۰ نفر
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ۰۵:۴۷

اما چیزی که هرگز خدیجه به آن نمی اندیشید این بود،زیرا تمام توجه وی معطوف خود گوینده شده بود.

(پس ازبه کار گرفتن محمد برای اولین تجارت و بازگشت او...)خدیجه نشست و به توصیف های محمد ازسفرو معاملاتی که انجام داده بود گوش سپرد.تجارت بسیار پرمنفعت از آب درآمده بود،زیرا خدیجه می توانست جنس ها را نزدیک به دوبرابر آنچه در ابتدا برایشان پرداخته بود بفروشد.اما چیزی که هرگز خدیجه به آن نمی اندیشید این بود،زیرا تمام توجه وی معطوف خود گوینده شده بود.

محمد25سال داشت.قامتش متوسط،متمایل به لاغری بود.سری بزرگ و شانه هایی پهن داشت و بقیه اندامش کاملا متناسب بود.موها و محاسنش پرپشت و مشکی بود،نه کاملا صاف ،بلکه با کمی تاب.موهایش تا بین نرمه گوش و شانه هایش می رسید و محاسنش به همان نسبت بلند بود.عرض پیشانیش فراخ و بیضی های چشمانش پهن بود،با مژه هایی به طور استثنایی بلند و ابروهای کشیده با قوس ملایم،اما ناپیوسته.دربیشتر توصیفات قدیمی چشمانش سیاه ذکر شده اند،اما بنا به یکی دو روایت چشمانش قهوه ای یا حتی قهوه ای روشن بودند.بینی اش عقابی و دهانش پهن و خوش شکل بود-خوش شکلی که همیشه قابل رویت بود،زیرا می گذاشت محاسنش بلند شود ،اما هرگز اجازه نمی داد سبیلش لب بالای او را بپوشاند.پوستش سفید بود،اما در آفتاب قهوه ای شده بود.علاوه بر زیبایی طبیعی در چهره اش نور بود-همان نوری که از سیمای پدرش نیز تابیده بود،اما در پسر قوی تر بود-و این نور مخصوصا روی پیشانی بلند و در چشمانش،که فوق العاده نورانی بودند،نمایان بود.خدیجه می دانست که خودش هم هنوز زیباست،اما او 15 سال از محمد بزرگ تر بود.آیا با وجود این محمد حاضر می شد با او ازدواج کند؟

به محض اینکه محمد رفت ،خدیجه با یکی از دوستان خود به نام نفیسه به مشورت نشست و نفیسه خود داوطلب شد تا به نیابت از خدیجه نزد محمد رود و در صورت امکان ترتیب ازدواج بین آن دو را بدهد....

نفیسه نزد محمد آمد و از او پرسید چرا ازدواج نمی کند.او جواب داد"لوازم ازدواج را دارا نیستم"

نفیسه گفت "اما اگر وسایلش را به تو بدهند و به پیوندی که زیبایی و مال و نجابت و وفور یک جا در آن جمع است دعوت شوی ،قبول نمی کنی؟"محمد پرسید"چه کسی"نفیسه گفت"خدیجه"محمدگفت"چنین ازدواجی چگونه نصیب من می شود؟"نفیسه گفت"این را به من بسپار"محمدگفت"من به نوبه خود راغبم"نفیسه با این اخبار نزد خدیجه بازگشت .آن گاه خدیجه از محمد خواست که بیاید و وقتی آمد به او گفت: "فرزندعمو!تورا به سبب خویشاوندی ات با خود و اینکه همیشه در وسط و نه طرفدار این گروه و آن گروه هستی دوست دارم، و به واسطه امانت داری و زیبایی شخصیت و صدق کلامت محبوب من هستی"

آن گاه به او پیشنهاد ازدواج دادو قرار شد محمد با عموهایش سخن بگویدو خدیجه هم این موضوع را با عمویش،عمروابن اسد،درمیان بگذارد،زیرا پدرش خویلد از دنیا رفته بود.اگر چه حمزه هنوز خیلی جوان بود،هاشمیان او را به نمایندگی از خود فرستادند...به این ترتیب حمزه و برادزاده اش نزد عمرو رفتند و خدیجه را برای محمد خواستگاری کردند و قرار شد که محمد20 ماده شتر به عنوان مهر به خدیجه دهد.

منبع:
محمد(ص) نوشته :مارتین لینگز ترجمه: سعید تهرانی نسب نشر حکمت

کد خبر 354439

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 10 =