احمد عطارزاده: مفهوم سرقت در لغت فارسی به معنای دزدی کردن و دزدی، مورد استفاده قرار میگیرد؛ دزدیدن مال و دارایی شخص دیگری و به تصرف درآوردن مالی که هیچ حقی بر آن نداشتهای.
این مفهوم در ادبیات فقهی دین اسلام مورد توجه بوده است، از پیامبر اکرم (ص) و امامان معصوم و پس از آن علمای مذاهب اسلامی، در این باره سخنان بسیاری نقل شده است و در قوانین حقوقی برای سارق متناسب با نوع مال مسروقه مجازات تعیین کردهاند. از همین جا میتوان به اهمیت موضوع پی برد و جایگاه آن را در نظامهای اجتماعی بشر بررسی کرد.
برای شروع باید به یقین به وجود چنین معضلی در جوامع بشری اعتراف کرد و در پی کشف علتهایی برآمد که سارق را به سمت چنین عمل مذمومی سوق میدهند و سپس در جهت از بین بردن این علتها اقداماتی انجام داد، چراکه همیشه پیشگیری بهتر از درمان است. این جمله کلیشهای در این مورد خاص بجا استفاده میشود و دیگر در نقش کلیشه ظاهر نمیشود و خود ناموسی است برای پاک نگاه داشتن فضای اجتماعی زیست بشر، چرا که عدم امنیت در تمامی زمینههای زیستی باعث اغتشاش ذهن و فکر آدمی است و تبعات این ناامنی ذهنی در جامعه بروز خواهد کرد.
از علل سرقت میتوان به نکات زیادی اشاره کرد که به نظر نگارنده اهم آنها دو چیز است؛ اولین آنها فقر و دیگری زیاده خواهی. این دو مفهوم به ظاهر متضاد، عاملان یک امر واحد هستند. فرد یا از روی تنگدستی و ناچاری دست به سرقت میبرد یا از روی زیاده خواهی در پی تملک و تصرف مال و حقوق دیگران است. عامل اول را میتوان با سیاستگذاریهای اقتصادی و فرهنگیِ دولتها و جوامع تا حدودی کنترل کرد اما عامل دوم علاوه بر ریشههای اجتماعی، ریشههای روانشناختی نیز دارد که آن نیز خود معلول تربیت اجتماعی و فرهنگ زیستی مردمان در مناطق مختلف جغرافیایی است.
روشهای کنترل آمار سرقت در جوامع به تعداد عللی است که منجر به بروز آنها شده و این تنها در حیطه اختیارات دولتها و حکومتهای نماینده مردم است که درصدد ریشه کن کردن این معضل اجتماعی، اقدامات کافی و وافی انجام بدهند.
اما چه چیز موضوع سرقت است؟ تنها اموال منقول و داراییهای مادی انسانهاست که معرض دستبرد سارقان قرار میگیرد؟ به قطع چنین نیست که تنها موضوع سرقت، مایملک و داراییهای مادی باشد. تاریخ به خوبی گواه این ادعاست که عدد سرقتهای مادی به عدد سرقتهای معنوی بوده و هست. از سرقت نام و منصب و شهرت گرفته تا سرقت اثر ادبی یا علمی. امروزه اما با پیشرفت فناوری اطلاعات و مادی شدن نتایج علمی، میتوان مدعی شد که علوم و هنرها نیز جزو مایملک مادی صاحبان آنها به شمار میآیند که قوانین حقوقی نیز بر این امر صحه میگذارند.
دیگر این که یک تحقیق علمی یا یک اثر ادبی، صرف ذوقیات و تلاشهای هنری و علمی یک دانشمند یا هنرمند نیست بلکه منبعی است برای ارتزاق صاحب اثر و طبق قوانین مدنی تمام حقوق اثر نیز متعلق به مولف است. پس به عبارتی میتوان مدعی شد که موضوع سرقت در جوامع متمدن و قانونمند امروزی، صرفاً مادیات است که دزدی از حقوق اجتماعی افراد نیز خود نوعی ضرر رساندن به منافع مادی آنهاست در جهانی که همه چیز حول محور اقتصاد و مالکیت میگردد. از مثالهایی که میتوان برای نمونههای سرقت معنوی استفاده کرد بهترین نمونه قصب حق ولی امری بود از امیرالمومنین (ع)، خلفا با گرفتن این حق از حضرت امیر حقاً به فعل سرقت آلوده شدند، زیرا دزدی به معنای برداشتن چیزی مادی از مکانی واقعی نیست و سلب حقوق از صاحبان حق نیز، خود سرقت و دزدی به شمار میآید.
در تاریخ امامان ما از این دست اتفاقات بسیار است و چه بسیار حقوقی که از صاحبان آن زایل نشده است. در تاریخ بشر نمونههای بیشماری از انواع سرقتها وجود دارد و امروزه با پیشرفت امکانات و نیرومندی روزافزون لابیهای قدرت، این سلب حقوق با راحتی بیشتر و با ظاهری موجهتر صورت میگیرد و سازمانهای حقوقی نیز اغلب وابسته به همین مراکز قدرت هستند و بیش از آنکه در پی احقاق حقوق از دست رفته صاحبان حق باشند در پی جلب نظر صاحبان قدرت هستند.
اما انگیزه نگارش این متن مقالهای بود از آقای حسین پاینده در انتهای کتاب «نقد ادبی و دموکراسی» به قلم خود ایشان. با عنوان «شحنه باید که دزد در راه است». متن مذکور علاوه بر اشارههای عالی به سرفصلهای تحقیقی در مورد سرقت ادبی و اشاره به انواع آن، منقول از آقای همایی در کتاب «فنون بلاغت و صناعات ادبی»، سؤالات بسیاری را در ذهن نگارنده ایجاد کرد که طرح آنها را به عنوان آسیبشناسی تحقیق و روش تحقیق در فضای آکادمیک و پژوهشی جامعه ایران واجب و لازم دید.
اشاره به سرقتهای ادبی در متون کهن پارسی نیز مزید بر علت است که در دستهبندی انواع سرقتها باید سرقتهای معنوی را جزو سرفصلهای مهم و با اهمیت قلمداد کرد. اشارههای آقای پاینده از سر دردمندی است و نه تنها حدیث نفس که بیان دردی اجتماعی و فرهنگی است. ایشان با اشاره به طبقهبندی آقای همایی از انواع سرقتهای ادبی دست به کار نمایش زخمی کهنه در بدنه علمی و فرهنگی جامعه میشوند، زخمی که شاید هر روز عمیقتر از پیش میشود و مزمنتر از آنی است که بتوان درمانی برای آن تصور کرد. اما مسئله درست همین جاست که ریشهیابی علل این نوع سرقتهای ادبی که آقای پاینده اشاره میکند مهمتر از نفس عمل است. اینکه کسی متنی را بدون ذکر منبع استفاده کند از بارزترین انواع سرقتهای ادبی است اما نمونههای دیگر که ایشان برمیشمرند، مخاطب را به فکر فرومیبرد که حقیقتاً مرز سرقت ادبی و استفاده از نظرات و آراء دیگران در تحقیق علمی کجاست.
نگارنده در اینکه استفاده از تلاشها و زحمات دیگران بدون ذکر کامل منبع و ماخذ کاری نارواست، با آقای پاینده هم عقیده است اما در اینکه این مرز را کجا باید تعریف کرد مشکوک است و آیا اساساً میتوان محدوده سرقت ادبی را به این فراخی تعریف کرد، تا جایی که استفاده تحقیقی هر دانشجویی از متون و آثار دیگران هم به مثابه سرقت ادبی شمرده شود؟ اینها سؤالاتی است که باید در پی جوابش بود، پیش از آنکه بیش از این دیگران را به اتهام سرقت ادبی محکوم یا مجروح کنیم. نمونههای مورد اشاره آقای پاینده به راستی که مصداق سرقت ادبی است. سرقتی که از طرف مالک اثر آشکار میشود و پرده از آن برداشته میشود. اما آیا بیان همین نمونه بدون ریشهیابی و آسیبشناسی نوع عمل کاری است عالمانه یا صرفاً احقاق حقی است که زایل شده؟ که هرکدام از این دو باشد در جای خود صواب و نیک است و لنگه کفشی است در بیابان ادبیات ما.
اشاره به فقر به عنوان یکی از علل وقوع فعل سرقت در موضوع سرقت ادبی نیز صادق است. فقر فرهنگی و علمی یکی از دلایل سرقت ادبی است. از تهی دستی است که کسی مفاهیم دیگری را از قالب اثرش بیرون میآورد و در اثری به نام خود منتشر میکند. مفاهیمی که حاصل سالها زحمت و تلاش صاحب اثر است و دیگری بدون هیچ زحمتی از آنها به عنوان خشتهای بنای خود استفاده میکند. اینجا اما باید اشاره کرد که ذکر منبع و ماخذ به صورت کامل، کاملاً بار منفی را از نفس این عمل برمیدارد و چه بسا به ارزش علمی آن نیز میافزاید زیرا محقق با همین ذکر نام بهای معنوی این استفاده را پرداخته که در عرصه علم و دانش، علما و ادبا به همین نوع قدردانیها کفایت میکنند در برابر قیمتهای گزافی که برای اموال منقول روزمره رد و بدل میشود؛ قدر گوهر را گوهری میشناسد و قدر زر را زرگری.
این اتفاق اما معلول کدام علت است؟ فقر فرهنگی جامعه فرهنگی و دانشگاه رفته ما باعث این امر نیست؟ اینکه نظام آموزشی ما صرفاً به کمیت توجه دارد و کیفیت را فراموش کرده است دلیل این اتفاق نیست؟ اگر آقای پاینده نقد خود را تا پایاننامههای دانشجویی میکشاند و مدعی میشود که بیشتر پایان نامههای ما از مصادیق سرقت ادبی است، بهتر نبود که علل این امر را ریشهیابی میکردند قبل از اینکه دانشجو را که حاصل سیستم آموزشی است با شمشیر تیز نقد خود زخم بزنند و فراموش کنند که دانشجویی امری است مقدس و معلمی پیش و بیش از آن مقدس، که کار اولیای خداست.
این معلم نیست که روش تحقیق را به دانشجو میآموزد؟ اگر ما به دانشجویانمان یاد میدادیم که کدام راه صواب است و کدام راه خطا و اگر از ابزارهای اعمال قدرت مثل نمرههای پایان ترم برای اجرایی کردن این شیوهها استفاده کرده بودیم آیا به اینجا میرسیدیم که نتوانیم مدعای شما را در مورد پایاننامههای دانشجویی نپذیریم؟ روشهای آموزشی غلط باعث شده است که به اینجا برسیم و تنها راه جلوگیری از این به قول آقای پاینده سرقتهای ادبی و به قول من ناآگاهی فرهنگی جز این نیست که در نظام آموزشی بازنگری دقیق داشته باشیم آن هم با اصل قرار دادن این موضوع خاص که از اهم موضوعات است.
نبود فضای کار دانشجویی نیز یکی دیگر از علل حادث شدن این امر است، که دانشجو نمیتواند در محدوده دانشجویی و در فضایی تجربی نوشتهها و تحقیقات خود را به معرض نقد و بررسی بگذارد و از همین دریچه به عیوب و کاستیهای خود و نقاط قدرت و تواناییهای خود واقف شود تا در آینده بتواند در جهت تولید علم گامی مفید بردارد.
اینها همه به زعم نگارنده بیش از آنکه بر عهده دانشجو و نسل نوپای محققان باشد بر عهده نظام آموزشی است و ناعادلانه تقسیم شدن امکانات آموزشی برای دانشکدهها و دانشگاهها. اما باز به هر رو و با وجود تمام این تفاسیر از وظیفه دانشجو و محقق و پژوهشگر چیزی کاسته نمیشود چراکه نفس طلبگی و دانشجویی پایبندی به اصول اخلاقی و اجتماعی است و بر آنهاست که به عنوان نخبگان جامعه نمونه و الگویی برای سطوح پایینتر فرهنگی جامعه باشند.
مسئله دیگر که برای نگارنده طرح شد و گمان میبرم برای بسیاری از دانشدوستان نیز مطرح باشد این است که یک متن پژوهشی، فارغ از نگاه اخلاقی تا چه حد در ارجاع و استفاده از دیگر منابع آزاد است و آیا اساساً هر متنی باید مولد باشد، به این معنا که هر متنی باید در موضوع مورد بررسی خود حرفی نو و تازه ارائه کند یا میتواند صرفاً پژوهشی باشد در یک موضوع مشخص و یا تحقیقی تاریخی در یک سبک و نحله فکری و یا تحقیقاتی از این دست؟ اینکه تولید علم از ضروریات پیشرفت هر جامعهای است مورد تردید قرار نمیگیرد اما اینکه همه محققان و پژوهشگران باید مولد علم باشند ادعایی است بسیار ایدهآلیستی و باید اشاره کرد که هیچ دورهای از تاریخ بشر نبوده است که تمام عالمان آن عصر مولد بوده و هریک حرفی تازه زده و ایده جدیدی مطرح کرده باشند.
همیشه نیازمند تفسیر و تاویل هستیم و خواهیم بود. یک نفر موضوعی را مطرح میکند، بابی را باز میکند و سایرین در این حوزه یا در مقام موافق لب به سخن میگشایند و بر ارزش علمی آن میافزایند یا در مقام مخالف سخن میگویند که باعث میشوند طرف مقابل نظام فکری خود را برای مواجهه با چنین نقدهایی، محکم و سازمان یافتهتر کند یا منتقدان الگویی بهتر ارائه میکنند و نظام جدیدی را پایهریزی میکنند. در هر حال نبوده است که در یک زمان همه علما و دانشمندان مولد علم باشند.
امروزه هم با بیش از دو هزار و پانصد سال تاریخ مکتوب بشر امکان ارائه نظریات علمی منوط به مطالعه دست کم قسمتی از این تاریخ است که در چند سده اخیر به طور باورنکردنی پیشرفت و تولید داشته است و هنوز هم در زمینههای علوم طبیعی و تجربی کمابیش با این سرعت مواجهیم اما در حوزه علوم انسانی که مطلوب نظر نگارنده است این سرعت کاهش یافته و هر روز نیز از سرعتش کاسته میشود و انسان مجذوب پیشرفتهای تکنولوژی و علوم تجربی انگشت به دندان ایستاده است. حال با تمام این تفاسیر در حوزه علوم انسانی میتوان توقع داشت که هر محقق علوم انسانی باید نظر و حرفی تازه برای ارائه کردن داشته باشد، در غیر این صورت شامل یکی از موارد سرقت ادبی میشود که پاینده به نقل از همایی تعداد این انواع را یازده عدد برمیشمرد و دانشجو و محقق هرمقدار هم که امین باشد در ارجاع خود امکان اینکه به هر حال ناخواسته در یکی از این ورطهها بیفتد کم نیست.
در قدر و منزلت تولید علم شکی نیست اما همگان را یارای این کار نیست، برخی صرفاً استادی خوب میشوند و میتوانند دانشجویانی تربیت کنند که آنها تولیدکننده علم باشند و برخی دیگر ژورنالیست میشوند و وظیفه خطیر بالا بردن سطح آگاهیهای عمومی را به عهده دارند و خلاصه هر کسی نقشی برای خود تعریف میکند مطابق با تواناییها و ظرفیتهایی که در خود مییابد. و اساساً با توجه به معضل کمبود وقت در دنیای صنعتی و پسامدرن امروز و جامعه رو به مدرن خودمان، نیاز مفرط به اینگونه متون تحقیقی و آموزشی بسیار احساس میشود که صرفاً کلکسیونی از آراء و نظرات دیگران در یک زمینه خاص هستند بدون هیچ ادعایی در زمینه تولید علم؛ و از قضا این متون از منظر کار تحقیقی بسیار قابل ستایش و ارزشمندند و محقق در گردآوری مطالب آن باید بیشترین وسواس و دقت را داشته باشد. اما اینکه ذکر منبع الزامی است هم از نظر حقوقی و هم از نظر اخلاقی بحثی است جدی.
از نظر اخلاقی که باید به پایبندی محققان خودمان به اصول اخلاقی امیدوار باشیم و به آن اعتراف کنیم، اما از نظر حقوقی باز همان مشکل سیستم پیش میآید که سیستم حقوقی ما در جهت حراست از حقوق آثار هنرمندان و دانشمندان و علمای ما تا به حال ضعیف عمل کرده است و حق مولف در کانون توجه هیچ ارگانی قرار نگرفته است. چه اگر این علل ابتدایی کنترل شود همیشه پیشگیری بهتر از درمان است، لااقل در این مورد خاص.






نظر شما