت نفهمیدی چه شد؟

آقای [فریدون] هویدا: نتیجه را نه دیگر نفهمیدم. چرا دیگر بعدش دیدید، وقتی کیسینجر صلح را امضا کردند ایران هم جزء چیز بود، آن سه تا کشوری که باید این قرارداد را چیز کنند، هم ویتنامی‌ها خواستند هم آمریکایی‌ها. یعنی این چیز بود، این نتیجه‌اش بود؛ یعنی آن کاری که کیسینجر کرد، ابتدایش را بنده شروع کرده بودم، این تماس‌ها را. این تنها کار مهمی بود، هیچ‌وقت هم ظاهر نشد هیچ‌جا در تاریخ. خواستم این را بگویم برای این‌که هیچ‌کسی نمی‌داند این را و این یکی از آن کارهایی است که برای تاریخ جالب است که نشان می‌دهد این‌قدر هم دنبال آمریکا کورکورانه نبودیم. در آن زمان برای کارهای دیگر در وزارت خارجه هیچ چیز مهمی نبود، هیچ‌کدام از وزرای خارجه نقشی نداشتند در تعیین سیاست، همه چیز را خود شاه انجام می‌داد....

آقای [فریدون] هویدا: ببینید آن چیزی که حس می‌کردم این بود که غرور زده بالا و می‌خواهد رل بازی کند، می‌خواهد یک نقشی در دنیا داشته باشد؛ یعنی واقعاً هرچه می‌خواهد یک نقشی در دنیا داشته باشد، خودش را هم‌ردیف بزرگان دنیا بکند. این حسی است که می‌کردم؛ یعنی غرور بود بیش از هر چیز دیگر. و آن‌وقت سیاست مستقل ملی و این‌ها و این‌ها همه‌اش یک چیز غرور بود، باد کردن یک چیزی که چیز باشد، این چیزش بود. ولی تمام کارها را خودش می‌کرد، هیچی، اصلاً کوچک‌ترین نقشی وزارت خارجه نداشت.

....وقتی دعوا با عراق شروع شده بود [...] شاه کمک می‌کرد به کردها، عراقی‌ها جواب می‌دادند با اخراج ایرانی‌ها از عراق. دوبار در موقعی که من در سازمان ملل بودم این موضوع پیش آمد و عراقی‌ها به شورای امنیت شکایت می‌کردند و واقعاً وزارت خارجه هیچ اطلاعی یا چیزی نداشت که در اختیار من بگذارد وقتی که می‌خواهم جواب بدهم چه بگویم. اصلاً هیچ خبری نداشتیم و بالاخره من دیدم که باید یک‌ طوری یک چیزی تهیه کنم که وزارت خارجه نمی‌تواند به من بدهد. نشستم با اعضای سفارت گفتم بنشینید ببینید این حملاتی که در این اجلاس عراقی‌ها به ما می‌کنند چه هست، از روی روزنامه‌هاشان، از روی حرف‌های‌شان می‌شود ما چیز دربیاوریم و ببینیم جواب این چیزها را داریم یا نداریم، اگر نداریم ببینم از کدامش می‌شود پیدا کرد.

یکی از حملات عراقی‌ها مثلاً این بود که ایران دارد اسلحه می‌خرد به‌ طور عجیب و این خطری است برای ما، برای این‌که می‌خواهند به ما حمله بکنند. خوب از وزارت خارجه پرسیدیم اصلاً اطلاعی نبود و بالاخره مستقیماً با خود دربار تماس گرفتم. دستور داده شد به ستاد ارتش که برای ما به‌ وسیله سرویس اطلاعاتی خود ارتش به ما بگویند که عراقی‌ها چه می‌خرند و برای ما یک پرونده مفصلی فرستادند محرمانه از سرویس‌های جاسوسی که لیست تمام مهمات ارتش عراق را. این را وقتی عراقی آمد گفت ایران این‌قدر طیاره خریده، این‌قدر تانک خریده، من هم در جواب شروع کردم خواندن یک پرونده چند تا تانک دارند، چند تا طیاره دارند، خیلی بیشتر از ما بود و وسطش به رئیس شورای امنیت گفتم اگر بخواهید تا فردا صبح می‌خوانم، برای این‌که به‌ قدری لیست این‌ها دراز است. این به خودش اجازه می‌دهد و آن‌ وقت بیاید بگوید ما داریم اسلحه می‌خریم؛ یعنی این را مثلاً من فقط مستقیماً، یعنی شاه به وزارت خارجه نمی‌داد، وزیر خارجه هم همان‌طور که آن دفعه گفتم یک نوع رئیس‌دفتری بود که می‌رفت آن‌جا اطلاعات می‌گرفت و می‌داد. این تصمیمات همیشه همان‌جا گرفته می‌شد.

تصمیمات داخلی هم همین‌طور. مثلاً این صورت‌جلسه شورای اقتصاد را برای ما می‌فرستادند، محرمانه بود، می‌فرستادند بخوانیم و بریزیم دور. من این را که می‌خواندم تعجب می‌کردم که اصلاً یک نوع چیز بود، شاه می‌آمد می‌نشست، یک نوع مونولوگ بود. آن‌ وقت وزرا و نخست‌وزیر گزارش می‌دادند که در فلان کار این‌طور شده، بعدش خود شاه یک مونولوگی می‌کرد، آن‌وقت از مونولوگ شاه وزرا چیز می‌گرفتند به حساب دستور که باید فلان کار بشود و فلان کار نشود [...] رضا شاه هم این‌طور بود، احمدشاه نبود برای این‌که بچه بود و شلوغ بود. وقتی که آدم سیستم را نگاه می‌کند می‌بیند تمام پادشاهان ایرانی این‌طور بودند و تمام وزرای ایران این‌طور بودند. آخرسر می‌رفتند بالا دستور می‌گرفتند یا اگر از آن‌جا دستور نمی‌گرفتند از یک مقام خارجی دستور می‌گرفتند؛ یعنی همیشه چیز بودند، مجری بودند بیش از این‌که چیز بکنند...»

منبع: بنیاد مطالعات ایران، برنامه تاریخ شفاهی، مصاحبه فریدون هویدا با مهناز افخمی، نیویورک، ۲۰ ژوئن و ۵ مه ۱۹۸۸ [۱۵ اردیبهشت و ۳۰ خرداد۱۳۶۷]

۲۵۹

کد مطلب 2296933

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 0 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین