۷۷ نفر
۲۷ آذر ۱۳۹۸ - ۱۰:۰۹
فضل‌الله رضا و قاضی قیامت‌مدار

پروفسور فضل الله رضا در 105 سالگی درگذشت. او به حق چهره ماندگار عرصه مهندسی و رشته ادبیات توأمان بود.

آثار و احوال این مرد علم و ادب متنوع و متفاوت و افزون بر ده ها کتاب و مقاله است. من بیش از  بیست و پنج سال در دوران سالخوردگی اش که البته هنوز سرحال و قبراق بود تا همین اواخر عمر با او مأنوس بودم. برای شناخت پروفسور رضا میتوان به اینترنت مراجعه کرد که وی خود در طراحی و ایده‌پردازی آن با ارائه تئوری احتمالات نقش داشت، در اینجا تنها به مقاله‌ای از این مرحوم اشاره میکنم که در سال 1352 نگاشته و محمدعلی جمالزاده در تأثیر آن چنین نوشته است: اگر شما -پروفسور رضا- در تمام مدت عمر همین یک مقاله قاضی را نوشته بودید قرضتان را به ایران ادا کرده بودید.

پروفسور رضا در «قاضی بست» داستانی نقل میکند که در مجلد هشتم تاریخ بیهقی آمده است: امیر را تب گرفت، تب سوزان و سرسامی افتاد چنان که بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان مگر از اطبا

مقصود از امیر مسعود غزنوی پسر امیر محمود غزنوی است. پس از اینکه مسعود حالش خوش میشود به شکرانه سلامت خویش بونصر وزیر مشاورش را میخواهد تا دو کیسه زر -هزار مثقال- از پولی که حلال است و پدرش هنگام جنگ در را حقانیت اسلام در هندوستان به دست آورده و به اصطلاح بی شبهه است به قاضی پیر شهر بست -بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر- که سخت تنگدستند هدیه دهد. قاضی بست مردی پاکدامن و مستحق است که عمری بر مسند قضا نشسته و به عدالت سخن گفته، رشوه ای از کسی نستانده و اکنون در گوشه خانه افتاده است. شاگردان و دوستان و پسر بزرگ دارد ولی درآمد و حقوق بازنشستگی و زر نهفته و ملک املاک ندارد. امیر فکر میکند برای تادیه صدقه شکرانه سلامت هیچکس مناسبتر از این پدر و پسر عالیقدر نیست، این کار هم خدا را خوش میآید و هم مردم را.

اما پیر بوالحسن بولانی در دل خود آیین و کیشی دارد و به اصول اخلاقی و دینی پایبند است که دورویی و چند ارزشی در آن راهی نیست. از جانبی توهین به پادشاه و وزیر و رد کردن صله را نه شرط ادب میداند نه با تدبیر و خرد سازگار. پس بی آنکه او را برنجاند ابتدا صله را میپذیرد، آن گاه پس میدهد: بسیاری دعا کرد و گفت این صلت فخر است. پذیرفتم و باز دادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است و حساب این نتوانم داد.

وزیر میگوید: این زر به زور از مردم مسلمان گرفته نشده و جزئی از غنائم است. چرا ان قاضی نستاند؟

قاضی بست پاسخ میدهد: نمیدانم این جنگ ها بر اصول و سنت محمد (ص) بوده است یا نه، من این نپذیرم و در عهده این نشوم.

وزیر سیاستمدارانه کار را به سکوت می گذراند. لختی بعد پیشنهاد میکند: قاضی کوتاه بیا و پول را بگیر. در شهر بست مردم مستحق بسیارند. خودت هم شاگردانی داری، به آنها بده. جواب قاضی پیر به جناب وزیر درشت است: مرا چه افتاده است که زر کسی دیگر برد و شمار آن به قیامت مرا باید داد؟ به هیچ حال این عهد قبول نکنم. وزیر کهنه کار روی به پسر میکند و میگوید: بسیار خب تو سهم خودت را بردار. پسر بی درنگ جوابی والا میدهد: من نیز فرزند این پدرم، که این سخن گفت و علم از وی آموخته ام. اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات وی بدانسته، واجب کردمی که در مدت عمر پیروی او کردمی به هیچ زیادت حاجتمند نیستم.

وزیر که دوستدار  درستی و درستکاران است به گریه میافتد و به جای ترساندن این دو آزاد مرد، با تحسین میگوید: «بزرگا که شما دو تن اید»

پروفسور رضا با نثری پرمایه و جذاب و به هنگام سازی داستان بیهقی در مجله نگین سال 1352 و دیگر آثار ادب پارسی در کتابهای «مهجوری و مشتاقی» و «نگاهی به شاهنامه» و «برگ بی برگی» و… ضرورت پایبندی جمعی به نظامی واحد گوشزد میکند، چرا که بی معیاری یا تشتت معیارها و بی جهتی در ارزش ها مدار مشترک ایجاد نمیکند و این مشکلی اساسی در فرهنگ هر جامعه است.

پروفسور رضا تأکید میکند که ما به معیاری مشترک در شناخت نخبگان و پهلوانان بزرگمنش از میان مردم و از متن و بطن داستانها، روایات و جامعه سخت محتاجیم. خدایش رحمت کند. شایسته است مجلس یادبودی برای این مرد فرزانه در تهران برپا شود تا ضمن بزرگداشت نام و یاد او، شاگردان، دوستان و استادان علم و فرهنگ به بخشی از فضایل و خصایص انسانهای مؤثر اشارتی کنند.

هرروز دهندم خبر از مردن یاری
من مانده ام اما به چه کامیِ؟ به چه کاری؟

کد خبر 1332473

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 3 =