آذر مهاجر: در میان چهار ایرانی نامزد جایزه لیندگرن، نام نشر شباویز را میتوان دید. ناشری که پیش از این دوباره جایزه کتاب بلونیای ایتالیا را از آن خود کرد و در بسیاری رقابتها و نمایشگاههای بین المللی کتاب حضور داشته و برای سومین دوره متوالی نماینده نمایشگاه لایبزیک در ایران برای انتخاب زیباترین کتابهای دنیاست.
این ناشر در طول سالهای فعالیتش در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، همواره کتابهای متفاوتی را عرضه کرده که بخصوص در زمینه تصویرگری ویژگیهای خاصی دارند و حالا به عنوان یکی از نامزدهای جایزه لیندگرن معرفی شده که از آن به عنوان گرانترین جایزه ادبی کودک و نوجوان یاد میشود. فریده خلعتبری مدیر نشر شباویز درباره این حضور گفتنیهای زیادی دارد.
معمولا نهادهایی در هر کشوری این امکان را دارند که فعالان عرصه کتاب کودک را به جایزه لیندگرن معرفی کنند. شما از طرف کدام نهاد ایرانی به این جایزه بین المللی معرفی شدهاید؟
انتشارات شباویز ایرانی است اما از طرف ایران معرفی نشده است. در تمام کشورها نمایندههای ملی IBBY (دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان) نمایندگان هر کشوری را معرفی میکنند. در ایران شورای کتاب کودک، یک موسسه پژوهشی که متعلق به همین شوراست و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان موسساتی هستند که نمایندگان ایران را به جایزه لیندگرن معرفی میکنند، اما نکته اینجاست که این سه موسسه در واقع یکی هستند و هر سه با هم تصمیم میگیرند چه کسانی را معرفی کنند و چه کسانی را معرفی نکنند.
در تمام این سالها یا آقای محمدی را معرفی میکردند، یا خانم میرهادی یا آقای مرادی کرمانی و انتخابشان همین طور بین این افراد معدود می چرخید. امسال هم آقای مرادی کرمانی، خانم شعباننژاد و آقای همتیآهویی از کانون معرفی شدهاند. هیچ وقت هم این موسسات غیر از خودشان کسی را معرفی نکرده و حتی ندیدهاند.
به همین دلیل هم شاید وقتی نام شباویز را به عنوان نامزد این جایزه شنیدند شوکه شدند. در حقیقت نشر شباویز را دفتر IBBY معرفی کرده است. بنابراین درست است که ایرانی هستم ولی از ایران به این جایزه راه پیدا نکردهام. در روزنامههای ما نوشتند که سه نهادی که انتخاب کننده هستند چهار نامزد ایرانی را معرفی کردهاند در حالی که شباویز از سوی این سه نهاد ایرانی معرفی نشده است.
ظاهرا اصلیترین اشتراک این سه موسسه این است که هر سه دولتی هستند؟
بله و درست به همین دلیل هم خیلی راحت انحصاری عمل میکنند.
بنابراین به اعتقاد شما یک ناشر خصوصی مانند شباویز اگر در دنیا مطرح شده، به خاطر تلاشها و پایمردیهای خودش است؟
دقیقا همین است. اما حقیقت تاسفبار این است که هر کسی دلش میخواهد در کشور خودش دیده شود. نه اینکه در کشور خودم همه چشمشان را به روی من ببندند و در مقابل در خارج از ایران به من توجه کنند. دلم میخواست به عنوان یک ایرانی از طرف ایران نامزد این جایزه میشدم. خوشحالم که در دنیا دیده میشویم، اما ناراحتم که در ایران ما را نمیبینند.
به نظر میرسد گلایه شما به مسئولان فرهنگی کشور، مربوط به این جایزه و این دوره خاص نباشد!
بله. همیشه همین طور بوده. یکی از خاطرات تلخی که از یادم نمیرود، مربوط به سال 2004 است که من جایزه بلونیا را گرفتم. روزنامههای ما خبرش را نوشتند و آقای شعاعی که آن زمان معاون ارشاد بود، تلفن کرد که با من کار دارد.
من به دیدنشان رفتم و با سوالی مواجه شدم که برایم خیلی عجیب بود. آقای شعاعی از من پرسید این راست است که شما جایزه بلونیا را بردید؟ من در جواب گفتم چطور؟ او توضیح داد که اعضای هیات مدیره اتحادیه از سفارت ایتالیا پرسیدند، آنها گفتهاند این جایزه به ناشر تعلق نمیگیرد. ممکن است شما در این باره دروغ گفته باشید؟
من نگاهی به او کردم و گفتم شما حداقل ادعا میکنید که زبان انگلیسی بلد هستید و با کامپیوتر آشنایی دارید. خوب همین حالا سایت بلونیا را ببینید، اسامی برندهها در این سایت نوشته شده و میتوانید ببینید جایزه اول را چه کسی بردهاست. مگر من بابت برنده شدن در این جشنواره چیزی از شما نصیبم میشود که بخواهم چنین دروغی بگویم؟ آقای شعاعی گفتند حالا میشود شما پرینتی از این سایت بگیرید و به من بدهید.
پس سند برنده شدن را خودتان برایشان فرستاید؟
من پرینت را به همراه یک پیشنهاد به ایشان دادم. آن زمان در بحبوحه رویکردهای منفی درباره ایران، در جهان بودیم و گفتم میشود از بلونیا به عنوان تریبونی برای عوض کردن نگاه مردم دنیا بهره گرفت. برای اهدای جوایز مراسمی ترتیب دادهاند که به صورت زنده پخش میشود. مراسم معتبری است و یکی از شما مسئولان حوزه فرهنگ میتواند در این مراسم حضور پیدا کند و از این فرصت استفاده کنیم برای اینکه به دنیا بگوییم ما چیزی نیستیم که رسانههای آنها میگوید.
ما کشوری هستیم با حدی از آزادی که یک ناشر خانم این امکان را پیدا کرده، جایزه شما را بگیرد. بگوئید اگر شما صحبت از دموکراسی میکنید ما داریم عینا عمل میکنیم. اما بعدها به من گفتند که با سفیر و رایزن فرهنگی ما در ایتالیا صحبت کردهاند و آنها هم گفتهاند این جایزه چندان هم مهم نیست. این نشان میداد که سفیر و رایزن ما چقدر ناآگاه بودند.
بنابراین پیشنهاد شما عملا به جایی نرسید!
من هم دیگری دنبال پیشنهادم را نگرفتم. ما در نمایشگاه شرکت کردیم روز اول، جایزه را به من دادند. جایزه تشویقی بلونیا هم به یک خانم کرهای تعلق گرفت. کرهایها در غرفه خود مراسمی ترتیب دادند و مرا هم به آن مراسم دعوت کردند. مراسم در یک غرفه 150 متری با حضور وزیر فرهنگ، معاون رئیس جمهور و تعداد زیادی از مسئولان و ناشران کرهای برگزار شد.
ابتدای مراسم معاون رئیس جمهورشان سخنرانی کرد و گفت داریم سعی میکنیم در آسیا حرف اول را بزنیم و دلیل موفقیت ما همین جایزه ایست که از بلونیا گرفتهایم. بعد از کف زدن، بسته بسته هدیه آوردند و بعد هم وزیر فرهنگشان سخنرانی کرد و گفت معاون رئیس جمهور شکسته نفسی کردند این جایزه نشان دهنده این است که داریم در دنیا حرف اول را میزنیم و بعد دوباره کف زدند و ... آنجا بود که احساس کردم من چقدر یتیم هستم. یک نفر تک و تنها آمدهام جایزه اول را گرفتهام و آنوقت اینها برای جایزه تشویقی چنین میکنند.
این شد که آرام آرام از یک گوشه غرفه بیرون آمدم و در غرفه خودمان نشستم؛ نه کسی آمد تبریک بگوید، نه کسی آمد صحبت بکند و حتی وقتی برگشتم ایران، یک یادداشت یا حتی نامه دو خطی از آقای مسجدجامعی به دستم نرسید.
در تمام این سالها به یاد ندارم هیچکدام از این مسئولین حتی یک نامه دو خطی نوشته باشند، برای هیچکدام از کارهایی که کردیم، برای هیچ کدام از موفقیتهایمان و برای امتیازهایی که برای ایران آوردیم. تنها برخورد خوبی که در طول این سالها شاهدش بودم، نامهای بود که آقای دکتر حمیدزاده برایم نوشتند. زمانی که کتاب ما در نمایشگاه کره جزو برگزیدهها معرفی شد و برنامههای مفصلی در کره بریمان ترتیب دادند، دکتر حمیدزاده یک نامه چند خطی برای من نوشتند و تبریک گفتند. این تنها چیزی است که من از این همه سال کار برایم مانده است.
و البته بعلاوه این همه جوایزی که از نمایشگاهها و جشنوارههای بین المللی گرفتهاید!
بله. اما هر کدامشان با یک خاطره بد؛ چون هر وقت آدم جایزهای میبرد دلش میخواهد کسی هم باشد که بگوید خسته نباشی. نمایشگاه بزرگی در دانمارک داشتم. نمایشگاه تصویرگری بود. این نمایشگاه را IBBy دانمارک برگزار کرده بود و فکر میکردند که دو یا سه هفته این نمایشگاه برگزار شود اما چنان از ما استقبال شد که نمایشگاه 9 ماه طول کشید.
ما به همه شهرهای دانمارک رفتیم. به بسیاری از گالریها و موزهها دعوت شدیم. یک ماهنامه سیاسی در دانمارک منتشر میشود؛ این نشریه یک شمارهاش را اختصاص داد به بررسی نمایشگاه شباویز در دانمارک و تاثیراتش. مراسم باشکوهی برای ما گرفتند و سفیر ما را هم دعوت کردند. آقای سفیر سخنرانی کرد و در انتهای حرفهایش تشکری هم از شباویز کرد، همین و بس.
حتی وقتی نویسندههای ما، تصویرگران و حتی کتابهای ما در جشنوارههای جهانی جایزه میبرند، وقتی خبرش را در روزنامهها مینویسند نام شباویز را حذف میکنند. مثلا وقتی قلم زرین بلگراد را یکی از تصویرگران ما برای یکی از کتابهای ما برده بود، روزنامه ها نوشتند خانم غزاله بیگدلو جایزه قلم زرین را برای کتاب شوخی دریافت کرد. اما اسمی از ناشر در میان نیست. مثلا آقای گلدوزیان گوشت و پوستش از اینجاست. از اینجا کار را شروع کرد، اولین جوایزش را برد، اما وقتی نام کتابهایش را میبرد هیچ وقت از ناشر حرفی نمیزند.
تاثیر سیاستهای کلان فرهنگی در عملکرد ناشران چقدر و چگونهاست؟
سیاستهای دولت بدون استثنا باعث دلسردی همه ناشران میشود. مثلا خود من اگر یک خسته نباشید شنیده بودم شاید دهها برابر میزانی که حالا کار میکنم، کار کرده بودم. به هر حال هر کسی برای پیشرفتن نیاز به انرژی دارد. این انرژی با حمایتهایی که از افراد موفق صورت میگیرد ایجاد میشود.
من اگر ببینم فلان همکار موفق من نه تنها مورد حمایت و توجه قرار نمیگیرد، بلکه همواره مورد بیتوجهی مسئولان قرار میگیرد، کتابهایش مانند دیگر ناشران خریده نمیشود و .... دیگر انگیزهای برای رقابت یا رسیدن به موفقیت ندارم.
در حال حاضر تمام کشورهایی که زبانشان از محدودیتهای زبان فارسی برخوردار است، مثل کشورهای ترکیه، بلژیک، نروژ، فنلاند، دانمارک و حتی ایتالیا و... پاداشهای نقدی برای جهانی شدن کتابهایشان در نظر گرفتهاند. یعنی هر عنوان از کتابهایشان در هر کجای دنیا ترجمه بشود، برایش پاداش نقدی در نظر میگیرند. حتی دولت ترکیه به هر کتابی که به زبان دیگری ترجمه بشود بین سه تا پنج هزار یورو پاداش به ناشر میدهد و معمولا ناشرها هم همان پاداش را به ناشری میدهند که میخواهد کتابشان را ترجمه بکند. چرا؟ برای اینکه ناشر خارجی برای ترجمه کتابهایشان انگیزه داشته باشد.
یا مثلا کشوری مثل ایتالیا اگر کتابی از آنها را ترجمه کنید، هزینه ترجمه را میدهند، هزینه سفر به ایتالیا، ویزای کشورشان و حتی کلید طلایی یکی از شهرها، جایزه لوح تقدیر با امضای رئیس جمهورشان را به مترجم میدهند. یعنی همه جور انگیزهای را برای مترجم ایجاد میکنند تا فرهنگشان را به کشور دیگری بشناساند.
ولی به عنوان مثال بیش از 400 عنوان از کتابهای ما به بیش از 50 زبان ترجمه شدهاند، اما هیچ کس حتی یک ریال پاداش نمیدهد یا لااقل یک تشویق ساده به این دلیل که فرهنگ ایرانی را به جهان معرفی کردهایم. من اگر یک ناشر ترک بودم، الآن امتیازهای زیادی داشتم. اما حالا که یک ناشر ایرانی هستم و با تمام محدودیتها و مشکلات تا اینجا رسیدهام، چه چیزی دارم؟
ادامه این گفتوگو را اینجا بخوانید.
خبر «چهار ایرانی نامزد دریافت گرانترین جایزه ادبی کودک و نوجوان شدند» را در این زمینه اینجا بخوانید.






نظر شما