۱۳ نفر
۹ آذر ۱۳۹۸ - ۰۶:۱۸
روایت دو همزاد؛ خدمتگزار مردم

مرور خاطراتی بیش از نیم قرن پیش با مرحوم پدر و عمویم، دو همزاد: اخوان انصاری

شهریور سال ۱۳۵۴ شمسی بود. برای ادامه تحصیل به دانشگاه به تهران آمده بودم. خدمت مرحوم عمویم آیت الله حاج شیخ محمود انصاری رسیدم که از علمای تهران و مجتهدین مشهور دوران خود به شمارمی آمد. او همزاد مرحوم پدر شهیدم آیت الله حاج شیخ احمد انصاری بودند؛ این دو شهرت به «اخوان انصاری» داشتند.
در اوساط  دوران علمی وحوزوی از این دو همزاد با عنوان «مجتهد خدمتگزار» نام برده می شد. چنانکه در خدمتگزاری به مردم و گره گشایی از مشکلات مردم و معاشرت گرم با نیکوکاران و خیرین و نیز ارتباط با علمای بلاد و مراجع ایران وعراق، همت عالی در انجام امور داشتند.

زندگی دو همزاد برای مردم
این دو همزاد، یعنی «احمد ومحمود» معروف به اخوان انصاری، در ساخت مساجد و ترمیم امامزاده ها و جز اینها، یکی در ایران و دیگری در نجف اشرف وعراق، همت والایی داشتند. همچون خلقتشان که دو همزاد حقیقی بودند، دراین راستا نیز همسان یکدیگر بودند.
گویی که سلول‌های خدمت وهمت‌شان نیز از میان دونیم شده است. یکی در این سو برای ساخت مسجدی ویرانه، دستار بالا زده بود و دیگری در آن سوی مرزها و با فاصله ای بیش از هزار واندی کیلومتر، گاه در همان روز و یا چیزی نزدیک به آن،  تجدید بنای مسجدی را آغاز می کرد.

این همزاد، مسجد ثامن الائمه را از ویرانی وفرسودگی، به مسجدی با گنبد ومناره ای زیبا تغییر می داد و آن همزاد در نجف، دست به تجدید بنای مسجد خضراء  زده بود که تاریخی بیش از هزار سال در خود نهفته دارد ومحل درس استاد خود - یعنی مرحوم آیت الله العظمی خویی -  بود. مسجد خضراء را از نو به شکل زیبایی بنا کرد که پس از گذشت نیم قرن از این رخداد، هم اکنون با گام نهادن در این مساجد، گویی تازه و با معماری وهنر اسلامی نوین بنا شده است.

به یاد دارم که تا سن هفده سالگی با پدر در نجف اشرف حرکت می کردم و سپس با هجرت به ایران و تهران که در کنار عموی همزاد پدرم، گام برداشتم، گویی که در کنار پدرم قرار دارم.
دستگیری از مردم، مشی زندگی ایشان بود. آنان همچون فرشته های نجات، پیش از درخواست یک انسان - از کودک تا کهنسال و از مرد تا بانویی نیازمند- به سوی آن ها روی آورده ونیازی را برآورده می کردند. بیماری را درمان می کردند و آزمند آبرومندی را کاملا پنهانی از دید این وآن – حتی پنهان از خانواده خود- به خواسته و آرزویش می رساندند.

ما خانواده این دو همزاد، چه بسیار از این رخدادها را گاه با دیدگانمان می دیدیم وچه بسیار از این نمونه ها را سال‌ها پس از شهادت پدر و درگذشت عمو، از این و آن می شنیدیم.
در این هنگام بود که چه اشک‌های شوق از سویی و اشک حسرت و از دست دادن این دو فرشته نجات مردم از دیدگانمان سرازیر می شد. - رحمت ورضوان و درود الهی بر این دو همزاد باد که دو مجتهد خدمتگزار و دو انسان دردآشنای مردم بودند -

روحیات اجتماعی این دو همزاد و چگونگی برخوردشان با مردم به گونه ای گسترده بود که عالم وآدم، این دو را می شناختند وصد البته این دو نیز دیگران را؛

خاطره ماندگار آن عصر جمعه
عصر جمعه ای در شهریور ۱۳۵۴ شمسی بود. مسجد ثامن الائمه واقع در خیابان ناصرخسرو، مقابل ساختمان مشهور به اداره دارایی ومنطقه بازار تهران بود. از آنجا که بازار تعطیل بود، نماز جماعت جمعه شب‌ها نیز برگزار نمی شد.
خانه مرحوم عمویم در خیابان خراسان و در کوی حاجی قاضی بود. در همسایگی این خانه، سرای دو روحانی سرشناس دیگر نیز بود. یکی مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج اشرف کاشانی بود که در سنگر وعظ و سخنرانی شناخته می‌شد و دیگری مرحوم علامه محمد تقی جعفری بود که در سنگر درس و آموزش وکتابت قرار داشت.
آن روزعمو به من فرمودند که پس از نماز می خواهم، به منزل آقای لواسانی بروم.
پرسیدم: سید علی لواسانی؟
فرمودند: خیر. آیت الله آقا سیدمحمد صادق، از بزرگان و روحانیون برجسته تهران هستند و با سید علی، عموزاده هستند.

من اعلام آمادگی کردم. چنان مشتاقی که از کودکی در بستر حوزه علمیه نجف اشرف برآمده بودم که از نیایی مادری، همچون میرزای نایینی وآیت الله آقا نجفی همدانی و از سوی پدر نیز به شجره گسترده شیعه، یعنی اشعریون قم همچون (احمد بن اسحاق اشعری ) و پیش از او به ( ذکریا بن ادم اشعری) که هردو از اجله روزگار خویش به شمار آمده و به ویژه که نخستین نماینده سه امام همام، یعنی امامان عسکریین(ع) وحضرت ولی‌عصر(عج) را افتخار داشته و وابسته بوده وهستم.

ماجرای آن راننده اتوبوس
لذا پس از نماز به ایستگاه اتوبوس واحد در بیست متری کوچه حاجی قاضی، در خیابان خراسان آمدیم. اتوبوس بنز زرد رنگ با آرم ( اتوبوسرانی تهران وحومه) از راه رسید و به همراه عمو گام به اتوبوس نهادیم.
راننده بلند گفت: حاج اقای انصاری سلام. پنج روز است که به تور من نخورده ای، خوبی الحمد لله؟
مرحوم عمو جواب دادند: الحمد لله عباس اقا! راستی آن کار را انجام دادی؟!
عباس آقا بلند گفت: بله حاجی، همون شب!
در این هنگام مرحوم عمویم دو بلیط دو قِرانی را به عباس آقا دادند.
راننده بلند گفت: حاجی مهمون من باش.
عمو بدون درنگ دو بلیط را دو نیمه کرد و داخل صندوق کنار راننده انداختند و روی صندلی نشستیم .

با اصرار از عمو پرسیدم که ماجرای آن کار چه بود؟ پس از پرس وجو آشکار شد که هفته پیش ‌نیازمندی سوار اتوبوس شده  که همسرش بیمار بوده و هزینه دارو نداشته است. مرحوم عمو بدون درنگ به داروخانه ای در میانه راه رفت بود و داروی‌های مورد نیاز را از داروخانه گرفته بود. ابتدا به صاحب داروخانه گفته بوده که پولش را فردا می آورم! دکتر هم احترام این روحانی گفته بود هیچ اشکالی ندارد.
مرحوم عمو گفتند که فکر کردم این دکتر جوان ممکن است تا فردا چند جور خیال و پندار در ذهنش به وجود بیاید. لذا به عباس آقا، راننده اتوبوس گفتم، در مسیر بازگشتم پولی را نزد کیوسک بلیط فروشی قرار می دهم و تو شبانه به داروخانه برسان. حالا سوالم از راننده این بود که کار را انجام داده است؟

اتوبوس از میدان قیام فعلی(شاه سابق ) گذشت و به خیابان ری رسید و در کمرکش و نزدیک به نیمه آن در ایستگاه (آب‌مَنگُل )ایستاد واز اتوبوس پایین آمدیم وبه سوی خانه آیت الله لواسانی حرکت کردیم.
روایت دیدار آیت الله لواسانی، آن سید مهربان و باهیبت و بلند قامت را در قسمت بعدی بخوانید.

کد خبر 1325907

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 14 =