«این دنیا یک دانه ارزن است. دانهای که در اقیانوسی به نام کهکشان رها شده. آن وقت در دل این دانه ارزن 7 میلیارد نفر کمتر یا بیشتر زندگی میکنند. سهم من از آن دانه ارزن چقدر است. چند درصدش مال من است؟ چقدر در آ» دیده میشوم؟ این درصد اصلا ارزش مغرور شدن دارد؟ اینها چیزهایی است که من به آن فکر میکنم و بعد متوجه میشوم چیزی نیستم که بخواهم برایش مغرور شوم. اینها را برای جوانترها میگویم. آنها که در ورزش هستند و در سینما کار میکنند. سوپراستارها برای خودشان عمری دارند. اگر در آن عمر کوتاه، درست زندگی نکنند، یک عقبه سیاه برایشان میماند که در آن دلی را به دست نیاورند».
هر چه از صحبتهای پیر سینمای ایران میگذشت، بیشتر به دل من مینشست. من که برای بار اول بود جمشید مشایخی را میدیدم. تا آن شب هر چه ارتباط بود یا از راه سینما بود و یا تلویزیون. چون کارهای تئاتریاش را نه دیدهام و نه به خاطر دارم . گرایشم هم به هنر او نزدیک نبود تا از نزدیک کارهای ایشان را دنبال کنم. این بود که آن شب برای بار اول بود که از نزدیک، این چهره ماندگار سینما را میدیدم. ملاقاتی که عمرش بیش از دو ساعت نبود. خانه ناصر حجازی که این روزها از ته دل برای شفای او دعا میکنم. استاد در کنار ایرج نوذری به دعوت مجله دوست خوبم هرمز شجاعیمهر (خانواده سبز) آمده بود تا ناصر حجازی را ببیند و عیادت که نه دیداری دوستانه با او داشته باشد... و این حرفها را آنجا گفت. وقتی این حرفها را میزد، برخلاف برخی از هنرمندان و ورزشکاران که مدام لاف مردمی بودن را میزنند و در عمل همان کاری را میکنند که دلشان میخواهد، ذرهای تظاهر و دروغ در کلامش ندیدم. همان چیزی را گفت که در دلش بود. و این بود که بر دلم نشست.
ماندگاری اصلا فرمول پیچیدهای ندارد. اینکه یکی با وجود هزار هنر قابل تحسینش، بلافاصله بعد از عمر هنرش، محو میشود، حتما دلیل دارد. و اینکه چرا یکی میماند و اسطوره میشود. اسطورهای که همه برای دیدنش صف میکشند، برای بیماریاش نگران میشوند، برایش اشک میریزند و برای عیادتش از صدها کیلومتر آنسوتر به تهران میآیند تا به اسطورهشان دلگرمی بدهند. اسطورهای مثل ناصر حجازی که متاسفانه خیلی دیر شناختمش. زمانی که حبیب افتخاری او را برای گفتگو به دفتر روزنامه دعوت کرد و تازه آنجا بود که دیدم پشت ظاهر جدی این مرد، چه ذاتی و چه احساسی وجود دارد.
حرفهای رد و بدل شده این دو سوپراستار دهههای قبل، درسهای زیادی داشت و خیلی چیزها را ثابت کرد. آنها حتی اگر در این فوتبال کار نداشته باشند و مجبور بشوند برای مربیگری به اسلواکی بروند، حتی اگر یک تهیه کننده و کارگردان جسارتش را نداشته باشد که به آنها کار بدهد، اسطورههای دوستداشتنی و خواستنی این مردمند.







نظر شما